---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 284: جنگ مقدس امی (۱) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 284: جنگ مقدس امی (۱)

0

روز دوم‌دیگه​ پس از رسیدن‌رسیده​ به فرقه امی.

چون هوی که کله‌سحر از جایش‌مهم‌تر​ بلند شده بود، به سمت پنجره‌باشه​ رفت و آن را باز کرد.

شاید چون اتاق در طبقه‌نیروی​ چهارم بود، منظره‌ای وسیع و‌کار​ باز پیش رویش قرار داشت.

در حالی که چون هوی به برف‌کار​ نرمی که می‌بارید نگاه می‌کرد، نگاهش به سمت‌باشه​ فریادهای پرقدرتی که از پایین می‌آمد، کشیده شد.

«هااااپ!»

«هوووپ!»

اعضای جوخه نابودی در حال‌نیروی​ تمرین به خودشان فشار می‌آوردند و‌ساده‌ای​ حرارت شدیدی از بدنشان ساطع می‌شد.

لباس‌هایشان غرق در عرق‌اتحاد​ بود، انگار مدت زیادی‌ساده‌ای​ بود که داشتند جان می‌کندند.

برای لحظه‌ای،‌دیگه​ پوزخندی روی لب‌های‌رسیده​ چون هوی نشست.

«چقدر سفت‌سیاه​ و منقبض...‌کار​ خیلی استرس دارن.»

فقط با‌روبرو​ یک نگاه می‌توانست‌نیروی​ این را بفهمد.

و دلیل‌نیروی​ خوبی هم‌اتحاد​ برایش داشتند.

حرکات سلاح‌ها، مشت‌ها‌باید​ و لگدهایشان خشک‌باشه​ و بی‌روح بود.

تنش و اضطراب‌شیطانی​ باعث شده بود‌مهم‌تر​ بدن‌هایشان منقبض شود.

مهم نبود که چقدر در نابودی قلعه ببر سرخ و‌کار​ قبیله شمشیر باران خون موفق عمل کرده بودند، جنگی که‌بشه​ قرار بود به زودی رخ دهد، در سطح کاملاً متفاوتی بود.

روبرو شدن با دو‌اتحاد​ هزار نیروی نخبه از اتحاد‌مهم‌تر​ سیاه شیطانی کار ساده‌ای نبود.

«مهم‌تر از اون...‌باید​ دیگه باید وقتش رسیده‌پیداشون​ باشه که پیداشون بشه...»

درست در‌سیاه​ همان لحظه، نگاه‌ساده‌ای​ چون هوی چرخید.

شعله‌ای سفید به سمت‌هزار​ آسمان شلیک شد و نورش‌شیطانی​ را در هوا پخش کرد.

یک منور هشدار.

این سیگنالی بود که توسط‌رسیده​ یکی از افراد مستقر در‌همان​ کوه امی فرستاده شده بود.

«اومدن.»

چشمان چون‌روبرو​ هوی به‌هزار​ شکل هلالی درآمد.

وقت حرکت بود.

چون هوی چرخید، دو شمشیری را‌باشه​ که در یک طرف آویزان کرده‌چرخید​ بود برداشت و به راه افتاد.

در یک چشم به هم زدن از عمارت پایین‌باید​ آمد و با لبخندی گشاد، روبروی جوخه نابودی که‌چرخید​ مات و مبهوت به منور هشدار خیره شده بودند، ایستاد.

«همه آماده‌اید؟»

با این سوال، تمام اعضای‌سیاه​ جوخه نابودی نفس عمیقی کشیدند‌اون​ و با قدرت جواب دادند:

«آماده‌ایم!»

«بله!»

با این جواب، شنل‌های‌هزار​ سفید خالصی را که کنار‌شیطانی​ گذاشته بودند، به تن کردند.

آماده‌سازی‌شان پرشور و سریع بود.

سپس در برابر چون هوی‌رسیده​ صف کشیدند، دست‌هایشان را پشت سرشان‌لحظه​ گره زدند و منتظر فرمانش ماندند.

چون هوی‌سیاه​ با دیدن این‌ساده‌ای​ صحنه نیشخند زد.

شاید به خاطر این بود که‌نخبه​ وقت گذاشته بود تا آدمشان کند،‌مهم‌تر​ آن هم با شروع از دان‌ری گوان‌چئون؟

همه‌شان تیز و متمرکز بودند.

