---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 594: تدارکات • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 594: تدارکات

0

وقتی این بار لکس بیدار شد، حالش خیلی بهتر‌می‌گذاشتند​ بود. هنوز به بهترین حالتش برنگشته بود، اما دو روز‌رسیده​ خوابِ دیگر در غلافِ بازیابی برای سردردش معجزه کرده بود.

هرچند از نظرِ جسمی همچنان احساسِ ضعف می‌کرد، دست‌کم وضعیتِ روانی‌اش به حالتِ عادی برگشته بود. این بهترین شرایط برای بازگشتش به‌نتیجه‌ای​ قلمروی بلور نبود، اما دیگر نمی‌توانست بیش از این تأخیر کند. نمی‌دانست هنالی کِی و چطور به نامه‌اش پاسخ می‌دهد. بهترین حالت این‌راهیِ​ بود که پیش از رسیدنِ دستورِ اعزامش، قلمروی خودش را به دست آورده باشد. این‌طوری دیگر اصلاً مجبور نبود به جنگ برود. احتمالاً.

برای به دست آوردنِ قلمروی خودش باید مأموریتی را تکمیل می‌کرد که در قلمروی بلور گرفته‌برود​ بود؛ مأموریتی که ایجاب می‌کرد ناهنجاریِ قلمرو را کشف کند. هیچ سرنخی از ماهیتِ این ناهنجاری‌داشت​ در دست نبود، اما لکس از مدت‌ها پیش شک داشت که پای کریون در میان باشد.

در واقع، تقریباً مسجل شده بود که کریون نقشِ خاصی در این ناهنجاری دارد. اما‌دستِ​ با توجه به اینکه ناهنجاری، هر چه که بود، باعث شده بود لکس از قلمروی‌نقشه‌های​ خاستگاه به قلمروی بلور کشیده شود، دقیقاً نمی‌فهمید کریون چه ربطی می‌تواند به آن داشته باشد.

علاوه بر این، فهمیده بود که کشورهای مختلف در واقع تمامِ توانشان را برای دفاع در برابرِ تهاجمِ‌هام​ کریون به کار نمی‌گرفتند. در واقع، لکس دلایلی داشت که باور کند آن‌ها عمداً می‌گذاشتند سرزمین‌ها به دستِ‌راهیِ​ کریون بیفتد. این نتیجه‌ای بود که پس از صحبت با ایجیس، ولیعهدِ ملتِ هام، به آن رسیده بود.

متأسفانه، ایجیس به‌خاطرِ زندگیِ غیرمعمولِ‌کشورهای​ خودش، از سازوکارهای درونی و نقشه‌های‌تهاجمِ​ پشت‌پردهٔ این اتفاقات تقریباً هیچ نمی‌دانست.

اما اشکالی نداشت. فقط باید رازهای بیشتری می‌فهمید و بعد راهیِ شهری به نامِ والِسکو می‌شد؛ جایی که یکی از اعضای‌تکمیل​ پیرِ نژادِ بلور منتظرش بود. در ازای هر رازی که لکس موفق به کشفش می‌شد، او هم رازِ دیگری را در‌دارد​ میان می‌گذاشت. البته راهِ دیگری هم داشت: خاندانِ نوئل در بابیلون، همان شهرکی که میخانهٔ نیمه‌شب را در آن بنا کرده بود.

از آنجا که بابیلون در محدودهٔ آن‌ها قرار داشت و لکس هم توانسته بود رابطهٔ خوبی با آن‌ها بسازد، انتظار داشت بتواند از کمکشان بهره‌به‌خاطرِ​ ببرد. دست‌کم می‌توانست در قلمرو بگردد و ویرانه‌های قدیمی یا قلمروهای فرعی‌ای را جست‌وجو کند که رازهای وقایعِ گذشته را در خود داشتند. پیرمردِ نژادِ‌منتظرش​ بلور پیش‌تر به او گفته بود که تمامِ این اطلاعات به‌کلی پاک شده‌اند و برای فهمیدنِ حقیقت، باید ویرانه‌هایی قدیمی با اسنادِ دست‌نخورده پیدا کند.

با شهودِ جدید و ارتقایافته‌اش، قاطعانه باور داشت‌عمداً​ که پیدا کردنِ آن‌ها برایش بسیار آسان‌تر خواهد بود.‌ملتِ​ دیگر برای برخورد با آن‌ها نیازی به شانس نداشت.

اما پیش از آن، لکس باید تدارکاتی می‌دید. تجهیزاتش،‌دفاع​ طبیعتاً، از قبل آماده بود. اما در فروشگاهِ بی‌نهایت درخواستِ‌سرزمین‌ها​ برخی لوازمِ اضافی کرده بود که شاید به کار می‌آمدند.

لکس در ابتدا می‌خواست طلسم‌های انتقالِ آنی و اشیایی به دست بیاورد که به او اجازه می‌دادند مناطقِ وسیع را به‌سرعت طی کند. متأسفانه، هرچند چنین‌کشف​ اشیایی در دسترس بودند، طلسم‌های انتقالِ آنی چندان دقیق نبودند و هدایتشان هم آسان نبود. دوربردترین طلسمِ انتقالِ آنی که به دست آورده بود، می‌توانست او‌می‌تواند​ را صد هزار مایل (۱۶۱ هزار کیلومتر) در یک خطِ مستقیم منتقل کند. اما اینکه آن خطِ مستقیم رو به کدام جهت باشد، از کنترلش خارج بود.

