---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 84: فصل ۸۴ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 84: فصل ۸۴

0

درست وسط مقر‌داخل​ این اتحاد رزمیِ پرمدعا،‌بیرون​ میدان مبارزه قرار داشت.

این میدان که معمولاً فقط در زمان فستیوال‌ها یا مسابقات مبارزه‌ایِ این‌الهی​ اتحاد باز می‌شد، این بار به‌طور استثنایی درهایش را باز کرده بود‌پنهان​ و جماعت عظیمی را مثل مور و ملخ به سمت خود کشانده بود.

چهره‌ی کسانی که وارد‌بیرون​ میدان می‌شدند، پر از لبخندهای‌بستین​ گشاد و انتظاری احمقانه بود.

البته دلیل خوبی هم برایش‌بذارید​ داشتند؛ این فقط یک مسابقه‌ی‌علنی​ مسخره بین چندتا رزمی‌کار معمولی نبود.

این دوئلی بود بین افتخار فرقه انتهای جنوبی، یعنی قدیس‌چرا​ شمشیر انتهای جنوبی، و آن قدرت نوظهوری که نام فرقه‌روز​ زپرتی هوآشان را بالا کشیده بود... شمشیر الهی شکوفه آلو.

با چنین مبارزه‌ای، جای تعجب‌قدرت​ نداشت که این جماعتِ ندیدبدید‌بالا​ نتوانند هیجانشان را پنهان کنند.

«باورم نمی‌شه تو عمرم‌بیرون​ قراره مبارزه متخصصان عالی‌رتبه‌راه​ قلمرو رزمی آسمانی رو ببینم.»

«چیکار می‌کنی؟‌چرا​ بجنب برو‌بستین​ تو دیگه!»

«اگه دیر برسیم،‌داخل​ شاید دیگه هیچ‌هوا​ جای خالی‌ای نمونه!»

درست مثل داخل میدان که‌قدرت​ از سروصدا روی هوا بود،‌بالا​ بیرون هم غوغایی برپا بود.

«چرا راه رو بستین؟»

«بذارید منم بیام تو!»

با اینکه خبر مبارزه علنی بین قدیس‌بیرون​ شمشیر انتهای جنوبی و شمشیر الهی شکوفه‌منم​ آلو تازه دو روز پیش اعلام شده بود...

«دیگه کسی نمی‌تونه وارد بشه.»

...کمتر از یک ربع طول‌غوغایی​ کشیده بود تا ظرفیت میدان‌بذارید​ مبارزه تا خرخره پر شود.

در حالی که‌راه​ جمعیت از سر و‌بیام​ کول میدان بالا می‌رفت...

«دلشوره‌ی بدی دارم.»

هیون جین که در جایی با‌نوظهوری​ دیدی کاملاً باز به میدان نشسته‌الهی​ بود، چشم‌هایش پر از نگرانی بود.

او می‌دانست‌روی​ که هیون‌بیرون​ دو قوی است.

اما حریفش یک متخصص عالی‌رتبه بود که مدت‌ها پیش‌خبر​ به قلمرو رزمی آسمانی رسیده بود و نامش را‌بشه​ در سراسر دنیای رزمی بر سر زبان‌ها انداخته بود.

اضطراب او‌نمونه​ لحظه به‌سروصدا​ لحظه بیشتر می‌شد.

«یعنی برادر‌یعنی​ ارشد حالش‌شمشیر​ خوب می‌مونه؟»

«جای خوبیه، دیدش بد نیست.»

در کنار او، من،‌بستین​ چون هوی، با قیافه‌ای بی‌خیال‌خبر​ منتظر شروع این نمایش بودم.

«ببینم، هنرهای رزمی فرقه‌سروصدا​ انتهای جنوبی اصلاً تغییری هم‌برپا​ کرده یا همون آشغالای قدیمه؟»

با چشم‌هایی که کمی کنجکاوی در آن‌ها‌نام​ موج می‌زد به میدان خیره شدم و‌آلو​ طولی نکشید که دو سایه نمایان شدند.

قدیس شمشیر‌روی​ انتهای جنوبی و‌غوغایی​ هیون دو بودند.

