---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 576: فصل 576 • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 576: فصل 576

0

ماشینِ گلفی به‌شدت شخصی‌سازی‌شده، روی چمنزار شناور بود تا اینکه به کلبه‌ای در کنارِ جویباری روان رسید. هیچ ساختمانِ دیگری‌پنجره‌هایش​ آن اطراف نبود، نه اتاقی و نه چادری. در واقع، حتی هیچ جاده‌ای هم به این کلبه ختم نمی‌شد. با‌روند​ این حال، اینجا به‌نوعی به یکی از محبوب‌ترین مکان‌های مهمان‌خانه در میانِ گروهِ کوچک و خاصی از مهمان‌ها تبدیل شده بود.

اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، این کلبه کافه‌ای بود که یکی از بی‌شمار کارمندانِ لکس ساخته بود. بخشی از‌فوق‌العاده​ تلاش‌های او برای فراهم کردنِ محیطِ کاریِ مناسب این بود که وقتی یکی از کارمندانش، به تشخیصِ سرپرستِ‌نیست​ مستقیمِ خود، واجدِ شرایطِ ترفیع می‌شد، ابتدا از او می‌پرسیدند که خودش دوست دارد چه کاری انجام دهد.

از قضا، یکی از کارمندانش به‌شدت درون‌گرا بود و این ایدهٔ بکر به ذهنش رسید که کافه‌ای بسازد که هیچ‌کس نتواند پیدایش کند. وقتی‌ماجرای​ این ایده را با لکس در میان گذاشتند، او فکر کرد ایدهٔ جالبی است و با آن موافقت کرد. اما از بختِ بدِ آن‌خاطر​ کارمندِ درون‌گرا، کلبه نه‌تنها فوراً کشف شد، بلکه در دم به پاتوقی محبوب برای کسانی تبدیل شد که دوست داشتند از زندگیِ شهری دور باشند.

پس از تأسیسِ چنین کافهٔ موفقی، کارمندِ درون‌گرا پرسید که آیا می‌تواند اینجا را به کارمندِ دیگری بسپارد و کافهٔ دیگری‌درون‌گرا​ بسازد. لکس که فکر می‌کرد ایدهٔ ساختِ کافه‌ای هم‌رنگِ برف که فقط پنجره‌هایش رو به افق باز باشد ایده‌ای فوق‌العاده است، دوباره‌فوراً​ با آن موافقت کرد. درست مثلِ ماجرای کلبه، کافهٔ برف هم که فقط شکلاتِ داغ می‌فروخت، در دم بینِ همه محبوب شد.

پس از آن، کارمندِ درون‌گرا می‌خواست کافه‌ای مخفی زیرِ آب بسازد که فقط بابل‌تی می‌فروخت. لکس که متوجهِ این روند شده بود،‌باز​ با آن موافقت کرد. نیازی به گفتن نیست که این روند همچنان ادامه داشت. در واقع، مهمان‌خانه دیگر برای خودش شهرتی در زمینهٔ‌ادامه​ کافه‌های مخفی دست‌وپا کرده بود. اگر لکس درست به خاطر می‌آورد، جدیدترین کافه یک کافهٔ شناور بود که میانِ ابرها پنهان شده بود.

تنها ۱۴ دقیقه پس از ساخت، کافهٔ به‌خوبی پنهان‌شده را چند‌برف​ بچه که از بال‌های ایکاروس استفاده می‌کردند، پیدا کردند. لکس بی‌صبرانه‌ماجرای​ منتظر بود ببیند کارمندِ درون‌گرا دفعهٔ بعد چه چیزی به ذهنش می‌رسد.

اما در این لحظه، این موضوع ربطی به لکس نداشت. نه، در این لحظه، لکس‌پنجره‌هایش​ اینجا در کلبه بود تا با الکساندر دیدار کند. در دوردست، همچنان که افرادِ بیشتری‌می‌خواست​ در حالِ گذراندنِ مصیبت‌هایشان بودند، برخوردِ صاعقه‌ها به چشم می‌خورد و منظرهٔ دلپذیری ساخته بود.

