چپتر 599: چپتر ۵۹۹
0پوارتی از آنچه داشت رخ میداد آنقدر مبهوت شده بود که دهانش باز ماند! این زن کلِمیخوای زندگیاش را فقط بهعنوانِ یک «امتحان» زیرورو کرده بود؟ انجامِ کارِ شرافتمندانه برایش آسان نبود، هرچند تهدلشعمرت به هر حال علاقهٔ چندانی هم به ازدواج نداشت. اما عدمِ علاقهاش به ازدواج اینجا مهم نبود.
با اینکه خودش را بیخیال نشان میداد، در تمامِ این مدت استرسِ زیادی کشیده بود. راستش را بخواهید مدتِ کوتاهی فکر میکرد پدرش واقعاًمیتونه برای راضی کردنِ خانوادهٔ جاسمین او را میکشد. اما در طولِ تمامِ این اتفاقات، با دانستنِ اینکه هرچند زندگیاش کاملاً نابود شده ولی کارِمخمصهای تحسینبرانگیزی کرده است، حسِّ رضایتِ درونیِ خاصی داشت. اما حالا داشت میفهمید که آن کارِ تحسینبرانگیزش چیزی جز هوسِ یک دخترِ لوس نبوده است.
خب، تا همینجا هم هرچه رافوقالعادهای میشد از دست داد، از دست دادهخوشی بود. محال بود با او ازدواج کند.
پوارتی دهان باز کرد تا حرفی بزند،حاضر اما صدای ناگهانی و بلندِ دست زدنینوشیدنی در اتاق توجهِ همه را جلب کرد.
لکس با لبخندی گشاد گفت: «چهکردند خبرِ فوقالعادهای. نوشیدنیهای دورِ بعدی مهمانِ ماارتباط هستید. چنین خبرِ خوشی جشن گرفتن داره.»
جمعیتِ حاضر در اتاق هورا کشیدند و سهقلوها بیدرنگ شروع بهاستفاده سروِ نوشیدنی برای همه کردند. در حواسپرتیِ لحظهای که این شلوغی ایجادمیخانه کرد، لکس از حسِّ روحیِ خود برای ارتباط با پوارتی استفاده کرد.
«بانوی جوانی که میخوای برای بارِ دوم ردش کنی، ۱۱ بادیگاردِ جاودانهٔچنین زمینی با خودش آورده. با اینکه میخانه میتونه ازت محافظت کنه، اماسروِ مگه اینکه بخوای بقیهٔ عمرت رو داخلِ میخانه بگذرونی، باید هوشمندانه عمل کنی.»
پوارتی مکث کرد و بیدرنگ به یاد آورد که لکس به او هشدار داده بود قرارحواسپرتیِ است با دردسری روبهرو شود که میخانه نمیتواند در دفعِ آن کمکش کند. واقعاً مخمصهای بود. اگرزمینی جاسمین یا خانوادهاش واکنشِ بدی نشان میدادند، مجبور میشد تا زمانی که پولش تمام شود همینجا بماند.
پیش از آنکه برگردد و به جاسمین نگاه کند، نگاهی سپاسگزارانه به لکس انداخت. با اینکهجوانی نمیفهمید با درآوردنِ چنین ادایی چه در سرِ دختر میگذرد، اما برایش روشن بود که خانوادهاشبخوای هنوز هم نظرِ مثبتی به او ندارند. میتوانست از این موضوع به نفعِ خودش استفاده کند.
مؤدبانه شروع کرد: «خانمحواسپرتیِ جاسمین...» اما دخترِ ذوقزدهروحیِ بیدرنگ حرفش را قطع کرد.
«بهم بگو جاسمین، یاگفت جسی. پیشوندها برای نوعِ رابطهایبعدی که ما داریم خیلی رسمیان.»
پوارتی لبخندِخوشی معذبی زد وداره دوباره شروع کرد.
«جاسمین، وضعیتِ قبل و الان فرق میکنه. اون موقع که تازه با هم آشنااستفاده شدیم، خانوادههای ما منافعِ مشترکی داشتن. الان، من حتی خانوادهای ندارم که بخوام ازش حرفمحافظت بزنم. فکر نمیکنم آدمِ بینامونشانی مثلِ من برای کسی با پیشینهٔ سرشناسِ شما مناسب باشه.»
«اوه، لوس نشو. لحظهای که خاندانِ نوئل این خبر رو بشنون، بابانوی این امید میان که تو رو برگردونن. حتی اگه این کار رومیتونه هم نکنن، میتونی فقط عضوی از خانوادهٔ من بشی. اصلاً مسئلهای نیست.»