آن‌قدر سریع و بی‌صدا بالا‌بذارید​ آمدند که بیشتر آن جماعت‌علنی​ احمق حتی متوجه حضورشان نشدند.

«شایعات رو شنیده بودم و‌روی​ همیشه با خودم فکر می‌کردم که‌راه​ دوست دارم یه روزی ملاقاتت کنم.»

قدیس شمشیر‌یعنی​ انتهای جنوبی‌شمشیر​ لبخند تلخی زد.

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌طوری بشه.»

هیون دو با لحنی‌بستین​ خشک جواب داد: «من‌اینکه​ هم همین احساس رو دارم.»

هیون دو حتماً تا‌سروصدا​ حالا هزاران بار اسم‌غوغایی​ این پیرمرد را شنیده بود.

جنگجوی بزرگی که در هفتاد سالگی قدم به‌زپرتی​ دنیای رزمی گذاشته بود و بلافاصله خودش را به‌جای​ عنوان یک متخصص عالی‌رتبه به همه ثابت کرده بود.

«می‌گن بهت می‌گن شمشیر‌بیرون​ الهی شکوفه آلو؛ همونی که‌بستین​ شبح سفید رو شکست داده.»

«این لقب‌چرا​ برای من‌بستین​ خیلی بزرگه.»

«این‌طور فکر می‌کنی؟»

ابروهای قدیس‌یعنی​ شمشیر کمی در‌قدرت​ هم گره خورد.

سپس شمشیرش را بیرون کشید.

از یک غلاف کهنه و‌بذارید​ رنگ‌ورو رفته، تیغه‌ای بیرون آمد که‌تازه​ به‌خوبی از آن مراقبت شده بود.

چیزی نبود که بشود به آن یک‌بیرون​ شمشیر افسانه‌ای یا گنجینه‌ای ارزشمند گفت، اما‌منم​ به محض اینکه در دستان او قرار گرفت...

«وااااای! اون شمشیر شبنم یشمیه!»

«اون شمشیر‌روی​ شبنم یشمیِ قدیس‌غوغایی​ شمشیر انتهای جنوبیه!»

آن شمشیر پیر و‌بستین​ قراضه، ناگهان تبدیل به‌اینکه​ یک تیغه‌ی افسانه‌ای شد.

هیون دو در حالی‌سروصدا​ که به آن نگاه‌غوغایی​ می‌کرد، گفت: «شمشیر زیباییه.»

شمشیر کاملاً‌یعنی​ ساده و‌شمشیر​ بی‌ریخت بود.

اما در‌روی​ دستان او،‌بیرون​ قضیه فرق می‌کرد.

قدیس شمشیر‌چرا​ به آرامی تیغه‌بذارید​ را نوازش کرد.

«شبنم یشمی از همون روز‌روی​ اولی که وارد فرقه انتهای‌چرا​ جنوبی شدم، با من بوده.»

«پس دلیلش همینه.»

هیون دو‌روی​ نتوانست جلوی تحسین‌غوغایی​ کردنش را بگیرد.

این یعنی‌چرا​ آن‌ها ده‌ها سال‌بذارید​ با هم بوده‌اند.

و با این حال، شمشیر‌روی​ طوری به نظر می‌رسید که‌چرا​ انگار تازه ساخته شده است.

کاملاً مشخص بود‌قدیس​ که چقدر برایش‌نوظهوری​ ارزش قائل بوده است.

«با بقیه اون تائوئیست‌های احمقِ‌غوغایی​ فرقه انتهای جنوبی فرق داره.‌بذارید​ ظاهراً شایعات درباره‌اش دروغ نبودن.»

لحن، رفتار و طرز برخوردش با‌منم​ شمشیر، هیچ شباهتی به آن تائوئیست‌های‌روز​ طمع‌کار و حقیر فرقه انتهای جنوبی نداشت.

او دقیقاً همان‌داخل​ جنگجوی بزرگی بود‌هوا​ که شایعات می‌گفتند.

تق.

هیون دو‌روی​ هم شمشیرش‌بیرون​ را بیرون کشید.

تیغه‌ای ترکیب شده‌راه​ با آهن سرد‌منم​ بود؛ یادگاری از استادش.

