چپتر 620: خاندانهای نیمهشب
0شاید هری اولین کسی بود که این نام را روی خودش گذاشت، اما قطعاً آخرین نفرنداد نبود. وقتی کارکنان فهمیدند که آنها هم میتوانند نامِ «نیمهشب» را بر خود بگذارند، شور واینگونه اشتیاق در میانشان پیچید. دیگر فقط یک نامِ کوچک نداشتند. دیگر بیریشه نبودند. آنها یک خانواده میشدند.
اما به همان سرعتی که این هیجان پخش شد، ترس و تردیداینکه هم به جانشان افتاد. برخلافِ هری که همه قبولش داشتند و رابطهٔمثلِ ویژهای با مهمانخانهدار داشت، بیشترِ آنها خود را لایقِ این نام نمیدانستند.
از یک طرف تشنهٔ این نام و تمامِ مزایایش بودند، اما از طرفِ دیگر بهخاطرِ احترامِ عظیمیمیدیدند که برای این نام و اعتبارش قائل بودند، خود را برای پذیرفتنش نالایق میدیدند. جرئت نداشتند اینمیشد کشمکش را به کسی اعتراف کنند و با این حال، جوابی هم برای درگیریِ درونیِ خود پیدا نمیکردند.
زی با حس کردنِ این ناامیدیِ عمیق که بینِ برادران و خواهرانش پخش میشد، تصمیم گرفت خودش راهِحلی پیدا کند.نالایق به هر حال، اعضای مهمترِ مهمانخانه همه غرق در وظایفی بودند که مهمانخانهدار به آنها محول کرده بود. چطور وقتگرفت میکردند متوجهِ چنین جزئیاتی شوند، بهخصوص وقتی همه این احساسات را تا این حد در اعماقِ قلبشان پنهان کرده بودند؟
فقط کسی به دقتِ او متوجهِ چنین جزئیاتی میشد. با اینکهموضوع از بیشترِ کارکنانِ مهمانخانه جوانتر به نظر میرسید، اما چون بیشترشان اوهیچکدام را «برادرِ بزرگتر» صدا میزدند، باید مثلِ یک برادرِ بزرگتر رفتار میکرد.
او موضوع را شلوغ نکرد و هیچ اعلانی هم نداد. مستقیماً چند نفر دیگر رانظر صدا زد و وضعیت و همچنین نقشهاش را با آنها در میان گذاشت. هیچکدام درهیچ حمایت از او تردید نکردند و لوتر بهطورِ ویژه او را برای این ابتکارعمل تحسین کرد.
اینگونه بود که خاندانهای زیرِ پرچمِ نیمهشب شکل گرفتند.بهخاطرِ فقط برجستهترین و موفقترین کارکنانِ مهمانخانه نامِ «نیمهشب» راجرئت بر خود میگذاشتند. بقیه به یکی از خاندانهای کوچکتر میپیوستند.
زی نامِ خانوادگیای برای خودش انتخاب کرد و وظیفهٔ بنیانگذاریِ خاندانِ استارکلوک را بر عهده گرفت. خاندانِاعتبارش استارکلوک برای عموم بود و مانندِ آسمانِ پرستاره و بیکرانِ شب، وسعت داشت. جایی بود که جادو وبینِ شگفتیِ نیمهشب را بهخوبی در خود جای میداد و جایی که بیشترِ کارکنانِ مهمانخانه در آن قرار میگرفتند.
جرارد، بهعنوانِ رئیسِ نگهبانی، خاندانِ آمبراگارد را تأسیس کرد. آنها بهعنوانِ نگهبانان و محافظانِ مهمانخانهٔاعلانی نیمهشب، معنای نامِ آمبراگارد را بهخوبی تجسم میبخشیدند. سایه یا تاریکیِ «آمبرا» بهخوبی نمایانگرِ نیمهشبتحسین بود و خودشان هم بهعنوانِ خطِ دفاعیِ اول و نگهبانان، بخشِ «گارد» در این نام بودند.
کلِ تیمِ نگهبانی به آمبراگارد پیوستند، که آنهااعماقِ را بیش از پیش به هم نزدیک کردمیرسید و ناامنیهای پنهانشان را به غرور تبدیل ساخت.
ولما خاندانِ نیکسهارت را بنیان گذاشت. قصدش ایجادِ خاندانی پر از افرادِ رمانتیک در مهمانخانهٔ نیمهشبنالایق بود، اما این خاندان رفتهرفته بیشتر شکل میگرفت تا ارادهٔ مهمانخانه را تضمین کند؛ تا مطمئن شودخواهرانش که خواستههای قلبیِ مهمانخانهدار برآورده میشوند. جاسوسها، مأمورانِ مخفی و نیروهای اطلاعاتی این خاندان را پر کردند.
