---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 30: فصل 30 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 30: فصل 30

0

مردی که تازه از دروازه اصلی بیرون آمده‌قدرتش​ بود، رهبر فرقه دروازه ظالم، به تائوئیست جوانی که‌اینکه​ با تحقیر با او حرف زده بود، خیره شد.

اما بعد‌کسی​ با دیدن منظره‌نظر​ اطرافش جا خورد.

'این دیگه چیه...؟'

دور تا دور تائوئیست جوان، مردهایی‌حال​ با لباس‌های دروازه ظالم ناله می‌کردند یا‌سقوط​ با وضعیتی اسفناک روی زمین افتاده بودند.

وقتی با‌تیغه​ عجله وضعیتشان‌شناخته​ را بررسی کرد...

«...!»

حالت چهره‌نیت​ رهبر فرقه به‌فوران​ شدت تغییر کرد.

کسانی که دور تائوئیست جوان‌این​ افتاده بودند، اعضای تیپ میانی‌شده​ وحشی و شمشیرزن قاتل خون بودند.

'شمشیرزن قاتل خون...'

ذهنش به سرعت درگیر شد.

شمشیرزن قاتل خون‌قتل​ یکی از پنج متخصص‌نیروی​ برتر دروازه ظالم بود.

با این حال‌متخصص​ در کمتر از یک‌کمتر​ لحظه زمین‌گیر شده بود.

و آن هم نه به‌می‌شد​ تنهایی؛ او در کنار تیپ‌داده​ میانی وحشی سقوط کرده بود.

'این یعنی‌کسی​ این توله‌سگ حداقل‌نظر​ یه متخصص عالی‌رتبه‌ست!'

درست همان موقع که‌بدنش​ رهبر فرقه در حال‌درونی​ سبک‌سنگین کردن اوضاع بود...

پوزخند.

لب‌های چون هوی‌چرخان​ به یک پوزخند‌علاوه​ گشاد باز شد.

دندان‌های سفیدش در تاریکی نمایان‌نظر​ شد، به رهبر فرقه نگاه‌فوران​ کرد و با لحنی گستاخانه گفت:

«تو رهبر فرقه‌ای؟»

ابروهای رهبر فرقه بالا پرید.

از بی‌احترامیِ کسی که خیلی جوان‌تر از او‌قدرتش​ به نظر می‌رسید، نیت قتل از بدنش فوران‌مگه​ کرد و لباس‌هایش از نیروی درونی متورم شد.

«توله‌سگ عوضی!»

او که بود؟

یکی از متخصصان برتر در استان‌حال​ شانشی، که در سراسر جهان به خاطر‌سقوط​ شهرتش به عنوان تیغه چرخان شناخته می‌شد.

علاوه بر این، او رهبر فرقه‌علاوه​ دروازه ظالم بود که اخیراً قدرتش‌کردی​ را به سرعت گسترش داده بود.

«تو این کار رو کردی؟»

«فکر می‌کنی کار‌قتل​ کیه؟ مگه اینکه اون‌نیروی​ چشمات فقط دکور باشن.»

چون هوی با نگاهی ترحم‌آمیز به او‌کمتر​ خیره شد، نگاهی که باعث شد پیشانی‌کرده​ رهبر فرقه چین بخورد و رگ‌هایش بیرون بزند.

«اصلاً می‌فهمی کجایی...»

فریادش در‌کسی​ نیمه راه‌جوان‌تر​ قطع شد.

تازه حالا ظاهر تائوئیست‌بدنش​ جوان به طور کامل‌درونی​ در دیدرسش قرار گرفته بود.

ردایی به سیاهی شب، با‌این​ الگوهای قرمزی که مثل خون‌شده​ روی آن پاشیده شده بود.

به خصوص الگوهای آشفته شکوفه‌می‌شد​ آلو که روی آستین‌ها گلدوزی‌داده​ شده بود... چشمانش گشاد شد.

'شـ-شکوفه آلو؟'

رهبر فرقه‌نیت​ با ناباوری نفسش‌فوران​ را حبس کرد.

در تمام دنیا فقط یک‌این​ جا وجود داشت که روی‌شده​ آستین رداهایشان شکوفه آلو داشتند.