«تو هم شمشیر خوبی داری.»

با شنیدن این‌قدیس​ حرف، هیون دو‌نوظهوری​ لبخند ملایمی زد.

«شمشیریه که از استادم به‌غوغایی​ من رسیده. نه، بهتره بگم‌بذارید​ یه دوسته. اسمش برف سفیده.»

لبخند گرمی که زد،‌بستین​ باعث شد قدیس شمشیر‌اینکه​ هم در جوابش لبخند بزند.

«برف سفید... اسم قشنگیه.»

«هاها، دقیقاً.»

این دو نفر با‌بیرون​ لبخند، گفتگوی سبکی با‌راه​ هم رد و بدل کردند.

سپس...

وووش!

بدون اینکه هیچ‌کدام پیش‌قدم شوند، هر‌نوظهوری​ دو تکنیک‌های درونی‌شان را آزاد کرده‌الهی​ و انرژی وحشتناکی را بیرون دادند.

باد شروع‌روی​ به زوزه‌بیرون​ کشیدن کرد.

«هوف!»

«آخ! ا...‌نمونه​ این دیگه‌سروصدا​ چه انرژی ترسناکیه!»

تماشاچی‌های بدبخت دست‌هایشان را بالا آوردند تا‌نام​ خودشان را از این طوفان حفظ کنند‌آلو​ و با چشم‌های ورقلمبیده به میدان خیره شدند.

گردابی بین‌روی​ دو شمشیرزن‌بیرون​ شکل گرفت.

انگار پنجه‌ی یک‌راه​ اژدها داشت فضا‌منم​ را از هم می‌درید.

سپس هیون دو‌داخل​ شمشیرش را بالا‌هوا​ آورد و گفت.

«من شروع می‌کنم.»

«بیا.»

به محض اینکه‌راه​ این کلمات از‌منم​ دهانشان خارج شد...

بوم!

موج شوک‌یعنی​ قدرتمندی سراسر میدان‌قدرت​ مبارزه را درنوردید.

جماعت که به زور سعی می‌کردند چشم‌هایشان‌چرا​ را در برابر طوفان باز نگه دارند، با‌علنی​ وحشت و حیرت به آن‌ها زل زده بودند.

طوفان در یک‌راه​ چشم به هم‌منم​ زدن ناپدید شد.

اما موج شوکِ ناشی از برخورد‌هوا​ شمشیرهایشان، موهای تماشاچیان را به پرواز‌بستین​ درآورد و ذهنشان را تسخیر کرد.

«برادر ارشد‌یعنی​ کی این‌قدر‌شمشیر​ قوی شد...»

هیون جین با نگاهی‌بیرون​ خالی و مات به‌راه​ میدان خیره شده بود.

قدرت تکنیک‌های شمشیری که قدیس‌بذارید​ شمشیر و هیون دو به نمایش‌تازه​ می‌گذاشتند، فراتر از حد باور بود.

تق!

فشار آن‌قدر زیاد‌قدیس​ بود که مشت‌هایش‌نوظهوری​ خودبه‌خود گره خوردند.

عرق از پیشانی و‌بیرون​ کمرش سرازیر شد و‌راه​ لباس فرمش را خیس کرد.

«پس یه‌چرا​ استاد واقعی‌بستین​ این شکلیه...»

آن‌ها در‌نمونه​ سطح کاملاً‌سروصدا​ متفاوتی بودند.

اصلاً انسان بودند؟

فقط تماشای آن‌ها از دور کافی‌برپا​ بود تا بدنش مثل بید بلرزد،‌بیام​ انگار که زلزله‌ای به جانش افتاده باشد.

موجی از‌چرا​ ناامیدی وجودش‌بستین​ را فرا گرفت.

«منم می‌خوام‌نمونه​ مثل برادر‌سروصدا​ ارشد بشم...»

با عزمی‌یعنی​ راسخ دندان‌هایش را‌قدرت​ روی هم فشرد.

درد شدیدی از مشت گره‌کرده‌اش‌غوغایی​ احساس کرد و مایع گرمی‌بذارید​ را روی پوستش حس کرد.