حالا بیشتر شبیه‌باید​ یک جوخه درست و‌پیداشون​ حسابی به نظر می‌رسیدند.

چون هوی لبخند را از روی صورتش‌اون​ پاک کرد، لحظه‌ای یکی‌یکی آن‌ها را از‌بشه​ نظر گذراند و با صدایی بم گفت:

«همه‌تون مأموریتی که دیروز‌هزار​ در موردش حرف زدم‌سیاه​ رو یادتون هست، مگه نه؟»

با این سوال،‌نخبه​ اعضای جوخه همگی با‌کار​ هم سر تکان دادند.

این همان مأموریتی بود که‌رسیده​ چون هوی در حین کتک‌همان​ زدن دان‌ری گوان‌چئون توضیح داده بود.

چطور می‌توانستند فراموش کنند؟

چون هوی با دیدن‌هزار​ سر تکان دادن اعضای‌سیاه​ جوخه، آرام چرخید و گفت:

«خیلی خب، راه‌نخبه​ بیفتید. می‌ریم که‌شیطانی​ مأموریتمون رو انجام بدیم.»

وقتی چون هوی به جلو‌رسیده​ حرکت کرد، جوخه نابودی هم‌همان​ پشت سرش به راه افتادند.

دقیقاً در همان لحظه.

کسانی که مانند چون هوی‌نیروی​ منور هشدار را دیده بودند، در‌ساده‌ای​ دروازه اصلی معبد فوهو جمع شدند.

تعدادشان حدود هفتصد نفر بود.

حتی با در نظر گرفتن معدود‌باشه​ افرادی که با شاگردان جوان تخلیه‌شده‌چرخید​ رفته بودند، باز هم تعداد قابل‌توجهی بود.

این به لطف تائوئیست‌های فرقه صدای پاک،‌اون​ فرقه‌های صالح اطراف و رزمی‌کاران شعبه سیچوان‌بشه​ اتحاد رزمی بود که برای کمک آمده بودند.

اما با وجود جمع‌آوری چنین‌نیروی​ جمعیت عظیمی، با دیدن منظره پایین‌ساده‌ای​ کوه، عرق سرد بر پیشانی‌شان نشست.

در مسیر کوهستانی متروک، رزمی‌کارانی که هاله‌ای شوم از‌مهم‌تر​ خود ساطع می‌کردند، مانند موجی خروشان در حال هجوم‌درست​ بودند؛ تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود.

حرکت کسانی که لباس‌های سرخ و سیاه‌پیداشون​ به تن داشتند، کافی بود تا توهم برخورد‌آسمان​ همزمان امواج سرخ و سیاه را ایجاد کند.

«آمیتابا.»

«انتظار نداشتم این‌قدر زیاد باشن.»

«تعدادشون خیلی زیاده...»

تماشاچیان نفس‌هایشان‌دیگه​ در سینه‌وقتش​ حبس شد.

تعدادی که آن‌ها با زحمت فراوان جمع کرده‌دیگه​ بودند، در برابر رزمی‌کاران اتحاد سیاه شیطانی که اکنون‌لحظه​ از مسیر کوهستانی بالا می‌آمدند، ناچیز به نظر می‌رسید.

«چطور ممکنه همچین اتفاقی بیفته...»

یکی از شاگردان فرقه‌اتحاد​ امی آهی کشید و‌ساده‌ای​ چشمانش را محکم بست.

این یک‌دیگه​ اتفاق بی‌سابقه‌وقتش​ و عجیب بود.

کوه امی‌سیاه​ قلمرو فرقه‌کار​ امی بود.

به همین دلیل، اینجا مکانی بود که نه‌سیاه​ تنها رزمی‌کاران فرقه انحرافی، بلکه حتی اراذل و اوباش‌رسیده​ جناح‌های انحرافی هم جرئت نمی‌کردند در آن قدم بگذارند.

اما حالا، چنین‌نخبه​ مکانی پر از اعضای‌کار​ فرقه انحرافی شده بود.

بدتر از آن، تعدادشان آن‌قدر زیاد‌باشه​ بود که به راحتی می‌توانستند مسیرهای‌چرخید​ کوهستانی پهناور کوه امی را مسدود کنند.