'نـ-نگو که تیغه شیطان‌شناخته​ سردچهره و تیپ صحنه‌قدرتش​ وحشی تو ماموریتشون شکست خوردن!'

در حالی که‌خیلی​ با این فکر‌می‌رسید​ لبش را می‌گزید...

«استاد!»

«رهبر فرقه!»

نزدیک به صد رزمی‌کار‌شناخته​ در کنارش ظاهر شدند‌قدرتش​ و هماهنگ زانو زدند.

آن‌ها آخرین گروه از‌جوان‌تر​ سه نیروی نخبه دروازه ظالم‌بدنش​ بودند؛ تیپ سلطه بر آسمان.

رهبر فرقه به مرد جوانی‌فوران​ که جلوتر از همه بود‌عوضی​ نگاه کرد و فریاد زد:

«وقتی این گنده‌کاری‌متخصص​ داشت بالا می‌اومد،‌حال​ شما کدوم گوری بودید؟!»

«مـ-متأسفم!»

مرد جوان، سو جونگ-میونگ، شاگرد ارشد دروازه‌نیت​ ظالم و رهبر تیپ سلطه بر آسمان،‌متورم​ زیر صدای خشمگین رهبر فرقه به خود لرزید.

او سریع‌نیت​ سرش را‌بدنش​ خم کرد.

«همین الان دخلش رو می‌آرم.»

رهبر فرقه به‌چرخان​ پشت سر سو‌علاوه​ جونگ-میونگ خیره شد.

'این توله‌سگ خیلی ضعیف‌تر از شمشیرزن قاتل‌نیت​ خونه، اما با حمله ترکیبی تیپ سلطه‌متورم​ بر آسمان، حتی تو فرقه ما هم بی‌رقیبن.'

در دلش پوزخندی زد.

با اینکه سو جونگ-میونگ‌برتر​ شاگردش بود، اما هیچ‌لحظه​ علاقه‌ای به او نداشت.

برای او،‌تیغه​ سو جونگ-میونگ فقط‌می‌شد​ یک سلاح بود.

نه چیزی‌کسی​ بیشتر، نه‌جوان‌تر​ چیزی کمتر.

'هیچ شانسی برای پیروزی‌بدنش​ ندارن، اما حداقل می‌تونم‌درونی​ قدرت حریف رو بسنجم.'

پس از‌پنج​ پایان محاسباتش،‌برتر​ به حرف آمد:

«پس منتظر‌تیغه​ چی هستی؟ کارش‌می‌شد​ رو تموم کن.»

«بله، قربان!»

با این فرمان سرد، سو جونگ-میونگ‌لباس‌هایش​ و تیپ سلطه بر آسمان هماهنگ‌استان​ فریاد کشیدند و از جا برخاستند.

سو جونگ-میونگ با‌متخصص​ خشم به چون‌حال​ هوی خیره شد.

«تو دیگه کدوم خری هستی؟»

«توله‌سگ گستاخ! نه تنها تو فرقه ما آشوب‌قتل​ به پا می‌کنی، بلکه جرأت می‌کنی با استاد‌متخصصان​ این‌طوری حرف بزنی؟ اون کله پوکت رو درست می‌کنم!»

با صدای غرش‌مانند‌قتل​ سو جونگ-میونگ، چهره شاگردان‌نیروی​ دروازه ظالم روشن شد.

«رهبر تیپ‌پنج​ سلطه بر آسمان‌این​ وارد عمل شد!»

«اگه تیپ سلطه‌چرخان​ بر آسمان باشه،‌علاوه​ حتی اون یارو هم...!»

سو جونگ-میونگ که از تشویق و اعتماد‌نیت​ شاگردان غرق در غرور شده بود، شانه‌هایش‌متورم​ را صاف کرد و چانه‌اش را بالا گرفت.

'هه هه، اگه اینجا‌بدنش​ مهارت‌هام رو نشون بدم، مقام‌متورم​ بعدی رهبر فرقه مال منه.'

درست زمانی‌پنج​ که می‌خواست شمشیرش‌این​ را بیرون بکشد...

'شاید این یه‌چرخان​ تمرین خوب برای‌علاوه​ هضم غذام باشه.'

