چپتر 623: چپتر ۶۲۳
0لکس به جلو خم شد و پرسید: «دقیقاً چهجوری بهت کمک کنم؟» راستش، بدشپایانِ نمیآمد رابطهاش را با الکساندر بهتر کند. این یکی از معدود چیزهایی بود کهالبته شهودش به آن اشاره کرده بود و از قبل هم قصدِ انجامش را داشت.
با اینکه بهعنوانِ مهمانخانهدار با قدرتمندانِ بیشماری روبهرو میشد، اما با هیچکدام ارتباطِ نزدیکی نداشت.تزکیه درست است که راگنار در زمانِ نیاز به او کمک کرده بود و فروشگاه همادامه رفتارِ نسبتاً خوبی با او داشت، اما باز هم بینِ روابطِ شخصی و کاری تفاوت بود.
این چیزها چندان قطعی نبودند، اما حس میکرد باید رابطهٔ محکمی با همان چند آشنایش ازعالمِ زمین حفظ کند. چه لریِ کاریزماتیک، چه مارلوی کوبنده، و چه الکساندرِ جسور، همگی در درازمدتمرموز پتانسیلِ رشد داشتند. گذشته از این، از این به بعد باید نگاهِ بلندمدتی به همهچیز میداشت.
او حالا یک تزکیهگر بود و برای تزکیهگرها داشتنِ عمری بسیار طولانی طبیعی بود. بهعنوانِحفظ یک تزکیهکننده هسته طلایی، عمرِ طبیعیاش دستکم ۲۵۰ سال بود. این تازه حداقل بود، چونبلندمدتی هیچچیزِ تزکیهاش اصلاً عادی نبود. اگر عمرش حتی دو برابرِ این مقدار میشد هم تعجب نمیکرد.
اما دستکم فعلاً، طولِ عمرش چندان برایش مهم نبود. تازه تزکیه را شروعشدن کرده بود و انتظار داشت خیلی زود بر موانعِ مسیرش غلبه کند وآیندهاش مدتها پیش از نزدیک شدن به پایانِ عمرش، به ارتقای عالمِ تزکیهاش ادامه دهد.
بنابراین، بهعنوانِ کسی که احتمالاً هزاران سال یا بیشتر عمر میکرد، بایدطولِ به فکرِ آیندهاش میافتاد. البته که هویتِ مهمانخانهدار بهعنوانِ موجودی قدرتمند و مرموزنزدیک باقی میماند، اما چنین هویتِ والایی مانع از شکلگیریِ روابطِ نزدیک هم میشد.
در عوض، این هویتِ عادیاشخیلی بهعنوانِ لکس بود که درمدتها این زمینه بسیار به کار میآمد.
الکساندر گفت: «من واقعاً نگرانِ امنیتم نیستم. اینکه هر وقت بخوام میتونمچند به مهمانخانه عقبنشینی کنم، تضمین میکنه که از خطرِ مرگبار دور بمونم. دررشد عوض، نگرانم که نتونم بهموقع به هدفم برسم، چون همکاراش جلوم رو میگیرن.
با اینکه عضوِ یک تیمم، به هر عضو وظیفهٔ خاصیمدتها داده شده که باید خودش توی یه بازهٔ زمانیِ مشخص تمومشاحتمالاً کنه. خوشبختانه، اجازه دارم برای تکمیلِ مأموریتم نیروی کمکی استخدام کنم.»
لکس پرسید: «اگه اینطوره، چراعمرش بهجای یکی از ارتش، سعینمیکرد داری من رو استخدام کنی؟»
الکساندر سر تکان داد و گفت: «نمیتونم توضیحش بدم. اسمش رو بذار غریزه، ولی حس میکنم با تو بهتر از هر کسِهزاران دیگهای کار میکنم. اون هماهنگیای که توی پاگودا داشتیم چیزی نیست که بشه بههمینراحتی با هر کسی به دستش آورد. تازه، اینگفت رو الکی نمیگم، تو واقعاً میتونی ضربههای سنگینی رو تحمل کنی. وقتی داری با تروریستهای روانی و انتحاری میجنگی، این ویژگیِ خیلی مهمیه.»
