چپتر 614: فصل 614
0لکس و مالکِ فروشگاه روبهروی هم نشستند. راحت به صندلیهایشانفهرستِ تکیه داده بودند؛ انگار دوستانِ قدیمیای بودند که داشتند از حالِفهرست هم باخبر میشدند، نه دو نفر که میخواستند معاملهای تجاری کنند.
شهودِ لکس و تجربهٔ فراوانش، هشداری بسیار روشن به او دادند. شخصی که روبهرویش بود بهطرزِ مضحکی قدرتمند بود؛ تا جاییمیان که لکس حتی خطرِ استفاده از تواناییِ اسکنِ هدفمند را به جان نخرید. جز همان لحظهٔ اول که او را دیدصحبت و بیاختیار حسِّ روحی و حسِّ روحش را به کار گرفت، حالا دیگر حتی جرئت نمیکرد آنها را از تنش بیرون بفرستد.
با این همه، لکسجرئت کاملاً آرام ماند. دیگر مثلِبفرستد گذشته مرعوبِ تزکیهگرانِ قدرتمند نمیشد.
گذشته از این، معاملهٔ تجاری خودش نوعی جنگ بود. نمیتوانست بهخاطرِ اختلافاگر در سطحهای تزکیه، برتریِ روانیاش را واگذار کند. لکس همیشه در معاملاتش باشده فروشگاه وانمود کرده بود حامیِ قدرتمندی دارد، پس به همین رویه ادامه میداد.
اما دربارهٔ یک موضوعِ خاص کنجکاو بود. طبقِ اطلاعاتش، امپراتور یوتون باید قدرتمندترین انسان در سراسرِ قلمروی آغاز میبود. اما حتی اگر چنین بود، مالکِ فروشگاهداشت نباید شخصی ناشناس میماند. لکس فهرستِ ۱۰۰۰ انسانِ قدرتمندِ برتر را که در درگاهِ هنالی گردآوری شده بود، بررسی کرده بود. هرچند این فهرست غیررسمی بود،شدن اما اطلاعاتِ زیادی در خود داشت. با این حال، این شخص کاملاً ناشناخته بود. یا شاید رازهایی در میان بود که لکس از آنها بیخبر مانده بود.
مرد اجازه نداد سکوتی معذبکننده بینشان شکل بگیرد و گفت: «اجازه بدید اول خودم رو معرفی کنم وناشناخته بعد فروشگاهم رو به شما.» با این حال، با پیشقدم شدن در صحبت، برتریِ روانی را داوطلبانه واگذار کردهبعد بود. او لکس را در جایگاهِ بالاتری قرار داده بود؛ در جایگاهی که خودش داشت به لکس توضیح میداد.
یا به این بازیهای روانی علاقهای نداشت،تنش یا آنقدر قدرتمند و مطمئن بود کهماند حس میکرد میتواند پیامدهایشان را نادیده بگیرد.
با لبخندی روشن گفت: «همونطور که شاید بتونید حدس بزنید،آغاز اسمِ من پاوله. شاید یهکم براتون گیجکننده باشه، اما میتونیدقدرتمندِ تمامِ کارمندهای فروشگاه رو نسخههایی از خودِ من در نظر بگیرید.»
لکس بیآنکه تعجبِ صدایش را پنهان کند، پرسید: «همهٔ کارمندها؟» در این موقعیت، حفظِ خونسردیِ کامل بینشان فاصله میانداخت. باعثهرچند میشد به نظر برسد لکس پیشینهٔ بسیار بزرگی دارد و پاول برایش مهم نیست. اما واکنش نشان دادن درست دربینشان جایی که پاول انتظارش را داشت، به آن مرد حسِ رضایت میداد و تصویرِ مثبتی از لکس در ذهنش میساخت.
البته نباید زیادهروی میکرد. لکسهنالی فقط میخواست رابطهٔ خوبی بسازد، نهغیررسمی اینکه به یک بلهقربانگو تبدیل شود.
پاول ادامه داد: «اونها دقیقاً بهمعنای سنتی کپی نیستن، امااین میتونید اینطور در نظر بگیرید. این یکی از جنبههای فنِمعاملهٔ تزکیهٔ منه. گذشته از این، هیچ کارمندی قابلاعتمادتر از خودم نیست.»
لکس مخالف بود. حس میکرد کارمندهای مهمانخانهانسان قابلاعتمادترینها هستند، اما این فکر را بهنباید زبان نیاورد و اجازه داد او توضیح دهد.
