چپتر 618: بدون عنوان
0حتی اگر لکس به جلسه سرعت میبخشید، باید مراحلِ لازم رانامحسوسِ طی میکرد. باید انتخاب میکرد که با چه کسی معامله میکندهنگامِ و در موردِ فروشگاه، باید دقیقاً انتخاب میکرد چه چیزی میخواهد بخرد.
این فرصتی کمیاب برای جمعآوریِ منابعِ مختلف، فنونِ تزکیه و اطلاعاتی بود کهدانشِ در حالتِ عادی نمیتوانست به آنها دسترسی پیدا کند. این یکی از مزایایآسانتر حضور با چهرهٔ خودش بود: نیازی نداشت تظاهر کند که همهچیزدان و قدرتمند است.
البته بدونِ شک فروشگاه میتوانست حدس بزند که پیشینهٔ لکس ساده نیست.بودند اما چه اهمیتی داشت که حدس بزنند یا نه؟ لکس همچنان دررسد عالمِ هستهٔ زرین بود. قابلدرک بود که در دانشش خلأهایی داشته باشد.
اگر میتوانست دانشِ خود را با دانشِبزنند فروشگاه تکمیل کند، نهتنها وضعش بهتر میشد، بلکهداشته در آینده مانور دادن برایش بسیار آسانتر میشد.
لکس بیاختیار آه کشید. اوضاع بیش از حد آشفته بود. همین حالا هم در مضیقهٔ زمانی بود تا پیش ازفورانِ رسیدنِ اطلاعاتِ اعزامش از طرفِ هنالی، ناهنجاریِ قلمروی بلور را کشف کند. حالا باید تزکیهٔ خودش را با استفاده از معجونگروهی در اولویت قرار میداد، چون معجون بهزودی ناپدید میشد. در عینِ حال باید سودش را نیز از آن به حداکثر میرساند.
بماند که لکس کارمندانِ متعددی داشت که از او قویتر بودند. آنها در حالِ حاضر بهخاطرِ نفوذِ نامحسوسِ مهمانخانه برای تضمینِ کارِ صادقانهشاندادن سرکوب شده بودند، چه رسد به کسانی که فورانِ قدرتِ او را هنگامِ استفاده از کاردِ کره با تمامِ توانش دیده بودند. اما زاگاناستفاده هم بود، هیولایی که در حالِ حاضر همچنان داشت مصیبتها را پشتسر میگذاشت. لکس باید راهی پیدا میکرد تا او را مطیع نگه دارد.
علاوه بر همهٔ اینها، ظاهراً حالا گروهی پیدا شده بودند که دقیقاًبودند میدانستند چطور کاربرانِ سیستم را پیدا کنند. میتوانستند او را هم ردیابیرسد کنند؟ هیچ ایدهای نداشت، اما باید هرچه زودتر این موضوع را بررسی میکرد.
لکس با خودِ مشکل مشکلی نداشت، بلکه مسئله اینعالمِ بود که مشکلاتِ بسیار زیادی همزمان پیش میآمدند. آخرخود یک نفر چطور میتوانست همهچیز را همزمان انجام دهد؟
آه بله، یک عروسی هم بود که بایدحاضر برایش برنامهریزی میکرد. باید میدید میتواند چیزی ازسرکوب فروشگاه بگیرد تا عروسی را بهتر کند یا نه.
مهمانخانهدارِ بیچاره،داشت حسابی غرقِهمچنان کار شده بود.
«مری، حواست بهشون باشه ونیز اگه اتفاقِ مهمی افتاد بهم بگو.قویتر اول باید به این یکی برسم.»
هرچند خیلی به نظر میرسید که لکس دارد ناله و شکایت میکند،قابلدرک اما در حقیقت کاملاً آرام بود. شکایت میکرد که مجبور است همهچیزبلکه را خودش انجام دهد، اما میدانست که پیروانِ بسیار وفاداری پرورش داده است.
پیشتر واقعاً نگران بود، چون به نظر میرسید همهٔ کارمندانشنفوذِ خلقوخویی بینهایت ملایم و دوستانه دارند. اگر اوضاع بالا میگرفتفورانِ و او آنجا نبود، چطور میخواستند با آن برخورد کنند؟
اما حالا، بالاخره یک نفر پیدا شده بود که آدمِ ناجوری بود.باشد اگر یکی از همکارانش به مبارزهای تا پای جان دعوت میشد، چهبرایش واکنشی نشان میداد؟ اگر لکس میخواست حدس بزند، احتمالاً واکنشِ خوبی نداشت.