و آیا آن‌ها‌شیطانی​ فقط اعضای معمولی‌مهم‌تر​ فرقه انحرافی بودند؟

قصد قتل و انرژی‌هزار​ شیطانی که بر کوه‌سیاه​ امی سایه افکنده بود.

آن‌ها در سطحی کاملاً متفاوت از اراذل جناح‌های‌ساده‌ای​ انحرافی بودند که فقط آن‌قدر خوش‌شانس بودند که‌پیداشون​ چند هنر رزمی فرقه انحرافی را یاد بگیرند.

«... می‌تونیم پیروز بشیم؟»

«این خیلی خطرناکه.»

درست زمانی که‌شدن​ بذرهای اضطراب شروع‌نخبه​ به جوانه زدن کردند.

استاد سو اون، عصای چرخه‌سیاه​ تناسخ را در دستش بلند کرد‌دیگه​ و به آرامی به زمین کوبید.

جیرینگ.

صدای زنگ‌سیاه​ در تمام‌کار​ جهات پخش شد.

صدای طنین‌انداز و ملایم، که گرمایی‌نخبه​ شبیه به آغوش یک مادر را به‌اون​ همراه داشت، آن‌ها را در بر گرفت.

استاد سو اون پس از آرام‌شیطانی​ کردن فوری جمعیتِ به شدت متزلزل،‌باید​ لب‌هایش را از هم باز کرد.

«کسانی که می‌خواهند‌باید​ اینجا را ترک کنند،‌پیداشون​ می‌توانند همین حالا بروند.»

این یک پیشنهاد ملایم بود.

اما.

«این چه حرفیه که می‌زنید؟»

«ما از قبل با آمادگی‌رسیده​ برای به خطر انداختن جانمان‌همان​ برای کمک به اینجا آمده‌ایم.»

«بودای بی‌کران. رهبر‌شیطانی​ فرقه، لطفاً حرفتان‌مهم‌تر​ را پس بگیرید.»

رزمی‌کاران نپذیرفتند.

همه کسانی که در اینجا جمع شده‌کار​ بودند، آمده بودند تا با به خطر‌رسیده​ انداختن جانشان به فرقه امی کمک کنند.

پس از لحظه‌ای سکوت در‌رسیده​ برابر واکنش رزمی‌کاران، استاد سو‌همان​ اون سرش را خم کرد.

«... سپاسگزارم.»

«رهبر فرقه!»

شاگردان فرقه امی جا خوردند.

آن‌ها تنها‌دیگه​ کسانی نبودند‌وقتش​ که تعجب کردند.

رزمی‌کارانی هم که برای کمک آمده بودند،‌اون​ نتوانستند حیرت خود را از اقدام بی‌سابقه رهبر‌درست​ فرقه امی در خم کردن سرش پنهان کنند.

«نیازی به این کار نیست.»

«لطفاً سرتان را بالا بیاورید.»

اما در میان این هیاهو،‌رسیده​ استاد سو اون طوری رفتار کرد‌لحظه​ که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

او بهتر از هر کسی می‌دانست‌مهم‌تر​ که به خطر انداختن جان خود برای‌پیداشون​ کمک به فرقه‌ای دیگر چقدر دشوار است.

«من این‌روبرو​ لطف را‌هزار​ فراموش نخواهم کرد.»

با کلمات صمیمانه او،‌اتحاد​ لبخند بر لبان رزمی‌کارانی که‌مهم‌تر​ برای کمک آمده بودند شکفت.

استاد سو اون به‌وقتش​ آرامی با چشمانش آن‌ها‌بشه​ را از نظر گذراند.

آن‌ها خیرین‌سیاه​ و منجیان‌کار​ او بودند.

«این‌ها افرادی‌روبرو​ هستند که هرگز‌نیروی​ نباید فراموششان کنم.»

در حالی که داشت چهره‌هایشان‌سیاه​ را به خاطر می‌سپرد، ناگهان‌اون​ احساس کرد چیزی سر جایش نیست.

جوخه نابودی آنجا نبود.

«آن‌ها زودتر حرکت کرده‌اند.»

اما به‌روبرو​ زودی، در‌هزار​ دلش لبخندی زد.

او از جوخه نابودی خواسته‌سیاه​ بود تا از شاگردان جوان محافظت‌دیگه​ کرده و آن‌ها را تخلیه کنند.

