چپتر 607: چپتر ۶۰۷
0در حالی که لکس در این فکر بود که قرار است با چه چیزی روبهرواعماقِ شود، اتفاقاتِ مختلفی در سراسرِ جهان رخ میداد. حتی در مقیاسی کوچکتر، خودِ مهمانخانه هم دائماًنزدیکتر شلوغ بود، آنقدر که برای لکس غیرممکن بود بتواند همیشه تمامِ اتفاقاتِ درونش را پیگیری کند.
طبیعتاً وقتی اتفاقِ مهمی میافتاد، به او اطلاع داده میشد یا در جریانبیشتری قرار میگرفت، اما به مسائلِ پیشپاافتاده یا روزمره توجهِ چندانی نمیکرد. اخیراً حتیشهدِ جمع شدنِ امپیهایش هم چیزی بود که کمتر به آن توجه نشان میداد.
با مقدار امپی که به دست میآورد، نیازی نبود نگران باشد که بهاینزودیها کم بیاورد.میبرد اما حتی با وجودِ اینکه میدانست امپیِ فراوانی دارد، اگر همین الان موجودیاش را چکشدتِ میکرد، حسابی جا میخورد، چرا که ۵۰۰ میلیارد امپیِ دیگر ناگهان به حسابش اضافه شده بود.
این درآمد تصادفی نبود، بلکه بهخاطرِ تکمیل شدنِ برخی از وظایفی که راگنار تعیینفراوانی کرده بود، به حسابش واریز شده بود. با این روند، خیلی طول میکشید تاحسابش لکس ۱ تریلیون امپی از معاملهٔ ۱۰۰ تریلیون امپیِ خود را به دست بیاورد.
اما البته، لکس خیلی بعدتر متوجهِ این موضوع میشد. فعلاً، بهدنبالِ ماهیِ غولپیکر رفت کهاعماقِ او را به اعماقِ محدودهاش میبرد. حتی اگر ماهی او را راهنمایی نمیکرد، لکس میتوانست بهنزدیکتر مقصد برسد، چرا که دقیقاً در همان مسیری پیش میرفت که شهودش او را هدایت میکرد.
هرچه نزدیکتر میشد، شهودش با شدتِ بیشتری او را به عجلهنزدیکتر کردن وامیداشت. اگر تورو به او هشدار نداده بود، واقعاً باور میکردبرکهٔ که قرار است بهجای یک برکهٔ احتمالاً سمی، شهدِ ایزدی کشف کند.
چیزِ عمیقاً نگرانکنندهای در این مورد وجود داشت. یا باید از برکه به روشِ خاصی استفاده میشدراهنمایی تا فوایدش به دست بیاید که ترلوپ از آن بیخبر بود و به همین دلیل آسیب دید.وامیداشت یا اینکه برکه چیزِ بینهایت شومی بود که تواناییِ به طمع انداختنِ حواسِ موجوداتِ هوشمند را داشت.
با در نظر گرفتنِ این واقعیت که یک ترلوپ، که بهاحتمالِ زیاد درامپیِ سطحِ جاودانِ زمینی بود، از برکه آسیب دیده بود، لکس حتی یک لحظه همناگهان به خود اجازه نداد مغرور شود. باید با این مسئله بسیار جدی برخورد میکرد.
خیلی زود، لکس منطقهای را که برکه بهاحتمالِ زیاد در آن پدیدار شده بود، شناسایی کرد. برای فهمیدنش نیازی نبود به شهودش یا حتی بهمسیری ماهی تکیه کند، چرا که جنگلِ اطرافش پوسیده بود. درختان در حالِ پژمردن بودند و جلبکهای دریایی که از زمین میروییدند، بهکلی ناپدید شده بودند.عمیقاً قفسی منطقه را احاطه کرده بود و راهِ انبوهِ ماهیها و نژادهای دیگری را که سعی داشتند وارد شوند و به برکه برسند، بسته بود.
با دیدنِ تأثیری که برکه به جا گذاشته بود، احساسی شوم ذهنِ لکس را پر کرد. این حس بهویژه از آن رو بود کهاحتمالاً دیگر فقط شهودش نبود که از ارزشِ برکهٔ پیشِ رو خبر میداد، بلکه تنِ فیزیکیاش نیز آن را حس میکرد. جذبهای فیزیکی را حسشومی میکرد که او را به سمتِ خود میکشید، انگار تنش قرنها تشنه مانده بود و حالا یک لیوان آب تقریباً در دسترسش قرار داشت.
