چپتر 611: بدون عنوان
0آغوشِ شاهانه دستورالعملهای دقیقی به لکس داده بود که برای جذبِ معجون چه کند.بگیرند ابتدا باید فنِ تزکیهاش را به کار میبست و تنها پس از تکمیلِ یکبرایش چرخهٔ کامل، میتوانست جرعهای از آن بنوشد و همزمان اجرای فن را ادامه دهد.
بهمحض اینکه جرعه را مینوشید، فنِ تزکیهاش جذبِ انرژیِ روحی از هوا را متوقفعلاوه میکرد و در عوض از معجون برای افزایشِ تزکیهاش بهره میبرد. روندِ واقعیِ اتفاقاتِمناسب بعدی کاملاً پیچیده بود، اما لکس تنها باید مراقب میبود که تزکیهاش متوقف نشود.
بهمحض اینکه جرعه را نوشید و فنِ تزکیهاش استفاده از معجون برای تأثیرگذاریدرونِ بر تن و بینهایتِ درونش را آغاز کرد، حسی به لکس دست دادعلاوه که مدتها بود تجربهاش نکرده بود. باید به دستشویی میرفت، آن هم همین الان!
اضطرارِ موقعیت نزدیک بود تزکیهاش را مختل کند، پس بیدرنگ واردِخود حالتِ فلو شد تا مبادا همهچیز را خراب کند. اینگونه، در حالیقدرتمند که هنوز فنِ تزکیهاش را اجرا میکرد، آنی به دستشویی منتقل شد.
اتفاقاتِ بعدی... فاجعهبار بود. هیچ غذای مکزیکی روی زمین آنقدر مکزیکی نبود وقرار هیچ ادویهای آنقدر تند نبود که بتواند معدهٔ لکس را مثلِ الان ویرانمیدادند کند. اگر لکس در حالتِ فلو نبود، قطعاً نمیتوانست به تزکیه ادامه دهد.
قاروقورِ معدهاش شبیه غرشِ رعد بود.بهجای اگر لکس در مهمانخانه نبود و جایبگیرند دیگری بود، زمینلرزهها منطقهٔ اطرافش را میلرزاندند.
هرچند این روش... نامتعارف بود، اما آغوشِ شاهانه داشت از قوانینِ درونِ معجون استفاده میکرد تا تنش را کاملاً تثبیت کند،باشند تا قوانینی که در خود داشت بهجای اینکه ملغمهای تصادفی باشند، در تعادلی بینقص قرار بگیرند. علاوه بر این، هرچند قوانین فوقالعادهشکستنِ قدرتمند و قطعاً فراتر از سطحِ لکس بودند و در نتیجه قدرتش را بهشدت افزایش میدادند، اما همهٔ قوانین برایش مناسب نبودند.
بهدلیلِ شکستنِ مرزش در زمانی که مهمانخانه در حالِ افزایشِ سطحِ ستاره بود، مجموعهای تصادفی از قوانین جذبِ تنش شده بود. هرچندفوقالعاده از این تجربه جانِ سالم به در برده بود، اما این به آن معنا نبود که آن قوانین واقعاً به او کمک میکردند.جانِ در واقع، بسیاری از قوانینی که تنش را شکل میدادند، در تضاد با بنیانِ طبیعیای بودند که از زمانِ آغازِ تزکیه ساخته بود.
این تفاوت میانِ افزایشِ قدرتِ تصادفی از طریقِ استفاده از گنجینههای فراتر از سطحِ فرد، و تلاشی آگاهانه با استفاده از بهینهترین منابعقدرتش برای افزایشِ روشمندِ قدرت بود. هرچند هر دو به شما افزایشِ قدرت میدادند، اما یکی باعث میشد دیگر نتوانید بیشتر رشد کنید، درمیکردند حالی که دیگری نهتنها سقفِ قدرتِ بالاتری در همان عالم به شما میداد، بلکه مقصدِ نهاییتان را نیز بسیار بالاتر از قبل میبرد.
بهنوعی، لکس از قبل در مسیرِ فراتر رفتن از توصیفِ اصلیِ آغوشِ شاهانه قرار داشت. این به آن معنا نبودبودند که دفاعش قرار است از حدِ انتظار هم بالاتر برود. نه، فنِ تزکیه از همان ابتدا بالاترین دفاعِ ممکن وسالم دستیافتنی را هدف گرفته بود. در عوض، لکس علاوه بر آن دفاعِ مضحک، ویژگیهای باورنکردنیِ دیگری نیز به دست میآورد.