برای لکس جالب بود که الکساندر هم داشت به غرایزش تکیه میکرد. با اینکه لکس باور نداشت غریزهٔ همتایانش به اندازهٔجسور غریزهٔ خودش قدرتمند باشد، اما یادآوریِ خوبی بود که او تنها کسی در جهان نیست که چنین حواسِ توانمندی دارد. شاید روزیهسته دشمنانش با غریزهای قویتر از آن علیه خودش استفاده میکردند. باید از نظرِ ذهنی آماده میشد تا با چنین تواناییهایی مقابله کند.
لکس گفت: «باشه، کمک میکنم. اما قبل از اینکه کاری بکنم، یه چیز هست کهارتقای برام مهمه بدونم. کِی به کمکم نیاز داری و فکر میکنی چقدر طول بکشه؟ منموجودی چندتا کارِ مهم دارم که باید حواسم بهشون باشه و نمیتونم برای مدتِ طولانی ولشون کنم.»
الکساندر مردد به نظر میرسید.
«برات ممکنه از قابلیتِ سطح اعتبار ۳ مهمانخانه استفاده کنی؟ اگه به اون سطح نرسیدی،ارتقای میتونم هزینهش رو برات تأمین کنم، ولی مسئله اینه که تا ۱۰ سالِ دیگه گیرموجودی میافتی و نمیتونی دوباره ازش استفاده کنی. این یعنی ممکنه نتونی بههمینراحتی به مکانِ اصلیت برگردی.»
لکس بهجای جوابچیزها دادنِ مستقیم پرسید:نبودند «کجا میخوای برم؟»
«وگوس مینیما. من میتونم جزئیات رو هماهنگ کنم تا بهمحضِ اینکه روی سیاره ظاهر شدی، یه آرایهٔ انتقال آماده باشه کهاحتمالاً تو رو به یه سیارهٔ دیگه ببره، برای همین زیاد طول نمیکشه. عملیات احتمالاً همونجاست و به این زودیها به کمکتکار نیاز ندارم. اما احتمالاً توی یه لحظه به کمکت نیاز پیدا میکنم، برای همین بهتره که از قبل روی اون سیاره باشی.»
لکس سر تکان داد و گفت: «بهزودی میرم اونجا. این مشکلی نیست، ولی نمیتونم تا ابد روی سیارهخیلی بمونم. بهمحضِ اینکه به هر سیارهای که نیاز داری برسم، تلهپورت میکنم و برمیگردم مهمانخانه تا روی بقیهٔ کارامعمر تمرکز کنم. هر وقت بهم نیاز داشتی، میتونی از طریقِ مهمانخانه پیدام کنی و من دوباره همونجا تلهپورت میکنم.»
دیری نپایید کهشروع آن دو به توافقموانعِ رسیدند و دست دادند.
در دفترِ کارش، چون حرفِ چندانی برای گفتن نمانده بود، لکس به جلسهاششدن با جوتون پایان داد که باعثِ آسودگیِ خیالِ امپراتور شد. به نظر میرسیدآیندهاش نقشِ او در رساندنِ پیامها به مهمانخانه، دستکم فعلاً، به پایان رسیده است.
امپراتور با فکر کردن به کارهایی که پیش رو داشت، چشمانش را ریز کرد. پس از بازگشتشان، برادرانش به او خبر دادند که همانطور که جوتونشدن شک کرده بود، بذرهای شورش در سراسرِ امپراتوریِ او کاشته شده و داشتند شکوفه میدادند. انگار در محافظت از انسانها در برابرِ نژادهای بیگانه بیش ازعوض حد مهربان به نظر رسیده بود. وقتش بود که این موضوع را اصلاح کند و به همه یادآوری کند که اصلاً چرا اینقدر به او نیاز داشتند.
در دفترش، لکس کاملاً روی چیزهای دیگری تمرکز کرده بود. خوشحال بود که درپایانِ این مکاتبهٔ اخیر، هیچ اشارهای به بدهیاش نشده است. اما با اینکه همین موضوع بهخودیِخودهویتِ تسکیندهنده بود، الزاماتِ نبرد برای مهمانخانه — دستکم به چشمِ او — بینهایت سختگیرانه بود.
در حقیقت، هنالی کمترین حدِ ممکن را از او میخواست تا بتواندچند بهطورِ نمادین به وظایفش عمل کند. اما آنها از کجا میدانستند کهپتانسیلِ لکس واقعاً یک سرورِ دائو نیست و نیروهای مهمانخانه در واقع کاملاً رقتانگیزند.