چون هوی در حالی که‌نظر​ حرکات او را تماشا می‌کرد،‌فوران​ نگاهی به افراد اطرافش انداخت.

دویست شاگرد دروازه ظالم که‌فوران​ از ترس می‌لرزیدند و صد‌عوضی​ رزمی‌کار که آماده حمله بودند.

این تمام‌پنج​ چیزی بود که‌این​ او حس می‌کرد.

«یه ربع وقت براشون کافیه؟»

با اینکه چهره‌اش‌خیلی​ آرام بود، اما کلماتش‌نیت​ لرزه بر اندام می‌انداخت.

دستی به چانه‌اش کشید.

ووش!

تیپ سلطه بر آسمان مثل دسته‌ای‌علاوه​ از مورچه‌ها به سمت او هجوم‌کردی​ آوردند و شمشیرهایشان را تاب دادند.

«مهم نیست چقدر‌خیلی​ قوی باشی، نمی‌تونی از‌نیت​ این آرایش فرار کنی!»

درست زمانی که‌قتل​ می‌خواستند حمله ترکیبی‌لباس‌هایش​ خود را آغاز کنند...

قدم.

چون هوی تنها یک قدم‌می‌شد​ به جلو برداشت و مهاجمان‌داده​ در قفسه سینه‌شان شوکی احساس کردند.

«گوه!»

ده‌ها نفر به پرواز درآمدند.

«ا-این دیگه چیه...؟»

سو جونگ-میونگ با حیرت تماشا می‌کرد که‌اخیراً​ چطور افرادش قبل از اینکه حتی بتوانند‌می‌کنی​ حمله کنند، مانند برگ‌های پاییزی روی زمین می‌افتند.

بوم!

دردی در قفسه سینه‌اش پیچید.

و این‌پنج​ پایان کار‌برتر​ او بود.

«...!»

وقتی با قفسه سینه‌ای‌جوان‌تر​ خرد شده روی زمین‌قتل​ افتاد، چشمان رهبر فرقه لرزید.

'فـ-فقط با یه ضربه؟'

عرق سرد از پیشانی‌اش چکید.

به نظر می‌رسید هیچ‌کس دیگری ندیده‌علاوه​ بود که چه اتفاقی افتاده، اما‌کردی​ او به وضوح شاهد آن بود.

ده‌ها سایه مشت‌خیلی​ که ظاهر شده‌می‌رسید​ و ناپدید شده بودند.

'هوآشان کِی‌نیت​ همچین هیولایی‌بدنش​ تربیت کرده...؟'

دهانش خشک شد.

«بـ-بهم رحم کن... گوه.»

در همین حین، چون هوی‌نظر​ به از پا درآوردن آن‌ها‌فوران​ یکی پس از دیگری ادامه داد.

تیپ سلطه بر آسمان که زمانی به خود می‌بالید،‌متورم​ اکنون سرد و بی‌جان افتاده بود و معدود بازماندگان‌عنوان​ خشکشان زده بود و حتی نمی‌توانستند به فرار فکر کنند.

همه این‌ها به‌متخصص​ خاطر حضور کوبنده و‌کمتر​ نفس‌گیر چون هوی بود.

«خب پس...»

چون هوی‌کسی​ سرش را‌جوان‌تر​ کج کرد.

فلینچ!

شاگردان دروازه ظالم به‌برتر​ سرعت سرهایشان را چرخاندند تا‌زمین‌گیر​ از نگاه او دوری کنند.

«فقط صد نفر موندن؟»

او همه‌کسی​ آن‌ها را با‌نظر​ چشمانش برانداز کرد.

تق.

به آرامی قدمی به‌برتر​ جلو برداشت و یک‌لحظه​ قتل‌عام یک‌طرفه آغاز شد.

«ر-رهبر فرقه!»

«کمکمون کنید!»

شاگردان به سمت‌قتل​ رهبر فرقه دویدند و‌نیروی​ برای کمک التماس کردند.

«...بس کن.»

سرانجام، رهبر‌تیغه​ فرقه قدم‌شناخته​ به جلو گذاشت.

او شمشیر دور کمرش را بیرون‌می‌رسید​ کشید و به چون هوی که‌نیروی​ در حال نزدیک شدن بود خیره شد.

شینگ—

تیغه شکل عجیبی داشت.