«نه، من ازش جلو می‌زنم!»

سرش را بالا‌داخل​ گرفت و چشم‌هایش‌هوا​ را گشاد کرد.

و همان‌طور‌یعنی​ که دوئل‌شمشیر​ را تماشا می‌کرد...

«بدون شک پیشرفت کرده.»

من هم‌چرا​ داشتم به‌بستین​ برخوردشان نگاه می‌کردم.

شاید نبرد در قلعه شبح سفید به دردش‌غوغایی​ خورده بود؛ مهارت هیون دو به سطحی رسیده‌اینکه​ بود که اصلاً با قبل قابل مقایسه نبود.

چشم‌هایم حرکات سریع‌قدیس​ هیون دو و‌نوظهوری​ قدم‌هایش را دنبال می‌کرد.

با این سرعت، دیگه‌بیرون​ نیازی نیست دستش رو‌راه​ بگیرم و راهنمایی‌اش کنم.

آن شمشیرزنی که قبلاً به خاطر‌منم​ پیروی کورکورانه از فرم‌ها خشک و‌روز​ بی‌روح بود، حالا آزادانه جریان داشت.

او به‌نمونه​ قلمرو شمشیرزنی‌سروصدا​ بی‌فرم رسیده بود.

حالا می‌توانست هر‌قدیس​ فرمی را که اراده‌نام​ می‌کرد، به نمایش بگذارد.

«اگه حالا فرم‌ها رو طوری تغییر بده‌چرا​ که با بدن خودش سازگار بشن، این‌خبر​ تکنیک عالی گمشده به تسلط کامل می‌رسه.»

چیزی که وجود دارد را یاد‌منم​ بگیر، آن را خرد کن و‌روز​ به عنوان قدرت خودت جذبش کن.

این یعنی‌نمونه​ یک استاد‌سروصدا​ واقعی بودن.

بعد از شکستن دیوار قلمرو‌قدرت​ رزمی آسمانی، مهارت هیون دو‌بالا​ با سرعت سرسام‌آوری بالا رفته بود.

هنوز به پای ارباب قلعه شبح‌برپا​ سفید نمی‌رسید، اما خیلی بالاتر از‌بیام​ سطح یک رهبر فرقه مسخره بود.

«اما یکم حیفه. بین‌بستین​ این همه حریف، باید‌اینکه​ به پست این پیرمرد می‌خورد.»

نگاهش به‌نمونه​ سمت قدیس‌سروصدا​ شمشیر چرخید.

گرچه به نظر می‌رسید مبارزه‌قدرت​ پایاپای است، اما چون هوی‌بالا​ حقیقت را مثل روز روشن می‌دید.

قدیس شمشیر‌روی​ داشت با‌بیرون​ او مدارا می‌کرد.

«همم. نیروی درونی‌شون تو یه‌بذارید​ سطحه، اما اختلاف تجربه و‌علنی​ مهارتشون بدجوری تو ذوق می‌زنه.»

با وجود اختلاف‌داخل​ سنی، قدیس شمشیر نیروی‌بیرون​ درونی خیلی بیشتری نداشت.

اما این اصلاً مهم نبود.

شکاف مهارتی بینشان‌هوا​ خیلی عمیق‌تر از‌برپا​ این حرف‌ها بود.

«فرقه انتهای جنوبی در‌بستین​ حال حاضر قطعاً باید‌اینکه​ قوی‌تر از هوآشان باشه.»

چشمان چون هوی به‌سروصدا​ شمشیری که قدیس شمشیر‌غوغایی​ در دست داشت، خیره شد.

او قبلاً هم‌قدیس​ این تکنیک شمشیر‌نوظهوری​ را دیده بود.

این «سی و شش‌بیرون​ شمشیر جهان» بود، تکنیک‌راه​ شمشیر فرقه انتهای جنوبی.

اما یک تفاوت جزئی داشت.

و همان تفاوت جزئی‌سروصدا​ کافی بود تا کل‌غوغایی​ تکنیک را دگرگون کند.

«هنوزم تغییرات بی‌پایانی‌قدیس​ داره، اما قدرتش خیلی‌نام​ بیشتر از قبل شده.»

