چپتر 585: چپتر ۵۸۵
0غلاف بازیابی چه فرد خواب بود و چه بیدار کار میکرد، بنابراین لکس واقعاً نیازیاجازه نداشت که چرت بزند. از نظر تئوری، میتوانست در غلاف بازیابی بیدار بماند تا اوچارهای را شفا دهد، و مثلِ دفعاتِ بیشمارِ گذشته مهمانخانه را از راهِ دور اداره کند.
اما اوضاع به این سادگی نبود. هرچند پیشرفتش لکس را در برابرِ آسیب بسیار مقاومتر کرده بود، اما حالا بهبودیاش هم تلاشِ بسیار بیشتری میطلبید. این یعنی اگر قبلاً یک روز طول میکشید تا استخوانیهسته شکسته در غلاف بازیابی جوش بخورد، حالا یک هفته زمان میبرد. علاوه بر این، نباید فراموش میکرد که هر آسیبی که لکس میدید، نه تنها در وضعیتِ جسمانیاش، بلکه در روح و ذاتش نیز بازتاب مییافت.بالاترِ آسیب به ذاتش روی مهارتهای تصمیمگیریاش اثر میگذاشت، به این معنی که اگر در حالتِ مصدومیت مهمانخانه را از راهِ دور کنترل میکرد، چهبسا عملکردش بهتر از این نمیشد که از همان اول فقط صبر میکرد.
آخرین و مهمترین مسئلهای که باید در نظر میگرفت، این بود که بسیاری از استخوانهای تنِ لکس کاملاً خرد شده بودند. هرچند چنین آسیبی یک آدمِ معمولیزیاد را میکشت و دیگر تزکیهگران را فلج میکرد، اما برای او فقط یک دردسر بود - دستکم از لحاظِ جسمی. از لحاظِ ذاتی، لکس جرئت نمیکرد برایبازیابیاش گرفتنِ تصمیماتِ ضروری به خودش اعتماد کند. با اینکه خودش حس میکرد هنوز عقلش سرِ جایش است، اما این بدان معنا نبود که حاضر باشد خطر کند.
بهترین کار خوابیدن بود که اجازه میداد حس کند زمان سریعتر میگذرد. اماآسیبی مشکل اینجا بود که بهعنوانِ یک تزکیهکننده هسته طلایی، در حالتِ عادی نیازی بهاثر خوابِ زیاد نداشت. با این حال، وضعیتِ فعلیاش خودش چارهای برای این موقعیت بود.
از طریقِ حسها و اشارههای مبهم، شهودش به او فهماند که خوابیدن در حالتِ مصدومیت، تنش را به نوعی حالتِ خوابِ زمستانی میبرد. این کارعادی نه تنها بهبودی را سرعت میبخشید، بلکه بهطورِ منفعلانه انرژی معنوی را جذبِ تنش میکرد تا نیازهای انرژیاش را تأمین کند و سوختِ روندِ بازیابیاش شود.تأمین طبیعتاً، خوابیدن در منطقهای با غلظتِ بالاترِ انرژی معنوی بهتر بود. نیازی نبود برای این کار تدارکاتِ خاصی ببیند. انرژیِ محیطیِ درونِ مهمانخانهٔ نیمهشب کافی بود.
بنابراین، برای یک بار هم که شده، لکس برای مدتی بسیار بسیار طولانی به خواب رفت. زمان گنگجایش و نامشخص گذشت و لکس خوابهای زیادی دید. در یک خواب، لکس جایزهای از مهمانخانه گرفت، در قالبِطلایی یک قنّادی، که در نهایت هرگز از آن استفاده نکرد و خود را از محصولاتِ شگفتانگیزش محروم ساخت.
در خوابی دیگر، او به زندگیِ عادیاش ادامه داد و هرگز سیستم را دریافت نکرد. به نظر میرسید با افسردهتر شدنش، زندگیاش هم مدام رو به وخامت میرود، تافعلیاش اینکه سرانجام یک روز سرِ کار از هوش رفت. وقتی تومورش کشف شد، معلوم شد که به لوبِ پیشانیاش فشار میآورد و در نتیجه روی احساساتش اثر میگذارد. جراحی برایبالاترِ برداشتنِ آن بسیار خطرناک بود و هیچ تضمینی نمیداد که تومور دوباره رشد نکند. سرانجام، او این خبر را با خانوادهاش در میان گذاشت. خواب بعد از آن تمام شد.
