چپتر 584: (بدون عنوان)
0وقتی ناگهان مهمانی به آنها نزدیک شد، الینور یوتون داشتبودند از وقتگذرانی با شوهرش لذت میبرد. با اینکه مهمان رافرزندانشان شخصاً نمیشناخت، بیدرنگ یونیفرمش را شناخت. شخصی از دربارِ هنالی بود.
او بیدرنگ کنار رفت تا مهمان بتواند چیزی را بهنداشت امپراتور بدهد و همزمان حواسش را بست تا هیچچیزِ محرمانهایمهمانخانه را حس نکند. اما معلوم شد که یک نامه است.
یوتون از طریقِ حسِّ روحیاشهمین مستقیماً در ذهنِ او گفت: «برادرهامنظرِ رو صدا کن. وضعیتی پیش اومده.»
الینور با تردید پرسید: «همهچیز... همهچیز مرتبه؟»دیگری با وجود اینکه همسرش بود، چیزهای بسیارگذشتِ زیادی وجود داشت که اجازه نداشت بداند.
یوتون با صدایی یکنواخت جواب داد: «مطمئننفر نیستم. وقتی صداشون کردی، از مهمانخانه برو.نیز اگه لازم شد برگردی بهت خبر میدم.»
الینور پیش ازمرتبه آنکه با عجلهچیزهای بیرون برود، گفت: «فهمیدم.»
دیری نپایید که تمامِ برادرانِهمین سفور در اتاقی جمع شدندبودند و منتظرِ دستورِ برادرِ بزرگترشان ماندند.
پیوندی که این پنج برادر با هم داشتند فوقالعاده عمیق و فراتر از درکِگذشتِ دیگران بود. آنها در گذشته خواهر و برادرهای بسیارِ دیگری هم داشتند، اعضای دیگرِ خانوادهادامه که جای خود دارد، اما با گذشتِ زمان تنها همین چند نفر باقی مانده بودند.
از نظرِ فنی، بچههایشان نیز همگی نسلِ خانواده را ادامه داده بودندفنی و آنها تا حدودی با فرزندانشان ارتباط داشتند. اما این نمیتوانست جایگزینِعمر یک عمر تجربه و مبارزاتی شود که با هم پشتِ سر گذاشته بودند.
بهخاطرِ همین پیوند بود که بیدرنگ متوجهِبسیار حالوهوای گرفتهٔ برادرشان شدند. همچنین از چشمشانجواب دور نماند که ویلیام ناگهان قویتر شده است.
حتی اگر این افزایشِ قدرت ناچیز بود، در سطحِ آنها چنین تغییری بهبچههایشان هزاران سال زمان نیاز داشت. بنابراین اینکه او اصلاً بهطورِ ناگهانی قویتر شده بود،شود چیزی نبود که بتوان نادیدهاش گرفت. بماند که این رشد اصلاً هم ناچیز نبود!
حتی یوتون هم غافلگیر شده بودبسیارِ و تصمیم گرفت پیش از پرداختن بهدارد دلیلِ احضارشان، اول در این باره بپرسد.
یوتون سؤالی را که در ذهنِچند همه بود به زبان آورد وفنی پرسید: «چه اتفاقی برات افتاده ویلیام؟»
ویلیام جواب داد: «باورتونوجود بشه یا نه، یهزیادی تبار رو باز کردم.»
گروه گیج و مبهوت ماند. این اصلاً چیزی نبود کهبودند انتظارش را داشتند. چنین چیزی قابلِ تکرار نبود و ازفرزندانشان این رو امیدِ خودشان برای قویتر شدن نقش بر آب شد.
اما چنین چیزی کاملاً عجیبوغریب بود. از نظرِ فنی، همگیِ آنها پیش از این تباری را که از خاندانِ سفور به ارث برده بودندفنی باز کرده بودند، بنابراین نباید هیچ تبارِ دیگری برای به ارث بردن وجود میداشت. آنها همچنین مطمئن بودند که ویلیام برای باز کردنِ هیچهمچنین تباری، جوهرهٔ خونِ هیچ جانوری را جذب نمیکند، چرا که بدنش به دلایلِ خاصی حاملِ یک مُهر بود. پس این تبار از کجا آمده بود؟
آیا جدِ باستانیای داشتند که هنوز زنده بود و فنِّ خاصینظرِ ساخته بود که به ویلیام اجازه میداد آن را باز کند؟نمیتوانست اما این منطقی نبود. این نظریه بیش از یک ایراد داشت.