سی و شش شمشیر جهان یک تکنیک‌چرا​ عظیم و دائماً در حال تغییر بود که‌علنی​ سی و شش جهت را هدف قرار می‌داد.

اما نسخه‌ای که‌راه​ قدیس شمشیر الان‌منم​ استفاده می‌کرد، فرق داشت.

ساده‌تر بود‌نمونه​ و تغییرات‌سروصدا​ کمتری داشت.

او فرم‌های‌یعنی​ غیرضروری را‌شمشیر​ دور ریخته بود.

در نتیجه، فرم‌های‌هوا​ باقی‌مانده به حداکثر قدرت‌چرا​ و کمال رسیده بودند.

«دقیقاً مثل کاری که من با‌منم​ تکنیک شمشیر شکوفه آلو کردم و اونو‌پیش​ به شمشیر هفت‌گانه شکوفه آلو ارتقا دادم.»

او با علاقه‌داخل​ زیادی به تماشای‌هوا​ مبارزه ادامه داد.

اما هر چه‌قدیس​ مبارزه بیشتر طول کشید،‌نام​ حالت چهره‌اش سردتر شد.

«این دیگه چه مسخره‌بازی‌ایه؟»

مات و مبهوت مانده بود.

هنرهای رزمی که به نمایش گذاشته‌هوا​ شده بودند، پر زرق و برق و‌بذارید​ قدرتمند بودند و چشم‌ها را نوازش می‌دادند.

«جای تعجب نیست‌قدیس​ که این فرقه‌های‌نوظهوری​ صالح هیچ پیشرفتی نمی‌کنن.»

هر چه‌روی​ بیشتر تماشا می‌کرد،‌غوغایی​ علاقه‌اش کمتر می‌شد.

این مبارزه‌چرا​ فقط یک‌بستین​ نمایش مضحک بود.

سی و شش شمشیر جهانِ‌روی​ قدیس شمشیر در ظاهر خشن‌چرا​ بود، اما فقط در ظاهر.

«یعنی از‌یعنی​ همون اول‌شمشیر​ قصد بردن نداشت؟»

با وجود اینکه قدیس شمشیر چندین‌برپا​ فرصت برای در هم شکستن هیون‌بیام​ دو داشت، عمداً خودش را عقب می‌کشید.

و فقط او نبود.

هیون دو هم فرصت‌هایی برای‌روی​ وارد کردن ضربات مهلک داشت،‌چرا​ اما از آن‌ها استفاده نکرد.

هر دوی‌یعنی​ آن‌ها داشتند با‌قدرت​ یکدیگر مدارا می‌کردند.

«هوف، الکی‌روی​ دلم رو‌بیرون​ خوش کرده بودم.»

چونه‌اش را روی دستش‌بستین​ گذاشت و با نگاهی‌اینکه​ بی‌حوصله به تماشا ادامه داد.

درست در همان‌داخل​ لحظه، آن دو‌هوا​ از یکدیگر فاصله گرفتند.

تق.

قدیس شمشیر که‌هوا​ عقب رفته بود، واقعاً‌چرا​ شگفت‌زده به نظر می‌رسید.

«...مهارت تحسین‌برانگیزی بود.»

هیون دو‌نمونه​ نفس تازه‌ای‌سروصدا​ کرد و گفت:

«پوف. فقط شانس آوردم.‌شمشیر​ نزدیک بود با همون‌زپرتی​ یه ضربه کارم تموم بشه.»

«هاها، شما‌روی​ بیش از‌بیرون​ حد شکسته‌نفسی می‌کنید.»

قدیس شمشیر لبخند ملایمی زد.

«از همین تبادل ضرباتمون فهمیدم‌روی​ که شما کسی نیستید که‌چرا​ با یه ضربه از پا دربیاید.»

«که اینطور.»

«سخته بگیم کی برتره.»

کلمات قدیس شمشیر به نرمی‌بذارید​ در میدان مبارزه طنین‌انداز شد‌علنی​ و جمعیت را به وجد آورد.

«قـ-قدیس شمشیر الان...»

«او شمشیر الهی‌قدیس​ شکوفه آلو رو‌نوظهوری​ با خودش برابر دونست!»