ناگهان عضلاتِ منقبضِ لکس شل شد. بله،میرساند باید به یاد میآورد که مهمانخانهدار هرگز تنهابهخاطرِ نیست. او کلِ مهمانخانه را پشتِ سرش داشت.
لکس فهرست را از نظراهمیتی گذراند و از پاول پرسید:هستهٔ «چای داری؟ ممکنه کمی طول بکشه.»
آن سه کرگدنقنطورس که در حالِ حاضر سعیقابلدرک داشتند مکانِ کاربرانِ سیستم را بفروشند، تنها کسانینهتنها نبودند که از سازمانشان به مهمانخانه آمده بودند.
سازمانِ آنها بینهایت مرموز بود و هر عضو تنها با دعوت میتوانست به آن بپیوندد. هر عضو بهشدت قدرتمند بود، زیرا قاپیدنِ یک سیستم از دارندهٔ آن اصلاً کارِ آسانی نبود. سیستمها بهدیده کاربرانشان مزایای ناعادلانهای میدادند که کشتنشان را بینهایت دشوار میکرد و به همین دلیل بیشترِ اعضا بهصورتِ گروهی عمل میکردند. البته سازمانشان سیستمِ تشکیلاتیِ سستی هم داشت و واقعاً هیچچیز مانعِ حملهٔ یک عضوهمزمان به عضوِ دیگر برای دزدیدنِ سیستمش نمیشد، بنابراین باید مراقب میبودند که با چه کسی شریک میشوند. دستکم برای اعضای پایهٔ سازمان که این سه نفر هم جزوشان بودند، اوضاع از این قرار بود.
آنها بهخاطرِ قدرتهایشان استخدام شده بودندداشت و تیمی تشکیل داده بودند، چون احساسدانشش میکردند اعتماد به همنژادهای خودشان آسانتر است.
آنها بهعنوانِ اعضای پایهٔ سازمان مزایای زیادی نداشتند، اما واجدِ شرایطِ دریافتِ دستگاهِ ویژهای بودند که میتوانستشده سیستمها را در فاصلهٔ نزدیک ردیابی کند. محدودیتهای متعددی برای این دستگاه وجود داشت و دستگاهِ آنهامطیع نیز پایهایترین نسخهٔ آن بود، بنابراین بینهایت خوششانس بودند که توانستند گارلین را در نیبیرو کشف کنند.
اما گارلین حتی در نیبیرو هم پیشینهٔ سادهای نداشت، برای همین آنها از طریقِ چتروم یک نیروی کمکی استخدام کردند. البته، چون نیروی کمکی از آنها قویتربیاختیار بود، از طریقِ چتروم قراردادی هم امضا کردند که او نتواند هیچ اطلاعاتی دربارهشان فاش کند و به هیچ وجه قصدِ آسیب رساندن به آنها را نداشتهناپدید باشد. چتروم ضامنِ اجرای قرارداد بود و اگر کسی سعی میکرد آن را زیر پا بگذارد، مجازاتِ سنگینی در پی داشت، بنابراین استفاده از آن بیخطر بود.
در حالی که آن سه نفر بر سرِ گارلین ریخته بودند، نیروی کمکیشان در برابرِ دخالتهاینفوذِ خارجی از آنها محافظت میکرد. وقتی معلوم شد که گارلین در آستانهٔ شکست است، سعی کرد برایدیده فرار از کلیدِ طلایی استفاده کند، اما در نهایت پیش از آنکه بتواند کاری کند، کشته شد.
بعدها، وقتی سیستم را به دست آوردند و از تعقیب گریختند، تمامِقابلدرک داراییهای گارلین به جز سیستم را به نیروی کمکیشان دادند. چارهای نبود؛بلکه بخشی از قراردادش این بود که تمامِ غنائم به او تحویل داده شود.
وقتی داشت کلید را بررسی میکرد، تصادفاً آن را شکست و همهٔ آنها را به مهمانخانهٔ نیمهشبشده آورد. در ابتدا با احتیاط پیش رفتند و مطمئن شدند که محیطِ جدیدشان را درک کردهاند. امامطیع وقتی نیروی کمکیشان فهمید جان کاربرِ سیستم است، در دعوتِ او به مبارزهای تا پای جان تردید نکرد.
هیچ حرفی از سیستمها به میان نیامد و جان ازخلأهایی انگیزههای او خبر نداشت، اما طبیعتاً تحریک شد که بپذیرد،بلکه بنابراین در حالِ حاضر مبارزهای تا پای جان در جریان بود.
