چپتر 1170: فصل 1170 - همزیستی یا توهم؟
0فحشی رک و بیپرده بود.
کلماتی که ناخودآگاه از دهانممیفهمید بیرون پرید، انگار حتی ارزشازاش یک لحظه فکر کردن هم نداشت.
پیشنهادی که ارباب ظالم پیش کشیدهزانو بود، تا این حد برای من، چونکسی هوی، تهوعآور و زننده به نظر میرسید.
«چی؟ میخوادبقیه دوتایی بر دنیایبدنش رزمی حکومت کنیم؟»
یک مشتاتحاد چرند محضمیکرد—باید و خندهدار بود.
پیشنهادی بود که سر سوزنیمیفهمید به آن تمایل نداشتم... نه،ازاش اصلاً میشد اسمش را «بیعلاقگی» گذاشت؟
همان لحظهای کهایالت شنیدمش، حالم اززانو آن به هم خورد.
منی که در زندگی قبلیام نه ایالت و هشت بیابان رااون به زانو درآورده بودم و بر کل موریَم فرمانروایی میکردم، بهتربهش از هر کسی میدانستم چنین جایگاهی چقدر دردسر و مصیبت دارد.
«یعنی این منو نمیشناسه؟»
چشمهایم مثل دو شکافبقیه باریک شد و با تندیکرد به ارباب ظالم خیره شدم.
«امکان نداره.»
واقعاً عجیب بود.
هر احمقی که حتی اندکی مرا میشناخت، خوبمعامله میدانست چقدر از کارهای دردسرساز بیزارم و چقدروضعیت کم به حکومت کردن میل و رغبت دارم.
بهخصوص با در نظربقیه گرفتن این بدنی کهواگذار ارباب ظالم تصاحب کرده بود.
اگر صاحب این کالبد جگال گونگ بود—کسی کهبودم زمانی به عنوان استراتژیست نظامی اتحاد رزمی خدمتجایگاهی میکرد—باید این موضوع را حتی بهتر از بقیه میفهمید.
«جگال گونگ طی یک معامله بدنش رو واگذار کرد و در ازاش انتقامحتماً خواست. در اون وضعیت، حتماً میدونسته که شاید این یارو به قدرتم نیاز پیدامرد کنه. یعنی اطلاعات منو بهش منتقل نکرده؟ عقل و درایت اون مرد فوقالعاده بود.»
جگال گونگاتحاد را بهمیکرد—باید یاد آوردم.
هرچند در مقایسه با مغز شیطانی کم میآورد،واگذار اما همانطور که از کسی با نام خانوادگیمیدونسته «جگال» انتظار میرفت، هوش و ذکاوتش جزو برترینها بود.
بیدلیل نبود که وقتی برای اولین باردرآورده اتحاد را راه انداختم، به عنوان استراتژیست نظامیچنین قبل از هر کسی به یاد او افتادم.
اگر انتقام واقعاً هدفش بود،بدنش آن مرد بدون شک تمامخواست اطلاعات مرا دودستی تقدیم میکرد.
«... واقعاًاتحاد پای یک معاملهموضوع در میون بود؟»
این سؤالمیکرد—باید ناگهان بهبقیه ذهنم خطور کرد.
«واقعاً جوابهایقبلیام بیپرده وهشت رکی میدی.»
ارباب ظالم به جای اینکه عصبانیواگذار شود، با حالتی ملایم با آن دشنامیحتماً که بیهوا نثارش کرده بودم کنار آمد.
خندهای تمسخرآمیزاتحاد از دهانشمیکرد—باید خارج شد.
«هاهاها.»
انتظار چنین پاسخی را داشت؟
یا اصلاً از همان ابتدابدنش این سؤال را فقط برایخواست سنجیدن من پیش کشیده بود؟
عمیقاً به چهره ارباب ظالم خیره شدم تا نیت واقعیاشواگذار را بخوانم، اما نه اثری از تردید در او دیدهیارو میشد و نه حتی واکنشی که نشان از غافلگیری داشته باشد.
کاملاً خونسردمیکرد—باید و آرامبقیه به نظر میرسید.
رفتارش طوری بود که گویی ذرهای دروغدرآورده در کلماتش وجود نداشت، و همین موضوعمیدانستم بیش از پیش مرا کلافه و مشکوک میکرد.