خیلی پهن‌تر از یک‌شناخته​ شمشیر معمولی بود، اما‌قدرتش​ حدود شش اینچ کوتاه‌تر.

رهبر فرقه تیغه را‌جوان‌تر​ روی شانه‌اش گذاشت و‌قتل​ با صدایی بم گفت:

«انگار یه چیزایی بلدی.»

چون هوی که تا آن لحظه‌حال​ مثل یک حشره به او نگاه می‌کرد،‌سقوط​ حالا کمی بیشتر علاقه‌مند به نظر می‌رسید.

«پس حداقل از بقیه‌شناخته​ بهتری، نه؟ از یه‌قدرتش​ رهبر فرقه همینم انتظار می‌رفت.»

«چرا یه تائویست از‌جوان‌تر​ فرقه کوه هوآشان داره‌قتل​ به فرقه ما حمله می‌کنه؟»

چون هوی‌نیت​ خنده آرامی‌بدنش​ سر داد.

نیتش بیش‌پنج​ از حد‌برتر​ تابلو بود.

«چیه؟ خودتو‌تیغه​ زدی به‌شناخته​ اون راه؟»

«...»

چشمان رهبر فرقه تیره شد.

فهمید که چون هوی‌برتر​ با آگاهی کامل از‌لحظه​ همه‌چیز به اینجا آمده است.

«چیزی هست که بخوای؟»

«چی؟ چیزی که‌خیلی​ بخوام؟ نه واقعاً...‌می‌رسید​ آها! یه چیزی هست.»

چون هوی که طوری حرف می‌زد انگار‌نیروی​ حتی ارزش فکر کردن هم ندارد، ناگهان‌سراسر​ لحنش را عوض کرد و پوزخند زد.

«چیه؟ اگه معقول باشه،‌برتر​ بهت می‌دم. بیا فقط‌لحظه​ این قضیه رو تمومش کنیم...»

رهبر فرقه سعی کرد مذاکره‌می‌شد​ کند، اما طولی نکشید که‌داده​ فهمید این یک اشتباه محض است.

چشمان چون هوی سرد شد.

«سرت رو.»

«...پس جایی برای مذاکره نیست.»

رهبر فرقه با درک اینکه‌می‌شد​ متقاعد کردن او غیرممکن است، بلافاصله‌کار​ نیروی درونی خود را آزاد کرد.

«داری یه‌کسی​ چیز کاملاً واضح‌نظر​ رو می‌گی، نه؟»

پوزخند تمسخرآمیز‌نیت​ چون هوی‌بدنش​ عمیق‌تر شد.

ابروی رهبر فرقه پرید.

کمی خشمگین شد،‌چرخان​ اما به‌سرعت آن‌علاوه​ را سرکوب کرد.

با چشمانی سرد‌خیلی​ چون هوی و اطرافش‌نیت​ را از نظر گذراند.

«تنها اومدی، مگه نه؟»

«حرف قبلیم رو‌متخصص​ پس می‌گیرم. انگار‌حال​ چشماتم فقط دکورن.»

چون هوی با‌چرخان​ ترحم به او‌علاوه​ نگاه کرد و افزود:

«معلومه که تنها‌خیلی​ اومدم. دیگه کی‌می‌رسید​ می‌خواست اینجا باشه؟»

با شنیدن این‌قتل​ حرف، لبخندی روی لبان‌نیروی​ رهبر فرقه نقش بست.

«پس، تنهایی.»

چون هوی‌تیغه​ در جوابش‌شناخته​ لبخند زد.

«چیه؟ فکر‌کسی​ کردی چون تنهام‌نظر​ می‌تونی منو بکشی؟»

«بیشتر از حد کافیه.»

لبخند رهبر فرقه محو شد.

هوووش!

موج غلیظی‌کسی​ از انرژی به‌نظر​ بیرون پخش شد.

چشمانش برقی زد و نیروی درونی تکنیک قلب‌درونی​ چرخان را که در جوانی توسط راهبی گمنام‌خاطر​ و طردشده به او ارث رسیده بود، بیرون کشید.

«شانسم بالای هفتاد درصده.»

او با‌تیغه​ آرامش شانس پیروزی‌اش‌می‌شد​ را محاسبه کرد.

