چپتر 593: بیسابقه
0پرندهٔ سولِ جوان در طولِ اقامتِ کوتاهش در معبدِ آتش بسیار بهبود یافته بود. فقط هالهٔ آتشین نبود که به بهبودیاش کمک میکرد، بلکه انرژیِ ایزدی بود که واردِمحفظهٔ تنش میشد. این رازی آشکار در قلمروی بلور بود که با این پرندگان همچون ایزدان رفتار میشد. قبیلههای بسیاری از نژادهای مختلف، پرندگانی را میپرستیدند که تاریکی را دورامنیتیِ نگه میداشتند و سرزمینهایشان را روشن میکردند و برایشان امنیت و گرما به ارمغان میآوردند. از این رو، با اینکه پرندگان خودشان ایزد نبودند، ویژگیهای مشترکِ بسیاری با آنها داشتند.
بیرمق چشمانش را باز کرد تا به اطراف نگاه کند. اما پیش از آنکه بتواند درکی از محیطِنداشت اطرافش به دست بیاورد، چشمانش روی یک پای عظیم قفل شد. گردنش را بالا آورد تا بهتر ببیندامن و متوجه شد که آن پا به لاکپشتی غولآسا متصل است که تکشاخی از پیشانیاش بیرون زده بود.
لاکپشت با مهربانیلندن گفت: «ای وای. انگاراهمیتی به کمک نیاز داری.»
بِل، برخلافِ غرایزش، جلوی خودش را گرفت تا آشوبی به پا نکند و توجهِ اضافهای جلب نکند. باخانه حفظِ مخفیکاری، با بیشترین سرعتِ ممکن حرکت کرد و تنها در چند ساعت به خانهٔ قدیمیاش در لندن رسید.درست خانه متروکه بود، اما اهمیتی نداشت، چون آمده بود تا چند فناوریِ روحیِ پنهان در ساختمان را بررسی کند.
واردِ محفظهٔ کوچک و پنهانی زیرِ ساختمان شد که تنهاساعت با وارد کردنِ رمزِ عبورِ درست، بهطورِ امن باز میشد.آمده هرگونه تلاش برای ورودِ اجباری، تمامِ چیزهای داخلش را نابود میکرد.
محفظه بهسختی بهاندازهٔ یک نفر جا داشت و چند دستگاهِ همیشه روشن در آن بود. برطرف کردنِ نقصِپنهانی امنیتیِ بزرگی که این دستگاهها داشتند، یکی از دلایلِ اصلیاش برای بازگشت به زمین بود. این کاری بودمحفظه که باید شخصاً انجام میداد و حتی نمیتوانست آن را به کلونش که پیشتر اینجا بود، واگذار کند.
دستگاهی را که شبیه به یک دستگاهِ کپی یا پرینترِ غولآسای ادارههاجلب بود باز کرد و آنقدر قطعاتش را پیاده کرد تا به هستهاش رسید؛رسید جایی که چهار قطره خون، هر کدام در ظرفِ مخصوصِ خود، نگهداری میشدند.
اینها قطرههای خونی بودند که در زمانِ تولد از او و خواهر و برادرانش گرفته شده بودند و میشد برای اهدافِ مختلفی از آنها استفاده کرد. برای او و خواهرکوچک و برادرانش، این قطرهها بهعنوانِ لنگرهای معنوی برای کلونهایشان عمل میکردند. وقتی او و خواهر و برادرانش را از این سیاره بردند، بدیهی بود که هیچ تزکیهای نداشتند. از آنجا کهیکی خودشان نمیتوانستند کلون بسازند، مادرش از فنونِ بسیار پیشرفتهای استفاده کرده بود تا خودش کلونها را تولید کند و از این قطرههای خون برای اتصالِ کلونها به آنها بهره برده بود.
آنها کاربردهای دیگری همبیشترین داشتند، مثلاً همان کاری کهچند بِل میخواست الان انجام دهد.
قطره خونی را که نمایندهٔ لکس بود برداشت و با استفاده از یک فنِ روحی دنبالشمحفظهٔ گشت. اما پاسخی در کار نبود. حالا که شخصاً مطمئن شده بود برادرِ احمقش دیگر درتمامِ این سیاره نیست، تنها میتوانست برایش آرزوی موفقیت کند و امیدوار باشد که زندگیِ امنی داشته باشد.
وقتی بِل کنترلِ خاندانِ ویلیامز را به دست میگرفت،نکند میتوانستند با خیالِ راحت دنبالش بگردند و مقدماتِ بازگشتش راتنها فراهم کنند. تا آن زمان، بهتر بود که دور بماند.
سپس بِل به قطره خونی نگاه کرد که متعلق به مون، کوچکترینچند خواهرش بود. وقتی به آن قطره خون نگاه میکرد، خشمی ناگفته درفناوریِ چشمانش موج میزد، اما اجازه نداد ذرهای از این خشم بیرون بریزد.
یک روز، کاری میکرد کهسرعتِ تمامِ کسانی که در حقشانساعت بدی کرده بودند، تقاص پس بدهند.