«با شناختی که از اخلاقتبدنش داشتم حدس میزدم ردم کنی، ولیاون انتظار چنین واکنش تندی رو نداشتم.»
ارباب ظالماتحاد با آرامش کلامشموضوع را ادامه داد.
چشمهایش باریک شد، فنجانبقیه شرابش را بالا بردواگذار و جرعه کوچک دیگری نوشید.
لبخند ظریفی که درهشت عمق نگاهش نشسته بود،بودم لحظه به لحظه طبیعیتر میشد.
بدن جگال گونگ حالا دیگر باواگذار روح او یکی شده بود ووضعیت به نرمی زیر فرمانش حرکت میکرد.
«از اونجا که فرقه هوآشان برات عزیزه،میفهمید با خودم گفتم شاید یکم به این پیشنهاداون فکر کنی. هیچوقت تصور نمیکردم اینقدر بیرحم باشی.»
در سکوتمیکرد—باید به اوبقیه چشم دوختم.
روند این مکالمهایالت زیادی حسابشده وزانو دقیق پیش میرفت.
درست در همان لحظهای که شکی درکرد دلم جوانه زد، حریفم عمداً موضوعی رامیدونسته پیش کشید که نیازی به برملا کردنش نداشت.
دقیقاً مثل این بودمیکرد—باید که افکارم را واومعامله به واو خوانده باشد.
زمانبندیاش تمیزتر ازموضوع آن بود کهمعامله پای تصادف گذاشته شود.
«مرتیکه روقبلیام ببین چههشت فیلمی بازی میکنه.»
سسسس—
ناگهان نقطه طب سوزنی تاجمموضوع اندکی گشوده شد و آگاهیامواگذار به دو نیم منشعب گشت.
هنری سرّی وموضوع مافوق تصور: تکنیکمعامله درونی دو اصل.
در کسری از ثانیه آگاهیام را دودرآورده نیم کردم و رو به ارباب ظالم کهچنین فنجانش را کج کرده بود، با تحقیر گفتم:
«پس اگهبقیه میدونستی، اصلاً واسهبدنش چی پیش کشیدیش؟»
«هاهاها. میدونم از کارهای پردردسرموضوع متنفری. ولی مگه هوآشان براتواگذار باارزشتر از راحتی خودت نیست؟»
ارباب ظالم قبل از اینکه فنجانش رابدنش آرام روی میز بگذارد، اضافه کرد: «دقیقاً بهحتماً همون اندازهای که قبیله جگال برای من مهمه.»
هنوز آن لبخند در نگاهش پرپر میزد؛ مستقیمبودم به نگاه تیز و برّندهام چشم دوخت وجایگاهی گوشههای لبش را به نشانه خودپسندی بالا کشید.
«همونطور که خودت بهتر میدونی، من و تو خیلی وقته از مشیت آسمانیحتماً و قوانین فانی این دنیا فراتر رفتیم. ما نامیرایانی هستیم که به حیاتدرایت ابدی رسیدیم. به عبارت دیگه، اگه من و تو دست به دست هم بدیم...»
«داری زیادی زر مفت میزنی.»
حرفش را بیرحمانهموضوع بریدم و وادارش کردمبدنش به اصل قضیه بپردازد.
«خیلی کمطاقتی.»
ارباب ظالم با حرکتی آرامبدنش سری تکان داد و دوبارهخواست لب به سخن باز کرد:
«دلت نمیخواد هوآشان رو تبدیل به فرقهای کنی که احدی جرئت نکنه حتی نگاه چپ بهش بندازه؟ نه فقط اتحاد نهقدرتم فرقه، از جمله شائولین و وودانگ، بلکه حتی فرقه شیطانی که اون گوشه به پیشینه طولانی و قدرت بیکرانش مینازه. تبدیلشنام کنی به قطبی بزرگ که هیچکدومشون نتونن دست بهش بزنن. اگه من و تو با هم متحد بشیم، این رؤیا شدنیه.»
«قبیله جگال چی؟»
«دقیقاً همینقبلیام ماجرا براشهشت صدق میکنه.»