حریفش به‌وضوح یک متخصص‌جوان‌تر​ قدرتمند بود، اما او باور‌بدنش​ داشت که می‌تواند پیروز شود.

او به نیروی درونی تکنیک قلب‌لباس‌هایش​ چرخان و تکنیک تیغه چرخان که باعث‌شانشی​ شهرتش در شانشی شده بود، اعتماد داشت.

تیغه‌اش را محکم در دست گرفت‌حال​ و درحالی‌که به چون هوی که‌کنار​ بی‌حرکت ایستاده بود نگاه می‌کرد، لبخندی زد.

«از فشار‌تیغه​ تکنیک قلب‌شناخته​ چرخان خشکش زده.»

اما چیزی‌کسی​ که نمی‌دانست‌جوان‌تر​ این بود که—

چون هوی خشکش نزده بود.

او فقط حس می‌کرد‌برتر​ اصلاً ارزشش را ندارد که‌زمین‌گیر​ از تکنیک‌های پیشرفته استفاده کند.

«با این حال، یکم‌شناخته​ از بقیه بهتره. از یه‌گسترش​ رهبر فرقه همینم انتظار می‌رفت.»

چون هوی‌کسی​ هاله رهبر فرقه‌نظر​ را ارزیابی کرد.

نیروی درونی او هم از‌فوران​ نظر کمیت و هم از نظر‌متخصصان​ کیفیت به‌وضوح از زیردستانش برتر بود.

«قطعاً از اون‌متخصص​ یارو تو گروه‌حال​ تاجران باد پرنده قوی‌تره.»

این قدرت که کمی از‌می‌شد​ قدرت تیغه شیطان سردچهره بالاتر‌داده​ بود، باعث شد لباس‌هایش باد کند.

همان‌طور که نیروی درونی‌اش به‌نظر​ داخل تیغه جریان می‌یافت، رنگ‌فوران​ آن شروع به تغییر کرد.

این انرژی تیغه بود.

«می‌کشمت.»

رهبر فرقه پایش‌چرخان​ را به زمین‌علاوه​ کوبید و جلو پرید.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن فاصله‌جوان‌تر​ را کم کرد و‌قتل​ تیغه‌اش را به‌صورت مورب چرخاند.

انرژی تیغه‌نیت​ به یک برش‌فوران​ باد تبدیل شد.

سووووش!

گرداب عظیمی شکل گرفت.

این «درخشش چرخان»‌خیلی​ بود، سریع‌ترین و برنده‌ترین‌نیت​ حرکت تکنیک تیغه چرخان.

همان‌طور که برش باد هوا‌فوران​ را می‌بلعید و نزدیک می‌شد، چون‌متخصصان​ هوی کف دستش را بالا آورد.

در آن لحظه، رهبر‌برتر​ فرقه با این فکر که‌زمین‌گیر​ پیروز شده است، لبخند زد.

جرنگ!

جرقه‌ها به پرواز درآمدند.

«...!»

چشمان رهبر فرقه گشاد شد.

کف دست سفید چون هوی با‌علاوه​ بی‌خیالی تمام، تیغه‌ای را که با‌کردی​ انرژی پوشیده شده بود، گرفته بود.

«درخشش چرخان بود، نه؟»

چشمان چون هوی هلالی شد.

«نسبت به قدرت واقعیش‌برتر​ یکم زیادی پر زرق‌لحظه​ و برقه، فکر نمی‌کنی؟»

«حرومزاده!»

رهبر فرقه‌کسی​ لبش را‌جوان‌تر​ گاز گرفت.

او تمام نیروی درونی‌اش‌بدنش​ را در ضربه دیگری ریخت‌متورم​ و دوباره تیغه را چرخاند.

وووش—

چون هوی‌تیغه​ کمرش را چرخاند‌می‌شد​ و جاخالی داد.

اما رهبر فرقه انتظارش را داشت‌می‌رسید​ و سعی کرد تیغه‌اش را بچرخاند‌نیروی​ تا «برش خلأ چرخان» را اجرا کند.

جرنگ!

کف دست‌پنج​ چون هوی به‌این​ تیغه برخورد کرد.

«آخ!»