در نهایت، خودِ لوتر خاندانی به نامِ نایتشید ایجاد کرد. هدفشبودند ساده بود. مسموم کردن و کشتنِ هر کسی که مهمانخانه راجرئت تهدید میکرد. برخلافِ آمبراگارد که محافظت میکرد، نایتشید پیشدستانه حمله میکرد!
اعضای هر چهار دودمان سه کرگدنقنطورس را محاصرهمثلِ کردند و در سکوت به تماشای لوتر ایستادند کهمستقیماً برای نخستین بار، وظیفهٔ دودمانش را به جا میآورد.
یکی از آنها که همچنان تمامِ تلاشش را میکرد جلوی وخیمتر شدنِ اوضاع را بگیرد، غرید: «منچون قوانینِ مهمانخانهٔ شما رو خوندم!» در واقع، این فقط ظاهرِ قضیه بود. داشت وقت میخرید تا شرکایشچند بتوانند بهسرعت اطلاعات را در ازای پاداشِ انتقالِ آنی و مقداری امتیاز برای استفاده در چتروم بفروشند.
اما از بختِ بدشان... سطحِ انتقالِ آنیِ پاداشِطرفِ چتروم که میتوانست بهزور در مهمانخانهٔ نیمهشب عملنالایق کند... بسیار فراتر از توانِ پرداختِ آنها بود.
لوتر گفت: «آره، متأسفانه نخوندی. اما نگران نباش، نمیکُشمت... فعلاً نه! بعد از اینکه دستگیرت کردم،برای میتونی بهترین بهونه باشی تا بالاخره از مهمانخانهدار اجازه بگیرم اون زندانی رو که همیشه میخواستمکردنِ بسازم. گذشته از این، اگه بذارم به این راحتی بمیری، چهجوری برای فهمیدنِ انگیزههات ازت بازجویی کنم؟»
لوتر بیآنکه منتظرِ جواب بماند، حمله کرد. شعلههای سرخ او را در برنکرد گرفت و بیدرنگ سرِ کرگدنقنطورسی را که رویش ایستاده بود، سوزاند. کرگدنقنطورس ازلوتر درد فریاد کشید و تشنج کرد، اما در آن لحظه لوتر دیگر آنجا نبود.
او با سرعتی کاملاً غیرعادی، از سرِ قنطورسِ اول به سمتِ پاهای قنطورسِ دوم هجومنظر برده بود. شعلههای سرخش را مهار کرد و دورِ پاهای او پیچید تا کاملاً زمینگیرش کند،اعلانی اما چطور ممکن بود سه عضوِ سازمانِ شکارچیانِ سیستم تا این حد در مبارزه بیتجربه باشند؟
پیش از آنکه شعلهها پاهای قنطورس را بسوزانند، جانور فنی را به کار بستقائل تا مقاومتش را در برابرِ آتش بالا ببرد و همزمان بهسوی لوتر یورش برد.کردنِ از پهلو نیز، قنطورسِ سوم با او هماهنگ شد تا همزمان به لوتر حمله کنند.
آنها کارِ تیمی، مهارت و تجربهٔ فراوانی در چنته داشتند. آماده بودند تا حتی با کسانی که ازقائل تقلبهای سیستم بهره میبردند بجنگند، چه رسد به یک انسانِ معمولیِ تنها. اما لوتر بههیچوجه یک انسانِ معمولی نبودخواهرانش و چه کسی میتوانست بگوید تقلبهای یک کاربرِ سیستم از قدرتهایی که تبارش به او بخشیده بود، بیشتر است؟
شعلههایی که به کار میبرد «شعلهٔ دوزخ» نام داشتند و آنقدر قوی بودند که هم به کاربر و هم به دشمن آسیب میرساندند. اما دلیلِ اینکه لوتربهطورِ سالم به نظر میرسید این بود که میتوانست با استفاده از تبارش، آسیبِ مرگباری را که از شعلههای خروشانِ دوزخ انباشته میشد و مدام او را زندهآسمانِ زنده میسوزاند، جابهجا کند. در شرایطی که هر ثانیه آنقدر آسیب در بدنش انباشته میشد که برای کشتنش کافی بود، انباشته شدنِ کمی آسیبِ بیشتر چه اهمیتی داشت؟
لوتر با بیاعتناییِ کامل به حملاتی که براعماقِ بدنش فرود میآمد، دست دراز کرد، صورتِ قنطورسمیرسید را گرفت و آن را به خود نزدیک کرد.
مقاومت در برابرِ آتش بهمعنای مصونیت در برابرِ آن نبود؛ بنابراین در حالیاعتبارش که قنطورس میکوشید دردِ سوختنِ صورتش را نادیده بگیرد و خود را ازپیدا چنگِ لوتر رها کند، نگاهِ لبریز از کینهٔ خالص را در چشمانِ او ندید.
چطور جرئت کرده بودند یکی از کارمندانِطرف مهمانخانه را تهدید کنند؟ لوتر کاری میکرداحترامِ زنده بمانند تا از این کار پشیمان شوند.