لکس دلش میخواست سؤالاتِ بیشتری از تورو بپرسد، برای همین بهسرعت به مؤدبانهتریناعماقِ روش برای بیانِ آنها فکر کرد. هرچند ترلوپ شخصیتِ عجیبی داشت، اما تاشهودش زمانی که لکس به یاد داشت مؤدب بماند، نباید با خطری روبهرو میشد.
«دلیلِ اینکه گذاشتید هاله به بیرون نفوذ کنه این بود کهاینکه ببینید کسی میتونه از شرِّ برکه خلاص بشه، درسته؟ اگه چیزی کشفچرا کردید، میشه لطفاً با من هم در میون بذارید؟ بینهایت ممنون میشم.»
تنِ تورو لرزید، انگار که برقگرفتگی پیدا کرده باشد. به لکس چشمغره رفت، امارفت از آنجا که اکنون در مکانی نسبتاً عمومی بودند، از لعنت فرستادن به ۱۷ نسلِهدایت قبلیِ خانوادهٔ لکس خودداری کرد. بههرحال، بهعنوانِ سرورِ این منطقه، باید وجههاش را حفظ میکرد.
«شاید برای یه ناظرِ بیرونی اینطور به نظر برسه که محدودهٔ من فقط همین جنگله، اما اشتباه میکنن. محدودهٔ من تا همون عمقی که ریشهٔسمی گیاهان پایین میره، امتداد داره. برای همین، با اطمینان میدونم که هیچ برکهای زیرِ زمین نبوده که زلزله بتونه اون رو به سطح بیاره. درطمع واقع، حتی الان هم با وجودِ اینکه به نظر میرسه برکه داره از زیرِ زمین میجوشه، حقیقت اینه که هیچ منبعی اون پایین وجود نداره.
«با اینکه برکه بعد از زلزله پیدا شد، امابهدنبالِ هیچ منبعِ واقعیای نداره. یهو ظاهر شد و نمیتونممیتوانست بفهمم چطور داره بزرگ میشه. این یه دردسرِ کوفتیه!»
البته تورو از طریقِ حسِّنبود روحیاش با لکس صحبت میکرد،وجودِ بنابراین هیچکس نمیتوانست صدایش را بشنود.
«با این حال، شکهایی دارم. هرچه موادِ بیشتری رو فاسد میکنه وماهیِ تو خودش حل میکنه، این برکه بزرگتر میشه. فقط میتونم حدس بزنم کهمسیری این برکه هر چی که هست، داره همهچیز رو به خودش تبدیل میکنه.»
تورو وقتی به قفس نزدیک شدند مکث کرد و به درخششی که در دوردست پیدا بود خیره شد. حتی درواقعاً کفِ دریا هم یک برکهٔ کوچک داخلِ صخرهای کاسهمانند بهوضوح دیده میشد. حجمِ برکه در بهترین حالت از دوازده لیترفوایدش بیشتر نمیشد، اما حضورش عظیم بود. ظاهری سفید و نقرهای داشت و درخششی زیبا و مسحورکننده از خود ساطع میکرد.
تنها کلمهای که برای توصیفِ ظاهر و هالهاش به ذهنِ لکس میرسید، «مقدس» بود. برکه انگار خودِ معنایمیتوانست پاکی بود و حس میشد میتواند تمامِ زندگی را در آغوش بگیرد. تأثیری که میگذاشت آنقدر قوی بودهشدار که لکس تقریباً تضادِ این منظره را نادیده گرفت؛ اینکه هر موجودِ زندهای در نزدیکیاش از قبل مرده بود.
تورو پرسید: «میدونی جاودانهها چه نوعنگران قدرتی تو دستشون دارن؟» صدایش بهطرزِمیدانست عجیبی خالی از خشم و کلافگی بود.
لکس جوابتریلیون داد: «نه،۱۰۰ راستش نه.»
تورو با آرامشی عجیب توضیح داد: «قدرتِ یک جاودانه از باورهاش میاد. میدونی قوانین چیه؟ قوانینِ جهانی؟ باورها بهنداده جاودانهها اجازه میدن تا خیلی جزئی با قوانینِ جهان تعامل کنن. تنها راهی که تونستم گسترشِ این برکه روخاصی کُند کنم، سرکوب کردنش با باورِ خودم بوده. اما حتی با این کار هم فقط میشه سرکوبش کرد، نه متوقف.»