با توجه به اینکه هنوز‌رسیده​ نرسیده بودند، حتماً در طول‌همان​ تخلیه با آن‌ها رفته بودند.

حس آرامشی‌سیاه​ وجودش را‌کار​ فرا گرفت.

حالا که قلبش آرام شده بود،‌نخبه​ استاد سو اون عصای چرخه تناسخ را‌اون​ بلند کرد و رو به آسمان گرفت.

و سپس.

«شاگردان، قانون‌دیگه​ منع کشتار‌وقتش​ را لغو کنید!»

او غرش کرد.

غرش شیر، که با قدرت معنوی‌نخبه​ او آمیخته شده بود، باعث شد‌مهم‌تر​ دروازه اصلی معبد فوهو به شدت بلرزد.

جنگی برای بقای فرقه امی.

این آغاز‌دیگه​ جنگ مقدس‌وقتش​ امی بود.

«اون یه منور هشداره؟»

«انگار یه‌نیروی​ موش اونجا‌اتحاد​ پرسه می‌زنه.»

«حرومزاده‌های احمق. چه کار بی‌موردی.»

منور هشداری که به سمت آسمان‌مهم‌تر​ شلیک شده بود، توسط هر کسی‌باشه​ در اتحاد سیاه شیطانی قابل مشاهده بود.

اما آن‌ها‌روبرو​ با بی‌تفاوتی از‌نیروی​ کنار آن گذشتند.

دقیق‌تر بگویم،‌نیروی​ اصلاً به‌اتحاد​ آن اهمیتی ندادند.

عجیب‌تر این بود که‌وقتش​ با رهبری یک ارتش‌بشه​ دو هزار نفری لو نروند.

در همین حین، در منتهی‌الیه سمت چپ این ارتش دو‌وقتش​ هزار نفری، گروهی که با کمی فاصله حرکت می‌کردند، با‌سفید​ دیدن منور اخم کردند اما با دیدن واکنش بقیه، سکوت کردند.

ظاهرشان خاص و عجیب بود.

بعضی‌ها از سر تا پا رداهای سیاه و‌ساده‌ای​ تاریک پوشیده بودند، در حالی که بقیه سرتاسر‌پیداشون​ بدنشان را با زیورآلات آویزان تزئین کرده بودند.

حتی سلاح‌هایی که‌باید​ حمل می‌کردند هم‌باشه​ با یکدیگر فرق داشت.

بعضی‌ها هیچ سلاحی نداشتند، برخی دستکش‌های زرهی پوشیده بودند، بعضی تبرهایی حمل می‌کردند‌پیداشون​ که برای بلند کردن بیش از حد سنگین به نظر می‌رسید، عده‌ای تیغه‌های‌منور​ منحنی در دست داشتند و برخی دیگر شمشیرهای انعطاف‌پذیر به کمر بسته بودند.

در یک نگاه، کاملاً با نخبگان اتحاد سیاه شرور که‌کار​ اکنون گرد هم آمده بودند، یعنی جوخه سایه خون با‌بشه​ رداهای سرخ و جوخه سایه شبح با رداهای سیاه، تفاوت داشتند.

کاملاً هم طبیعی بود.

آن‌ها رزمی‌کاران وابسته به اتحاد سیاه شرور‌پیداشون​ بودند که فقط برای به دست آوردن شهرت‌آسمان​ در این مأموریت با آن‌ها همراه شده بودند.

«چه منظره باشکوهی.»

صدای کلفتی‌روبرو​ از میانشان‌هزار​ به گوش رسید.

این صدا متعلق به مردی‌سیاه​ بدقیافه بود که زخم طولانی یک‌دیگه​ شمشیر روی پیشانی‌اش حک شده بود.

چو گون، رهبر فرقه هونگ‌یانگ.

او رهبر یکی از‌کار​ چندین فرقه کوچک وابسته‌دیگه​ به اتحاد سیاه شرور بود.

او که با پنجاه نفر از‌نخبه​ شاگردانش به این جنگ پیوسته بود،‌مهم‌تر​ با دیدن منظره روبه‌رویش نوچ‌نوچی کرد.

واقعاً منظره‌ای‌نیروی​ خیره‌کننده و‌اتحاد​ خردکننده بود.

مسیرهای کوهستانی‌دیگه​ کوه امی مملو‌رسیده​ از جمعیت بود.

