---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 596: بدون عنوان • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 596: بدون عنوان

0

لکس راستش اصلاً هم عینِ خیالش نبود. کاملاً منطقی بود‌انتظار​ که به‌محضِ رفتنِ او از میخانه آرامش برقرار شود و‌بیشتر​ با برگشتنش، آشوب هم برگردد. همه‌چیزِ دنیا سرِ جایش بود.

حتی وقتی به برترام نگاه کرد هم‌نداد​ لبخندش کم نشد. آن مرد برادرِ پوارتی‌بیشتر​ بود و یک جاودانِ زمینی به حساب می‌آمد.

پدرِ پوارتی هم یک جاودانِ زمینی بود. اینکه خاندانی که بر‌جام​ کلِ یک منطقه حکومت می‌کرد و دو جاودانِ زمینی داشت، این‌قدر‌متوجه​ از خاندانِ تازه‌وارد می‌ترسید، فقط یک معنی می‌داد: آن‌ها بسیار قوی‌تر بودند.

اما پوارتی آن‌طور که برادرش انتظار داشت واکنش نشان نداد. هنوز کاملاً‌واقع​ خونسرد بود. در واقع، حالا داشت خوردنِ غذایش را بیشتر هم طول‌ته‌مایه‌ای​ می‌داد، انگار می‌خواست مطمئن شود آن‌قدر می‌ماند تا با آن‌ها روبه‌رو شود.

برترام با ته‌مایه‌ای‌آن‌ها​ از استیصال در صدایش‌اما​ پرسید: «داری چیکار می‌کنی؟»

پوارتی با نیشخند پرسید:‌انتظار​ «به نظرت دارم چیکار‌هنوز​ می‌کنم؟ دارم غذا می‌خورم.»

چند لحظه سکوت حاکم شد و‌اوضاع​ آن دو فقط به هم خیره‌امنه​ ماندند تا اینکه پوارتی بالاخره تسلیم شد.

«خیلی خب بابا، دارم تو میخانهٔ نیمه‌شب استراحت‌نشان​ می‌کنم. اینجا چیکار می‌تونن باهام بکنن؟ تازه اگه اوضاع‌طول​ خیلی بیریخت بشه، میرم مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب. کاملاً جام امنه.»

برترام بی‌اختیار گفت: «موضوع این نیست و خودت هم می‌دونی.»‌انتظار​ اما بعد فوراً متوجه شد چقدر دارند بلند و در‌بیشتر​ جمع حرف می‌زنند. ادامهٔ حرفش را به حسِّ روحی‌اش منتقل کرد.

لکس چیزی نگفت و فقط در سکوت تصمیم گرفت‌خونسرد​ کمی صبر کند تا مطمئن شود مشکلی پیش نمی‌آید. او‌آن‌قدر​ داخلِ میخانهٔ نیمه‌شب حتی از جاودانه‌های زمینی هم ترسی نداشت.

وقتی این مکان را تأسیس کرده بود، به اختیاراتی بسیار‌مهمان‌خانهٔ​ بالاتر از آنچه واقعاً در سیستم داشت دسترسی پیدا کرده‌بعد​ بود. در نتیجه، چند آرایهٔ فوق‌العاده قدرتمند از آنجا محافظت می‌کرد.

برای مثال، آرایه‌ای بود که به او اجازه می‌داد فضای داخلِ مهمان‌خانه را کنترل کند. می‌توانست‌بیشتر​ فضای اطرافِ بدنِ مهمان‌هایش را با دقت کنترل کند و آن‌ها را همان‌جا که ایستاده بودند‌نظرت​ به دام بیندازد. این قدرت حتی در برابرِ جاودانه‌های زمینی هم به کار می‌آمد — احتمالاً.

این از آن لحظه‌هایی بود که‌بودند​ داشتنِ زاگان به‌عنوانِ بادیگارد به درد می‌خورد،‌نداد​ اما بدونِ او هم کاملاً بی‌دفاع نبود.

