چپتر 597: فصل 597
0بیش از ۷۰۰ قلمروی کوچک در مهمانخانه کشف شده بود، اما بیشترِ مهمانانیبیخبر که وارد میشدند، عمدتاً روی چند ده قلمروی کوچکِ فوقالعاده ارزشمند تمرکز داشتند.دادند برای مثال، قلمروی کوچکی وجود داشت که چیزی جز یک اقیانوسِ عظیم نبود.
با این حال برای جانورانِ آبزی و دیگر نژادهای بیگانه، این قلمرو بهشتی مطلق بود. ظاهراً میلیونها سال قدمت داشت و گنجینههای روحیِ بیشماری درگرفته آن انباشته شده بود که همگی دستنخورده باقی مانده بودند، چرا که قلمرو از هرگونه موجودِ زندهای خالی بود. طبیعتاً دلیلِ اصلیِ خالی از سکنهبودنِخاصیتِ قلمرو این بود که اقیانوس بهجای آب از اسید سولفوریک پر شده بود، اما برای تزکیهگرانِ سطحبالا این موضوع فقط جزئیاتی بیاهمیت به شمار میرفت.
قلمروی کوچکِ دیگری هم بود که محیطی بسیار منحصربهفرد در آن شکلدرست گرفته بود و گنجینههایی در آن یافت میشد که بهدستآوردنشان در حالتِ عادیاتفاق تقریباً غیرممکن بود. جاودانههای بیشماری از قبل به آن قلمرو سرازیر شده بودند.
اساساً فقط یک قلمروی کوچک با اندازهٔ معمولی بود، اما در مقطعی فضای آن شروع به فروپاشی کرد. با این حال، بهدلیلِ وجودِ یک سنگِ معدنِیافت بسیار کمیاب با خاصیتِ فضاییِ فوقالعاده، قلمرو به ثبات رسیده بود، اما مرکزش به منطقهای از فضای پرآشوب تبدیل شده بود. مناطقِ پرآشوب گنجینههایی را بهرسیده وجود آورده بودند که نمونههایشان در حالتِ عادی باعثِ جنگ میانِ کشورها میشد. تنها ابهتِ مطلق و سرکوبگرِ مهمانخانه بود که همه را دستازپاخطانکرده نگه میداشت.
طبیعتاً چند فردِ بیخبر سعی کرده بودند دردسر درست کنند. نیازی به گفتن نیستسعی که نگهبانانی که لکس استخدام کرده بود، ترتیبشان را دادند. لاکپشت بهطورِ خاص ازبهطورِ این اتفاق خوشحال بود، چون پیداکردنِ کودی با این کیفیتِ بالا کارِ سختی بود.
اما با وجودِ چنین قلمروهای کوچکِ جذابی، تعدادِ نسبتاً زیادی هم بودند که چندان چنگی به دل نمیزدند.شمار لوتر در یکی از همین قلمروهای کوچک ایستاده بود. طبقِ گزارشهای اولیه، این قلمروی کوچکِ عظیم مساحتی درسرازیر حدودِ ۷۰۰٬۰۰۰ کیلومتر مربع داشت. سه دریاچهٔ بزرگ، یک رشتهکوهِ کوچک و جنگلهای انبوه کلِ آن را تشکیل میداد.
این قلمروی کوچک پوششِ گیاهی و جانوریِ خاصِبیخبر خودش را هم داشت و حیواناتش کاملاً قوی بودندنگهبانانی و بهطورِ میانگین بیشترشان در عالمِ بنیان قرار داشتند.
با اینکه قلمرو خالی از منابع نبود، هیچچیزِ ارزشمندی که بتواند تزکیهگران راموضوع به خود جذب کند در آن کشف نشده بود. در مجموع، برای پناهندگانیافت بهاندازهٔ کافی خوب بود. یا دستکم، بهترین موردی بود که تا الان دیده بود.
با پایانِ بررسیاش، به مهمانخانهٔ نیمهشب برگشت. گزارشِ خود را به مهمانخانهدارفردِ تحویل میداد و اگر همهچیز طبقِ پیشبینی پیش میرفت، اینجا بهزودی بهاستخدام پناهندگان تعلق میگرفت و به دومین قلمروی کوچکِ اختصاصی در مهمانخانه تبدیل میشد.
فنریرِ کوچک خودش را بینقص روی سقفِ ساختمانی نزدیکِ جادهای که هدف از آننیازی عبور میکرد، پنهان کرد. برادر بزرگ مهمانخانهدار به او گفته بود توجهِ «یک بانو»پیداکردنِ را جلب کند، بدون اینکه مشخص کند او کیست یا چطور باید او را بشناسد.
