چپتر 608: بطری شیشهای
0بطریِ شیشهای که لکس بیرون آورد، چیزی جز یک بطریِ شیشهایِ کاملاً معمولی نبود. از هیچ مادهٔ روحی ساخته نشدهیشمی بود و هیچ تواناییِ مرموزی هم نداشت. دلیلِ اینکه لکس اول این را بیرون آورد این بود که میخواست بفهمد مایعمحتویاتش با چه سرعتی عمل میکند، و اینکه آیا روی موادِ معمولی هم اثر میگذارد، یا فقط محدود به موجوداتِ زنده است.
با اصطلاحاتِ علمی، اگر لکس در حالِ انجامِ آزمایشی بود، بطریِ شیشهای نقشِ نمونهٔاستفاده کنترل را داشت. وقتی میفهمید این مایع - که لکس موقتاً اسمش را آبِبرد مقدس گذاشته بود - چطور رفتار میکند، آنوقت میتوانست ظرفِ مناسبی برایش پیدا کند.
با استفاده از حسِّ روحیاش، بطری را گرفت و در هوا بلند کرد. آرام، برای اینکه قطرهای بهردّی اطراف نپاشد، بطری را در آبِ مقدس فرو برد و تا لبه پر کرد. سپس بطری را درهرچند هوا بالا برد و درست بالای حوضچه نگه داشت تا اگر بطری هم حل شد، مشکلی پیش نیاید.
اما لکس حتی وقت نکرد درست در موقعیت قرار بگیرد. درست در همان لحظهای کهنیست میخواست منتظر بماند، شیشه تَرَک برداشت و سپس خرد شد. تکهها همراه با مایعِ استخراجشدهظرفهای داخلِ حوضچه افتادند و بهسرعت تهنشین شدند. نیازی به گفتن نیست که آبِ مقدس بیخطر نبود.
سپس، یک بطریِ یشمی بیرون آورد. داخلش دارویی بود که لکس برای مواقعِ اضطراری ذخیره کرده بود تا اگر به شخصِ آسیبدیدهایدارویی برخورد کرد از آن استفاده کند، پس دارو را خالی کرد. حتی در میانِ ظرفهای خاص هم، این بطریِ یشمی بهترین نبود،همچنین اما ردّی از خاصیتِ روحی داشت که برای حفظِ قدرتِ داروییِ محتویاتش به کار میرفت. همچنین از شیشه محکمتر بود و بهراحتی نمیشکست.
همان فرایند را تکرار کرد، اما نتیجهٔ خیلی بهتری نگرفت. هرچند یشمپیدا مثلِ بطریِ شیشهای در دم خرد نشد، اما بلافاصله پوشیده از تَرَکهایقطرهای ریزی شد که رفتهرفته بزرگتر شدند تا اینکه یشم از هم پاشید.
بعد، لکس چیزی را بیرون آورد که مدتها بود از آن استفاده نکرده بود: یکظرفهای بطری شبنمِ بوتلام! لکس دنبالِ خودِ شبنم نبود، بلکه بطریاش را میخواست. با وجودِ همهٔفرایند کاستیهای سیستم، تنها چیزی که لکس هرگز نمیتوانست به آن متهمش کند، دادنِ اقلامِ بیکیفیت بود.
اگر این بطری هم جواب نمیداد، لکس رسماً دیگر هیچ ظرفیتهنشین نداشت. اینطور نبود که با النگوی فضاییِ پر از بطری اینطرفذخیره و آنطرف برود تا در موقعیتهای مختلف از آنها استفاده کند.
یک بارِ دیگر فرایند را تکرارخرد کرد، اما هرچند بطری کمی بیشترافتادند مقاومت کرد، آن هم در نهایت شکست.
تا الان، تمامِ خردههای شیشه و یشمی که پیشتر در آبِ مقدس افتادهکند بودند ناپدید شده بودند، و لکس متوجهِ افزایشِ بسیار ناچیزی در اندازهٔ حوضچهنپاشد شد. این افزایش آنقدر کوچک بود که اگر دنبالش نمیگشت، اصلاً متوجهش نمیشد.