پوارتی با صدای بلند گفت: «بارمن، یه دور نوشیدنی برای همه، مهمونِ من!» و صدای تشویقِ تماشاچیانِ مختلف‌مطمئن​ را درآورد. فلوت‌زن ریتم را تندتر کرد و رقص هم سریع‌تر شد. برترام که کاملاً احساسِ شکست می‌کرد،‌لحظه​ گوشه‌ای از بار برای خودش جا پیدا کرد و در همین حین، روآن شروع به ریختنِ نوشیدنی‌ها کرد.

لکس در حالی که برای خودش هم نوشیدنی‌بشه​ می‌ریخت، بی‌اختیار پرسید: «چرا این‌قدر پکری؟» از آنجا‌این​ که پوارتی حساب می‌کرد، دلیلی نداشت به خودش نرسد.

برترام در حالی که نوشیدنی‌اش را یک‌نفس سر می‌کشید، گفت: «راستش‌خونسرد​ رو بخوای، من موافقِ اخراجِ پوارتی از خاندان نبودم. اما حتی با‌روبه‌رو​ اینکه از خاندان اخراج شده، باز هم داره برامون دردسر درست می‌کنه.»

«خب، تا جایی که من‌قوی‌تر​ می‌بینم، فقط نباید مجبورش می‌کردید‌انتظار​ تن به یه نامزدیِ اجباری بده.»

برترام می‌خواست چیزی‌برادرش​ بگوید، اما دیگر‌نشان​ انرژی‌اش را نداشت.

لکس دستی به شانهٔ برترام زد و‌بیریخت​ گفت: «غصه نخور، آخرِ دنیا که نیست.»‌گفت​ اما مرد اصلاً حوصلهٔ حرف زدن نداشت.

لکس به‌جای تمرکز روی او، راهیِ پشت‌بام شد تا دیدِ خوبی به بابیلون داشته باشد. شهرِ قدیمی تقریباً با خاک‌مطمئن​ یکسان شده بود، اما تنها پس از چند ماه، کسی نمی‌توانست این را بفهمد. غیر از این واقعیت که تمامِ ساختمان‌های‌خیره​ در دیدرس کاملاً نوساز به نظر می‌رسیدند، بابیلون شبیه به شهرِ بندریِ قدیمی‌ای بود که از مدت‌ها پیش وجود داشته است.

البته که نقشهٔ شهر تغییر کرده بود. بندر حالا بسیار بزرگ‌تر از‌نشان​ قبل بود و دیوارهای اطرافِ شهر بسیار باابه‌هت‌تر به نظر می‌رسیدند. تعدادِ‌مطمئن​ نگهبان‌ها خیلی بیشتر از قبل بود و گشت‌زنی‌ها هم بیشتر به چشم می‌خورد.

برجِ عظیمی در مرکزِ شهر قرار داشت که نوری درخشان در میانش می‌تابید؛ چیزی شبیه به یک‌می‌خواست​ فانوسِ دریایی، اما برای خشکی به‌جای دریا. هرچند دسته‌ای از پرندگانِ سول در آسمان بودند و خشکی‌می‌خورم​ را روشن می‌کردند، بنابراین فانوسِ دریایی عملاً بی‌فایده بود، اما با این حال روشن نگهش داشته بودند.

در دوردست، درست در آن سرِ شهر، لکس می‌توانست‌میرم​ عمارتِ نوسازی را ببیند. حدس زد که آنجا اقامتگاهِ‌خودت​ محلیِ خاندانِ نوئل باشد، برای وقت‌هایی که در شهر می‌ماندند.

حواسِ تیزِ او جمعیتِ به‌طورِ غیرعادی انبوهی را تشخیص داد‌هنوز​ که به‌آرامی از اسکله به‌سمتِ عمارت حرکت می‌کردند. حدس زد‌مطمئن​ که به‌اصطلاح خانوادهٔ همسرِ سابقِ پوارتی در آن جمعیت باشند.