نیرو در طول بازویش‌جوان‌تر​ بالا رفت و چهره رهبر‌بدنش​ فرقه را در هم کشید.

اما هنوز تمام نشده بود.

چون هوی مچ دست‌برتر​ او را گرفت و با‌زمین‌گیر​ یک حرکت آن را چرخاند.

تق!

دستش در‌کسی​ جهتی غیرطبیعی‌جوان‌تر​ خم شد.

«آآآآخ!»

رهبر فرقه با‌متخصص​ فریادی از درد،‌حال​ تیغه‌اش را انداخت.

بوم—

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، حملات پی‌درپی او‌می‌رسید​ را در حالی رها کرد که مچ‌درونی​ پیچ‌خورده‌اش را گرفته بود و ناله می‌کرد.

«چطور تونستی برش خلأ‌بدنش​ چرخان رو فقط با‌درونی​ یه حرکت دست خنثی کنی...»

«حرکت دست؟‌پنج​ فقط یه تکون‌این​ کوچیک مچ بود.»

چون هوی‌تیغه​ با بی‌خیالی‌شناخته​ حرف می‌زد.

اما چهره‌کسی​ رهبر فرقه پر‌نظر​ از شوک بود.

«فـ-فقط یه تکون کوچیک؟»

«استفاده از ساطور قصابی برای‌این​ کشتن یه مرغ... آها، وایسا.‌شده​ تو حتی یه مرغم نیستی.»

لحن تمسخرآمیز چون‌چرخان​ هوی، غرور رهبر فرقه‌اخیراً​ را در هم شکست.

اما او نمی‌توانست چیزی بگوید.

همان یک تبادل ضربه،‌بدنش​ تفاوت مهارتشان را به‌طرز‌درونی​ دردناکی آشکار کرده بود.

«نمی‌تونم ببرم.»

شانس هفتاد درصدی که‌شناخته​ به آن باور داشت،‌قدرتش​ مثل مه محو شد.

او با چهره‌ای رنگ‌پریده به چون هوی خیره‌قتل​ شد، به دنبال راهی برای زنده ماندن گشت و‌استان​ به فرقه‌ای که از او حمایت می‌کرد اشاره کرد.

«پـ-پشت سر‌نیت​ من قلعه‌بدنش​ شبح سفید ایستاده.»

«خودم می‌دونم.»

«می‌دونی؟!»

رهبر فرقه‌کسی​ مات و‌جوان‌تر​ مبهوت شد.

«پس چرا‌نیت​ داری این‌بدنش​ کارو می‌کنی؟»

«درست حرف بزن. خودت اینو‌این​ شروع کردی، و به خاطر‌شده​ همینه که این اتفاق افتاد.»

«اگه منو‌تیغه​ بکشی، قلعه شبح‌می‌شد​ سفید ولت نمی‌کنه.»

«چطوری مثلاً؟»

«فرقه کوه هوآشان‌قتل​ هر چقدرم قوی‌لباس‌هایش​ باشه، قلعه شبح سفید...»

«واقعاً؟ به نظر جالب میاد.»

چون هوی طوری لبخند‌شناخته​ زد که انگار از‌قدرتش​ این ایده استقبال می‌کرد.

رهبر فرقه‌کسی​ با وحشت‌جوان‌تر​ فریاد زد:

«تـ-تو یه روانی هستی!»

«روانی، هان؟‌پنج​ کلمه آشناییه.‌برتر​ ولی می‌دونی چیه؟»

چون هوی نیروی‌چرخان​ درونی را به‌علاوه​ کف دستش هدایت کرد.

«هر کی‌کسی​ اینو بهم‌جوان‌تر​ گفته، مرده.»

لباس‌هایش باد کرد.

بوم!

صدای انفجار بلندی طنین‌انداز شد.

سپس، رهبر فرقه خون و تکه‌های‌می‌رسید​ اندام داخلی‌اش را از دهان بیرون‌نیروی​ ریخت و نور از چشمانش رفت.

«همونجا یه کم منتظر بمون.»

چون هوی به مرد در حال‌حال​ مرگ نگاه کرد و چند کلمه‌کنار​ برای راحت‌تر کردن رفتنش اضافه کرد:

«بقیه رو هم می‌فرستم پیشت.»

ناولها | novelha.net