لکس لحظهای مکث کرد و شرایط را سنجید. با اینکه قصد داشت چند آزمایشِ دیگر هم انجام دهد، تقریباً قطعی به نظر میرسید که هرمیرفت چیزی برای نگه داشتنِ مایع استفاده کند، حل خواهد شد. این مشکلی اساسی بود، چون اگر میخواست مایع را به فروشگاهِ سوغاتی بدهد تا بفهمد چیست،بوتلام باید دستکم چند دقیقه آن را در ظرفی نگه میداشت. گذشته از این، بازگشت به مهمانخانه از قلمروی بلور کمی بیشتر از حالتِ عادی طول میکشید.
اگر قرار بود بر اساسِ حرفِ تورو پیش برود، تنهابهسرعت چیزی که میتوانست مایع را نگه دارد باورهایش بود، اما آناضطراری هم فقط به این دلیل بود که با قوانین تعامل داشتند.
بر این اساس، دو راه برای نگه داشتنِ مایع به ذهنش میرسید.افتادند یا میتوانست از آرایهها استفاده کند، یا انرژیِ روحیِ خودش را بهاضطراری کار بگیرد، چرا که شک داشت این انرژی ربطی به قوانین داشته باشد.
اما بهتر بود اول مطمئن شود، برای همین به آزمایشهایش برای نگه داشتنِ مایع ادامه داد. چون دیگر ظرفی نداشت، چیزهای دیگری را امتحان کرد. سعینپاشد کرد مایع را با تکهای پارچه جذب کند. سعی کرد آن را در فرورفتگیهای یک زرهِ فلزی نگه دارد. سعی کرد آن را منجمد کند تابرداشت به حالتِ جامد دربیاید. هیچکدام فایدهای نداشت، چون هر مادهای که با آن تماس پیدا میکرد حل میشد و به نظر میرسید دما هیچ اثری رویش ندارد.
در نهایت، لکس بیش از حد بیحوصله شد و شروع به طراحیِ راهی کرد تا مایع را با استفاده از یک آرایه بهمحتویاتش دام بیندازد. نقشهاش ساده بود: یک قطره از مایع را درونِ آرایهای به دام میانداخت که آن را در مرکز معلّق نگه میداشت،پاشید تا مایع هرگز واقعاً با آرایه تماس پیدا نکند. سپس خودِ آرایه درونِ ظرفی جا میگرفت تا لکس بتواند آن را جابهجا کند.
آرایه را طوری میساخت که دستکم سی دقیقهداخلِ دوام بیاورد؛ اینگونه وقتِ کافی داشت تا آنبیخطر را به فروشگاهِ سوغاتی بفرستد و توضیحاتش را بخواند.
ساختنِ آرایهٔ مناسب کارِ نسبتاً راحتی بود. لکس از مدتها پیش روشِ خودش را برای ساختِ آرایهها ابداع کرده بود؛یشمی او ساختارهایی شبیه به توابع در زبانهای برنامهنویسی را پیادهسازی میکرد. البته این روش فقط برای آرایههای سادهتر جواب میداد؛داروییِ اگر آرایه باید کارهای پیچیدهای میکرد یا واکنشهای بهشدت قدرتمندی به وجود میآورد، همچنان باید وقتِ بیشتری روی آنها میگذاشت.
یک دقیقه بعد، آرایه را نهایی و فعال کرد. در ابتدا به نظر میرسید کهحسِّ کار میکند. قطرهٔ مایع در هوا معلق ماند و با فشارِ ملایم اما پیوستهٔ آرایه همانجابالا نگه داشته شد. حتی تورو که از دور تماشا میکرد، بهطرزِ غافلگیرکنندهای امیدوار به نظر میرسید.
اما بعد اتفاقی افتاد که لکس پیشبینیاش نکرده بود. انرژیِ آرایه خیلی زود تمام شد! طبقِخاص طراحیِ لکس، آرایه باید سی دقیقه دوام میآورد، اما حتی سه ثانیه هم دوام نیاورد! بدترنتیجهٔ از آن، وقتی قطره به داخلِ گودال برگشت، درست جلوی چشمانِ لکس به دو قطره تبدیل شد!
این... باورش نمیشد. این بار دوباره تلاش کرد، اما با آرایهای که برای دوامِگفتن بسیار بیشتری طراحی شده بود. لکس این بار بیش از بیست دقیقه برای طراحیِ آرایهمیانِ وقت گذاشت و مطمئن شد که هیچ نقصی ندارد و دستکم چند روز دوام میآورد.