واااااه!

صدای تشویق‌ها مثل‌راه​ ریختن نفت روی‌منم​ آتش شعله‌ور شد.

«پس بیا دوباره شروع کنیم.»

قدیس شمشیر طوری به جلو‌قدرت​ قدم برداشت که انگار منتظر‌بالا​ بود هیجان به اوج خود برسد.

هیچ صدا‌روی​ و هیچ فشاری‌غوغایی​ در کار نبود.

اما او در‌راه​ یک چشم به‌منم​ هم زدن ناپدید شد.

این دقیقاً «جایگزینی توهم» نبود.

بیشتر شبیه یک‌قدیس​ تکنیک جابه‌جایی آنی بود‌نام​ که فضا را می‌شکافت.

وووش!

با یک پرش سبک،‌بستین​ ناپدید شد و درست‌اینکه​ جلوی هیون دو ظاهر گشت.

«...سریع بود!»

هیون دو که از این‌قدرت​ سرعت باورنکردنی جا خورده بود،‌بالا​ به سرعت به عقب خم شد.

سواش!

تیغه‌ای برنده پیشانی‌اش را‌بستین​ خراشید و چند تار‌اینکه​ از موهایش را برید.

«آخ!»

«باید سریع‌یعنی​ گاردم رو‌شمشیر​ درست کنم...»

در حالی که با‌بیرون​ ناله‌ای سعی می‌کرد تعادلش‌راه​ را به دست آورد—

«هنوز تموم نشده.»

صدایی از‌نمونه​ پایین به‌سروصدا​ گوش رسید.

همزمان، انرژی شمشیر‌قدیس​ از تمام جهات‌نوظهوری​ به او حمله‌ور شد.

«این...»

خیلی زود، انرژی‌راه​ شمشیر هیون دو‌منم​ را در خود بلعید.

«سی و شش شمشیر جهان!»

در مواجهه با فشار و نیت‌نوظهوری​ برنده‌ای که اصلاً شبیه انرژی شمشیر‌الهی​ معمولی نبود، چشمان هیون دو لرزید.

«انرژی شمشیر رو دست‌کم نگیر!»

دندان‌هایش را به‌راه​ هم فشرد و نیروی‌بیام​ درونی‌اش را آزاد کرد.

انرژی یین و یانگِ‌سروصدا​ تکنیک گمشده عالی، در‌غوغایی​ دست و شمشیرش جریان یافت.

«هااااپ!»

با فریادی خشن،‌هوا​ صدای جرنگ-جرنگ-جرنگ! پشت سر‌چرا​ هم به صدا درآمد.

و در‌چرا​ اطراف هیون دو،‌بذارید​ شکوفه‌های آلو شکفتند.

«شـ-شکوفه‌های آلو!»

«اون شکوفه‌های شمشیر فرقه هوآشانه!»

چهره‌های جمعیت از خوشحالی درخشید.

با دیدن شکوفه‌های شمشیری که‌بذارید​ فقط در شایعات درباره‌شان شنیده‌علنی​ بودند، بی‌اختیار مشت‌هایشان را گره کردند.

سپس، هیون دو پس از در هم‌بیرون​ شکستن سی و شش شمشیر جهان، شمشیرش را‌بیام​ بالا برد و با قدرت به پایین کوبید.

هووووش!

همین که شمشیر‌هوا​ به شانه قدیس‌برپا​ شمشیر نزدیک شد—

جرنگ!

با صدایی فلزی،‌داخل​ شمشیر کمانه کرد‌هوا​ و به عقب پرید.

«چی!»

هیون دو با‌هوا​ شوک به قدیس‌برپا​ شمشیر نگاه کرد.

تاریکی او را احاطه‌بستین​ کرده بود و ستارگانی‌اینکه​ در اطرافش چشمک می‌زدند.

این بیگانه‌ترین و سلطه‌جویانه‌ترین هنر‌روی​ الهی فرقه انتهای جنوبی بود؛‌چرا​ «هنر الهی فولاد آسمانی کهکشان».

قدیس شمشیر‌یعنی​ پایش را‌شمشیر​ روی زمین کوبید.

