چپتر 606: چپتر ۶۰۶
0پس از سؤالِ لکس سکوت حاکم شد.محدودهٔ عجلهای نداشت و لحظهای منتظر ماند و بهاگه راههای دیگری برای ورود به جنگل فکر کرد.
درختها قطور و بلند بودند؛ کوتاهترینشان دستکم ۸۰ فوت (۲۴ متر) ارتفاع و ۵ فوت (۱٫۵حالم متر) ضخامت داشت. پوستِ درخت، اگر اصلاً پوستی در کار بود، کاملاً در جلبک پیچیده شده بوداسکنِ و دیدنش را غیرممکن میکرد. اما جلبکها لابهلای درختها هم روییده بودند، درست مثل علفهای کفِ جنگل.
لکس شک کرده بود...
ناگهان صدایی درذهنِ ذهنِ لکس پیچید: «آخهاینقدر چرا اینقدر مؤدبی لعنتی!»
جنگل ناله کرد، انگار تکتکِ درختها کلافه شده بودند، اما بعدکارِ بهسرعت به حالتِ عادی برگشت. ماهیها همگی جا خورده بودند ومجازاتش دستهدسته از آنجا دور شدند، که کلافگیِ جنگل را بیشتر هم کرد.
لکس پوزخند زد. شک کرده بود خطری که حس میکرد به این دلیل است کهبستگی جنگل در واقع یک ترلوپ است، و به نظر میرسید حق با اوست. تا وقتیتلافی اجازه داشت، عبور از آنجا بیخطر بود. وگرنه ممکن بود با خطرِ بزرگی روبهرو شود.
لکس پرسید: «مگهمنظورت طبیعی نیست که قبلپایین از ورود اجازه بگیرم؟»
«منظورت از طبیعی چیه لعنتی؟ هیچچیزِ کوفتیای این پایین آدابناله سرش نمیشه، و دقیقاً واسه همین اومدم اینجا. توی محدودهٔهمگی هیچکس نیستم، پس میتونم هر کارِ کوفتیای که دلم میخواد بکنم.»
«پس اگه کسی بیادباومدم باشه و سرشو بندازههیچکس پایین بیاد تو، مجازاتش میکنی؟»
«خب این دیگهمیخواد بستگی به حالمکسی داره، مگه نه؟»
یک ماهیقرمزِ عظیم که از جلبک ساخته شده بود از جنگل بیرون آمد و دورِ لکستوی شنا کرد، انگار داشت او را برانداز میکرد. از آنجا که ماهیِ ترلوپ داشت او را براندازمیکنی میکرد، لکس دلیلی ندید که کارش را تلافی نکند. او تواناییِ اسکنِ هدفمندش را به کار بست.
نام: تورو
سن: ؟؟
جنسیت: ؟؟
جزئیاتِ تزکیه: ؟؟
نژاد: ترلوپ
ملاحظات: از اونجا که هنوز مهمان نیست، میشه بهعنوانِ رولِ جلبک دستهبندیش کرد.
اسکنِ هدفمند تنها اطلاعاتِ ناقصی را نشان داد و در چیزهایی که فاش میکرد چندان ثبات نداشت، اما مشکلی نبود چون لکس دیگر کاملاً به سیستم وابسته نبود. لکس بر اساسِ تجربهٔ خودشداره و همچنین شهودش، در کنارِ کمی استنتاجِ ساده، میتوانست تشخیص دهد که تورو یک جاودانِ زمینی است. او با فشارِ خاصی که جاودانهها ساطع میکردند بیش از حد آشنا بود و شهودش هشدارِهدفمند شدید و بجایی به او داد تا بتواند جاودانهبودنش را تشخیص دهد. بماند که بعید بود یک ترلوپِ ضعیف بتواند زیرِ آبی زنده بماند که احتمالِ برخورد با هیولاها در آن زیاد بود.
البته، انسانها اغلب این منطقه را پاکسازی میکردند، اما چه کسیمیخواد واقعاً میتوانست پیشبینی کند که کِی ممکن است یک هیولای سطحِ جاودانهبستگی پیدایش شود؟ مگر زاگان همین چند وقت پیش از اینجا نگذشته بود؟
لکس پرسید: «پس مناینجا چی؟ حالا که مؤدبانهنیستم اجازه گرفتم میتونم وارد بشم؟»
تورو با کلافگی پرسید: «اصلاً میخوای بیای تو که چه غلطی بکنی؟» دلش لک زده بودبعد که این انسانِ احمق را بهخاطرِ گستاخیاش مجازات کند. اما این موجودِ ضعیف آنقدر بیملاحظه بوداین که حتی مؤدبانه اجازه گرفته بود و هیچ بهانهٔ خوبی برای مجازات کردن دستِ تورو نداده بود.