تمامِ قطرههای خون را برداشت و نگهشان داشت، سپس تمامِ دستگاهها را نابود کرد. بهمحضِ اینکه زندانیانِ پنهان در زمین را بیرون میکشید،عبورِ بعید بود که دیگر هرگز به این سیاره برگردد. برخلافِ لکس، او هیچ احساساتِ خاصی نسبت به هیچ سیارهای نداشت. وقتی قلمروی آغازبزرگی اینقدر پهناور بود و کارهای زیادی برای انجام دادن و کاوش وجود داشت، چرا باید خودش را به یک سیارهٔ واحد محدود میکرد؟
مور یکی از کارمندانِ پرشماری بود که لکس در طولِ گسترشهای متعددِ مهمانخانه، برای آنجا در نظر گرفته بود. او تبارِ شکوفهٔ شاهانه را زود بازپنهان کرده بود که روی ظاهرش تأثیر گذاشته و او را خوشقیافهتر کرده بود. اما شخصیتش به دردِ تزکیه نمیخورد. او فردی برونگرا بود و دوست داشتنفر وقتش را با مردم بگذراند، بیرون برود و کارهای مختلفی انجام دهد. بیصدا نشستن در اتاقِ مراقبه و تزکیه کردن برایش بیش از حد خستهکننده بود.
بنابراین، با وجودِ اینکه تزکیهاش لطمه دیده بود، بهخاطرِ چهرهٔ روزبهروز جذابتر و شخصیتِ اجتماعیاش، ارتباطِ عالیاش با مهمانانچون خیلی زود موردِ توجه قرار گرفت و ارتقای مقام یافت. او مجموعهای از کارها را انجام داد، از فروشندهٔتلاش غرفه گرفته تا سرپرستِ تشریفات، و چند کارِ متفرقهٔ دیگر تا اینکه در نهایت مدیرِ محوّطهٔ ایستگاهِ ترانزیت شد.
اما با اینکه تجربهٔ فراوانی با مهمانان داشت و همآمده با مهمانانِ مؤدب و هم با کسانی که دنبالِ دردسروارد میگشتند روبهرو شده بود، وضعیتِ فعلیاش کاملاً... کاملاً بیسابقه بود.
آنها به دفترِ او برگشته بودند و همراهانِ کارن مانندِ نگهبان بیرونِجلب درهای دفترش ایستاده بودند. داخل، فقط او بود و کارن و دخترِ کارن،رسید که مهم نبود کجا میرود، حاضر نبود از روی مرکبِ طاووسش پیاده شود.
انگار این کافی نبود، ظاهرِ کارن هم بهشدت تغییر کرده بود. مثلِ شخصیتهای انیمهای که فرمِ بعدیشان را رومتروکه میکنند، لباسش در مسیرِ برگشت به دفتر بهطرزِ جادویی عوض شده بود و حالا پیراهنی بیش از حد تنگبهطورِ و دامنی کوتاه به تن داشت. اینکه کِی و چطور این اتفاق افتاده بود، هنوز برای مور یک راز بود.
کارن در حالی که مدام پاهای روی هم انداختهاش را جابهجا میکرد، بهآرامی گفت: «این آزارِ یک زنه. من فقط یه چیزی واسه سواریساختمان میخوام. شما قراره بهترین خدمات رو به مهمانهاتون بدید، ولی از من میخواید اینهمه راه برم. نمیتونید از یه خانم انتظار داشته باشید همچینبهاندازهٔ چیزی رو تحمل کنه. مطمئنم مردِ خوشتیپی مثلِ شما میتونه یه کاری کنه و کمکم کنه. حیف میشه اگه مجبور شم برم پیشِ رئیستون.»
مور با اضطراب یقهاش را کشید و تماسِ چشمیِ ثابتی با کارن برقرار کرد.ساختمان نمیتوانست جای دیگری را نگاه کند، چون تیشرتِ بیدلیل تنگی که کارن به تنتلاش داشت ناگهان دکمهدار شده بود و دو دکمهٔ بالاییِ آن خودبهخود باز شده بودند.
مور گفت: «خانم، به شما اطمینان میدم که شکایتِ شما ثبت شده و در اسرعِ وقت به اینحرکت وضعیت رسیدگی میکنیم. در این بین، پیشنهاد میکنم سایرِ وسایلِ نقلیهٔ ما رو امتحان کنید که اگه راحتتربررسی و مناسبتر نباشن، دستکمی از اون ندارن. بهعنوانِ جبرانِ این دردسر، میتونیم سواریِ بعدیِ شما رو رایگان کنیم.»
کارن به جلو خم شد و با صدایی که تقریباً التماس میکردچند گفت: «متوجه نیستید. من... من به اون سواری نیاز دارم! نمیشه فقط یهروحیِ طاووس به من بدید؟ من که اونقدرها سنگین نیستم. مطمئنم مشکلی پیش نمیاد.»
اشک در گوشهٔ چشمانش حلقه زد، به مور نگاه کردساعت و تقریباً ناله سر داد. دخترِ کارن از گوشهای در سکوتفناوریِ تماشا میکرد؛ انگار یک میلیون بار چنین صحنهای را دیده بود.