زنی که کنارِ جاسمین بود جواب داد: «نه عزیزم، حق با اونه. نباید عجله کنیم، و اصلاً مناسب نیست مردی که هیچ نام و نشانی ندارهکردند با تو ازدواج کنه. به این فکر کن که برای پدرت چه وجههای داره. دستکم قبل از هر کاری باید جلسهای با خاندانِ نوئل داشته باشیم. اینکهبقیهٔ قبلاً یه توافقِ تجاری در کار بوده به این معنی نیست که همون توافق هنوز هم اعتباری داره. ما بابتِ تحقیری که باهاش روبهرو شدیم غرامت میخوایم.»
اخمِ ناگهانی روی چهرهٔ پوارتی نشست و تکرار کرد: «غرامت؟ غرامت میخواید؟ من عروسی رو به هم زدم چون دخترِروحیِ شما بهم گفت دارن مجبورش میکنن ازدواج کنه و خودش این رو نمیخواد. من تمامِ تقصیرها رو به گردن گرفتممگه تا ازش محافظت کنم، فقط برای اینکه بفهمم این چیزی جز یه بازی نبوده که با هوسِ دخترتون راه افتاده.»
با اینکه پوارتی مانندِ برادرانِ جاسمین هالهاش را به رخایجاد نمیکشید، هالهٔ تهاجمیِ خاصی در اطرافش شکل میگرفت. هر طورردش هم که رفتار میکرد، تربیت و آموزشِ اشرافیاش قابلانکار نبود.
«اصلاً گذشته از اینکه من هیچ علاقهای به این موضوع ندارم،استفاده خاندانِ نوئل چه ربطی به من داره؟ نمیدونم شنیدید یا نه،آورده ولی راهِ ما از هم جدا شده. پس اگه میخواید از...»
با صحبتهای پوارتی، جاسمین فقط هیجانزدهتر میشد، اما برادرانش اینطور نبودند.هستید لحنِ او هنگامِ خطاب قرار دادنِ مادرشان بیش از حد بیادبانهبیدرنگ بود، بنابراین یکی از آن برادرانِ پرشمار دست به کار شد.
از بختِ بدِ او، لکس هم کسی نبود که بیحرمتی را تحمل کند. با هشدارِ کافی از سویشلوغی شهودش، مدتها پیش از حملهٔ برادر آرایه را فعال کرده بود و در اولین نشانهای که ثابت میکرد اوازت قصدِ حرکتی دارد، لکس با گیر انداختنش در «اتاقی» که دقیقاً به شکلِ خودش بود، او را بیحرکت کرد.
نوسانِ خطرناکِ ناگهانی و ناپدیدشدنِ به همان اندازه سریعش، پوارتی راروحیِ غافلگیر کرد و حرفش را برید، اما پیش از آنکه بتواند ازجاودانهٔ ماجرا سر در بیاورد، لکس با صدای بلندی گلویش را صاف کرد.
«در این تجدیدِ دیدار،حواسپرتیِ چطوره همه یهکم آروم بشیمخود و با خونسردی حرف بزنیم؟»
چند قدمِ آهسته برداشت تا به برادرِ خشکشده رسید و چند بار به او ضربه زد.داره با توجه به اینکه او یک جاودانه بود، لکس جلوی قدرتش را نگرفت. بههرحال قصد نداشت بهارتباط او آسیبی برساند، بیشتر میخواست توجهها را به این واقعیت جلب کند که او خشکش زده است.
لکس ادامه داد: «راستش رو بخواین، اصلاً برام مهم نیست که با خونسردی حرف نزنین.»کردند این بار لبخندش محو شد. چهرهای جدی به خود گرفت و به چشمانِ مادر وکنی همچنین تمامِ برادران خیره شد. «اما میخانهٔ نیمهشب جایی نیست که بتونین توش قلدری کنین.»
در میانِ آرایههای متعددی که در میخانه برپا شده بود، یکی از آنها «بیداریِ اژدها» نام داشت. اینبارِ آرایه هالهٔ سرکوبگرِ یک اژدها را شبیهسازی میکرد، هرچند بهشدت بزرگنماییشده بود. این آرایه تنها بهعنوانِ یک عاملِ بازدارندهباید عمل میکرد، چرا که کاری جز نمایشِ آن هاله از دستش برنمیآمد و آن هم فقط برای مدتی کوتاه.