چیزی که بیشترِ کسانی که به تبارها متکی بودند نمیدانستند، این بود که قدرتهای ناشی از تبارها بهطورِ جادویی از هیچ ظاهر نمیشدند. این قدرتها در واقع نتیجهٔآنکه طنینِ میانِ خون و قوانینِ خاصی بودند که آثارِ مشخصی را به همراه میآوردند. بهخاطرِ همین جزئیاتِ کوچک، کسی که به یک تبار متکی بود، همیشه ضعیفتر ازگذشته کسی بود که بر همان قوانین تسلط داشت. اما در عینِ حال، دسترسی پیدا کردن به قوانینِ خاص بهواسطهٔ یک تبار، بینهایت آسانتر از یادگیریِ کنترلِ قوانین بود.
اینکه ویلیام ناگهان تباری به دست آورده بود، به این معنا بود که ناگهان به قوانینِ جدیدی دسترسی پیدا کرده است. با این حال، صرفِ داشتنِ یک تبار به این معنا نبود که آن تبار خوب یا حتی قوی است. اینکه یکشده تبار چقدر میتوانست از قانون یا قوانینِ مربوط به خود نتیجه بگیرد، معمولاً تعیین میکرد که چقدر قوی است. برای مثال، تبارِ انیمای یخی که ویلیام ساخته بود در واقع یک تبارِ کلاسِ اس محسوب میشد، حتی برتر از تبارِ آپلاس کهگروه یوتون برای نوادگانِ خودش ساخته بود. این بدان معنا بود که نتایجی که میتوانست به نمایش بگذارد شگفتانگیز بود، اما باز کردنِ این تبار نیز به همان نسبت سختتر بود. به همین دلیل بود که خانوادهٔ او بسیار ضعیفتر از برادرانش بودند.
یوتون در تلاشی برایخواهر درکِ این پدیده پرسید:اعضای «چه تواناییای رو باز کردی؟»
ویلیام جواب داد: «این... این تکاملی از انیمای یخیِ منه. در اصل میشه گفت... من خودم انیمای یخی رو به دستارتباط آوردم، فقط یه نسخهٔ ارتقایافتهاش رو. در درازمدت این تبار خیلی مفید نخواهد بود، اما برای شروع، ادراکِ من از قوانینِشده درگیر در این تبار رو بهشدت بالا میبره. وقتی این اتفاق بیفته، میتونم بدونِ مشکل به بالا بردنِ عالمم ادامه بدم!»
برادرها بارِ دیگر گیج شدند. این وضعیت کاملاً بیسابقه بود! آنیمای یخی تباری بود که نسخهٔ ضعیفتری از تواناییِ خودِ ویلیامبرو به حساب میآمد. از نظرِ فنی، این تبار ضعیفتر از تواناییِ خودش بود. اما حالا، او این تبار را به دستدستورِ آورده بود و این تبار بهنوعی از درکِ خودِ او نسبت به قوانینِ دخیل در فنش فراتر رفته بود! هیچ منطقی نداشت!
«میدونی چرا این اتفاق افتاد؟»
ویلیام با ناامیدی سرخواهر تکان داد. این غیرعادیترین افزایشِدیگرِ قدرت در تمامِ عمرش بود.
«بعداً میتونیم بیشتر اینتنها قضیه رو بررسی کنیم.باقی فعلاً اتفاقِ جدیدی افتاده.»
برادرها برگشتند و به جوتون نگاه کردند. جدیتِ چهرهاشاجازه به آنها میفهماند که موضوع اصلاً ساده نیست. اخیراًصداشون دیدنِ چنین حالتی در چهرهٔ او بسیار نادر بود.
«جوابِ هنالی به پیشنهادِ مهمانخانهدار به دستم رسیده. ردش کردن و... خواستههای تندی داشتن. با اینکه مهمانخانهدارادامه تا الان خیلی مهماننواز بوده، نمیخوام هیچ ریسکی بکنم. هیچ راهی نیست که بفهمیم در برابرِ شنیدنِگرفتهٔ این جوابِ رد چه واکنشی نشون میده. میخوام همهتون از مهمانخانه برید بیرون و به امپراتوری برگردید.
«ما خیلی وقته که دور بودیم و گذاشتیم نژادِ انسان خودش روخود رهبری کنه. اونها ثابت کردن که همون چیزی هستن که همیشه بودن؛ مستعدِبچههایشان طمع. باید اوضاع رو راستوریس کنیم و تسلطمون رو روی امپراتوری قویتر کنیم.
«تمامِ عملیاتهای توسعه رو متوقف کنید و شروع کنید به ریشهکن کردنِ عناصرِ مشکلسازِ داخلِ امپراتوری. میخوام تو ۱۰٬۰۰۰ سالِ آینده، کلِ نژادِ انسانعمر یه تکامل رو پشتسر بذاره! رشدِ قلمروی آغاز سرعت گرفته و این همون زمانیه که میتونیم ازش برای تقویتِ بنیانمون استفاده کنیم. فرصتها روسطحِ میشه همهجا پیدا کرد، پس همین الان شروع کنید به زیرورو کردنِ کهکشانهایی که تحتِ کنترلمون هستن. حتی یه فرصت رو هم از دست ندید...»