همچنین داروهای بسیار قوی‌ای تهیه کرد که روندِ بهبودیِ بدن را‌آن‌ها​ سرعت می‌بخشید. دستگاه‌های روشناییِ عظیم و قدرتمندی هم گرفت تا اگر‌هام​ زمانی به موقعیتی برخورد که پرندگانِ سول رفتند، از آن‌ها استفاده کند.

لنزهای تماسیِ شیک را از قبل گرفته‌آن‌ها​ بود، پس نیازی به تهیهٔ آن‌ها نداشت.‌صحبت​ در عوض، تجهیزاتِ زیادی برای فنریر گرفت.

قصد داشت هنگامِ عبور از آن سرزمین، از آن توله به‌عنوانِ مرکب استفاده کند‌دلایلی​ و سگ را برای همراهی پیشِ خود نگه دارد. نه‌تنها خوب بود کسی همراهش‌رسیده​ باشد، بلکه توله هم به کسبِ تجربه ادامه می‌داد؛ بماند که توانایی‌های مفیدی هم داشت.

قابلیت‌های مخفی‌کاری‌اش فراتر از چیزی بود که لکس می‌توانست‌دست​ به آن برسد و در فاصله‌های طولانی، توله می‌توانست‌آوردنِ​ سریع‌تر از لکس حرکت کند. بردنش کاملاً منطقی بود.

هرچند دیدنِ توله‌ای زره‌پوش که به این‌طرف و آن‌طرف می‌دود ممکن بود عجیب به نظر برسد، اما قلمروی بلور جای خطرناکی بود و لکس نمی‌خواست توله‌زندگیِ​ بی‌محافظ بماند. این زره چند قابلیتِ تقویتی هم داشت که در صورتِ فعال‌شدن، می‌توانست حواسِ فنریر را تیزتر کند. یک کوله‌پشتی هم برایش بود که محکم‌رازی​ به بدنش می‌چسبید و فارغ از اینکه چطور حرکت می‌کرد، بالا و پایین نمی‌پرید. لکس آن را بیشتر خالی گذاشت، اما چند طلسم داخلش قرار داد.

هرچند شاید این آماده‌سازی چنگی به دل نمی‌زد، چرا که لکس تقریباً هیچ فکری به حالِ نیازهای دیگر مثلِ تجهیزاتِ سفر یا آذوقهٔ‌غیرمعمولِ​ اضطراری نکرده بود، اما همین هم کافی بود. بیشتر به این دلیل که این بار، ارتباطش با مهمان‌خانه قطع نشده بود. او می‌توانست‌منتظرش​ هر زمان که بخواهد بینِ قلمرو و مهمان‌خانه رفت‌وآمد کند، بنابراین اگر زمانی به چیزی نیاز پیدا می‌کرد، می‌توانست برگردد و آن را بردارد.

با پایانِ آماده‌سازی، لکس در ذهنش وضعیتِ میخانهٔ نیمه‌شب را مرور کرد. کارکنان‌نمی‌گرفتند​ و ساکنانِ آنجا هرگز غیبتِ لکس را حس نکردند، چرا که او هر‌ملتِ​ روز چند ساعت از قابلیتِ حضور از راه دور برای سرکشی استفاده می‌کرد.

بیگ بن مثلِ همیشه میانِ محلی‌ها محبوب بود و این محبوبیت، بیشتر از هرگونه ارعابِ واقعی، در دور نگه‌داشتنِ دردسرها‌مأموریتی​ مؤثر بود. گذشته از این‌ها، به‌تازگی یک پرندهٔ سول به بابیلون بازگشته بود و تاریکی از بین رفته بود. خاندانِ پوارتی‌خاصی​ سخت مشغولِ بازسازیِ شهر بودند. این مکان از نظرِ استراتژیک آن‌قدر مهم بود که نمی‌شد رهایش کرد، پس چارهٔ دیگری نداشتند.

در نتیجه، هرچند میخانه دیگر مثلِ گذشته شلوغ نبود، اما همچنان مشتری‌عمداً​ داشت. ریک، تعمیرکارش در میخانه، همیشه مشغولِ تعمیرات یا کارهای متفرقه بود و‌به‌خاطرِ​ رائون، بارمن، رفته‌رفته شبکه‌ای از ارتباطات میانِ محلی‌ها برای خود دست‌وپا کرده بود.

هرچند داستانِ دستاوردهای میخانه در دورانِ تاریکی هنوز در‌می‌گذاشتند​ شهر سر زبان‌ها بود، اما اوضاع مدت‌ها آرام مانده‌هام​ بود و مردم دیگر آن‌قدرها به آن فکر نمی‌کردند.

جای امیدواری بود که حتی‌کشورهای​ بعد از بازگشتِ لکس هم‌برابرِ​ اوضاع به همین منوال بماند.

ناولها | novelha.net