مشکلی با بروتفورس کردنِ راهحل نداشت، اما فرضهمراه بر این بود که مصرفِ انرژیِ آرایه نسبتنیازی به چیزی که قبلاً دیده بود، ثابت بماند.
دوباره امتحان کرد وگذاشته بارِ دیگر یک قطرهمیتوانست در هوا معلق ماند.
۱... ۲... ۳... لکس در ذهنش شمرد. وقتی به ۱۰آسیبدیدهای ثانیه رسید و دید که آرایه بیثبات نمیشود، احساس کردحفظِ خیالش راحت شده است. اگر آرایه دستکم چند دقیقه دوام میآورد...
هنوز فکرش کامل نشده بود که آرایه فروپاشید وافتادند این بار، آن یک قطره به دهها قطره تبدیل شددارویی و با افتادن در گودال، موجی روی آن ایجاد کرد.
تورو هشدار داد: «دیگه این کار رو نکن. دارهمایعِ اندازهٔ گودال رو خیلی سریع بزرگ میکنه. هرچی مایعِنیست بیشتری جمع بشه، اثرش روی موجوداتِ اطراف قویتر میشه.»
لکس اخم کرد.
هرچه این مایع دردسرسازتر میشد، لکس بیشتر میخواست آن را بهبرخورد دست بیاورد. اما دیگر فکری به ذهنش نمیرسید. تنها کاری که باقیمحتویاتش مانده بود، امتحان کردنِ انرژیِ روحیِ خودش یا شاید تنِ خودش بود.
دلیلی داشت که لکس مستقیماً استفاده از حسِّ روحیاش را روی مایع امتحان نکرده بود. ازبیخطر آنجا که این مایع میتوانست حتی یک جاودانه را هم بفرساید، احتمالاً با او هم همینبهترین کار را میکرد و لکس اصلاً نمیخواست با دردسرِ بهبودی از یک آسیبِ دیگر روبهرو شود.
البته خیلی نگرانِ آسیبِ جدی به خودش نبود. هرچند شفا پیدا کردن برایش بسیار روی اعصاب بود، اما تمامِبیخطر مزایای یک تزکیهکنندهٔ بدن و حتی بیشتر از آن را داشت. این یعنی در این مرحله، حتی اگر یکیحفظِ از دست و پاهایش را هم از دست میداد، با زمان و انرژیِ کافی میتوانست دوباره آن را رشد دهد.
لکس با آهی وضعیتِ ذهنیاش را ثابت کرد. حدس میزد که حتی اگر مایعاستفاده او را نفرساید، بهمحضِ لمس کردنش، میلش به نوشیدنِ آن چندبرابر میشود. اما تا زمانیلبه که تأیید نمیکرد این مایع واقعاً چیست و چه کار میکند، نمیتوانست چنین ریسکی بکند.
او فنِ «دستانِ نفوذناپذیر» را به کار بست و بهآرامی نوکِ انگشتشدارو را در مایع فروبرد. بهمحضِ اینکه آسیبی حس میکرد، فوراً دستش راکار بیرون میکشید، اما اصلاً برای اتفاقی که با لمسِ مایع افتاد آماده نبود.
خالکوبیِ لوتوس روی کمرش تکان خورد. لوتوس پس از تلاشِ عظیمی که براینیازی پالایشِ تنِ لکس در زمانِ مجروحیتِ قبلیاش به خرج داده بود، به خواب رفتهدارو بود، اما لحظهای که لکس مایع را لمس کرد، شروع به بیدار شدن کرد.
اینطور نبود که لوتوس جذبِبرداشت مایع شده باشد. نه، در عوض،داخلِ خطرِ بزرگی را حس کرده بود!
اما حتی پیش از آنکه لوتوس بتواند کاملاً بیدارظرفِ شود و بهنحوی به خطر واکنش نشان دهد، جریانی ازهوا اطلاعات از منبعی بسیار آشنا به ذهنِ لکس هجوم آورد.
«آغوشِ شاهانه» مایع را شناسایی کرده بود و فوراً به لکس گفت که آنمیانِ را بنوشد! این همان نوع منابعی بود که او برای تکاملِ فنِ تزکیهاش بهشدتبهراحتی به آن نیاز داشت، اما هرگز امیدی نداشت که واقعاً با آن روبهرو شود!