---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 595: قنّادی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 595: قنّادی

0

آخرین کاری که لکس پیش از بازگشت به قلمروی بلور انجام داد، اضافه‌کردنِ قنّادی بود. از آنجا که پیشگویی‌اش توجه او را به آن جلب‌پنجره‌ای​ کرده بود، نادیده‌اش نمی‌گرفت. قنّادی هم مانند اتاق بازیابی، اتاق مراقبه و مواردِ مشابه، جزوِ خدماتِ استانداردِ مهمان‌خانه بود، بنابراین می‌شد آن را بارها در‌استخدام​ جاهای مختلفِ مهمان‌خانه دایر کرد. به‌محضِ اینکه ساختمان را آزاد کرد، ابتدا آن را به سطحِ ۴ ارتقا داد که با سطحِ اختیارش هماهنگ بود.

برخی ساختمان‌ها، مانند اتاق بازیابی، با استفاده از ترفندهای مختلف فراتر از سطحِ اختیارِ او ارتقا یافته بودند، اما به‌طورِ کلی‌پنجره‌ای​ این کارِ خوبی نبود، چرا که فشارِ مضاعفی به سیستم وارد می‌کرد. لکس دقیقاً مطمئن نبود که چرا چیزی به سادگیِ‌تصمیم​ یک ساختمانِ خدمات باید روی کارکردِ سیستم اثر بگذارد، اما از طرفِ دیگر، هر یک از خدمات به‌نوبه‌یِ خود کاملاً جادویی بودند.

مدت‌ها بود که خودش به اتاق تمرین سر نزده‌فشارِ​ بود، اما این اتاق در مهمان‌خانه میانِ بسیاری از‌ساختمانِ​ تزکیه‌گران حسابی طرفدار داشت، پس حتماً چیزِ خوبی بود.

قنّادی که اولین شعبه‌اش در خیابان اصلی افتتاح شد، بی‌درنگ توجهِ مهمان‌ها را به خود جلب کرد. خیابان اصلی همان‌باید​ خیابانی بود که اختصاصی‌ترین فروشگاه‌ها را در خود جای داده بود، مانند آرایشگاه که به‌تازگی بازگشایی شده بود و البته تبر‌حتماً​ جنگی. این خیابان به محلهٔ اعیان‌نشینِ مهمان‌خانه تبدیل شده بود و بهترین چیزهایی را که برای ارائه داشت، به نمایش می‌گذاشت.

ساختمانِ کوچک و آجرقرمزی چند گلدانِ آویزان در جلو و پنجره‌ای غول‌آسا داشت‌بهترین​ که نمایِ این مغازهٔ کوچک و دنج را نشان می‌داد. پیشخانی در تمامِ طولِ‌نمایِ​ مغازه کشیده شده بود و از پشتِ شیشه‌هایش، چند ردیف شیرینی به چشم می‌خورد.

قنّادی طبیعتاً به قنّاد نیاز داشت و لکس تصمیم‌بهترین​ گرفت برای اولین شعبه، دو نفر را استخدام کند.‌گلدانِ​ نامِ اولی گوردان بود و دومی رامسس نام داشت.

لکس نیازی نداشت به توانایی‌هایشان شک کند، زیرا سیستم در تزریقِ تمامِ اطلاعاتِ لازم برای‌مطمئن​ عنوانِ کارمندانی که می‌خرید، عالی عمل می‌کرد. فعلاً انواعِ شیرینی‌ها، تارت‌ها، کیک‌ها و نان‌های مختلفی‌جادویی​ را که مغازه در حالِ چیدنِ آن‌ها بود امتحان نکرد، چون این کار می‌توانست منتظر بماند.

به همین آگاهی بسنده کرد که هر یک از اقلامِ مغازه،‌سیستم​ درست مانند کیک زحل که در فروشگاهِ سوغاتی موجود بود، تأثیری‌کارکردِ​ ویژه داشت. بعداً به آن می‌پرداخت. فعلاً، عازمِ قلمروی بلور بود.

تنها چند لحظه پس از رفتنِ لکس، اولین مشتری‌جنگی​ گازی از کاپ‌کیکِ بلورِ ارغوانی زد. از قضا، درست‌می‌گذاشت​ پشتِ سرش، مشتریِ دیگری تارتِ غبارِ اختری را امتحان کرد.

نگاهِ این دو مشتری به هم گره خورد؛ یک انسانِ‌چیزهایی​ جوان که از سختی‌های زندگی خسته بود، و یک دیوِ‌جلو​ تازه‌فارغ‌التحصیل‌شد‌ه در اولین گردشِ خود بیرون از گارویتز، قلمروی دیوها.

یک میلیون احساس در‌این​ همان یک نگاه منتقل شد‌فشارِ​ و هر دو دل باختند.

اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، آن‌ها عاشقِ‌خوبی​ دسرهایی شدند که می‌خوردند، اما همدیگر‌وارد​ را هم تا حدودی جذاب یافتند.

مرد نگاهی به تارتِ‌به‌تازگی​ او انداخت و پرسید:‌تبر​ «میشه اونو امتحان کنم؟»

دیو چشم به کاپ‌کیکِ مرد دوخت‌محلهٔ​ و جواب داد: «فقط اگه یه‌ارائه​ گاز از مالِ خودت به من بدی.»

