چپتر 598: فصل 598
0وقتی گروه صدای پارسِ توله را شنیدند، بیدرنگ به سمتِ منبعِ صدا رفتند، اما وقتی رسیدند، تولهواقع هیچکجا به چشم نمیخورد. چهبسا اگر کسِ دیگری اینطور دستشان میانداخت، بیشتر کلافه یا حتی کاملاً خشمگینمیدانست میشدند. اما چون پای فنریر در میان بود، بهنوعی برایشان بامزه بود و حتی در دل تشویقش میکردند.
به این ترتیب، آهستهشاید اما پیوسته، گروه بهمیرسید میخانهٔ نیمهشب نزدیکتر شد.
در عمارتِ نوئل، برترام داشت تمامِ کارکنان را توجیه میکرد تا همه بدانندهیچ چه بگویند و چه نگویند. خبرِ حضورِ پوارتی در شهر بههیچوجه نباید پخشبدرقه میشد. در واقع، بهتر بود اصلاً هیچ حرفی از پوارتی به میان نیاید.
آماده بود تا از مهمانانِ تازهواردش میزبانی کند و بیدرنگ، در سریعترین زمانِ ممکن، آنهاپخش را به بیرون از شهر بدرقه کند. میدانست که در میخانه نمیتوانند آسیبی به پوارتیممکن برسانند. نگرانیاش از این بود که با فهمیدنِ این موضوع، خشمشان را سرِ شهر خالی کنند.
پوارتی کسی نبود که بهراحتی بترسد، اما طرزِ لبخند زدنِ لکس معذبش میکرد. این موضوع بهخودیخود بسیار غیرعادی بود. هرچند شاید پوارتی آدمِ بیخیالی به نظر میرسید،چطور هیچکس نمیتوانست دلوجرئتش را منکر شود. او بر اساسِ اصولِ خودش و بدونِ ذرهای اهمیت به احساساتِ طرفِ مقابل، نامزدیاش را با خاندانی بسیار بدنام به هم زدهداد بود و بهخاطرِ مخالفت با خواستههای پدرش، مستقیماً با خشمِ او روبهرو شده بود. حتی وقتی از خاندانِ نوئل اخراج شد، هیچ نارضایتی و گلایهای نشان نداده بود.
پس چطور یک لبخندِپوارتی ساده از لکس اینطورپخش او را مضطرب کرده بود؟
پوارتی نگاهی به لکس انداخت و گفت: «گفتی فکر میکنیحضورِ قراره دردسری بیاد سراغم. منظورت چه جور دردسریه؟ از طرفِهیچ نامزدِ سابقمه؟ فکر نمیکنم اونا بتونن برای میخانه مشکلی درست کنن.»
لکس جواب داد: «اگه کسی جرئت کنه تو محوطهٔ میخانه رفتارِ نامناسبی نشون بده، بهش اجازه نمیدیم هر کاریاهمیت دلش میخواد بکنه. از این بابت بهتون اطمینان میدم. اما تا حالا به این فکر کردید که شاید یهگلایهای نفر بتونه بدونِ زیر پا گذاشتنِ قوانینِ میخانه براتون دردسر درست کنه؟ تو این حالت، کارِ زیادی از دستم برنمیاد.»
این بار، پوارتی واقعاً گیج شده بود. اگر کسی قصدِ کتک زدنش را نداشت، دیگرخواستههای چه تهدیدی میتوانست ایجاد کند؟ مسلماً که نمیخواستند بهخاطرِ به هم خوردنِ یک نامزدی او راکرده بکشند؟ اما حتی در آن صورت هم میخانه مداخله میکرد. پس قضیه از چه قرار بود؟
لکس حرفِ بیشتری نزد و در عوض، پیش از آنکه به سراغِ صحبت با دیگر مهمانانِ میخانه برود، دستِمیزبانی حمایتگرانهای به پشتِ او زد. هرچند آواتارش اغلب در میخانه ظاهر میشد، اما جز باز نگه داشتنِ آنجا، توجهِکنند چندانی به اموراتش نداشت. حالا که هرچند برای مدتی کوتاه برگشته بود، باید میدید نظرِ محلیها دربارهٔ میخانه چیست.
گذشته از اینها، مدتی طول میکشید تابگویند فنریر آن فرصت... اوه، نه، منظورش این بودپخش که آن بانو را به سمتِ میخانه بکشاند.
اما بازگشتِ فنریر اصلاً طول نکشید. توله که برای مخفیماندن جثهٔدلوجرئتش کوچکش را حفظ کرده بود، تنها پنج دقیقهٔ بعد به میخانهمقابل رسید، در حالی که گردنبندی نسبتاً مجلل از گردنِ کوچکش آویزان بود.
