چپتر 624: فصل 624
0مهمانخانهٔ نیمهشب همیشه شلوغ بود و انبوهِ مهمانها هر کدام تجربههای گوناگونی را از سر میگذراندند. برخی از این تجربهها بسیارلایهٔ مهم بودند، مانند توافقِ میانِ الکساندر و لکس. برای الکساندر آسان نبود که به کسی اعتماد کند، بهویژه شخصی که مدتِآیندهشان کوتاهی از آشناییشان میگذشت، اما با این حال تصمیم گرفته بود این کار را بکند. آن دو با هم دست دادند.
تجربههای دیگر پیشپاافتاده و معمولی بودند، مانند آنچه جیل، روباهی که در مسابقهٔ «بانوی کیهان» شرکت کرده بود، از سر میگذراند. از آنجا که تصمیمخُلقوخوی گرفته بود برای همیشه در مهمانخانه زندگی کند، رفته بود تا زیرِ یکی از درختانِ بلورینِ بنفشی که همهجای مهمانخانه را پر کرده بودند، چرتینمیآمد بزند. بهخاطرِ تمِ زمستانیِ فعلیِ مهمانخانه، لایهٔ نازکی از برف تپههای پرشمارِ مهمانخانه را پوشانده بود و به او اجازه میداد راحت بخوابد. چرتِ دلچسبی بود.
برخی تجربهها لحظاتی کلیدی در زندگیِ مهمانها بودند و نهتنها خاطراتِ اصلیِ آنها را میساختند، بلکه آیندهشان را هم شکل میدادند. جیمی در حالی که مشتهای کوچکش را گره کرده بود، در سکوت ایستاد و دور شدنِ لیلا را به همراهِ مادربزرگش تماشا کرد. لیلامرزش یک شاهدخت بود و جیمی هیچکس. لیلا از بدوِ تولد آموزش دیده و پرورش یافته بود تا یک رهبر باشد، در حالی که جیمی تا همین اواخر از شدتِ خجالت حتی نمیتوانست با دیگران حرف بزند. خُلقوخوی لیلا برای تزکیه بینقص بود، در حالی کهچشمگیری جیمی از این معمولیتر نمیشد. حتی اگر «نامزدیِ» آنها از اول فقط یک شوخی وسطِ بازیهایشان بود، واکنشِ شدیدی که به همراه داشت کافی بود تا حد و مرزش را به او نشان دهد. متأسفانه، جیمی از این جایگاهی که در آن قرار میگرفت خوشش نمیآمد.
کنارِ جیمی، مادرش هرا نیز در حالی که با دستِ راستش دستِ پسرش را محکم گرفته بود، به روبهرو نگاه میکرد.راحت او در زمین بهسرعت در حالِ پیشرفت بود و آیندهشان روشن به نظر میرسید، درست تا زمانی که به زمین حمله شد.ایستاد او نقشِ مهمی در گسترشِ انجمنِ رُزِ ویل بنتام ایفا کرده بود، اما حالا همهٔ آنها بیارزش شده بود. خب، نه کاملاً.
از این طریق تجربهٔ چشمگیری به دست آورده بود و این تجربه دیده و تحسین شده بود. او در دستِ چپش یکنازکی کلیدِ پلاتینی داشت. ظاهراً بخشِ برنامهریزیِ مهمانخانه متوجهِ او شده بود و او را برای استخدام در مهمانخانه پیشنهاد داده بودند. مهمانخانهدار پذیرفتهجیمی بود و کلید تازه به دستش رسیده بود. او به روشِ خودش یک جنگجو بود و میجنگید تا زندگیِ بهتری به پسرش بدهد.
تجربههای دیگر همچنان پرتنش و استرسزا بودند، اما مقدّر بود که بادیده بقیهٔ لحظاتِ سختِ زندگیِ هر شخص در هم آمیزند و محو شوند،حرف مانند امپراتور یوتون که داشت برای آیندهاش برنامهریزی میکرد. آیندهای که خونین میشد.
زندگی عجیب بود؛ اینکه چطور یک لحظه، که آدمهای مختلف در یک مکانتولد تجربهاش میکردند، میتوانست اینهمه احساسات و عواطفِ متفاوت را در خود جای دهد.دیگران اما وقتی تغییرِ عجیبی در مهمانخانه رخ داد، تکتکِ این تجربهها به هم ریخت.