لکس قدردانِ این اطلاعات بود، بهخصوص که داشت چیزهایی را برایش روشن میکرد که پیشتر هیچ دسترسیایراهنمایی به آنها نداشت. اما این واقعیت که تورو به او توهین نمیکرد، یا جلوی میلش به توهین کردنتورو را میگرفت، و بدونِ اینکه کسی از او بخواهد چنین اطلاعاتِ حساسی را فاش میکرد، بسیار مشکوک بود.
لکس درحالیکه نگاهش هنوز به برکه دوخته شده بود، پرسید:وجودِ «چرا اینا رو به من میگی؟» چطور میتوانست اینقدر زیبامیکرد باشد؟ هیچچیز بیشتر از این نمیخواست که جرعهای از آن بنوشد.
«چون غیر از من، تو تنهاالبته کسی هستی که بعد از دیدنشماهیِ کاملاً مسحورش نشدی. امیدوارم راهحلی داشته باشی.»
بهمحضِ اینکه تورو حرف زد، لکس تازه متوجه شد تمامِ موجوداتی که سعی داشتند به برکه نزدیک شوند،هشدار صرفاً قفس سدِ راهشان شده بود. آنها با قفس نمیجنگیدند، تلاشی برای نابودیاش نمیکردند یا دنبالِ راهِ دیگری برایروشِ عبور نمیگشتند. فقط مثلِ زامبیهای بیمغز در تلاش برای نزدیک شدن به برکه، خودشان را به قفس فشار میدادند.
حالا که لکس به آن فکر میکرد، عجیب بود. با اینکه میلِرفت شدیدی برای نوشیدن از برکه حس میکرد، اما این میل اصلاً غیرقابلِمقاومتپیش نبود و حس نمیکرد ذهنش به هیچ شکلی تحتِتأثیر قرار گرفته باشد.
لکس هیچ راهی برای فهمیدنِ اینکه مایعِباشد درونِ برکه چیست نداشت، اما چند ایدهفراوانی داشت که چطور از آن سر در بیاورد.
او پرسید: «میشه بذاری برمخود داخل تا بررسیاش کنم؟» و یادشبهدنبالِ ماند که ادبش را حفظ کند.
تورو گفت: «البته.» و لکس را با مقداری جلبکِ دریایی پیچید.نزدیکتر «در واقع، اگه راهی پیدا کنی که از شرش خلاص بشیبهجای یا ببریش، میتونی همهاش رو برای خودت برداری. من جلوت رو نمیگیرم.»
لکس میخواست سر تکان دهد، اما پیچیده در جلبکها، واقعاً نمیتوانست تکان بخورد. تورو او را زندانیراهنمایی نمیکرد، بلکه صرفاً او را در باورِ خودش میپوشاند تا لکس بتواند واردِ قفس شود. چند دقیقه بعد،تورو وقتی تورو جلبکها را رها کرد، لکس دید که از قبل داخل شده و درست کنارِ برکه است.
از این فاصلهٔ نزدیک، لکس عملاً میتوانست بوی مایعِ درونِ برکه را حس کند. اما البته که واقعاً نمیتوانست آن را ببوید.میخورد آن بویِ انرژیِ روحی بود که برکه از خود ساطع میکرد و بهاندازهٔ مهربانترین ملودیها شیرین و مثلِ بوسهٔ یک عاشق لطیفطول بود. لکس حس میکرد انگار خودِ دنیا او را بهنرمی در آغوش گرفته و برایش گرما، آرامش و امنیت فراهم کرده است.
این لذتبخشترین حسی بود که لکس میتوانست تصورش را بکند. بخشی از وجودِ لکس میخواست این مایع را در بطری بریزد و فقط کمیهمان از آن را در گرانترین اتاقهای مهمانخانه پنهان کند. حسهای سرمایهداریاش قلقلک میخورد. بله، نوشیدنش میتوانست فوقالعاده باشد، البته اگر مادهای سمی و خورندهٔکشف همهچیز نبود. اما درآوردنِ مقادیرِ بیپایانی امپی از آن و بالا بردنِ اعتبارِ مهمانخانه فراتر از چیزی که بود، حتی از آن هم فوقالعادهتر میشد.
لکس با لبخندی که از حالتی معصومانه به موذیانه تغییرهرچه کرد، یک بطریِ شیشهای از النگوی فضاییاش بیرون آورد. وقتش بودباور ببیند میتواند این ماشینِ پولسازیِ جدید را جمعآوری کند یا نه!