چپتر 586: بدون عنوان
0وقتی لکس تعدادِ پناهندگانِ مهمانخانه را شنید، دوباره نالید. در حالتِ عادی این موضوع جایدیدار نگرانی نداشت و بیدرنگ اوضاع را مدیریت میکرد، اما الان بهشدت احساسِ ضعف میکرد. نهکاشتهشده تنها این، بلکه حالا که بیدار شده بود، سردردِ شدیدی هم داشت به سراغش میآمد.
«به یکی بگو چند قلمروی کوچک که مناسبِ جمعیتِ زیاد باشن پیدا کنه و لیستش رو برام بفرسته. همزمان بهآلیشا یکی از اهالیِ زمین بگو و بهشون خبر بده که پناهندهها میتونن حقِ انحصاریِ یه قلمروی کوچک رو برای چندبشه دهه بخرن. بهشون بگو دلیلِ این مدتِ کوتاه اینه که قیمتِ قلمرو بیاد پایین تا بتونن از پسِ هزینهاش بربیان.»
در واقع، دلیلِ اصلی که کارها را به این شکلِ پیچیده پیش میبرد، این بود کهاینه نمیخواست این تصور ایجاد شود که مهمانخانه متمایل به انسانهاست. شهودش پیشتر به او هشدار داده بودتصور که ادامهٔ این روند او را به خطر میاندازد و او این موضوع را جدی گرفته بود.
دلش میخواست برای بهبودِ اوضاعمهم کارِ بیشتری بکند، اما زیاداینکه فکر کردن سردردش را بدتر میکرد.
«بهجز این، چند اتفاقِ مهم هم وقتی خواب بودی افتاد. اول اینکه، امپراتورِ امپراتوریِ یوتوندیدار تو لابی منتظرِ دیدار با مهمانخانهداره. دوم اینکه، لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی شکستنِ مرزش رو کاملکاشتهشده کرده. قویتر شده و این موضوع یهجوری بازدهیِ تمامِ محصولاتِ کاشتهشده تو مهمانخانه رو بهتر کرده.
«سوم اینکه، زاگان و آلیشا هر دو آزمونِ کارمندیِ مهمانخانهٔ نیمهشب رو گذروندن و الان هر دو کارمندن. متأسفانهزاگان زاگان مجبور شد بهمحضِ شروعِ کارش درخواستِ مرخصی بده. فضای مهمانخانه باعث شد شکستنِ مرزی که مدتها فروخورده بود،فروخورده آغاز بشه. تا الان مصیبتِ آذرخش و آتشش رو گذرونده. الان داره یه مصیبتِ دیگه رو میگذرونه که دیده نمیشه.
«چهارم اینکه... رویدادِ ماهیگیری تموم شد، امامیتونن پایانش... بهت نمیگم. فکر کنم بهتره وقتیمدتِ حالت بهتر شد، خودت اوضاع رو چک کنی.»
لکس سرِ دردمندش را گرفت و گفت:بودی «باشه، باشه، دست نگه دار. اگه اضطراریلابی نیست، فقط صبر کن تا حالم بهتر بشه.»
لکس که نمیتوانست از اوضاع سر دربیاورد، به کلبهای دورافتاده و دنج درلابی کوهستانِ نیمهشب آنی منتقل شد. پیش از آنکه بیرون برود و روی تودهاییهجوری از برف دراز بکشد، کلی غذا سفارش داد. شاید غذا حالش را بهتر میکرد.
دیری نپایید که بهاندازهٔ چند وعده غذا برایش آنی منتقل شد، اما حوصله نداشت از توی برفهابهتر بیرون بیاید و همانطور بهآرامی به خوردن ادامه داد. بیدرنگ متوجه شد کیفیتِ غذای مهمانخانه بهتر شده است،باعث چرا که نه تنها طعمِ بهتری داشت، بلکه انرژیِ تحلیلرفتهاش را بسیار بهتر از هر چیزِ دیگری برمیگرداند.
وضعیتش بهطرزِ مضحکی ضعیف شده بود، تا جایی که حتی متوجه نشدبخرن کِی دخترِ جوانی هنوهنکنان بهآرامی به کلبهاش نزدیک شد. دختر تمامِ مسیربربیان را تا آنجا پیاده آمده بود و همین بهشدت خستهاش کرده بود.
تازه وقتی دخترِ جوان تقریباًمهم درست کنارِ لکس قرار گرفت،اینکه او سرانجام متوجهِ حضورش شد.