شاید به چشمِ یک ناظر اینطور میآمد که چیزی از قلم افتاده است، اما چیزی که هیچکس نمیدانستمیرفت این بود که فنریر با برادر بزرگ پیوند داشت. این پیوند باعث میشد برای برقراریِ ارتباط حتی بهاساساً کلمات نیازی نباشد، چرا که میتوانستند افکارِ یکدیگر را کاملاً درک کنند. حرفزدنِ آنها صرفاً از سرِ تشریفات بود.
بنابراین، اگرچه فقط به او گفته شده بود توجهِ «یک بانو»میداشت را جلب کند، اما در واقع بهخوبی میدانست که دنبالِ یکنگهبانانی بانوی انسانِ نسبتاً جوان و مهم میگردد که باید مرکزِ توجه باشد.
خیلی زود، صفی از کالسکهها را دید که مارمولکهای پردارِ عظیمی آنهاتزکیهگرانِ را میکشیدند. نگهبانان کاملاً کالسکه را احاطه کرده بودند، هرچند کنایهآمیز بود کهگرفته نگهبانان از همان مهمانانی که قرار بود از آنها محافظت کنند، ضعیفتر بودند.
فنریر درکِ دقیقی از سطحهای تزکیهمیداشت نداشت و در عوض فقط میدانست بویکنند کدام دشمنان خطرناک است و کدام نه.
راستش را بخواهید، حسِ بویاییِ فنریر با چیزی که لکس میشناخت یکی نبود. او فقط ذراتِ مختلفِ هوا را بو نمیکشید، بلکه فرکانسهای انرژیِ جو را حس میکرد. البتهحالتِ این توله هیچ درکی از پیچیدگیهای کارش نداشت، اما نهتنها میتوانست سطحِ قدرت را بو بکشد، بلکه بوی نیتها، فرصتها، تلهها، رنگها، ارواح و خیلی چیزهای دیگر را هم حسنمونههایشان میکرد. علاوه بر این، وقتی مغزش تصاویری را که با چشم میدید پردازش میکرد، سایههایی به آنها اضافه میکرد تا عناصرِ مختلفی را که بینیاش تشخیص داده بود، بازتاب دهند.
بنابراین، درست مثلِ یک بازیِ ویدیویی، اگر میخواست کسی رانگه تعقیب کند میتوانست جای پاهای رنگی را روی زمین ببیند، یانیست دشمنان را با تهرنگِ قرمز و نیروهای خودی را سبز میدید.
در آن لحظه، کالسکهای خاص را میدید که سایهای آبیرنگ داشت و نشان میدادموضوع همان کالسکهای است که دنبالش میگردد. توله بیآنکه به خودش زحمت دهد تا بفهمدمیشد چطور یا چرا اینها را میداند، خودش را کوچک کرد و از ساختمان پایین پرید.
فنریر با بدنی که بهاندازهٔ کفِ دستِ یک آدمِ بالغ کوچک شدهدرست بود، هیچ مشکلی برای پنهان ماندن از دید نداشت. میدانِ تداخلِ کوچکی دورِاتفاق بدنش تضمین میکرد که هیچ حسِّ روحی هم نمیتواند او را شناسایی کند.
تنها مشکلی که به پستش خورد این بود که... با آنتزکیهگرانِ پاهای کوچک، برای رسیدن به مقصد باید خیلی بیشتر میدوید. گذشتهمنحصربهفرد از این، نمیتوانست حرکاتِ سریعی بکند، مبادا کسی او را ببیند.
با جمعیتِ مردمی که برای تماشای کالسکههای عبوری دردستازپاخطانکرده خیابانها صف کشیده بودند، سفرِ فنریر به سوی مقصدکنند پر از مانع بود، اما سرانجام به آنجا رسید.
تا جای ممکن نامحسوس از کالسکه بالا رفت؛ یعنی خیلیها درسولفوریک جمعیت تولهسگِ کوچکی را دیدند که از درِ کالسکه آویزان شده،بسیار اما آنقدر محوِ بامزگیِ این صحنه شده بودند که واکنشی نشان ندادند.
پنجرهای در کار نبود، براینگه همین توله سوراخِ کوچکی جویدکرده و از آن به داخل خزید.
داخلِ کالسکه دو زن نشسته بودند؛ یکی بابهجای هالهای آبیرنگ که نشان میداد هدف است وبیاهمیت دیگری با هالهای نارنجی که نشاندهندهٔ خطر بود.