در خوابی دیگر، هرگز از قلمروی کریستال فرار نکرد. سالها آنجا ماند و تقریباً هر بار که مجروح میشد، پرستار هانینیز از او مراقبت میکرد. سرانجام، رابطهای بینشان شکل گرفت و خانوادهای تشکیل دادند. چندصد سال بعد، لکس بالاخره مرز را شکستمهمترین و به قلمروی جاودانه زمین رسید، که به سیستم اجازه داد او را برگرداند. پس از آن، خواب به پایان رسید.
در خوابی دیگر، خودش را دید که در شکافِ کوچکی داخلِ درهای تاریک روی یک سیارکِ عظیم پنهان شده است. موجودی بسیارتزکیهکننده خطرناک که میتوانست به او آسیب برساند، در تعقیبش بود. باید پیش از تمام شدنِ وقت به مقصدِ مشخصی میرسید، بنابراین حتیبهطورِ نمیتوانست به مهمانخانه فرار کند. خواب زمانی تمام شد که یک چشمِ زردِ غولآسا در تاریکی ظاهر شد و به او خیره ماند.
خوابی دید که درلحاظِ آن دیوانه شده بود وگرفتنِ کاربرانِ سیستم را شکار میکرد...
خوابی دید کههنوز در آن خودشجایش را یک موز میدانست...
خوابی دید که در آن آتشِ دوزخهفته بر سرِ مهمانخانه میبارید و لکس برایمیدید جلوگیری از آن هیچ کاری از دستش برنمیآمد...
خوابها تمامی نداشتند و ذهنِ خستهاش رااست چنان آزار دادند که انگار همگی درخوابیدن یک خوابِ بیپایانِ واحد در هم آمیختند.
وقتی سرانجام بیدار شد، برای اولین بار پس از مدتها، لکس اصلاً احساس نمیکرد خستگیاش در رفته باشد.جایش در واقع، کاملاً گیج و بیرمق بود. این حالت او را به یادِ زمانی میانداخت که فانی بودطلایی و چرتی میزد که خیلی طول میکشید. بهجای اینکه سرحال بیدار شود، با سرگیجه و کوفتگی بیدار میشد.
لکس نالهای کرد و سعی کرد تکان بخورد، اما متوجه شد که بدنش واقعاً احساسِ ضعف میکند. این بهشدت غیرعادی بود، چون لکس حتی قبلعادی از اینکه برای شفا واردِ غلافِ بازیابی شود، حالش بهتر از این بود. با استفاده از حسِّ روحیاش وضعیتِ بدنش را بررسی کرد و دیدانرژیاش که کاملاً شفا یافته است. حتی یک عضلهٔ دردناک هم در بدنش نبود، چه رسد به استخوانِ شکسته. باید بهجای این حال، احساسِ فوقالعادهای میداشت.
خودش را از غلافشکسته بیرون کشید و پرسید:زمان «مری، چقدر بیهوش بودم؟»
مری جواباینکه داد: «کمی بیشترسرِ از سه هفته.»
«چی؟ سه هفته! چرا بیدارمجسمی نکردی؟ رو زمین چه اتفاقیتصمیماتِ افتاد؟ اصلاً درخواستِ رویداد ندادن؟»
«نه، کاشف به عمل اومد که برای جلوگیری از رباتهای مهاجم سراغِ هر کسی رفتن، هیچکس قبول نکرد. سرانجام، امپراتوریِاینجا یوتون با ترتیب دادنِ جلسهای بینِ زمینیها و چند ایزد بهشون کمک کرد. اونا تو معبدِ آتش با هم دیدار کردنبهبودی و به توافق رسیدن. معلوم شد که ایزدان قدرتهای فوقالعاده عجیبی دارن و برای سفر به زمین نیازی به مهمانخانه نداشتن.»
«در حالِ حاضر، زمین در کنارِ ایزدِ الماس، آداماس، به محدودهٔ اقتدارِ ایزدِ آب، آمانا، تبدیل شده.جسمانیاش هر کسی که به آیینِ اونا ایمان بیاره، قدرتهای فوقالعاده قویای به دست میاره تا علیه رباتهاعملکردش استفاده کنه. الان دیگه زمین تبدیل به یه میدانِ نبردِ عظیم شده. تلفات...» مری لحظهای مکث کرد.
«در حالِ حاضر بیش از صد میلیون پناهنده تو مهمانخانه داریم وخطر مدام هم بیشتر میشن. این تعدادی نیست که بتونیم از پسِ نگهداریشونطلایی بربیایم، مخصوصاً با این اوضاع. اردوگاهِ پناهندگان همین الانش هم کیپتاکیپ پر شده.»