برای مثال، لکس گذشته از خاصیتِ غیرعادیاش برای فنونِ دفاعی، چهبسا برای انواعِ دیگرِ فنون نیز خاصیتی به دستملغمهای میآورد. از آنجا که میتوانست فنونِ دفاعی را با یک نگاه بیاموزد و حتی ارتقایشان دهد، تصور کنید اگر میتوانستبرایش همین کار را برای فنونِ حرکتی هم بکند چه میشد؟ یا فنونِ تهاجمی؟ فنونی که بر پایهٔ کاربردهای فضا بودند؟
لکس تنها میتوانست از این افکار برای پرت کردنِ حواسِ خودش استفادهبهجای کند، در حالی که فنِ تزکیهاش آرام و مؤثر، قوانینِ غیرضروری یا حتیسطحِ بازدارندهٔ تنش را از بین میبرد. بهجای آنها، قوانینِ درونِ معجون استفاده میشد.
با اینکه بارِ دیگر داشت تغییرِ بنیادینی را در ساختارِ تنش ازبینقص سر میگذراند، بیشتر خجالت میکشید تا اینکه درد بکشد. نه، نمیتوانست بیشبهشدت از این به ماجرا فکر کند، وگرنه حتی حالتِ فلویش هم میشکست.
افکارش را بهسوی چیزِ دیگری چرخاند؛ چیزی که با فهمیدنِ جریانِبینقص معجون به ذهنش خطور کرده بود، اما وقت نداشت به آنقدرتش بیندیشد. معجون زمانی شکل میگرفت که بیثباتیِ خاصی بر قلمرو اثر میگذاشت.
فرضِ اینکه ناهنجاریِ موردِ بررسیاش همان بیثباتیای باشد که قلمروی بلور را در مسیرِتنش نابودی قرار داده، چندان دور از ذهن نبود. نمیدانست قدرتمندانِ محلیِ بلور چقدر از اینقدرتمند ناهنجاری خبر دارند، اما تقریباً مطمئن بود که نمیدانند قلمرو در مسیرِ نابودی قرار دارد.
طبقِ حدسِ اولیهاش، آنها داشتند از ناهنجاری و کریون برای اجرای نقشهای بزرگ استفاده میکردند، یا شاید در حالِبگیرند برداشتِ منابعی بسیار کمیاب بودند. در مجموع، نقشهٔ سرّیِ خاصی در کار بود که کریون را برایش استثمار میکردند. امازمانی اگر میدانستند که استثمارِ مداومشان احتمالاً قلمرویشان را در مسیرِ نابودی قرار داده است، بعید میدانست اینقدر جسورانه رفتار کنند.
همین یک تکهاطلاعات برایش بیش از حدِ نیاز کافی بود تا بهسوی والسکوقرار برود و با آن بزرگِ نژادِ بلور دیدار کند. در این میان، اینمیدادند شانس هم وجود داشت که بتواند از خانوادهٔ نوئل و فیلیپس چیزهای بیشتری بیاموزد.
لکس حس میکرد بهطرزِقوانینی باورنکردنیای به حلِ اینتصادفی معما نزدیک شده است.
در حالی که لکس مشغولِ فکر کردن به هر چیزِ بیربطی بود تا حواسِ خودشتثبیت را پرت کند، بخشِ خاصی در مهمانخانه وجود داشت که او عمداً تمامِ اخبارش رافراتر روی خودش بسته بود. مهم نبود آنجا چه اتفاقی میافتد، در حالِ حاضر لکس چیزی نمیفهمید.
دلیلِ سادهای برای این کار وجودقوانینِ داشت. مهمانخانهٔ نیمهشب سیستمی بسته بود، یعنیملغمهای هر اتفاقی که آنجا میافتاد، همانجا میماند.
بقایای قوانینی که از تنِ لکس... دفع میشد، بهطرزِ مرموزیباشند ناپدید نمیشد. نه، آنها بازیافت میشدند و سپس به همانسطحِ بخشِ خاصی که لکس اخبارش را بسته بود، انتقال مییافتند: گلخانه!
لاکپشت، در حالی که کیسههای کودِ تازه داشت به گلخانه آنیبینقص منتقل میشد، گفت: «اوه عزیزم، چه کودِ قویای.» اینها برای کمکقدرتش به رشدِ پیچکی که کنارِ معبدِ آتش میرویید، بسیار مفید بودند.