«پس میخوایبقیه دنیا رو بینبدنش خودمون نصف کنیم؟»
«به جای نصفخدمت کردنش، مایلم بابقیه هم همزیستی داشته باشیم.»
حضور و هالهموضوع ارباب ظالم ناگهانمعامله سنگین و تاریک شد.
طبیعت سرکش و جبارِ مخصوص به هنر الهی ارباب ظالمفرمانروایی با انرژی درونی عجیب و شومِ چی شیطانی الهی نابودکنندهدارد آسمان درهمآمیخت و موجهای سهمگینی را به هر سو فرستاد.
«اگه من و تو، که طعم زندگی جاودان رو چشیدیم، در کنار هم قرار بگیریم، میتونیم به افتخاری حقیقی دست پیدااطلاعات کنیم؛ همون شکوهی که بقیه به چشم یک رؤیای خام بهش نگاه میکنن. در دنیایی که قبیله جگال و هوآشان بههوش اوج تکیه بزنن، میتونیم به جای این هرجومرج و آشوب بیپایان، عصری از آرامش مطلق رو در اعماق موریَم برقرار نگه داریم.»
«عجب زر مفتی.»
به جای فنجان کوچکی کهمیفهمید مقابلم بود، بطری شراب شیفنگازاش را از روی میز چنگ زدم.
سپس—
قلپ، قلپ.
تمامش را یکنفس سرمیکرد—باید کشیدم و بطری خالیمعامله را از لبهایم جدا کردم.
«پوففف. داری به من میگی تبدیلمعامله به یک روح خبیث و سرگردونخواست بشم که به این دنیا چسبیده؟»
«نه یکقبلیام روح سرگردون،هشت بلکه یک خدا.»
«خدا؟ کدوم خدایی؟ اینمعامله مزخرفات زمین تا آسمونازاش با هم فرق دارن.»
پوزخند تمسخرآمیزیاتحاد زدم ومیکرد—باید ادامه دادم:
«خوب گوش کن ببین چی میگم. اگه تو مدام بخوای بالای سر بچهها و نوادههای قبیله جگال چتر بندازی ونیاز زیر پات نگهشون داری، در نهایت اون مردها چی میشن؟ تا آخر عمرشون چیزی جز یک مشت عروسک خیمهشببازیِ بیخاصیتنام نیستن. واقعاً خیال کردی موجودی رو که اونها رو تا این حد بیدستوپا و حقیر بار آورده، مثل یک خدا میپرستن؟»
«... غیرمنتظره بود. هیچوقتهشت فکر نمیکردم تو هم دقیقاًموریَم همون حرف پسرم رو بزنی.»
ارباب ظالم چانهاش را خاراند.
حرکاتش طوری بود انگار سالها به نوازش ریشی بلند عادت داشته،کرد اما شاید به این دلیل که صورت جوان این کالبد خالینیاز از محاسن بود، کف دستش بیهوده در هوای خالی تکان خورد.
به نظر میرسید ارباب ظالم حتی متوجه اینواگذار حرکت نامتعارف نشده باشد؛ در عوض اخم ملایمیمیدونسته کرد و عمیقاً در لاک تفکر فرو رفت.
«باورم این بود کههشت بین تمام آدمها، حداقل توموریَم یکی معنای حرفم رو میفهمی.»
ارباب ظالم با حالتی کهبدنش نشان میداد از موضع من کاملاًاون سر درنمیآورد، چشمهایش را نیمهباز کرد.
«من؟»
گوشه لبم راموضوع بالا کشیدم ومعامله زهرخندی نثارش کردم.
«بدجوری توهم زدی مرتیکه. اصلاً منزانو چرا باید طرز فکر یک آدم معمولیکسی و حقیر مثل تو رو درک کنم؟»
«...»
ارباب ظالم با این حرفم که اومیفهمید را به عنوان موجودی معمولی و بیارزشخواست نادیده گرفته بودم، برای لحظهای زبانش بند آمد.
اما این حیرتموضوع فقط یک پلکمعامله زدن دوام آورد.
«... یک آدم معمولی.»
خطوطی دور چشمانش شکل گرفت، تو گوییکرد داشت در اعماق جانش به نکتهای تاریکمیدونسته فکر میکرد، اما برای من کوچکترین اهمیتی نداشت.
