چپتر 601: فصل 601
0لکس مؤدبانه به مادر لبخند زد و تمامِ تلاشش را کرد تا به او ناسزا نگوید. کنار آمدن با او بینهایت مهم بود، چون خاندانِ او هدفِحرف اصلیِ مأموریتِ فعلی محسوب میشد. همچنین باید در نظر میداشت که هرچند باید این عروسی را تا حدِ امکان بینقص برگزار میکرد، اما باید خواستهها و نیازهایرگهای خاندان را هم برآورده میساخت. برای انجامِ همهٔ این کارها، باید رابطهای دوستانه با آنها نگه میداشت؛ پس چارهای نداشت جز اینکه مادرِ بیشازحد مشتاق را تحمل کند...
«اسمم لکسه.عواقبِ از آشنایینیازمندِ با شما خوشحالم.»
«نه، نه، باعثِ افتخارِعواقبِ منه. اسمم جولینه، ولیخاصی همه مامان صدام میزنن.»
پیش از آنکه گفتوگو جلوتر برود، پوارتینمیتوانست بالاخره از... از تکلی که از جاسمینقائل خورده بود به خودش آمد و گفت:
«هی، هی، هی، هی، داره خیلی تند پیشواقعی میره. من با هیچکدومِ اینا موافقت نکردم. فکرکسِ نکنید من از اون مردام که بشه مجبورم کرد!»
با اینکه پوارتی معمولاً نقشِ شخصیتی بسیار راحت و بیخیال را بازی میکرد، لکس باید اعتراف میکرد که رد کردنِ چنینجنبه ازدواجی، آن هم به قیمتِ عواقبِ شخصی، نیازمندِ سطحِ خاصی از اراده و عزم بود. اگر شخصیتِ او واقعاً همان احمقِحرف دوستداشتنیِ شهر بود، هرگز نمیتوانست چنین باری را به دوش بکشد. لکس برای این جنبه از شخصیتِ او احترامِ واقعی قائل بود.
متأسفانه حالا لکس همعواقبِ روی این عروسی حسابخاصی باز کرده بود، پس...
پیش از آنکه کسِ دیگری بتواند حرفینمیتوانست بزند، لکس لبخندی زد و گفت: «اجازهقائل بدید من چند کلمهای باهاش حرف بزنم.»
با استفاده از آرایهٔ دستکاریِ فضایی، اتاقِ جداگانهای ساخت که فقط پوارتی و خودشباز در آن بودند. اینطور هیچکس نمیتوانست صدایشان را بشنود. لکس همچنین دورِ خودشان را بااستفاده سپرهای امپراتوریِ تاریک پوشاند تا دیدِ بقیه را مسدود کند و جلوی لبخوانی را بگیرد.
لکس با رگهای از همدردی در صدایشاراده گفت: «انگار اوضاع به نفعت نیست. بگودوستداشتنیِ چی میخوای، سعی میکنم کمکت کنم بهش برسی.»
پوارتی با صدایی که بینهایت محکم اما بهنوعی فاقدِ اراده بود، گفت: «میخوام از دستِ اون دختر خلاصهرگز بشم. یعنی، حرفشو نشنیدی؟ فقط از روی هوس با کلِ زندگیِ من بازی کرد، اونم وقتی که منحرفی داشتم در حقش لطف میکردم! اگه باهاش بمونم، با کلِ زندگیام جوری بازی میکنه که انگار یه بازیه!»
لکس سر تکان داد. کاملاً میفهمید پوارتی چه میگوید،دوش اما بیدرنگ جوابی نداد. در عوض، پس از مکثیحساب کوتاه پرسید: «بهم بگو پوارتی، آیندهت رو چهجوری تصور میکنی؟»
نجیبزادهٔ جوان از ایندوش سؤالِ ناگهانی جا خورد، اماقائل در جواب دادن تردید نکرد.
«شاید دیگه حمایتِ مالیِ خاندانم رو نداشته باشم، ولی نمیتونن دانشم رو ازم بگیرن. منشهر درک و فنونِ لازم برای ارتقای بیشترِ تزکیهام رو دارم. قوی میشم و بالاخره خاندانِکرده خودم رو راه میندازم. شاید حتی کنترلِ یه منطقهٔ کوچیک رو یه جایی به دست بگیرم.»