لکس پیشتر از آن برای فراری دادنِ زاگان استفاده کرده بود که نشانجوانی میداد واقعاً چقدر مؤثر است. حالا، برای لحظهای کوتاه، دوباره آن را بهمحافظت کار گرفت و فقط روی پوارتی و کسانی که در مقابلش بودند متمرکز کرد.
پوارتیِ بیچاره که در تمامِ این ماجرا یک قربانی بود، ناگهان سرِ جایش خشکش زدگرفتن و ذهنش خالی شد. از آنجا که لکس گروهی از جاودانهها را هدف گرفته بود،ایجاد آرایه را ضعیف نکرده بود، اما کسانی که پایهٔ تزکیهٔ ضعیفتری داشتند، تحملِ آن را نداشتند.
پوارتی کاملاً از هوش رفت و ذهنش بهکلی از کار افتاد. جاسمین که درست کنارِ پوارتی بود، رویشلوغی او افتاد و هر دو زمین خوردند. مادر بهنوعی توانسته بود جلوی از کار افتادنِ ذهنش را بگیرد،میتونه اما کاملاً مشخص بود که تحتتأثیر قرار گرفته است، چرا که ناگهان رنگش پرید و به عرق کردن افتاد.
برادران بهتر از بقیه مقاومت کردند و بهشکلی تحسینبرانگیز همه حالتِ تدافعی به خوداستفاده گرفتند و هیچ نشانهای از فرار نشان ندادند. اما روشن بود که هیچ امیدیازت به مقابله با هاله ندارند، چرا که نگاهشان وحشتزده و پر از ترس بود.
لکس حرفی نزد و اجازه داد همه بهطورِ طبیعی به خود بیایند. پس از گذشتِ چنددوم ثانیه، برادران فهمیدند که در واقع به آنها حملهای نشده و فقط هشدار گرفتهاند. آنها باداخلِ احترام و ترس در چشمانشان به لکس نگاه کردند و جرئت نکردند به او نزدیکتر شوند.
نفرِ بعدی که به خود آمد مادر بود که دوباره نگاهش را روی لکس چرخاند و شروع بهحاضر ارزیابیِ دوبارهٔ او کرد. عجیب این بود که هیچ ترسی در چشمانش دیده نمیشد، بلکه برقی عجیب درجوانی آنها بود. سرانجام، صدای نالهای همه را از بهت بیرون آورد و توجهشان را به زمین جلب کرد.
پوارتی به پشت افتاده بود و جاسمین درست روی او بود. با وجودِسروِ این وضعیتِ معذبکننده، توانسته بودند از هر اتفاقِ نامناسبی جلوگیری کنند. اما پوارتی وبارِ جاسمین بارِ دیگر چشم در چشم شده بودند، این بار از فاصلهای بسیار نزدیکتر.
پوارتی که هنوز کاملاً به خودکردند نیامده بود، نتوانست خودش را کنترل کندارتباط و زیرِ لب گفت: «بوی خوبی میدی.»
جاسمین سرخ شد و جوابی نداد. با اینکه تصمیمخود گرفته بود با پوارتی ازدواج کند، اما همهچیز داشتکنی کمی بیش از حد سریع پیش میرفت، مگر نه؟
پیش از آنکه افکارش مجالی برای پر کشیدن پیدا کنند، مادرشهستید دستش را گرفت و او را بالا کشید، و همزمان لکسبیدرنگ هم دست دراز کرد تا به پوارتی کمک کند بلند شود.
همهچیز عالی بود. تا زمانی که همهٔ طرفها با هم درگیر میماندند، رسیدن به خواستهاش برای لکس بسیار آسانایجاد بود. از آنجا که شهودش بهروشنی به او گفته بود فرصتِ بزرگی با جاسمین و خانوادهاش در انتظارِ اوست،محافظت تمامِ تلاشش را کرده بود تا ماجرا را هدایت کند و به خودش فرصتی برای ساختنِ شهرتی قوی بدهد.
لکس پیشنهاد داد: «چطوره بریم تو یه اتاقِ خصوصی وایجاد یه جلسهٔ متمدنانه داشته باشیم؟ همهٔ مهمانها تو میخانه خوشآمدن،ردش تا وقتی که سعی نکنن همدیگه رو بکشن... دستکم داخلِ میخانه.»
مادر با تهمایهای از اشتیاق گفت: «آره،ایجاد آره، بریم. راستی، پسرم، خودت ازدواج کردی؟ کارهایبارِ مهمی مثل این رو نباید به تعویق انداخت.»