پوزخند دیگری زدمخدمت و با تحقیربقیه کلامم را پی گرفتم.
«ولی معلومه حسابی بیکاریبقیه که زندگی ابدیت روواگذار وقف همچین چیز مسخرهای کردی.»
«... این آرزوی قبیلهمه.هشت و همینطور رویایی کهبودم سالهای سال توی سرم داشتم.»
«عجب آرزوی حقیرانهای.»
نوری تیز وخدمت برنده در چشمانبقیه چون هوی درخشید.
درست در همان لحظه، یکی از شعورهایی که باکرد تکنیک درونی دو اصل از هم جدا شده بود،یارو با شدت و سرعتی سرسامآور شروع به چرخیدن کرد.
«پس داریقبلیام پیشنهادم روهشت رد میکنی.»
ارباب ظالم لبخند تلخی زد.
ناامیدیاش کاملاً آشکار بود،میکرد—باید اما برعکس قبل، کلمهیمعامله دیگری بر زبان نیاورد.
فضا طوری سنگین شدهبقیه بود که انگار کارواگذار به پایان رسیده است.
«تعجب میکنم کهایالت انقدر مطیع وزانو بیدردسر داری عقب میکشی.»
«با همچین ارادهی محکمی، مگه چارهی دیگهایکرد هم دارم؟ تازه، از قبل هم حدسمیدونسته میزدم که دست ردم به سینهام بزنی.»
درخشش نگاه چونخدمت هوی حتی تیزتربقیه و عمیقتر شد.
ارادهای عمیق و پرصلابت ازمیفهمید صدای ارباب ظالم بیرون ریختازاش و در فضای اطراف پیچید.
«هدف اصلیش اینه؟»
تازه در آن لحظه بود کهواگذار چون هوی فهمید تمام حرفهای پیشین اربابحتماً ظالم، فقط مقدمهچینی و زمینهسازی بوده است.
«کاری میکنم که از این به بعدمیفهمید دست هیچکس به هوآشان نرسه. در عوض، تواون هم کاری به کار قبیلهی من نداشته باش.»
«خوب لقمه رو دوربقیه سرت میچرخونی. به زبونواگذار سادهتر، دنبال یه پیمان صلحی؟»
«دقیقاً همینطوره.»
«آخه مگه عقلم کمه که...»
«وقتی شیطان آسمانی فعلیمیکرد—باید رو دیدم، به طرز عجیبیبدنش تصویر تو روی اون افتاد.»
گوشههای دهان ارباب ظالمبقیه کش آمد و لبخندیواگذار پهن روی صورتش نشست.
همزمان، هواقبلیام به سنگینیهشت سُرب شد.
حسی یخزده و مرگبار از لبخند گوشهیکرد لبش سرازیر شد و هالهای که ازمیدونسته وجودش برمیخاست، در کسری از ثانیه تغییر کرد.
آن حالوهوایاتحاد پیرمرد روستایی خیرخواهموضوع ناپدید شده بود.
چیزی که بر جابقیه مانده بود، هالهای برندهواگذار و مهلک، آمادهی انفجار بود.
ارباب ظالم پس از پیش کشیدنزانو نام شیطان آسمانی، با قیافهای حرف زدکسی که انگار دست بالا را گرفته است:
«اگه باهام پیمان ببندی، هویتت رو فاشکرد نمیکنم. نه، حتی فراتر از این، تامیدونسته جایی که بتونم کمکت میکنم پنهان بمونه.»
«... حرفهایاتحاد جالبی میزنی،میکرد—باید واقعاً خندهداره.»
چون هوی هم متقابلاً گوشهی لبشمعامله را با پوزخندی بالا داد و بااون نگاهی سرد به ارباب ظالم خیره شد.
«فکر میکنیقبلیام کی حرفتهشت رو باور میکنه؟»
«همین الانشم آدمهای بیشماری بهت شک دارن. خودتم اینو خوب میدونی. هر جا پا گذاشتی، انرژییارو شیطانی از وجودت درز کرده. البته هنوزم هستن کسایی که تا پای جون باور نکنن، امامقایسه اگه خودم هویت واقعیم رو رو کنم، همین کافیه تا جوانههای شک توی سرشون قد بکشن.»