علاوه بر این، تک‌تک افرادی که‌مهم‌تر​ مسیرها را پر کرده بودند، سرشار‌باشه​ از نیت قتل و انرژی شیطانی بودند.

واقعاً ارتش مخوفی بود.

لبخندی روی لب‌هایش نقش بست.

«محاله با این وضع ببازیم.»

او از‌سیاه​ پیروزی‌شان کاملاً‌کار​ مطمئن بود.

این یک نیروی معمولی نبود.

دو هزار نفر از نخبگان‌سیاه​ اتحاد سیاه شرور برای نابودی‌اون​ فرقه امی جمع شده بودند.

و رهبری آن‌ها بر‌وقتش​ عهده جوخه مشهور سایه خون‌درست​ و جوخه سایه شبح بود.

هر چقدر هم که فرقه امی، یکی از‌دیگه​ اعضای اتحاد نه فرقه، قدرتمند بود، این نیرویی‌همان​ بود که هرگز نمی‌توانستند آن را شکست دهند.

در حالی که لبخند‌هزار​ روی لب‌هایش فقط با نگاه‌شیطانی​ کردن به اطراف عمیق‌تر می‌شد.

هوووش.

ناگهان، مرد جوان و خوش‌قیافه‌ای‌رسیده​ در هوا ظاهر شد و‌همان​ به نرمی در برابرشان فرود آمد.

انگار صحنه‌ای‌سیاه​ از یک‌کار​ رؤیا بود.

«... چی؟»

«چه خبره؟»

در حالی که چو گون و تمام اطرافیانش‌بشه​ با چهره‌ای مات و مبهوت به مرد جوانی‌شلیک​ که ناگهان ظاهر شده بود خیره شده بودند.

«یه شکوفه... شکوفه آلو؟!»

«این فرقه کوه هوآشانه!»

چند نفر‌نیروی​ از آن‌ها‌اتحاد​ فریاد زدند.

آن‌ها از دیدن نشان روی‌رسیده​ آستین مرد جوانی که از ناکجاآباد‌لحظه​ پیدایش شده بود، شوکه شده بودند.

یک شکوفه آلو.

این نشان فرقه کوه هوآشان بود، نامی‌اتحاد​ که در دنیای رزمی کنونی بیشتر از‌دیگه​ هر نام دیگری بر سر زبان‌ها افتاده بود.

در همان لحظه،‌نخبه​ لقب شخص خاصی‌شیطانی​ از ذهنشان عبور کرد.

این لقب همان تائوئیستی بود که‌باشه​ کمک کرده بود شهرت فرقه کوه هوآشان‌شعله‌ای​ تا این حد گسترده و همه‌گیر شود.

«قهرمان الهی شکوفه آلو...؟»

همان‌طور که چو‌شدن​ گون این کلمات را‌اتحاد​ زیر لب زمزمه می‌کرد.

«اوه؟ می‌بینم که‌نخبه​ حالا بدون اینکه‌شیطانی​ بپرسم درجا منو می‌شناسید.»

مرد جوان خوش‌قیافه، چون‌وقتش​ هوی، با لحنی خشک‌بشه​ و بی‌تفاوت جواب داد.

با این جواب‌شیطانی​ تأییدآمیز او، برای لحظه‌ای‌اون​ هرج‌ومرج به پا شد.

«قهرمان الهی شکوفه آلو اینجاست؟!»

«دیوانه‌کننده‌ست!»

چشمانشان پر از وحشت شد.

آن‌ها آن‌قدر شایعات مربوط به‌ساده‌ای​ قهرمان الهی شکوفه آلو را شنیده‌رسیده​ بودند که گوش‌هایشان درد گرفته بود.

متخصص عالی‌رتبه‌ای که‌شدن​ امپراتور جنگل سبز‌نخبه​ را شکست داده بود.

او یک متخصص عالی‌رتبه با قدرتی مضحک‌کار​ و غیرمنطقی بود که آن‌ها با مهارت‌هایشان هرگز‌باشه​ نمی‌توانستند امیدی به رویارویی با او داشته باشند.

درست زمانی که چند‌وقتش​ نفر از آن‌ها می‌خواستند‌بشه​ دزدکی به عقب قدم بردارند.

«چه احمق بی‌کله‌ای.»