پیوندِ جدیدی‌به‌طورِ​ شکل گرفت.‌این​ پیوندِ شکم‌پرستی.

لکس به‌محضِ اینکه دوباره ظاهر شد، نفسِ عمیقی کشید و بوی چوب ریه‌هایش را پر کرد.‌چیزی​ به اطراف نگاه کرد و دید در زیرزمینِ مخفیِ زیرِ پیشخانِ تالارِ اصلی است. مدتِ زیادی‌خودش​ از آخرین باری که به اینجا برگشته بود می‌گذشت، اما در عین حال انگار خیلی زود بود.

بعد از اینکه یک سال اینجا‌شده​ گیر افتاده بود، هیچ عجله‌ای برای بازگشت‌بهترین​ نداشت، اما تقدیر جورِ دیگری رقم خورد.

اما جای نگرانی نبود. بسیار قوی‌تر برگشته بود، بماند که این‌برای​ بار ارتباطش با سیستم هم قطع نشده بود. در واقع، حالا‌غول‌آسا​ که به آن فکر می‌کرد، از بازگشت به اینجا حسابی هیجان‌زده بود.

با شهودِ جدید و ارتقایافته‌اش، لکس ناگهان میلِ شدیدی به گنج‌یابی پیدا کرد. پیش‌تر جوایزِ‌مطمئن​ فوق‌العاده ارزشمندی در اینجا پیدا کرده بود؛ مانندِ جوهرِ بلورِ آبی که او را به‌جادویی​ اوجِ عالمِ بنیان رساند و در عین حال سیستمش را شارژ کرد، و سنگِ جوهرِ ایزدی.

حالا که حواسش بسیار تیزتر شده بود، برای دیدنِ اینکه چه چیزی پیدا می‌کند بی‌تاب بود.‌چیزی​ در واقع، شهودش از همین حالا به کار افتاده بود و به او خبر می‌داد که‌خودش​ گنجینه‌های ارزشمندِ بی‌شماری در همان حوالی پنهان شده‌اند. متأسفانه همهٔ آن‌ها متعلق به خاندانِ نوئل بودند.

پیش از اینکه بتواند استخراجِ گنجینه‌ها را شروع‌تبر​ کند، باید به بیرون از محدودهٔ آن‌ها سفر می‌کرد.‌نمایش​ مخفی‌کاریِ فنریر نقشِ مهمی در نقشه‌های گنج‌یابی‌اش ایفا می‌کرد.

لکس از نردبان بالا رفت تا‌محلهٔ​ از زیرزمینِ مخفی خارج شود و‌ارائه​ با صحنهٔ شلوغِ تالارِ میخانه روبه‌رو شد.

روی صحنهٔ کوچک فلوت‌زنی همراه با رقصنده‌ای پرشور در حالِ اجرا بود. بیش از بیست‌مطمئن​ مرد و زن مشغولِ خوردن و نوشیدن بودند. در همین حال ناکی، نامی و نانی،‌جادویی​ سه‌قلوها، بینِ آشپزخانه و مهمانان می‌چرخیدند و مدام حواسشان بود که از همه پذیرایی شود.

بیگ بن با اخمی ترسناک بر چهره، کنارِ در‌فشارِ​ ایستاده بود. متأسفانه این اخم کارساز نبود، چون تقریباً با‌خدمات​ همهٔ افرادِ داخلِ میخانه دوست بود و آن‌ها به‌خوبی می‌شناختندش.

بتی، که حالا همسرِ بیگ بن بود، نیز‌تبر​ در میخانه نشسته بود و برآمدگیِ کوچکی روی‌ارائه​ شکمش دیده می‌شد. این زوج منتظرِ تولدِ فرزندشان بودند.

چهره‌ای آشنا، پوارتی، با صدای بلند‌محلهٔ​ داستانی را برای کسانی که روبه‌رویش نشسته‌نمایش​ بودند تعریف می‌کرد. لکس بی‌اختیار لبخند زد.

این لبخند به‌خاطرِ فضای شادِ میخانه نبود. هرچند‌چرا​ اینجا بسیار کوچک‌تر از مهمان‌خانه بود، اما محیطِ منحصربه‌فردِ‌سادگیِ​ خودش را پرورش داده بود که حسابی لذت‌بخش بود.

نه، لبخند زد چون شانسش هرگز در جالب‌چرا​ نگه‌داشتنِ زندگی‌اش کوتاهی نمی‌کرد، آن هم فقط بعد‌چیزی​ از اینکه یک بار آرزوی هیجانِ بیشتری کرده بود.

چشم به درِ ورودی دوخت و شمارشِ معکوس را زمزمه کرد: «پنج،‌تبدیل​ چهار، سه، دو...» و درست لحظه‌ای که به صفر رسید، در با شتاب‌پنجره‌ای​ باز شد. شهودش پیش‌تر به او هشدار داده بود که چنین اتفاقی می‌افتد.

برترام، برادرِ بزرگ‌ترِ‌البته​ پوارتی، فریاد زد: «پوارتی‌اعیان‌نشینِ​ باید از اینجا بری!»

«خانوادهٔ نامزدِ سابقت رسیدن بابیلون!»

ناولها | novelha.net