بوم!

او آن‌قدر محکم به زمین فشار آورد که رد‌خبر​ پایش روی سکو ماند و سپس به جلو شلیک‌بشه​ شد و شمشیرش را به سمت هیون دو تاب داد.

او حتی از «پرواز سایه سرگردان‌هوا​ کهکشان» استفاده کرد و دوباره شمشیرش‌بستین​ را با شمشیر هیون دو درگیر ساخت.

در حالی که‌قدیس​ مبارزه بیش از یک‌نام​ ربع ساعت ادامه یافت—

«...»

جمعیت مسحورانه تماشا می‌کردند.

در حالی که آن دو با سرعتی‌بیرون​ رعدآسا ضرباتی رد و بدل می‌کردند و از‌بیام​ خود پس‌تصویر و امواج ضربه‌ای به جا می‌گذاشتند—

قدم—

آن دو که حالا‌بیرون​ راضی به نظر می‌رسیدند،‌راه​ به جایگاه‌های خود بازگشتند.

«هوآشان، همون‌طور که انتظار می‌رفت.»

«فرقه انتهای جنوبی...‌داخل​ نه، این واقعاً‌هوا​ شمشیر یک قدیس شمشیره.»

در حالی که‌قدیس​ با لبخند یکدیگر‌نوظهوری​ را تأیید می‌کردند—

«همین قدر کافیه.»

با این کلمات،‌راه​ قدیس شمشیر سلاحش‌منم​ را در غلاف گذاشت.

«منظورتون چیه...»

هیون دو با‌قدیس​ چشمانی گشاد شده،‌نوظهوری​ غافلگیر به نظر می‌رسید.

قدیس شمشیر‌روی​ به آرامی‌بیرون​ نزدیک شد.

«عذرخواهی می‌کنم.»

او با‌نمونه​ صدایی آرام‌سروصدا​ پوزش طلبید.

«آدم‌های ما اشتباه کردن. ما بیش‌نوظهوری​ از حد روی مسائل بیرونی تمرکز‌الهی​ کردیم و از درون غافل شدیم.»

هیون دو که تازه متوجه‌غوغایی​ قضیه شده بود، لبخند ملایمی زد‌منم​ و دستگیره شمشیرش را برعکس گرفت.

«ممنون که کوتاه اومدید.»

«از همون‌نمونه​ اول هم متعلق‌روی​ به هوآشان بود.»

قدیس شمشیر به نرمی گفت.

«فقط انصافه که حالا برگرده.»

بعضی از افراد در‌بستین​ جمعیت از پایان ناگهانی‌اینکه​ مبارزه گیج شده بودند.

«ها؟»

«چـ-چی؟ تموم شد؟»

«واقعاً مبارزه باشکوهی بود!»

با فریاد یک نفر، سردرگمی‌بذارید​ از بین رفت و صدای‌علنی​ تشویق از همه طرف بلند شد.

«آ-آره. درسته. مبارزه بی‌نظیری بود!»

«واااااه! فکر کردن به اینکه‌قدرت​ این دو نفر عضو اتحاد‌بالا​ رزمی هستن... چه موهبتی برای اتحاده!»

«قدیس شمشیر انتهای جنوبی!»

«شمشیر الهی شکوفه آلو!»

صداهایی که نام‌داخل​ آن‌ها را فریاد‌هوا​ می‌زدند، بلندتر شد.

«من می‌رم‌یعنی​ تا با‌شمشیر​ فرقه‌مون صحبت کنم.»

قدیس شمشیر نگاهی به تائوئیست‌های‌غوغایی​ آشفته فرقه انتهای جنوبی در‌بذارید​ پشت سرش انداخت و گفت.

«ممنونم.»

هیون دو با لبخندی جواب‌روی​ داد و قدیس شمشیر نیز‌چرا​ در پاسخ لبخند زد و برگشت.

«هاها، اگه‌یعنی​ قسمت بود دوباره‌قدرت​ همدیگه رو می‌بینیم.»

و بدین ترتیب، پس‌بیرون​ از سال‌ها، آن عمارت‌راه​ به دست فرقه هوآشان بازگشت.

ناولها | novelha.net