هرچند فنریر تا آن لحظه از دید پنهان مانده بود، اما بهمحضِ ورود به کالسکه،کرده نگاهِ هر دو زن روی توله قفل شد. با حسکردنِ خطر لحظهای خشکش زد، اما اینخوشحال حس بهسرعت گذشت. آن دو زن بهوضوح به این نتیجه رسیده بودند که توله خطری ندارد.
زنی که هالهٔخالی آبی داشت پرسید: «سلامسکنهبودنِ کوچولو، اینجا چیکار میکنی؟»
فنریر زبانش را بیرون آورد و یکیفردِ از تواناییهای تبارش را به کار بستنیازی تا بامزهتر و بیخطرتر به نظر برسد.
همزمان، فنریر نگاهی محتاطانه به زنی که درخششِ نارنجی داشت انداخت. یادش میماند کهفقط این زن تهدیدش کرده است. برادر بزرگ، مهمانخانهدار، بهتازگی اهمیتِ انتقام را به اوبهدستآوردنشان یاد داده بود و فنریر حتماً این دشمنِ مهم را در خاطرش ثبت میکرد.
زنی که درخششِ نارنجی داشت گفت: «چهسرکوبگرِ جالب. بهجای اینکه از هالهٔ من کزسعی کنه، گارد گرفته. حتماً خاستگاهِ خیلی برجستهای داره.»
فنریر حرفهای زنِ نارنجی را نادیده گرفت و در عوض بهطرفِ زنِ آبی رفت.موضوع با آن دمِ کوچکش که تکان میخورد، زبانِ ریزش که بیرون افتاده بود و تبارِبهدستآوردنشان فعالشدهاش، زن نتوانست در برابرش مقاومت کند و دست دراز کرد تا او را بگیرد.
فنریر بیدرنگ شروع به لیسیدنِ هدف کرد، قلقلکش داد و به خندهاش انداخت. درنیازی ابتدا، فنریر کارِ دیگری نکرد، چون حس میکرد هر دو دختر حواسشان به اوپیداکردنِ جمع است. اما بعد از چند دقیقه بازی، تمرکزشان برای لحظهای به هم خورد.
فنریر منتظر نماند و سعی هم نکرد برای جلبِ اعتمادِ بیشتر، کارسطحبالا را کش بدهد. یک لحظه داشت بازی میکرد و لحظهٔ بعد، گردنبندِگرفته زنِ آبی را باز کرده بود و گردنبند از دهانش آویزان بود.
سریعتر از آنکه دو زن بتوانند پیشبینی کنند، فنریر داخلِ همانمیداشت سوراخِ کوچکی که روی در درست کرده بود ظاهر شد. اما پیشلکس از رفتن، فراموش نکرد برگردد و نگاهی پیروزمندانه به زنِ نارنجی بیندازد.
سپس توله به زنِ آبی چشمک زد و از کالسکه بیرونسولفوریک پرید. به خودش زحمت نداد چک کند که آیا کسی تعقیبش میکندمنحصربهفرد یا نه، در عوض بیدرنگ بزرگ شد و پا به فرار گذاشت.
داخلِ کالسکه، زنِ آبی ازنگه اتفاقی که افتاده بود شوکه نشستهدردسر بود و دهانش باز مانده بود.
با تهمایهای از هیجاندلیلِ در صدایش پرسید: «اون تولهاسید الان از من دزدی کرد؟»
«بیا دنبالش بریم. میخوامکشورها ببینم کی اونقدر جرئت دارهدستازپاخطانکرده که ما رو هدف بگیره.»
«نه، بیا بیفتیمخالی دنبالش! میخوام ببینم میتونهسکنهبودنِ فرار کنه یا نه!»
بیدرنگ هالهاش فوران کرد و بهسرعت، سیزده هالهٔبیخبر ترسناکِ دیگر هم به دنبالش پدیدار شدند. با ایننگهبانانی حال، فنریر حتی با حسکردنِ خطر هم نگران نشد.
اگر هیچ تواناییایطبیعتاً نداشت، برادر بزرگ، مهمانخانهدار،اقیانوس به او اعتماد نمیکرد.
توله بیدرنگ نامرئیمیانِ شد و تمامِابهتِ ردهایش از بین رفت.
دو زن، بههمراهِ یازده مردِ ترسناک، در جایی کهبهجای هالهٔ توله ناپدید شده بود ظاهر شدند و شروعشمار به بررسیِ منطقه کردند. در کمالِ تعجب، نتوانستند پیدایش کنند!
درست وقتی که داشتند از قسر در رفتنِ یک تولهسگِ کوچکدردسر از زیرِ دستشان شوکه میشدند، صدای پارسِ کوچکی از اعماقِ شهرلاکپشت به گوش رسید. فنریر فراموش نکرده بود زنِ نارنجی را دست بیندازد.