طیِ چند دقیقهٔ بعد، جوتون نقشهای از کارهایی را که میخواست برادرانش در چند سالِ آینده انجام دهند، بهکردی آنها منتقل کرد. صریحاً به زبان نیامد، اما کاملاً روشن بود که جوتون میانِ دعوای دو غول گرفتار شدهاتاقی است. اگر یکی از آنها میخواست خشمش را سرِ او خالی کند، کاری جز تحمل کردن از دستش برنمیآمد.
هرچند مهمانخانهدار تا آن لحظه خلقوخویی نشان نداده بود که به پیامرسان آسیبی برساند، اما پیش از این هم کسی دستِارتباط رد به سینهاش نزده و برایش شرطوشروط تعیین نکرده بود. چنین وضعیتی حتی فانیهای معمولی را هم خشمگین میکرد، چه رسدشده به یک سرورِ دائو. در واقع، همهٔ آنها دقیقاً دیده بودند که همین چندی پیش چطور حسابِ رباتِ مهاجم را رسیده بودند.
نه تنها همان رباتِ خاص هدف قرار گرفته بود، بلکه به دیگر رباتهای اطرافش نیززمان آسیب رسانده بودند تا هشداری باشد که اشتباهاتش را تکرار نکنند. اگر مهمانخانهدار چنین خلقوخوییداده را در کارمندانش پرورش داده بود، پس خودش هم ذاتاً از چنین برخوردهایی استقبال میکرد.
در نهایت، حرفِ دیگری برای گفتن نمانده بود. جوتون نیازی نداشت که همهچیز را با جزئیات مدیریت کند؛ برادرانش کاربلد بودند. میدانست که حتی اگر بمیرد، امپراتوری سقوط نخواهد کرد، چرا که برای چنین وضعیتی آماده شدهچشمشان بود. ناگفته نماند که بیدلیل هم نبود که هنالی از او برای رساندنِ پیامها استفاده میکرد. در طولِ سالها، او مأموریتهای خطرناکِ بیشماری برایشان انجام داده بود و در عوض، آنها منابعی را که برای قویتر شدنزبان و همچنین توسعهٔ کشورش نیاز داشت، در اختیارش گذاشته بودند. اگر در حینِ انجامِ وظیفه کشته میشد، یک دورهٔ حفاظتیِ ۱۵٬۰۰۰ ساله امپراتوریاش را در بر میگرفت و از آن در برابرِ تهاجمِ تهدیدهای خارجی محافظت میکرد.
بنابراین، با مشخص شدنِ مسیرِ امپراتوریاش، سرانجام به برادرانش دستور داد که آنجا راجواب ترک کنند. چه خوب و چه بد، او باید با مهمانخانهدار روبهرو میشد. بهمحضِ رفتنِعجله برادرانش، جوتون روحیهاش را تنظیم کرد تا مطمئن شود در بهترین حالتِ ذهنی قرار دارد.
فارغ از خطرات، او وظایفش را بسیار جدی میگرفت. اگربودند مجبور بود با یک سرورِ دائو روبهرو شود، این کارفرزندانشان را میکرد. فقط اول باید ذهنش را کاملاً آماده میکرد.
سرانجام آماده شد. بهسوی دفترِ مهمانخانهدار راه افتاد و از لابی گذشت. این مسیرگذشتِ هرگز آسانتر نمیشد و هر بار که از آن میگذشت، او را به تواضع وامیداشت.ادامه به دلیلی، این بار قدم برداشتن در آن مسیر بهطورِ ویژهای دلهرهآور به نظر میرسید.
جوتون بهگذشتِ لوتر گفت: «میخوامهمین مهمانخانهدار رو ببینم.»
لوتر بیدرنگ جواب داد: «ایشون فعلاً امکانِ ملاقات ندارن.» مری پیشتر بهصدایی او اطلاع داده بود که مهمانخانهدار برای مدتِ کوتاهی سرش شلوغ خواهدبرگردی بود. «اگه مایل باشید، بهمحضِ برگشتنشون میتونم درخواستِ شما رو بهشون اطلاع بدم.»
«بسیار خب.گذشتِ تا اون موقعهمین همینجا منتظر میمونم.»
جوتون بیتوجه به فشاری که بر او وارد میشد، روی یکیجای از صندلیهای انتظار نشست و به مراقبه نشست. فارغ از اینکهبودند چقدر دشوار بود، او منتظر میماند تا مهمانخانهدار برای دیدنش آماده شود.