چه آن دو نابغهٔ زمین که داشتند با هم دست میدادند، چه آن کودکی که درتپههای احساساتی درکناپذیر گم شده بود، چه امپراتوری که سرنوشتِ کلِ کهکشانها را رقم میزد، چه آنمیساختند روباهی که خوابیده بود، یا هر کدام از مهمانانِ بیشمارِ دیگرِ مهمانخانه، همگی به آسمان نگاه کردند.
آسمانِ نسبتاً آرام و صافِ مهمانخانه، لحظهای به آسمانِ پرستارهٔ شب تغییر کرد. اما برخلافِ آسمانِبزند شبِ معمولی که پردهٔ نقاشیِ زیبایی از تمامِ داشتههای جهان بود — از قمرها و سیاراتدلچسبی گرفته تا ستارگان و کهکشانهای دوردست — این منظره تنها عمقِ بیپایانِ آن را نشان میداد.
حسی را برمیانگیخت که هرچه میدیدند، بهشکلی درکناپذیر کمتر ازتولد آن چیزی بود که جهان واقعاً در خود داشت. یادآوریخجالت میکرد که آنها تنها در حالِ تماشای سطحِ چاهِ بینهایتاند.
نمیفهمیدند چه اتفاقی درشدنِ جریان است، اما حس میکردندکرد رویدادِ مهمی دارد رخ میدهد.
در حقیقت، مهمانخانه بارِ دیگر داشت به احساساتِ لکس واکنش نشان میداد.فعلیِ معمولاً وقتی مهمانخانه چنین واکنشی نشان میداد، دلیلش عصبانیتِ او بود. چرادلچسبی که لکس برای تأثیرِ ناخودآگاه روی مهمانخانه، به احساساتی بسیار قوی نیاز داشت.
اما اکنون، لکس داشت تحولِ ظریفی را در طرزِ فکرش تجربه میکرد. معلوم نبود بهچرتی این خاطر است که مدتها نقشِ مهمانخانهدار را بازی کرده، یا دلایلِ دیگری دارد، امابخوابد لکس هر روز بیشتر از قبل میدید که حاضر نیست کوتاه بیاید یا تسلیم شود.
حاضر نبود پا پس بکشد، حتی درشاهدخت برابرِ موجودی بسیار قویتر از خودش، و حاضررهبر نبود در برابرِ طرحِ تقدیر سر خم کند.
احمق یا مغرور نبود که فکر کند میتواند در برابرِ قدرتهای بزرگِ جهان مقاومت کند صرفاً چون چنین تصمیمی گرفته است. نه، تفاوتِخجالت میانِ اعتمادبهنفس و غرور در توانایی بود. اگر واقعاً تواناییِ مقاومت را داشت، تمایلش به تسلیمنشدن نتیجهٔ اعتمادبهنفسش میشد، نه غرورِ کورکورانه. میفهمید کهدهد آنقدر خوششانس بوده که ابزارهای مقاومت در برابرِ تقدیر به او داده شده است. اما استفادهٔ مؤثر از آن ابزارها نیز پای خودش بود.
مدتها در برابرِ سیستم مقاومت کرده بود، چون هدفش را نمیفهمید و نمیدانست اگر سیستم علیهشتپههای شود، چه چیزی را از دست میدهد. با اینکه هنوز پاسخِ این سؤال را نمیدانست، اما دستکمبلکه میدانست اگر از سیستم به بهترین شکلِ ممکن استفاده نکند، چه چیزی را از دست خواهد داد.
اگر به هر دلیلی مجبور میشد کارمندانش را به بیرون از مهمانخانه بفرستد، کاری میکرد که شأنِ مهمانخانه را حتیفعلیِ در میدانِ نبرد حفظ کنند. این یادآوریِ خوبی هم بود؛ نهتنها برای او، بلکه برای همهٔ کارمندانِ مهمانخانه. همیشه برایمیساختند مشکلات راهحلی بیدردسر مثلِ کاردِ کره در کار نبود. گاهی اوقات مجبور میشدند خودشان دستبهکار شوند و دستشان را کثیف کنند.
با عبورِ این تغییراتِ ظریف از ذهنش، لکس دستشبدوِ را دراز کرد و روی کرگدنقنطورس گذاشت، و بااواخر حسِ روحِ خودش به درونِ روحِ جانور نفوذ کرد.
ذرهٔ طلاییِ درخشاندور و آشنایی را پیدامادربزرگش کرد و بیرون کشید.
اعلانِ سیستم: سیستمِ جدید شناسایی شد! در حالِ تحلیلِ سیستمِ ثانویه. سیستمِ «یکشبه سلبریتیشدن» درجهٔ دیمینوس شناسایی شد. ادغام آغاز شود؟ بله/خیر.