لکس با تحسینی واقعی در صدایش گفت: «هدفِ تحسینبرانگیزیه. ولی حالا میخوام یه لحظه این سناریو رو تصور کنی. بیا فرض کنیم تونستی خاندانِ جاسمینواقعی رو منصرف کنی و یه بارِ دیگه عروسی رو به هم زدی. این کار رو کردی تا دیگه تو زندگیت دخالت نکنن، یا به قولِاتاقِ خودت، دیگه با زندگیت بازی نکنن. واقعاً فکر میکنی بعد از اون ولت میکنن به امونِ خدا؟ یا میذارن قوی بشی؟ یا قدرتِ خودت رو بسازی؟»
پوارتی اخم کرد. این اولین باری نبود که به این موضوع فکر میکرد. راستش را بخواهید، فقط نقشهای موقت کشیدهکرده بود تا اگر اوضاع خیلی بیخ پیدا کرد، برای پناه گرفتن روی مهمانخانهٔ نیمهشب حساب کند. اما این واقعیت کهساخت مهمانخانه گرانتر از آن بود که بشود بدونِ هیچ درآمدِ واقعی تا ابد به آن تکیه کرد، مشکلِ بزرگی محسوب میشد.
لکس با دیدنِ سکوتِ پوارتی ادامه داد: «نمیخوام مجبورت کنم کاری رو بکنی که دلت نمیخواد. با این حال، یه پیشنهاد بهت میدم. فقط بهش فکر کن و خودت ببین چی به صلاحه. چه ازدواجساخت کنی چه نکنی، دخالتِ جاسمین و خاندانش تو زندگیِ تو تموم نمیشه. اگه باهاش ازدواج کنی و از قضا دوباره به خاندانِ نوئلِ خودت برگردی، اونوقت اونه که مجبور میشه به خاندانِ تو بپیونده، نهمحکم تو به خاندانِ اون. اونموقع کنترلِ خیلی بیشتری روی اوضاع خواهی داشت. تازه، با قدرت و منابعِ هر دو خاندان که در اختیارت قرار میگیره، میتونی خیلی بیشتر از چیزی که تنهایی میتونی، پیشرفت کنی.»
لکس لحظهای مکث کرد تا پوارتی تمامِ این حرفها را هضم کند و خودش سبکسنگین کندهرگز که کارِ درست چیست. اینکه لکس این حقایق را جلویش گذاشته بود، به این معنا نبوددیگری که توقع داشت پوارتی کورکورانه از آن پیروی کند. باید میگذاشت خودش به این نتیجه برسد.
در واقع، لکس قصد داشت با اضافهکردنِ یک لایهٔ پیچیدگیِ دیگر به ماجرا، حواسِ پوارتیاحمقِ را پرت کند. انجامِ این کار قلبِ معصومِ لکس را زیرِ بارِ گناهی عظیم میبرد، اماباز به صلاحِ خودِ پوارتی بود و اصلاً هم با یک تیر دو نشان زدن حساب نمیشد.
«اگه بخوام کاملاً صادق باشم، با اینکه واقعاً فکردوش میکنم این بهترین راهِ ممکن برای توئه، اما خودمحساب هم واسه راضیکردنت به این ازدواج یه هدفِ پنهان دارم.»
پوارتی چشمانش را ریز کرد و به لکس نگاه کرد.متأسفانه با اینکه حرفی از آن نزده بود، مشخصاً متوجه شده بودلبخندی که لکس بهجای کمک به او، طرفِ ازدواج را گرفته است.
لکس با لحنی بسیار متواضعانه دروغ گفت: «دلیلی که اینو بهت میگم اینه که بدونِ کمکِ تو، حتی اگه این عروسی رو هم سر بگیرم،متأسفانه واقعاً چیزی گیرم نمیاد. واسه همین باهات روراستم. اگه بتونیم به تفاهم برسیم، میتونیم کار رو پیش ببریم و مطمئن بشیم که سودش به هر دومونفقط میرسه. اگه نه، میتونم کمکت کنم از زیرِ فشارِ خانواده فرار کنی، و خودت میتونی راهی پیدا کنی که فکر میکنی برای حلِ این قضیه مناسبتره.»
پوارتی باازدواجی شک پرسید:عواقبِ «دقیقاً چی میخوای؟»
«اطلاعات میخوام. اطلاعاتِ بهشدت حساس. میخوام بدونم چرا خاندانِ سلطنتیِ انسانها و همینطور نژادهای دیگه، در برابرِ تهاجمِحساب کریونها با تمامِ قوا مقاومت نمیکنن. رازهایی در موردِ کریونها هست که فقط عدهٔ خیلی کمی میدونن، ودستکاریِ میخوام بفهمم چیه. حتی ایجیس، ولیعهدِ ملتِ هام هم این اطلاعات رو نداشت—هرچند بیشتر بهخاطرِ تنبلیِ خودش بود.