بیدلیل، تمرکز کردن برای مورخانه لحظهبهلحظه سختتر میشد. دهانش خشکآمده شد و ضربانِ قلبش بالا رفت.
دهان باز کردبرخلافِ تا جواب بدهد... اماگرفت ناگهان اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد.
چاد، معاونِ رئیسِ نگهبانی، آنی به داخلِ اتاق منتقل شد. برخلافِ مور که کالبدی لاغر و معمولی داشت، چاد نزدیک به ۷چون فوت (۲٫۱۳ متر) قد داشت و مثلِ چمدانی که از زورِ لباس باد کرده باشد، پر از عضله بود. این مرد همیشهاجباری کالبدِ خدادادی و خوبی داشت، اما از وقتی فرهنگِ باشگاه و تزکیهٔ تن را کشف کرده بود، واردِ دنیای کاملاً جدیدی شده بود.
او بهطرزِ مسخرهای غولپیکر بود،سرعتِ طوری که تقریباً به نصفِساعت اندازهٔ مارلو در اوجِ کالبدش میرسید.
چاد در حالی کهرسید به زن چشمغره میرفت، گفت:چون «دوباره به هم رسیدیم، کارن.»
زن با دیدنِ چاد دندانغروچه کرد و حالش بهشدت گرفتهتوجهِ شد. انگار کنترلِ کاملی روی لباسهایش داشت، چون پوششِ اوچند از آن ظاهرِ نسبتاً فریبنده به تجهیزاتِ جنگی تغییر کرد!
«من هیچ کارِ اشتباهیجلب نکردم، چاد! این آزاره!سرعتِ مجبورم نکن برم پیشِ رئیست!»
چاد با پوزخند و بدونِ تزلزل گفت: «من بوی نیتِ شومِ توقدیمیاش رو از اون سرِ مهمانخانه حس میکنم. تازه، استفاده از تواناییهات رویساختمان مهمانها و کارکنانِ مهمانخانه اکیداً ممنوعه، مگه اینکه اجازهٔ صریح گرفته باشی!»
«چرتوپرت تحویلِ من نده! من تا حالا کسینداشت رو ندیدم که ازم ناراضی باشه. تمامِ جذابیتِ بودنکوچک با یه ساکوبوس به اینه که چیزی ازش ندونی!»
«تا حالا بارها بهت گفتم کارن، این کار قابلِقبول نیست. تنها دلیلیجلب که تا الان از مهمانخانه ممنوعالورود نشدی اینه که هیچکس حاضر نیستلندن شکایتی ثبت کنه. روزی که یه نفر رو پیدا کنیم، پرتت میکنیم بیرون.»
«مسخرهست! معلومه که شکایت نمیکنن! همه عاشقم هستن! میدونی چیه، دیگه حالم از اینخانهٔ وضعیت به هم میخوره! درخواست دارم با مهمانخانهدار حرف بزنم. من با اومدنم بهبررسی اینجا دارم به مهمانخانهٔ شما لطف میکنم. باید ازم تشکر کنید. این حقِ منه!»
چاد بیتفاوت به قدرتهای او جواب داد: «میتونی حقوقت رو بیرون از مهمانخانه اعمال کنی.»خانه کارن بارها سعی کرده بود قدرتهایش را روی او امتحان کند. با وجود اینکه ازوارد چاد قویتر بود، تواناییهایش اثری نداشتند. چاد چطور میتوانست جذبِ کسی شود که وزنه نمیزند؟
«این قضیه تموم نشده. میخوامخانه یه جلسه با مهمانخانهدار ترتیبآمده بدم. دفعهٔ بعد که بیام منتظرشم.»
کارن پوزخندی زد و سپس از داخلِگرفت مهمانخانه ناپدید شد. وقتی دوباره ظاهر شد، خودشبیشترین را در اتاقی پر از دیوهای دیگر دید.
یکی از دیوهااضافهای با بیصبری پرسید:مخفیکاری «تونستی شناسایی نشی؟»
کارن گفت: «نه، بهمحضِ اینکه از تواناییام استفاده کردم، تونستن ردم رو بزنن.»لندن بقیهٔ افرادِ حاضر در اتاق شروع به یادداشت کردنِ حرفهای او کردند و پایگاهِکوچک دادهشان را بهروزرسانی کردند. آنها داشتند راههای ممکنی برای فریب دادنِ مهمانخانه پیدا میکردند.
دیوِ دیگری با لحنی مطمئن گفت: «نگران نباش. بالاخره به حسابشون میرسیم.» کارن با وجودِ کلافگی از اینکه اینقدر واضحوارد بازیچه شده بود، فقط سر تکان داد و چیزی نگفت. آن دیو قویترینِ آنها بود و کسی نمیتوانست با اوداشت بحث کند. از این گذشته، مهم نبود بقیه در دنیای بیرون چه فکری میکردند؛ درافتادن با راکتفلو اصلاً کارِ آسانی نبود.