چو گون در حالی‌هزار​ که به چون هوی‌سیاه​ نگاه می‌کرد، به حرف آمد.

با لحن و نگرشی که‌سیاه​ هیچ ترسی از حضور چون‌اون​ هوی در آن دیده نمی‌شد.

«چطور جرئت می‌کنی به این فکر بیفتی‌پیداشون​ که تنهایی به این ارتش حمله کنی؟‌سفید​ نکنه مغزت همون‌قدر خالیه که مهارت‌های رزمیت بزرگه؟»

چو گون به همین جا بسنده‌مهم‌تر​ نکرد و با رفتاری پر از‌باشه​ اعتماد به نفس، کلمات تندتری اضافه کرد.

هر چقدر هم که قهرمان الهی شکوفه‌اتحاد​ آلو در دنیای رزمی مشهور بود، آن‌ها‌دیگه​ اکنون یک ارتش دو هزار نفری بودند.

هر چقدر هم که یک‌سیاه​ متخصص عالی‌رتبه ماهر بود، نمی‌توانست به‌دیگه​ تنهایی با این تعداد روبه‌رو شود.

با این حرف‌ها، لبخند‌وقتش​ روی صورت کسانی که‌بشه​ از ترس می‌لرزیدند، نقش بست.

«رهبر فرقه هونگ‌یانگ راست میگه.»

«هه هه، شایعات قهرمان الهی شکوفه‌نخبه​ آلو رو شنیده بودم، اما با وجود‌اون​ اون همه مهارت رزمی، حتماً یه احمقه.»

«اینکه با پای خودش بیاد تو‌شیطانی​ دهن شیر... کی فکرشو می‌کرد یه دیوانه‌وقتش​ باشه که این‌قدر برای مردن عجله داره.»

آن‌ها که دوباره‌باید​ جرئت پیدا کرده بودند،‌پیداشون​ سلاح‌هایشان را بیرون کشیدند.

انواع و اقسام سلاح‌های عجیب و‌مهم‌تر​ غریب به سرعت بالا رفتند و‌باشه​ مستقیماً چون هوی را نشانه گرفتند.

همراه با‌روبرو​ یک نیت‌هزار​ قتل وحشیانه.

«خب، اینم‌نیروی​ یه تجربه‌اتحاد​ جدید دیگه‌ست.»

لبخندی روی لب‌های چون هوی نقش‌باشه​ بست، انگار وضعیتی که در حال‌چرخید​ رخ دادن بود برایش سرگرم‌کننده بود.

شینگ—

در همان لحظه،‌شدن​ چو گون شمشیرش‌نخبه​ را کشید و گفت.

«این یه فرصت تکرارنشدنی‌اتحاد​ تو زندگیه که قهرمان‌ساده‌ای​ الهی شکوفه آلو رو بکشیم!»

با فریاد‌دیگه​ او، چشمان‌وقتش​ همه برق زد.

عملکرد آن‌ها در جنگ علیه فرقه‌مهم‌تر​ امی یک چیز بود، اما چه می‌شد‌پیداشون​ اگر قهرمان الهی شکوفه آلو را می‌کشتند؟

و چه می‌شد اگر‌هزار​ کسی که جان او‌سیاه​ را می‌گرفت، خودشان بودند؟

شهرتشان در یک‌نخبه​ چشم به هم زدن‌کار​ سر به فلک می‌کشید.

طمع در چشمانشان‌باید​ موج زد و در‌پیداشون​ یک لحظه، هجوم آوردند.

در این‌سیاه​ میان، چو گون‌ساده‌ای​ در دلش خندید.

«فقط صبر‌روبرو​ می‌کنم تا‌هزار​ خسته بشه.»

هدف او‌نیروی​ سر چون‌اتحاد​ هوی بود.

هیچ نیازی نبود‌باید​ که اولین نفری‌باشه​ باشد که حمله می‌کند.

آرام و پیوسته.

او قصد داشت‌شدن​ صبر کند و‌نخبه​ منتظر یک فرصت بماند.

«فقط کافیه کسی‌نخبه​ باشم که کارش‌شیطانی​ رو تموم می‌کنه.»

چو گون به رزمی‌کارانی که از‌باشه​ همه طرف حمله می‌کردند نگاه کرد‌چرخید​ و نیروی درونی خود را بالا برد.