لکس فقط کافی بود سر تکان بدهد و چشمکی بزند تا فنریرزده روی میزِ پوارتی بپرد و همانجا دراز بکشد. تولهٔ کوچک پیش از آنکهنشان خمیازهای بکشد و درست روی همان میز به خواب برود، «هاپ»ِ آرامی کرد.
پوارتی که بهخاطرِ هشدارِ لکس نسبت به همهچیز حساس شده بود، بااصلاً احتیاط به توله چشم دوخت. انگار از راه رسیدنش بهاندازهٔ کافی مشکوکآنها نبود که حالا گردنبندی پر از جواهراتِ گرانبها هم به گردن داشت.
با دیدنِ گردنبند که ناگهان خاطرهای را در ذهنشخبرِ زنده کرد، زیرِ لب زمزمه کرد: «یه لحظه صبربهتر کن...» قبلاً آن را دیده بود، به گردنِ همان زن...
درهای میخانه با شتاب باز شد و توجهِ همه را به خود جلب کرد.اساسِ لکس از این طرزِ برخورد با ملکش اصلاً خوشش نیامد، اما با در نظرمخالفت گرفتنِ اینکه خودش این افراد را به آنجا کشانده بود، نادیدهاش گرفت. دستکم فعلاً.
بیش از دوازده نفر وارد شدند که دو بانو پیشاپیشِ آنها حرکت میکردند. بانویی که دستکم از نگاهِ فنریر هالهای آبیرنگخاندانِ داشت، ناگهان با پوارتی چشمدرچشم شد و هر دوِ آنها را میخکوب کرد. هرچند پوارتی از قبل میدانست که آنها درمنظورت راهند و چهبسا برای پیدا کردنش به میخانه بیایند، اما باز هم از دیدنِ چهرهای که در برابرش ایستاده بود جا خورد.
آنقدر غرقِ لحظه شده بود که حتی متوجه نشد فنریر ناگهانبهتر از روی میز جابهجا شد و روی شانهاش به خواب رفت.زمانِ حالا دیگر هیچکس باور نمیکرد که فنریر ربطی به پوارتی نداشته باشد.
اتاق در سکوت فرو رفت و همه بهنگویند بانو و پوارتی که به هم خیره شده بودندواقع چشم دوختند؛ تنشی نامرئی فضا را پر کرده بود.
این تنشِ گیر افتادن در میانِ یک موقعیتِ خطرناک نبود، بلکه تنشی بود که فلوتزن با درکِبدونِ فوریِ فضای اتاق ایجاد کرده بود. جمعیت نیز کاملاً مجذوبِ احتمالِ یک درام شده بودند. چه رسدشده به درامی که پای پوارتیِ بسیار محبوب و دوشیزهای دلربا در محاصرهٔ نگهبانانِ تنومند در میان بود.
نگاهِ بانو نامحسوس از پسرکِاهمیت بهتزده به تولهای که رویخاندانی شانهاش خوابیده بود، تغییر کرد.
بانویی که هالهٔ نارنجی داشت گفت: «پس تو همون شروریواقع هستی که اونقدر جرئت داره که از جاسمینِ کوچولو دزدیکند کنه. انگار داری تو درافتادن با خاندانِ ما مهارت پیدا میکنی.»
پوارتی به تولهای که روی شانهاش خوابیده بود نگاه کرد و بلافاصلهشهر چیزی را فهمید، با این حال حتی سعی نکرد دخالتش را انکارمهمانانِ کند. در عوض پشتِ فنریر را مالید، انگار که کارهایش را تأیید میکرد.
با لبخندی جذاب گفت: «این اواخربیخیالی زندگیام خیلی خوب بوده. با خودممنکر گفتم باید کاری کنم که جالب بشه.»
یکی از مردهای اطراف با پرخاشگری گفت:طرفِ «شاید من بتونم در این مورد کاریمخالفت کنم.» اما خانم «جاسمین» جلویش را گرفت.
با لبخندی ملایم آرام به پوارتی نزدیک شد.پخش درست وقتی به او رسید و میخواست حرفآماده بزند، صدای خردشدنِ ظرفی توجهِ همه را جلب کرد.
نانی، یکی از سهقلوها، بیصدا کلمهٔ «ببخشید» را لبخوانی میکرد. اوپوارتی که بیش از حد روی هیجانِ ماجرا تمرکز کرده و حواسشنیاید پرت شده بود، با سینیِ پر از ظرف به پیشخان خورده بود.