عرقش را پاک کرد و لابهلای نفسنفسزدنهایش پرسید: «اسمت لکسه؟» اوامپراتوریِ بهعنوانِ یک تزکیهگرِ عالمِ بنیان، بههیچوجه نباید از چنین کوهپیماییِ سادهای اینقدرکامل خسته میشد، اما لکس در آن لحظه متوجهِ این جزئیاتِ کوچک نشد.
در عوض، بیشتر حواسش به اینکهکشانی بود که دختر را میشناخت. اسمشیهجوری ورا بود و یک کاهنه بود.
صادقانه جواب داد: «آره.» کمیبده دربارهاش میدانست و خبر داشت کهدهه آمدنِ ناگهانیاش اصلاً هم تصادفی نیست.
ورا با ذوق گفت:اتفاقِ «عالیه!» و درست کنارشافتاد نشست. «چیزی دربارهٔ پیشگویی میدونی؟»
بیآنکه منتظرِ جوابش بماند، یکراست شروعبودی به سخنرانی کرد؛ آن هم بایوتون لحنی که انگار بارها تمرینش کرده بود.
«پیشگوییها شکلها و انواعِ مختلفی دارن و بیشترِ مردم درکِ درستی از ماهیتِ واقعیشونتمامِ ندارن. پیشگویی نگاهی گذرا به آینده یا یه مسیرِ ازپیشمقدّر نیست. خب راستش، شاید توبهمحضِ یه سطحِ عمیقتر اینطور به نظر برسه، ولی در کل، پیشگویی فقط یه احتمالِ پرزرقوبرقه.
«حتی باهوشترین ذهنها، خارقالعادهترین فنون و دقیقترین محاسبات هم نمیتونن با در نظر گرفتنِ همهٔ متغیرهای کلِّ جهان، احتمالِ وقوعِ یه رویداد رو دقیق حساب کنن. یاکارها معمولاً حتی تو مناطقِ کوچیکترِ فضا مثل یه منظومه. با این حال، بعضیها با تبارها، تواناییها یا خاصیتهای منحصربهفردی به دنیا میان که بهشون اجازه میده بهطور طبیعیکردن به چیزهای خاصی دسترسی پیدا کنن که همهٔ محاسبات رو بهجاشون انجام میده. بهم گفتن این موضوع به قوانین ربط داره، ولی خودم دقیق نمیدونم قوانین چی هستن.
«چیزی که میتونم بهت بگم اینه که بیشترِ پیشگوها، کاهنها، غیبگوها یا هر اسمِ دیگهای که روشون میذاری، فقط میتونن احتمالکهکشانی رو تو یه منطقهٔ کوچیک حساب کنن؛ برای همین وقتی یه مداخله از بیرونِ اون منطقه وارد میشه، میتونه احتمالات رومتأسفانه کاملاً به هم بریزه. تازه، تقریباً هر کارِ سادهای میتونه احتمالات رو حسابی داغون کنه و باعث بشه هیچ پیشگوییای قابلاعتماد نباشه.
«خلاصه بگم، پیشگوییها مفت نمیارزن. ولی اگه کسی بتونهاینکه احتمال رو تو مقیاسِ خیلی بزرگتری حساب کنه، مثلاً یهفرمانروای کهکشانِ کامل یا حتی بزرگتر، اونوقت پیشگوییهاش خیلی قابلاعتمادتر میشه.
«علاوه بر این، هرجور غیبگویی، پیشگویی، محاسبهٔ احتمال یا هرچی که اسمشو میذاری، فشارِ سنگینی به شخصی که انجامش میده وارد میکنه. بیشترِ وقتها، زیادهرویگذروندن تو این کار میتونه باعثِ مشکلاتِ جدیِ سلامتی بشه یا حتی به مرگ ختم بشه. البته میزانِ فشار به تواناییهای کسی که غیبگویی میکنه همچهارم بستگی داره. اگه واقعاً بااستعداد باشن، میتونن آیندهای رو که احتمالش خیلی زیاده پیشبینی کنن و تهش فقط با یه سردردِ ساده قسر در برن.»
بهمحضِ اینکه حرفش تمام شد، ورا از جا پرید و راه افتادبخرن که برود. اصلاً به خودش زحمت نداد خداحافظی کند یا توضیحی بدهد.بربیان در عوض، فقط از فکرِ پایینرفتن از کوه بهشدت وحشتزده به نظر میرسید.