در حالی که حضورِ آن‌ها مشکلِ بزرگی برای خاندانِ نوئل به حساب می‌آمد، برای لکس یک فرصت‌حالا​ بود. هرچقدر هم که دلش می‌خواست برای یافتنِ گنجینه و فرصت در قلمروی بلور پرسه بزند، اما در‌نیشخند​ مضیقهٔ زمانی قرار داشت. باید هرچه زودتر به هر رازی که دربارهٔ کریون پنهان شده بود، پی می‌برد.

برنامه داشت از شناختِ خانوادهٔ نوئل نسبت به مهمان‌خانه برای جوش‌دادنِ یک‌خوردنِ​ معامله استفاده کند؛ به این شکل که به آن‌ها کمک کند یا‌صدایش​ منابعی بدهد و در عوض، هرچه را دربارهٔ کریون می‌دانستند به او بگویند.

به‌شدت شک داشت که صرفاً با فهمیدنِ رازِ کریون مأموریتش تکمیل شود. بذرِ قلمرو گنجینهٔ‌موضوع​ فوق‌العاده‌ای بود و به دست آوردنش نباید تا این حد آسان می‌بود. به‌احتمال زیاد، کسبِ اطلاعات‌حسِّ​ دربارهٔ کریون تنها او را در مسیرِ درست قرار می‌داد تا جست‌وجوی واقعی‌اش را آغاز کند.

در ابتدا انتظار داشت برای راضی‌کردنِ خانوادهٔ نوئل به‌نداد​ فاش‌کردنِ رازهایشان به مشکل بربخورد، اما اگر آن‌ها تحتِ فشار‌می‌خواست​ یا در دردسر بودند، رسیدن به خواسته‌اش بسیار آسان‌تر می‌شد.

برای اطمینان، چشم‌هایش را بست و روی شهودش تمرکز کرد. هدایتِ آن‌نشان​ در مقایسه با حسِّ روحی و حسِّ روحش بسیار سخت‌تر بود، اما گاهی‌آن‌قدر​ می‌توانست تا حدودی آن را به سمتی که می‌خواست نشانه بگیرد. احتمالاً. شاید.

فعلاً تنها چیزی که می‌خواست بداند این بود که آیا‌واقع​ نقشه و کارهایی که در سر داشت برایش دردسرساز می‌شد یا‌روبه‌رو​ نه. در کمالِ تعجب، این کار در محدودهٔ توانایی‌های شهودش بود.

شهودش به‌شکلِ احساساتی مبهم کار می‌کرد؛ یا مثبت یا منفی. زبانِ دقیقی‌امنه​ نبود، اما به دلایلی که نمی‌دانست، تقریباً همیشه می‌توانست آن را تمام‌وکمال‌دارند​ بفهمد. با خود فکر کرد که شاید دلیلش قابلیتِ مترجمِ جهانیِ زبانش باشد.

لکس حس کرد فرصتی در انتظارش‌انتظار​ است، اما برای استفاده از آن، به‌حالا​ کمکِ یک همراهِ موردِ اعتماد نیاز داشت.

پس از چند لحظه تمرکز روی شهودش، سرانجام چشم‌هایش را باز‌واکنش​ کرد. به هرچه می‌خواست رسیده بود، اما فهمید چیزِ بسیار مهمی‌انگار​ برایش در همان حوالی وجود دارد که به‌جای خشکی، زیرِ آب است.

فنریر، همراهِ موردِ اعتمادش را احضار‌نشان​ کرد و به جمعیتِ غیرعادی که‌خوردنِ​ از اسکله به‌سمتِ عمارت می‌رفتند اشاره کرد.