از پشتِ پنجرهٔ کلبه، لکس می‌توانست‌مستقیمِ​ ببیند که الکساندر مستقیم به صاعقه‌ابتدا​ خیره شده و نگاهش مه‌آلود است.

لکس به‌محضِ ورود پرسید: «به چی نگاه می‌کنی؟» باورش‌کافهٔ​ نمی‌شد که الکساندر در حال‌وهوای غم و غصه صدایش‌برف​ کرده باشد، پس حتماً چیزِ دیگری در ذهنش می‌گذشت.

الکساندر در حالی که هنوز نگاهش به افق دوخته شده بود، جواب داد: «به پیامدِ موفقیت. تک‌تکِ آدمایی که‌دوباره​ دارن این مصیبت رو می‌گذرونن، کسایی هستن که یه جورایی تو زندگی‌شون به موفقیتِ بزرگی رسیدن. با این حال،‌ادامه​ بیشترِ اونایی که با مصیبت روبه‌رو میشن، در نهایت ازش جونِ سالم به در نمی‌برن. یه‌جورایی، مرگشون نتیجهٔ مستقیمِ موفقیتشونه.»

حرف‌هایش... شبیهِ حرف‌های آدمِ احمقی‌موفقی​ بود که سعی داشت خودش‌می‌کرد​ را باهوش و فلسفی جلوه دهد.

«آقای بهترین-در-سنِ-خودش، نگو که ترسیدی؟ اونایی که تو مصیبت‌ها شکست می‌خورن موفق نیستن، فقط دارن از توهمِ موفقیت رنج می‌برن. من داشتم مصیبت‌هایی رو که اینجا تو‌نتواند​ مهمان‌خانه اتفاق میفته بررسی می‌کردم. معمولاً برای هر عالم، قدرتِ مصیبت کم‌وبیش ثابته. این یعنی هر کسی که داره از مصیبت عبور می‌کنه، یه حدِ نصابِ مشخص‌تأسیسِ​ داره که باید بتونه ازش جونِ سالم به در ببره. اگه تصمیم بگیرن بدونِ رسیدن به اون حدِ نصاب از مصیبت عبور کنن، پس فقط یه مشت احمقن.»

الکساندر بالاخره برگشت و به لکس نگاه کرد. اما‌کافهٔ​ به‌جای اینکه شگفت‌زده شود، طوری نگاهش می‌کرد که انگار‌برف​ اوست که دارد به یک آدمِ احمق نگاه می‌کند.

«اگه حتی این چیزای پایه‌ای رو نمی‌فهمی، حتماً تا الان مسیرِ خیلی غیرمتعارفی رو طی کردی. مصیبت‌ها هر چیزی می‌تونن باشن جز ساده، قابلِ‌داغ​ پیش‌بینی یا ثابت. شاید به‌خاطرِ ظاهرِ پرزرق‌وبرقش فکر می‌کنی مصیبتِ آذرخش خطرناک‌ترینشونه، اما مصیبتِ آتش هم دست‌کمی از اون نداره. با این حال، مهم‌ترین چیز‌کافه​ وضعیتِ ذهنیه. ولی خب، فکر کنم یه‌جورایی تو هم حق داری. بهترین راه برای غلبه بر مصیبت اینه که مطمئن بشی به‌اندازهٔ کافی قوی هستی.»

لکس شانه‌ای‌تأسیسِ​ بالا انداخت‌کافهٔ​ و نشست.

«خیلی آروم به‌کارمندانش​ نظر می‌رسی. از‌مستقیمِ​ اوضاعِ زمین خبر داری؟»

«شنیدم. خانواده‌ام تو مریخ هستن و باید حالشون خوب باشه. اما بعیده بتونن کمکی بفرستن. یه "فرستادهٔ دیپلماتیک"‌برف​ از طرفِ مهاجمان اومد مریخ تا مطمئن بشه جدیتِ دخالت کردن رو می‌فهمیم. نمی‌دونم دقیقاً چی شد، اما‌مخفی​ از اون موقع خانواده‌ام تمامِ مأموریت‌های فضایی رو تعطیل کردن. پدربزرگم حتی حاضر نیست در موردش حرف بزنه.»