«اگه از خودت به عنوانموضوع طعمه مایه بذاری، قبیله جگال همکرد از بیخ و بن تکون میخوره.»
«اگه بگم تمام این کارها فقطمعامله نقشهای بوده تا فرقه شیطانی روخواست از ریشه بخشکونم، فکر میکنی چی میشه؟»
چون هویقبلیام دهانش را بستبیابان و خاموش ماند.
هرچقدر هم که ارباب ظالم مکارانه و کثیفازاش رفتار کرده بود، در نهایت بر همگان آشکاریارو بود که او متعلق به فرقه راستین است.
در طرف مقابل،خدمت او چهرهای برخاستهبقیه از مسیر شیطانی بود.
آن هم نهموضوع یک عضو عادی،معامله بلکه خودِ شیطان آسمانی.
طبیعی بود که افکارهشت عمومی و ذهن مردم کورکورانهموریَم به همان سمت کشیده شود.
«اگه لو بره که تو همون شیطان آسمانی بودی، جایگاه هوآشان فقط پسرفتحتماً نمیکنه، بلکه از ریشه متزلزل میشه. نه، اصلاً کارش تمومه. تازه این بهدرایت شرطیه که فانی باشی. اگه بدونن یه موجود نامیرایی، اوضاع از اینم خرابتر میشه.»
«ادامه بده.»
«شاید خیلیها توی فرقه راستین دم از جوانمردی و شرافت بزنن، ولی خودتم خوب میدونیحتماً که اکثرشون یه مشت منافق دوروان. واسه همین بیشترشون به این فکر میکنن که بعدفوقالعاده از مرگ تو، دوباره فرقه خودشون رو بالا بکشن. اما اگه بفهمن که تو اصلاً نمیمیری...»
«هر جوریقبلیام شده سعیهشت میکنن بندازنم بیرون.»
لبخند محویبقیه روی لبهایمعامله ارباب ظالم نشست.
انگار میخواستاتحاد بگوید دقیقاًمیکرد—باید همین خواهد شد.
«اما اگه با من پیمان ببندی، خودم ترتیب همهچیز روازاش میدم. بدون اینکه حتی لازم باشه انگشتت رو تکون بدی، هوآشانپیدا اوج میگیره و به برترین فرقه دائوئیسم زیر آسمان تبدیل میشه.»
ارباب ظالمقبلیام دوباره فنجانهشت شرابش را برداشت.
با همان حرکات آراسته و ظریف قبلی شراب را جرعهجرعهخواست نوشید، اما شاید به خاطر تغییر هاله و ظاهرش بودکنه که حالا مثل یک آدم کاملاً متفاوت به نظر میرسید.
«نظرت چیه؟ همونطور کهمیکرد—باید قبلاً گفتم، این معاملهمعامله برای جفتمون دو سر بُرده.»
«از کجا بهت اعتماد کنم؟»
«اگه واقعاً قصد داشتم بهت نارو بزنم، شخصاً میاومدم اینجا؟ تامیکردم الان هوآشان رو ترک کرده بودم و بدون اینکه پشت سرممنو رو نگاه کنم فلنگ رو بسته بودم. خودت هم اینو خوب میدونی.»
«...»
«کل چیزیاتحاد که میخواممیکرد—باید فقط یه دونهست.»
ارباب ظالم فنجانیموضوع را که خالی کردهبدنش بود در مشتش فشرد.
ترق—
فنجان شراب در یکمعامله چشم برهم زدن پودر شدانتقام و روی میز تلنبار گشت.
«اینکه قبیلهم شکوهش رو حفظ کنهبقیه و به عنوان برترین قبیلهی تمامازاش اعصار ازش یاد بشه. فقط همینو میخوام.»
ارباب ظالم بدون اینکه پلکمیفهمید بزند یا نگاهش تکان بخورد، چشمانشانتقام را روی چون هوی قفل کرد.
«همین الان ازتایالت جواب نمیخوام. سرزانو فرصت بشین فکراتو بکن...»
درست دربقیه همان لحظه بودبدنش که اتفاق افتاد.