بسته به زاویهٔ دید، از او خواسته بودند هزار تزکیهگرِ عالمِ بنیاننزدیک را به میدانِ نبرد بفرستد. علاوه بر این، آنها فقط باید پنج سالفکرِ مشارکت میکردند. این کار الزاماتِ مهمانخانهدار را برای یک قرنِ آینده تکمیل میکرد.
برای سالارانِ این قلمرو، چنین الزاماتی عملاً به این معنی بود که مهمانخانهدار را راحت وشروع بیدردسر رها کنند. حتی همین کار هم تنها پس از آن انجام شد که جوتون گزارش دادکسی شک دارد که خاستگاهِ مهمانخانهدار ربطی به دیوها داشته باشد، یا دستکم تاریخچهٔ عمیقی با آنها دارد.
با این حال، برای لکس برآورده کردنِ این الزام بینهایت دشوار بود. این کار تمامِارتقای قدیمیترین و موردِاعتمادترین کارمندانش را از او میگرفت و به میدانِ نبردی میفرستاد که چهبساموجودی از آن برنمیگشتند. واقعبینانه اگر نگاه میکرد، چون داشتند به جنگ فرستاده میشدند، احتمالاً بیشترشان برنمیگشتند.
انگار این کافی نبود،چندان برای فرستادنشان هم فقطباید یک هفته فرصت داشت.
برای اولین بار پس از مدتها، درماندگی و تلخی قلبِ لکسپیش را پر کرد. میدانست که تا همینجا هم دارد تمامِ تلاشش رابیشتر میکند، اما گاهی در مواجهه با واقعیت، تمامِ تلاشِ آدم کافی نبود.
اما این احساس... دوامی نداشت. نه تنها لکس سرسختتر شده بود، بلکه بخشی از تکامل یافتن به موجودی در سطحِ بالاتری از هستی به این معنی بودپایانِ که طرزِ فکرش هم تکامل یافته است. برای مثال، اگر یک انسانِ عادی مجبور بود دههزار سال زندگی کند، به احتمالِ زیاد خیلی قبل از رسیدنِ آنزمینه زمان از شدتِ افسردگی خودش را میکشت؛ فراز و نشیبهای یک عمرِ طولانی اینگونه بود. اما تزکیهگران مشخصاً مشکلی نداشتند، چون طرزِ فکر و احساساتشان هم تکامل مییافت.
علاوه بر این، لکس سیستم را داشت که به آنمدتها تکیه کند. هرچند دوست نداشت همیشه به آن وابسته باشد،کسی اما این هم حقیقت داشت که سیستم بزرگترین برگِ برندهاش بود.
اولین کاری که کرد... این بود که به امپیهایش نگاه کند. اخیراً در نتیجهٔزمین مأموریتهای راگنار در اتاقِ گیلد، ۵۰۰ میلیارد امپی به دست آورده بود. گذشته از آن،نگاهِ بهخاطرِ جشنها درآمدِ بسیار زیادی داشت، اما هنوز با رسیدن به ۱ تریلیون فاصله داشت.
فکری به سرش زدانتظار و شروع کرد بهمسیرش برنامهریزیِ کارها در ذهنش.
«مری، خبرش رو پخش کن. مزایدهٔ معجونِ فرسایشِ هستی سه روزِ دیگه برگزار میشه. قبل از اون، بقیهٔ مهمانهایی که میخوان اقلامی رومدتها به مزایده بذارن هم میتونن اونا رو به مهمانخانه تحویل بدن، اما فقط در صورتی قبولشون کن که حداقل ارزششون از ۱ میلیاردباقی امپی بیشتر باشه. به بخشِ برنامهریزی بگو مزایده رو برنامهریزی کنن و بعد جزئیاتش رو به من خبر بده، وقت ندارم روش تمرکز کنم.
«همینطور، مدتیه که دارم برای یه ضیافتِموانعِ ویژه برای کارمندای مهمانخانه برنامهریزی میکنم. به همهارتقای خبر بده که شش روزِ دیگه برگزار میشه.»
بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ او بماند، لکس آنی به اتاقشمحکمی منتقل شد. وقتش بود که جرعهای دیگر از معجون بنوشد.الکساندرِ همزمان، کرگدنقنطورسِ سیستمدار را هم آنی به آنجا منتقل کرد.
بهتر بود تا جای ممکن از زمان بهینهترینمسیرش استفاده را ببرد. اگر میخواست از این مانععالمِ عبور کند، سیستم هم به ارتقا نیاز داشت.