فقط این سه نفر بودند که احتیاطِ بیشتری به خرج دادند وبودند جرئت نکردند بیدلیل با مهمانخانهدار درگیر شوند. اینطور نبود که پیشتر آوازهاشرسد را شنیده باشند. فقط بخشی از شخصیتشان بود که به پیشوازِ مرگ نروند.
متأسفانه، دستکم در میانِ کارکنانِ مهمانخانه، این موضوع از قبل برزرین همه روشن بود که این سه نفر با همان جانوری آمدهاند کهمیشد جان را در زمینهای قتل به مبارزهای تا پای جان طلبیده بود.
آن سه نفر غرق در پنلِ چتِ خود بودند و کاملاً از اطرافشان غافل شده بودند که ناگهان یکی از آنها چیزیهنگامِ روی شانههایش حس کرد. سرش را بالا آورد و با حیرت دید مردی لاغر و ظریف بهآرامی روی شانههایش ایستاده است. کتوشلوارِکاربرانِ سهتکهٔ شیکی به تن داشت که تنها هالهاش را تشدید میکرد و به غروری که از او ساطع میشد، رنگوبویی از قدرت میبخشید.
دو کرگدنقنطورسِ دیگر بهسرعت متوجه شدند مشکلی پیشقابلدرک آمده است. سرشان را بالا آوردند و انسانینهتنها را دیدند که از بالا به آنها نگاه میکرد.
مرد با صدایی بینهایت سردنیز گفت: «به مهمانخانهٔ نیمهشب خوشمتعددی آمدید. امیدوارم بابِ میلتان باشد.»
کلماتِ «مؤدبانهٔ» مرد هیچ کمکی به فروکش کردنِ خشمِ ناگهانیشان نکرد و یکی از آنها با فریادیدانشِ خشمگین مشتی به سمتِ مرد پرتاب کرد تا او را به عقب براند. اما مرد خیلی سادهبیش یک قدم به جلو برداشت و از روی شانهٔ یکی از کرگدنقنطورسها به روی سرِ دیگری رفت.
«شنیدم یکی از دوستانتونمتعددی جان رو به مبارزهحاضر تا پای جان طلبیده.»
او چمباتمه زد، اما این حرکت تنهازرین توجهِ بیشتری را به این واقعیت جلب کردتکمیل که دارد از بالا به آنها نگاه میکند.
«ما اینجا تو مهمانخانهٔ نیمهشب، به مهماننوازیمون خیلی افتخار میکنیم. حالا که یکی از دوستانتونبهخاطرِ تو یه مبارزه تا پای جان درگیره، چطور میتونیم تحمل کنیم که شما احساسِ تنهاییکره کنید؟ نظرتون چیه؟ کسی از شما علاقهای داره که با من تا پای جان مبارزه کنه؟»
اگرچه آن انسان قدرتمند به نظر نمیرسید،بزنند اما حرفهایش استرسِ شدیدی به سه کرگدنقنطورس واردداشته کرد. آیا مهمانخانه داشت علیهِ آنها اقدامی میکرد؟
آنها بیدرنگ سعی کردندمتعددی از مهمانخانه خارج شوند،حاضر اما دیدند که نمیتوانند.
«چه عجلهایه؟ چرا اینقدر زود میخواید برید؟ من مخصوصاً وقت گذاشتم و قبلدانشِ از اینکه بیام سراغتون، رفتم اتاقِ نگهبانی تا بهشون بگم جلوی تلهپورت کردنتون روبیاختیار بگیرن. چطور میتونم اجازه بدم بدونِ چشیدنِ طعمِ مهماننوازیِ ما اینجا رو ترک کنید؟»
سه کرگدنقنطورس ناگهان متوجه شدند که در مقطعی، شمارِ زیادی از انسانهای کتوشلوارپوشحالِ آنها را محاصره کردهاند. برخی از آنها هالهای بهشدت قوی از خود ساطع میکردند،قدرتِ هرچند بیشترشان چندان ترسناک نبودند. اما تعدادشان بهتنهایی برای نگران کردنِ کرگدنقنطورسها کافی بود.
«اجازه بدید خودم رو معرفی کنم. اسمِ من لوتره و بهتازگی شغلِقابلدرک جدیدی به رزومهام اضافه کردم. در کنارِ کارِ اصلیام، مسئولِ تأمینِ کودبلکه هم شدهام. اجازه بدید نشونتون بدم چطور این وظیفه رو انجام میدم.»