«باید یه خانوم اون تو باشه،‌اوضاع​ برو توجهش رو جلب کن. دردسر‌امنه​ درست نکن، فقط بیارش به میخانه. فهمیدی؟»

توله که از بازگشت به قلمروی بلور و دور بودن از تأثیرِ وحشتناکِ آن لاک‌پشتِ بزرگ هیجان‌زده بود، زوزه‌ای کشید‌مطمئن​ و مستقیم از روی ساختمان پایین پرید. لکس چندان نگران نبود که فنریر دست از پا خطا کند. او آن‌قدر‌حاکم​ در مهمان‌خانه کنارِ مهمان‌ها وقت گذرانده بود که بداند چه کاری را باید و چه کاری را نباید انجام دهد.

پس از آن، لکس به‌سرعت پایین رفت و‌آن‌طور​ خودش را به سالنِ اصلیِ میخانه رساند. پوارتی‌واقع​ هنوز همان‌جا نشسته بود، اما برترام دیگر رفته بود.

لکس صندلیِ اضافه‌ای‌برادرش​ برداشت، جلو رفت و‌نداد​ روبه‌روی آن دردسرساز نشست.

لکس با‌باهام​ لبخندی شیطنت‌آمیز پرسید:‌اگه​ «حالت چطوره، پوارتی؟»

با اشتیاق جواب داد: «عالی‌ام!» اما ناگهان مکث کرد. زمان‌بندیِ آمدنِ لکس و حالتِ‌خوردنِ​ چهره‌اش به پوارتی می‌گفت که کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است. «صبر کن، نکنه نباید عالی باشم؟‌چیکار​ چیزی شده؟ نگو که میخانه قراره به‌خاطرِ دردسر پرتم کنه بیرون! من که کاری نکردم!»

لکس به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد و گفت: «هاها، می‌دونم دردسری درست نکردی.» در قلمروی بلور زحمتِ پنهان‌کردنِ هویتش را به خود نداده بود، بنابراین هرچند‌می‌ماند​ عنوانِ دهن‌پرکنِ میخانه‌دار را به دوش می‌کشید، می‌توانست خودش هم باشد. پس از آن‌همه تظاهر به جای آدم‌های دیگر، گاهی با خود فکر می‌کرد که نکند در‌استراحت​ حالتِ عادی هم همان‌طور شده باشد. اما به‌تازگی فهمیده بود که وقتی خودش است، دوست دارد شیطنت کند. شاید عطشِ هیجان تا مغزِ استخوانش رسوخ کرده بود.

«اما یه حسِ مبهم بهم می‌گه قراره دردسر بیاد‌خونسرد​ سراغت، اونم نه از اون مدلایی که انتظارش رو‌مطمئن​ داری. اگه فضولی نیست، چرا نامزدیت رو به هم زدی؟»

یه مدل دردسرِ دیگه؟ پوارتی از این فکر کمی آشفته شد.‌جام​ برای در امان ماندن به میخانه و مهمان‌خانه دل بسته بود.‌متوجه​ امیدوار بود با چیزی روبه‌رو نشود که آن‌ها از پسش برنیایند.

با تردید جواب داد:

«معمولاً اینو به کسی نمی‌گم، اما چون تویی... می‌دونم که مشکلی پیش نمیاد. خانواده‌هامون به دلایلِ کاری نامزدیمون رو ترتیب دادن و منم باهاش مشکلی نداشتم. اما وقتی دختره رو دیدم، ازش‌داری​ پرسیدم که آیا خودش هم راضی به این کار هست یا نه. اگه مجبورش کرده بودن یا کسِ دیگه‌ای رو تو دلش داشت، خودم نامزدی رو به هم می‌زدم و بارش رو‌مهمان‌خانهٔ​ به دوش می‌کشیدم. این‌جوری، اون آزاد بود تا دنبالِ چیزی بره که می‌خواد و منم عمری رو با این عذابِ وجدان سر نمی‌کردم که ابزاری بودم برای گرفتنِ آزادیِ یه زنِ جوون.»

لکس پوزخند زد. پوارتیِ بیچاره. امیدوار‌نشان​ بود این مرد بتواند با اتفاقی‌خوردنِ​ که در راه بود کنار بیاید.

ناولها | novelha.net