«من فروشگاه رو با یه رؤیا شروع کردم. جوون و بیپول بودم که خوابِ ثروتِ بیپایان رو میدیدم، اونقدر زیاد که حتی ستارهها هم به درخشانیِ گنجینهٔحال من نباشن. اما فراتر از ثروتِ صِرف، میخواستم ثروتم از جایی بیاد که تفاوتی ایجاد کنه. میخواستم کسبوکاری راه بندازم که به نفعِ همه باشه! برای همینروانی در مسیرِ رسیدن به این رؤیای کوچیکم، دارم سعی میکنم فروشگاه رو به هر گوشه از قلمروی خاستگاه ببرم. میخوام فروشگاه بزرگترین نهادِ تجاری تو کلِ قلمرو باشه!»
انرژیِ روحی با هیجان و اشتیاقِ نهفته در صدای پاول به لرزش درآمد. حتیخود اگر خودش هم نمیخواست، دنیای اطرافش داشت به احساساتش واکنش نشان میداد. این موضوع لکسبینشان را به یادِ وقتهایی میانداخت که با ناراحتشدنش، آبوهوای مهمانخانه از حالوهوای او تأثیر میگرفت.
«راهِ درازی رو اومدم، هرچند هنوز کمی تا رسیدن به هدفم فاصله دارم. بذاریدماند یه رازِ کوچیک رو باهاتون در میون بذارم، هم برای تشکر از اعتمادتون به فروشگاهبرتریِ تا به اینجا، و هم برای اطمیناندادن به شما از تواناییهامون برای خدمترسانی در آینده.»
لکس همانطور که روی صندلیاش نشسته بود، حس کرد میتواند چند نکته دربارهٔ بازاریابی و روانشناسیِ مشتری به پاول یاد بدهد. اودرگاهِ هم در مهمانخانه با مهمانها سروکار داشت، اما روشِ پاول کاملاً اشتباه بود. او میتوانست قدردانِ مهمانها و خریدشان باشد، اما باید حدِسکوتی مشخصی از بینیازی را هم به نمایش میگذاشت. پاول بیشک به موفقیتِ عظیمی دست یافته بود، اما در نهایت، به پای مهمانخانهدار نمیرسید.
«شاید متوجه شده باشید که هر بارنباید واردِ فروشگاه میشید، صرفنظر از اینکه چند نفردرگاهِ در حالِ رفتوآمد باشن، بهتنهایی به مغازه میرسید.»
لکس اعتراف کرد: «بله،درگاهِ همون دفعهٔ اول کهبررسی اومدم برام خیلی جالب بود.»
«حقیقتِ ماجرا اینه که... همون لحظهای که واردِ ساختمانِ فروشگاه میشید...همه دیگه روی سیارهای که ازش اومدید نیستید. تکتکِ ساختمانهای فروشگاه تو قلمروجنگ به هم متصلن. بهمحضِ ورود، به اصطلاح به ‹شعبهٔ اصلی› تلهپورت میشید.»
لکس جا خورد و گیج شد. البته که چنین تلهپورتِآغاز گستردهای، آن هم به این شکلِ یکپارچه، بهشدت تحسینبرانگیز بود.قدرتمندِ اما هدف از این کار چه بود؟ گذشته از این...
«اما خیلی وقتها پیش اومده که مجبور شدم برای تحویلِ جنسها صبرانسانِ کنم، چون بهم میگفتن دارن از جای دیگهای تو کهکشان یا قلمروزیادی منتقلش میکنن. نگید که فقط برای حفظِ ظاهر من رو منتظر میذاشتید.»
پاول دستش را تکان داد و گفت: «نه نه، اصلاً اینطور نیست. تأخیر تو تحویلِ اجناس صرفاً بهخاطرِ مسائلِ لجستیکی و زنجیرهٔبیخبر تأمینه. هرچند آوردنِ همهٔ مشتریها به یک مقصد کار رو راحت میکنه، چون دیگه نیازی نداریم انبارهای جداگانه داشته باشیم یا کالاهاداوطلبانه رو تو پهنهٔ وسیعِ فضا جابهجا کنیم. اما رسوندنِ اقلام از هر جایی که تأمینشون میکنیم به انبارِ اصلی هم گاهی زمان میبره.»
«باید اعتراف کنم، مواقعی که مشتریهای ما مجبور میشنبفرستد برای تحویلِ اجناس صبر کنن معمولاً خیلی نادره. فقطتزکیهگرانِ درخواستهای... خاصِ شماست که اغلب ما رو لنگ میذاره.»