البته، اگر تورو میخواست به لکس آسیب برساند واقعاً نیازی به دلیلِ موجه نداشت، اما اینمیتونم کار شکستنِ قوانینِ بازیِ خودش بود. اگر قوانین را میشکست، لذتِ بازی از بین میرفت وحالم بهجای مربیِ انضباطی که در ذهنش از خود ساخته بود، به یک جبّارِ دیوانه تبدیل میشد.
لکس با خود سبکسنگین کرد که حقیقت را بگوید یا بهانهای بتراشد، اما درکسی نهایت به این نتیجه رسید که دروغ گفتن فایدهای ندارد. او نمیتوانست کارهایش راساخته در محدودهٔ ترلوپها پنهان کند، پس دروغ گفتن فقط او را به دردسر میانداخت.
«حس کردم چیزِ باارزشیاینجا توی محدودهت هست، واسهنیستم همین اومدم بررسیاش کنم.»
ماهیِ طلایی دندانهایش راصدایی نشان داد، انگار ازچرا جوابِ لکس خوشش نیامده بود.
«معلومه که یه چیزِآداب کوفتی رو حس میکنی!واسه خودم دارم طعمه میذارم!»
ماهیِ طلایی با بیقراری شروعمحدودهٔ به پیچوتاب خوردن کرد ودلم از شدتِ کلافگی به خود پیچید.
«آخه چراهمین اینقدر لعنتیاینجا و کوفتی صادقی!»
ماهی به قشقرق راه انداختن ادامه داد و لکساینقدر فقط همانجا ایستاد و با تفریح تماشایش کرد. اماحالتِ سرانجام تورو آرام گرفت و به لکس چشمغره رفت.
با لحنِ خشکی گفت: «دنبالم بیا.» و به داخلِ جنگل شنا کرد. لکس به دنبالش رفت وکارِ با تعجب متوجه شد که تمامِ فشارِ آب از بین رفته است؛ البته نه اینکه از همان اولعظیم هم اذیتی برایش داشته باشد. اما خیلی زود فهمید چرا این کار تا این حد ضروری بوده است.
قبیلهای از نژادی که لکس پیشتر هرگز ندیده بود در جنگل زندگیبکنم میکردند و ماهیِ جلبکی را میپرستیدند. تنها در عرضِ چند دقیقه، لکسحالم هزاران تن از آن موجودات را دید که شبیهِ... ماهیمرکبهای انساننما بودند.
با وجودِ تعدادِ عظیمشان، لکس حس میکرد که حتی یک تن از آنهابکنم قویتر از قلمرو پایه نیست. آنها احتمالاً به جنگل وابسته بودند تا نهتنهاداره در برابرِ فشارِ آب، بلکه در برابرِ هیولاها نیز از خود محافظت کنند.
لکس با تحسین گفت: «جامعهٔ جالبی اینجا داری.» او کمکم داشت به درکی ازتکتکِ ترلوپها میرسید. تمامِ ترلوپهایی که پیشتر دیده بود، گذشته از شخصیتهای منحصربهفردشان، تعدادِ عظیمیکلافگیِ از جانوران و موجوداتِ هوشمند و نیمههوشمند را درونِ محدودههای خود پناه داده بودند.
اگر حرفِ تورو درست بود، او هالهٔ هر چیزی را که در محدودهاش بودهیچکس شخصاً آزاد کرده بود تا دیگران را جذب کند. با وجودِ وسواسِ عجیبِ ماهیمجازاتش برای آسیب رساندن به متجاوزان، لکس گمان میکرد که او ساکنانِ بیشتری برای محدودهاش میخواهد.
تورو ناگهان شروع به توضیح کرد: «چند وقتمیتونم پیش زلزلهای اومد و این حوضچه از یه مایعِسرشو عجیب رو نمایان کرد که تا حالا ندیده بودم.»
«هالهاش بهشدت جذابه، اما همون لحظه که سعی کردم بهش دست بزنم، شروع کرد به فاسد کردنِ تنم. همین اتفاق برای هر موجودِ دیگهای که بهش دستماهیقرمزِ زد هم افتاد. اولش با خودم گفتم فقط منطقه رو مُهروموم میکنم، اما حوضچه داره بزرگ میشه و نمیتونم مُهرومومش کنم. دلیلی که اجازه دادم هالهاش پخشمهمان بشه این بود که بقیه بتونن بیان و ببینم کسی راهحلی داره یا نه. اگه بیادب بودی، میذاشتم بدونِ این هشداری که الان دارم بهت میدم بری سراغش.»
لکس اخم کرد. شهودش به او میگفت که دارد بهسوی چیزِلعنتی بسیار باارزشی میرود، اما آیا ممکن بود اشتباه کرده باشد؟ فریبهمگی دادنِ شهودش به این سادگیها نبود. این دیگر چه میتوانست باشد؟