جاسمین بیتوجه به این وقفه،آدمِ روبهروی پوارتی نشست و گفت:نمیتوانست «شنیدم از خاندانت اخراج شدی.»
«تچ. من اخراج نشدم، خودم رفتم.احساساتِ نمیتونم با قوانینِ بقیه بازی کنم،زده میخوام مسیرِ خودم رو دنبال کنم.»
«و فکر کردیحضورِ تاریکی بهترین زمانبههیچوجه برای این کاره؟»
با حفظِ خونسردیاشتوجیه پرسید: «این چهبدانند ربطی به موضوع داره؟»
«و هرگز به ذهنت نرسید که بدونِ محافظتِمیرسید خاندانت، ممکنه با خاندانِ من به مشکل بخوری؟ میدونیبدونِ که من یازده برادرِ بزرگتر دارم که همهشون جاودانهان!»
«خانم جاسمین، من مردِ آزادیام واحساساتِ اینکه با کی ازدواج کنم حقِزده خودمه. آدم نباید اینقدر زورگو باشه.»
یازده هاله بیدرنگ در سالن فوران کرد وپخش برادرانِ جاسمین با نگاههای غضبآلود به او خیره شدند،مهمانانِ در حالی که احساسات در چشمانِ جاسمین حلقه میزد.
پوارتی خوب پنهانش میکرد، اما بهشدت عصبی بود.نگویند کاش میتوانست انتظار را در چشمانِ لکس ببیند.میشد لکس حس میکرد فرصتش دارد از راه میرسد.
سرانجام جاسمین دیگر نتوانستشاید خودش را نگه داردمیرسید و روی میز کوبید.
«دیدی مادر، بهت گفتم! اون یه مردِ واقعیه! کلِ خاندانش رو رها کردبهخاطرِ و خطرِ عصبانیکردنِ بابا رو به جون خرید فقط برای اینکه به خواستهٔ منچطور برای ازدواج نکردن احترام بذاره! من تصمیمم رو گرفتم! فقط با اون ازدواج میکنم!»
به دلایلی عجیب، اعلامِ جاسمینشهر برادرانش را بیشتر خشمگین کردواقع و هالهٔ آنها ترسناکتر هم شد.
پوارتی کاملاً جا خورد و سرانجام خونسردیاش رانگویند از دست داد، در حالی که فلوتزن بیدرنگمیشد آهنگ را به نوایی شاد و جشنگونه تغییر داد.
لکس با تماشای این صحنه بیاختیار یادِ رمانی افتاد که خوانده بود. عنوانش «پدرزنم یک گانگستر است»بدونِ بود. در آن رمان، شخصیتِ اصلی مجبور میشد با دخترِ یک گانگستر ازدواج کند که ۹ برادرشده داشت و همگی هم گانگستر بودند. در رمان، دختر بر اثرِ یک سوءتفاهم عاشقِ شخصیتِ اصلی شده بود.
کلِ رمان فقط حولِ موقعیتهای خندهداری میچرخید که شخصیتِ اصلیخاندانی بهخاطرِ سوءتفاهمهای مختلف در آنها گرفتار میشد، تا اینکه سرانجامشده کتاب با تبدیلشدنِ شخصیتِ اصلی به باسِ گانگسترها به پایان میرسید.
در نگاهِ لکس، پوارتیپوارتی و آن شخصیتِ اصلیپخش داشتند با هم یکی میشدند.
«خا- خانم جاسمین، فکر کنمهمه داری زود قضاوت میکنی. نمیتونیحضورِ همینجوری تو کارها عجله کنی.»
«اوه، بیخیال پوارتی. بعد از اینکه بهم گفتی اگه من بخوام، عروسی رو رد میکنی و تقصیر رو گردن میگیری، یهو دلم خواست امتحانت کنم. مردهای زیادی رو ندیدم که جرئت داشته باشن تو روی پدرم نه بیارن. هنوز هم میتونم اونلبخندِ لحظهای رو به یاد بیارم که شجاعانه نامزدی رو رد کردی و تمامِ عواقبش رو بهتنهایی به دوش کشیدی. فکر میکردم زیرِ فشار کم میاری و لو میدی که من ازت خواستم این کار رو بکنی، اما کی میدونست که تا آخربکنه راز رو نگه میداری، حتی تا جایی که از خاندانت اخراجت کنن. فقط عشقِ واقعی میتونه یه مرد رو اینقدر شجاع کنه، این رو میدونم! و من هم حسش میکنم، پوارتی! عاشقتم، این رو میدونم! اوه، نمیتونم صبر کنم. عروسیمون خیلی باشکوه میشه.»