«باورم اینه که خانوادهٔ جاسمین اسناد یا جزئیاتی از حقیقت دارن. اگه بتونی واردِ خانوادهشون بشی و به یه عضوِ مهم تبدیل بشی، میتونی کمکمکلمهای کنی اون اطلاعات رو به دست بیارم. در عوض، من هم میتونم از بعضی منابعِ میخانه و مهمانخانه استفاده کنم تا کمکت کنم جایگاهت رو پیشِجلوی خانوادهها بالا ببری. اینجوری، هم جایگاهت رو محکم میکنی و حمایتی رو که لازم داری به دست میاری، و هم من به اطلاعاتی که میخوام میرسم.»
با اینکه لکس در موردِ خواستنِ اطلاعات دربارهٔ کریونها دروغ نمیگفت، اما دراحمقِ آن لحظه این اولویتش نبود. فقط داشت از یک حقیقت استفاده میکرد تا حقیقتِروی دیگری را پنهان کند؛ اینکه واقعاً دلش میخواست پوارتی با این ازدواج موافقت کند!
پوارتی تأیید کرد: «خانوادهٔ جاسمین نیروی دستنشاندهٔ خاندانِ کورنلیوس هستن، پس قطعاً جایگاهِ مهمی تو امپراتوری دارن.» پسهرگز از چند لحظه تأمل، به این نتیجه رسید که حرفِ لکس حقیقت دارد. اگر اینطور بود، میتوانست برایحرفی کمک روی لکس حساب کند. هر چه باشد، هیچچیز قابلاعتمادتر از یک رابطهٔ مبتنی بر منافعِ متقابل نبود.
«باشه، حرفت منطقیه. اما باید کمکم کنی باهاشون مذاکره کنم و قبل از اینکه عروسی سر بگیره،روی مطمئن بشی که با شرایطم موافقت میکنن. جاسمین باید واردِ خانوادهٔ من بشه، نه اینکه من برم توآرایهٔ خانوادهٔ اون. وگرنه هیچوقت چیزی بیشتر از یه عروسکِ خیمهشببازی نمیشم و نمیتونم همچین چیزی رو قبول کنم.»
لکس با بیشرمی حرفش را تأیید کرد: «کاملاً عادلانهست.»قائل و با او دست داد. وقتی به توافق رسیدند،بتواند لکس سپرهایش را غیرفعال کرد و اتاقِ جداگانه را برچید.
لکس با لبخندی پهن اعلام کرد: «خبرهایاراده فوقالعادهای دارم. پس از یک گفتگوی کوتاه، پوارتیشهر متوجه شد که واقعاً خواهانِ این پیوند است.»
لکس بهازدواجی جاسمین نگاه کردشخصی و ادامه داد.
«طبیعتاً، بهعنوانِ یک نمونهٔ اصیلشهر از نرِ آلفای سلطهگر، او بایدجنبه مطمئن شود که جاسمین همترازِ اوست.»
تضمینِ برآوردهشدنِ خواستههای پوارتی نیازمندِ حمایتِ جاسمین بود، و ازآنجاکهمتأسفانه جاسمین تا این حد شیفتهٔ «مردانگی»ِ پوارتی شده بود، اینبزند تنها برگی بود که لکس میتوانست برای متقاعدکردنش بازی کند.
موقعِ حرفزدن از درون مورمورش میشد، اما به نظر میرسید حرفهایش به دلِ جاسمین نشستهشهر است. تا به حال هیچکس جرئت نکرده بود اینطور رکوپوستکنده از خانوادهاش خواستهای داشته باشد،کرده و این موضوع او را حتی بیشتر به هیجان آورد. پوارتی واقعاً مردِ رؤیاهایش بود.
ناگهان نگاهش وحشی شد و یک بارِ دیگر بهاراده سمتِ پوارتی خیز برداشت، اما این بار برادرانش بهموقعهرگز واکنش نشان دادند و پیش از رسیدن، او را گرفتند.
جولین چشمکی به او زد و پرسید:نمیتوانست «لکس، نظرت چیه ما دو تا همقائل یه لحظه خصوصی با هم حرف بزنیم؟»