«داستان جالبی بود. ولی یه چیزیبقیه رو میدونی؟ شاید خودت رو نامیراازاش یا هر کوفت دیگهای بنامی، اما...»
پوزخندی زد، گویی ماجرا برایش مسخرهتر از اینواگذار حرفها بود. سپس در کسری از ثانیه نیرویمیدونسته درونیاش را به داخل بطری خالی شراب سرازیر کرد.
تق—
درست همانند کاری که ارباببدنش ظالم کرده بود، بطری شراب نیزاون پودر شد و در هوا فروریخت.
«چیزی به اسمخدمت نامیرایی توی اینبقیه دنیا وجود نداره.»
ناگهان، دست چون هویبقیه مانند آذرخش جهید وواگذار رو به جلو شلیک شد.
با سرعتی حرکت کردهشت که فراتر از ادراکبودم و خودِ شعور انسانی بود.
قدرت هنر الهی حاکم شکوفه آلوواگذار که در کف دستش مهار شده بود،حتماً چون صاعقهای سهمگین غرید و زبانه کشید.
غررر—
دستش باز شد و درمیفهمید یک چشم برهم زدن، درستازاش به صورت جگال گونگ کوبیده شد.
نه.
ضربه به قلب و روحبدنش ارباب ظالم فرود آمد کهخواست درون آن کالبد لانه گزیده بود.
نیروی استبدادی و سرکوبگر نهفته در این تکنیک، کهبدنش به جای کالبد فیزیکی، مستقیماً روح را هدف میگرفت، هواشاید را در هم پیچید و فضای پیرامون را دگرگون کرد.
امواج انرژیمیکرد—باید مانند طوفانی سهمگینمیفهمید به تلاطم افتادند.
و سرانجام—
بوم!
انفجاری خفهاتحاد و سهمگینمیکرد—باید در فضا پیچید.
همزمان، از پشت سر جگال گونگ که هدفواگذار ضربهی دست شیطانی الهی روح ازلی قرار گرفتهمیدونسته بود، چهرهی نیمهشفاف پیرمردی اندکی به بیرون پرتاب شد.
لبهای پیرمرد چنان تکانهشت خورد که گویی بهبودم شدت جا خورده است.
در همان لحظهمیفهمید صدایی ماورایی وواگذار طنینانداز به گوش رسید:
[تحسینبرانگیزه. تکنیکی که مستقیم به روحبقیه ضربه میزنه؟ اصلاً فکرش رو نمیکردمازاش همچین چیزی رو پنهان کرده باشی.]
منظرهای کاملاًمیکرد—باید فراواقعی وبقیه وهمانگیز بود.
لحظهای بعد، چشمان سه مردمکی پیرمردزانو که با روحیه مبارزه و نیتبهتر کشتار رنگین شده بود، شعله کشید.
نوری که از چشمانشمعامله ساطع میشد، شباهت محویازاش به آتش شبح داشت.
پیام صوتیاتحاد بلافاصله دوبارهمیکرد—باید در ذهن پیچید:
[اتفاقاً عالی شد. خودمم میخواستم مقایسهمعامله کنم و ببینم مهارت رزمی تو بااون اون شیطان آسمانی فعلی چقدر فرق داره.]
صدای ارباب ظالمایالت همچون ضربهای در ذهندرآورده چون هوی کوبیده شد.
همزمان، روح ارباب ظالم که برایواگذار لحظهای از تن جدا شده بود،وضعیت مجدداً به درون کالبد کشیده شد.
درست مثل ماهیای کهمیکرد—باید با قلاب ماهیگیری بهمعامله سمت ساحل کشیده میشود.
در این میان،موضوع روح فاعل اصلیمعامله بود، نه کالبد.
ارباب ظالم پس از کشیدن بدن به سمتبودم روح خود، بلافاصله ذهن و بدنش را یکی کردچقدر و انرژیاش را در سرتاسر کالبد به گردش درآورد.
یک هنربقیه سرّی الهی؛ هنربدنش الهی ارباب ظالم.
درست همانطور که هنرهای رزمی شیطان آسمانی با نام هنر الهیکرد شیطان آسمانی شناخته میشد، این هنر سرّی الهی نیز که نامنیاز لقب خودش را بر دوش میکشید، از کالبد شخص دیگری متجلی گشت.