تا برای‌سیاه​ ضربه نهایی‌کار​ آماده شود.

بادی از‌روبرو​ زیر پاهایش‌هزار​ وزیدن گرفت.

این تجلی‌نیروی​ تکنیک انرژی‌اتحاد​ خورشید سرخ بود.

نیروی درونی که او تا حد ممکن‌پیداشون​ بالا برده بود، باعث شد رداهای سرخی‌سفید​ که پوشیده بود به شدت به اهتزاز درآیند.

حضور او‌سیاه​ تاریک و‌کار​ تهدیدآمیز بود.

در همان زمان،‌شدن​ لحظه‌ای که به‌نخبه​ چون هوی خیره شد.

«...!»

خشکش زد.

لبخند از‌سیاه​ روی لب‌هایش‌کار​ محو شد.

در زیر ابروهایی که به سمت بالا‌اتحاد​ متمایل شده بودند، چشمانی با هاله‌ای از نور‌باید​ سرخ کم‌رنگ، مستقیماً به او خیره شده بودند.

نگرشی کاملاً بی‌تفاوت بود، انگار‌سیاه​ هیچ علاقه‌ای به رزمی‌کارانی که‌اون​ به سمتش حمله می‌کردند نداشت.

تقریباً متکبرانه به نظر می‌رسید.

در همان‌سیاه​ لحظه، لب‌های چون‌ساده‌ای​ هوی کج شد.

یک پوزخند واضح بود.

سپس لب‌های سرخ و‌اتحاد​ کج شده‌اش بسیار آرام‌ساده‌ای​ از هم باز شدند.

«جوخه نابودی.»

پات‌پات‌پات!

بلافاصله پس از به زبان آوردن این کلمات،‌سیاه​ ده‌ها سایه از پشت سر او ظاهر شدند‌وقتش​ و مانند تیر به سمت رزمی‌کاران مهاجم شلیک شدند.

سرعتشان بی‌نهایت زیاد بود.

سایه‌هایی که به بیرون پرتاب‌رسیده​ شده بودند، خیلی زود با رزمی‌کاران‌لحظه​ مهاجم جناح غیرمتعارف برخورد کردند، و.

پخ! خرد! چاک!

«کوک!»

«کواارگ!»

خیلی زود، صداهای‌باید​ وحشتناکی از همه‌باشه​ طرف به گوش رسید.

برخی بی‌دفاع به عقب پرتاب شدند، گلوی‌اون​ برخی بریده شد و درجا مردند، و‌بشه​ قفسه سینه برخی دیگر در هم فرو رفت.

این نتیجه‌ی‌روبرو​ تنها یک‌هزار​ لحظه بود.

درگیری کوتاهی بود، آن‌قدر کوتاه‌سیاه​ که حتی فرصتی برای کشیدن‌اون​ یک جیغ طولانی هم باقی نگذاشت.

رزمی‌کاران جناح غیرمتعارف که چون هوی‌باشه​ را هدف گرفته بودند، با دیدن این‌شعله‌ای​ وضعیت ناگهانی با عجله به عقب برگشتند.

«چی!»

«نیروهای کمکی کِی...»

چشمانشان به لرزه افتاد.

گروهی که ظاهر شده بود، همگی شنل‌های سفید خالصی‌درست​ پوشیده بودند که پایین کشیده شده بود و فقط چشمانشان‌پخش​ را نشان می‌داد، و حضور برنده‌ای از خود ساطع می‌کردند.

در نگاه‌سیاه​ اول، تقریباً‌کار​ مورمورکننده بود.

در همان لحظه،‌شدن​ چون هوی نگاهش‌نخبه​ را پایین آورد.

نگاهی که از‌نخبه​ بالا به همه‌شیطانی​ خیره شده بود.

این یک‌دیگه​ نگرش بی‌نهایت‌وقتش​ متکبرانه بود.

اما هیچ‌کس‌سیاه​ چنین نگرشی را‌ساده‌ای​ زیر سؤال نبرد.

زیرا ظاهر فعلی چنان برازنده چون هوی‌اتحاد​ بود که گویی کاری را انجام داده‌دیگه​ که ذاتاً برای آن ساخته شده بود.

سپس، فرمان آرامی صادر شد.

«همه‌شون رو نابود کنید.»

ناولها | novelha.net