«امپراتوری چطور؟ اونا‌موفقی​ حداقل می‌دونن کی‌می‌تواند​ داره حمله می‌کنه؟»

بالاخره الکساندر برگشت،‌چنین​ نگاهی به لکس‌پرسید​ انداخت و روبه‌رویش نشست.

«می‌دونی امپراتوری تو چند تا جنگ درگیره؟ اونم هم‌زمان؟ جنگ با اهریمن‌ها تمومی نداره، و جنگ با فوگان‌ها هم همین‌طور. غیر از اون، همسایه‌ها تو سه تا کهکشان دارن به امپراتوری‌میان​ حمله می‌کنن و حداقل با ۴ نژادِ جدید روبه‌رو هستن که تو محدودهٔ خودشون سبز شدن و می‌تونن کلِ کهکشان رو تهدید کنن. اینا فقط یه بخش از چیزاییه که تو اقامتِ‌ساختِ​ کوتاهم تو امپراتوری شنیدم، برای همین اصلاً خبر ندارم با چه تهدیدهای محرمانه‌ای روبه‌رو هستن. فکر نمی‌کنم امپراتوری وقت یا انرژیِ این رو داشته باشه که روی یه سیارهٔ مستقل تمرکز کنه.»

لکس در ذهنش به خاطر سپرد که الکساندر از ماجرای زمین و امپراتوری خبر ندارد. حالا که فکرش را می‌کرد، از آنجا که خودش از قبل‌دوباره​ می‌دانست زمین بخشی از امپراتوری است، احتمالاً به این معنا بود که امپراتوری در راهِ شیری حضور دارد یا کنترلِ آن را در دست گرفته است. اگر‌خاطر​ این‌طور بود، نباید تا الان سعی می‌کرد امپراتوری را به پیدا کردنِ زمین وادارد؟ این کار به او نشان می‌داد که آن‌ها در واقع به هم وصل‌اند.

لکس به‌جای درگیریِ‌موفقی​ ذهنی با این موضوع،‌بسپارد​ هرچند کمی غیرمستقیم، پرسید:

«حتی اگه کمک نمی‌کنن، حداقل باید بتونن بفهمن کی داره حمله‌ساختِ​ می‌کنه، مگه نه؟ ولی از طرفی، چقدر احتمال داره که امپراتوری تو‌مثلِ​ کهکشانِ راهِ شیری باشه و از قدرت‌های محلیِ اونجا خبر داشته باشه؟»

در آن‌وقتی​ لحظه، الکساندر‌تشخیصِ​ بی‌اختیار آهی کشید.

«راستش، راهِ شیری بخشی از امپراتوریه، کهکشان‌های همسایه‌اش مثلِ آندرومدا و حتی بعضی از کهکشان‌های کوتولهٔ اطراف هم همین‌طور. ولی مسئله این نیست.‌باشد​ وقتی اولش به سیاره‌ای به اسمِ وگوس مینیما تله‌پورت کردم، فهمیدم که فقط چند کهکشان با راهِ شیری فاصله داره. وقتی فهمیدم امپراتوری‌داشت​ روی راهِ شیری نفوذ داره، فوراً سعی کردم توجهِ کاملِ امپراتوری رو به زمین جلب کنم. اما تا مدت‌ها، تلاش‌هام هیچ نتیجه‌ای نداشت.

«تازه وقتی به امپراتوری ملحق شدم فهمیدم زمین واقعاً چقدر عقب‌مونده‌ست، و‌فقط​ خیلی دلم می‌خواست کاری کنم زمین هم از این قضیه سود ببره.‌داغ​ تا اینکه یه روز، یه نفر یه رازِ آشکار رو بهم گفت.»

الکساندر با رگه‌ای از ترحم در‌پرسید​ چشمانش به لکس نگاه کرد، انگار‌هم‌رنگِ​ که می‌خواست دنیایش را ویران کند.

«اولش، وقتی امپراتوری از وجودِ زمین باخبر شد، از طریقِ یه سری روش‌های غیرمستقیم، تونستن بفهمن که زمین هم تو راهِ شیریه. تو موقعیت‌هایی که امپراتوری‌هیچ‌کس​ یه سیارهٔ جدید با یه تمدنِ انسانیِ کاملاً پیشرفته و بافرهنگ پیدا می‌کنه، پروتکلشون اینه که اونا رو با جامعهٔ امپراتوری یکپارچه‌سازی کنن. ولی بعد از یه‌باشند​ مدتِ کوتاه، دیگه به زمین علاقه‌ای نشون ندادن. می‌دونی چرا؟ اونا به این نتیجه رسیدن که زمین تو بخشی از فضا به اسمِ منطقهٔ مرده قرار داره.

«منطقه‌های مرده نواحیِ خاصی از فضا هستن که به یه دلیلِ نامعلوم، کمبودِ شدیدِ انرژیِ روحی دارن. حقیقتِ ساده اما تلخ اینه که، با وجودِ نواحیِ وسیعی از فضای کاوش‌نشده‌شکلاتِ​ تو هر کهکشان بیرون از منطقه‌های مرده، هیچ انگیزهٔ واقعی برای امپراتوری وجود نداره که بره منطقه‌های مرده رو بگرده. بازدهی‌اش ارزشِ زحمتشون رو نداره. بازدهی‌ای که ازش حرف می‌زنم‌دقیقه​ از نظرِ منابعِ روحی و تزکیه‌ست - نه موادِ اولیهٔ معمولی مثلِ آهن و طلا. از این چیزا تو فضا همه‌جا پره. برای موجودیتی به قدرتمندیِ امپراتوری، اینا عملاً بی‌ارزشه.

«در موردِ مهاجم‌ها... من سطحِ دسترسیِ لازم برای فهمیدنش رو ندارم. شاید دونستنِ این موضوع ناامیدت کنه، ولی اگه رو زمین‌مثلِ​ بمونی، آینده‌ات به‌شدت محدود میشه. من از قبل زمینه‌سازی رو برای خانواده‌ام هم تو وگوس مینیما انجام دادم. آروم‌آروم ولی قطعی،‌زمینهٔ​ اونا از مریخ به اونجا مهاجرت می‌کنن. تنها پیشنهادی که می‌تونم بهت بکنم اینه که تو هم همین کار رو بکنی.»

لکس لحظه‌ای مکث کرد و برای مردمِ نازنینِ وگوس مینیما دعایی خواند.‌هم‌رنگِ​ آن‌ها از دستِ زامبی‌ها جانِ سالم به در برده بودند، اما هنوز‌ماجرای​ معلوم نبود بتوانند از دستِ موریسون‌ها هم جانِ سالم به در ببرند.

لکس هولوگرامِ شخصی‌اش را احضار کرد و‌خود​ از او خواست تا حبابی محافظ دورِ‌خودش​ هر دویشان بکشد تا گفت‌وگوی‌شان خصوصی بماند.

«حالا که این‌قدر لطف کردی و این‌همه اطلاعات رو باهام در میون گذاشتی، بذار منم یه چیزِ کوچیک‌برف​ بهت بگم. زمین همین الانش هم بخشی از امپراتوریه. ضمناً، من یه سری اخبارِ داخلی دارم دربارهٔ پیشنهادهایی که‌زیرِ​ مهمان‌خانه قراره به پناهنده‌های زمین بده. مطمئنم خانواده‌ای مثلِ خانوادهٔ تو... می‌تونن از همچین فرصت‌هایی نهایتِ استفاده رو ببرن.»

لکس در ذهنش شروع به زمینه‌سازی برای یک پروژهٔ بسیار طولانی‌مدت‌برف​ کرد. اگر موریسون‌ها دنبالِ جابه‌جایی بودند، وقتی می‌توانستند به‌جای آن به‌ماجرای​ یک قلمروی کوچک مهاجرت کنند، چرا باید آن‌ها را به امپراتوری می‌فرستاد؟

ناولها | novelha.net