---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 604: فصل ۶۰۴ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 604: فصل ۶۰۴

0

لکس همان موقع هم فهمیده بود جولین چه قصدی دارد. این احتمالاً‌مطمئنم​ رسمِ نسبتاً رایجی میانِ اشراف و تزکیه‌گرانِ قدرتمند بود که او مدتی‌دلم​ را با دخترِ جولین بگذراند تا ببیند از او خوشش می‌آید یا نه.

لکس شکی نداشت که او زنِ فوق‌العاده‌ای‌داشته​ خواهد بود، اما دغدغه‌های دیگری داشت. عشق‌مطمئنم​ و عاشقی در تهِ فهرستِ دغدغه‌هایش قرار داشت.

لکس گفت: «مشتاقانه منتظرِ همکاری با او هستم. فقط برای اینکه در جریان باشم، انتظار دارید این عروسی کِی‌نداد​ برگزار بشه؟ از اونجا که از قبل با خانواده‌تون تماس گرفتید و گفتید که بیان، باید انتظار داشته باشم‌تنها​ که عروسی به‌محضِ رسیدن‌شون برگزار بشه؟ البته، نظرتون هرچه که باشه، مطمئنم پوارتی و خانواده‌اش هم ملاحظاتی خواهند داشت.»

«دخترم بدونِ شک برای ازدواج خیلی عجله داره. هرچند دلم می‌خواد به خواسته‌اش تن بدم، اما این‌جور کارها هیچ‌وقت نمی‌تونن سریع‌میشه​ یا ساده باشن. اگه شرایط عادی بود، حتی یه دورهٔ نامزدیِ ۱۰ ساله هم غیرعادی نبود. اما از قضا، به‌خاطرِ... پیچیدگی‌های مختلفی‌بنشیند​ که در نتیجهٔ اون رد کردنِ کاملاً علنی و بعدش پیوندِ دوباره به وجود اومده، این روند تا جای ممکن سرعت می‌گیره.

مهمان‌های مهمِ مختلفی دعوت میشن و‌به‌محضِ​ یه‌سری مذاکراتِ پشت‌پرده انجام میشه. حتی در‌پوارتی​ زودترین حالت هم چند ماهی طول می‌کشه.»

لکس هیچ واکنشی نشان نداد، اما در درون ناامید شد. حداقل چند ماه‌باشه​ صبر کردن، از همین حالا هم خیلی طولانی بود. فرصت نداشت که بی‌کار بنشیند‌می‌خواد​ و منتظرِ این اتفاق بماند، اما در عینِ حال کم‌وبیش انتظارش را هم داشت.

تنها گزینهٔ واقعی‌اش این بود که سفرش را آغاز کند و یا به‌سمتِ والاسکو برود تا با بزرگِ نژادِ بلور‌درون​ دیدار کند، یا به هر جای دیگری سر بزند که انتظار داشت جواب‌هایی در آن پیدا کند. در این میان،‌واقعی‌اش​ می‌توانست از تواناییِ حضور از راه دورِ خود استفاده کند تا با پوارتی، جولین، دخترش یا هر کسِ دیگری هماهنگ شود.

لکس پرسید: «چیزِ دیگه‌ای هم هست که بخواید درباره‌اش صحبت‌ممکن​ کنید؟» با اینکه صحبتِ خصوصی کارها را راحت‌تر می‌کرد، اما‌انجام​ هیچ‌کدام از حرف‌هایشان واقعاً نیازی به یک گفتگوی جداگانه نداشت.

پس این یعنی هر چیزی‌داشته​ که جولین واقعاً می‌خواست درباره‌اش‌هرچه​ حرف بزند، هنوز ناگفته مانده بود.

«راستش، موضوعی که می‌خواستم درباره‌اش حرف بزنم ربطی به عروسی نداره.‌نظرتون​ میخانهٔ شما، به‌خاطرِ ظاهرِ فریبنده و ساده‌اش، مکانِ فوق‌العاده مناسبی فراهم‌خیلی​ کرده تا... کارهای خاصی رو پیش ببرم که ترجیح میدم محرمانه بمونن.»

«خوشحالم که مجموعه‌ام‌دعوت​ به کارتون میاد. چه‌پشت‌پرده​ کمکی از دستم برمیاد؟»

«چیزِ خیلی پیچیده‌ای نیست. تو چند روزِ آینده، یه نفر میاد و بسته‌ای رو به شما تحویل میده. بعدش، یه زمانی، خودم میام و می‌برمش. نگه‌طول​ داشتنِ بسته مشکلی نیست. مسئله اینه که محفظهٔ بسته نمی‌تونه هاله‌اش رو برای مدتِ طولانی محدود کنه. اگه کسی هالهٔ اشیای درونِ بسته رو حس کنه،‌واقعی‌اش​ کاملاً دردسرساز میشه. به همین خاطر، بسته باید تو یه محیطِ کاملاً ایزوله و بسته قرار بگیره. طبیعتاً وقتی بیام، بسته‌بندی رو عوض می‌کنم و می‌برمش.»

لکس تأیید کرد: «این اصلاً مشکلی نداره. تنها کاری که اون شخص باید بکنه اینه که برای‌دخترم​ مدتی که می‌خواد بسته پنهان بمونه، یه اتاق رزرو کنه. من بسته رو تو اتاق می‌ذارم و هیچ‌کس‌اگه​ بهش رفت‌وآمد نمی‌کنه. حتی محافظ‌هایی هم دورِ اتاق می‌ذارم تا مطمئن بشم هیچ هاله‌ای به بیرون درز نمی‌کنه.»

جولین سر‌تماس​ تکان داد، اما‌بیان​ کاملاً راضی نبود.

«این معامله برای من خیلی مهمه، واسه همین نمی‌تونم بدونِ اینکه اول امتحانش کنم،‌طول​ پیش برم. نمونه‌ای بهتون میدم که رفتاری شبیهِ همون بسته‌ای که منتظرشم داره. اگه‌طولانی​ بتونید هاله‌اش رو برای سه روز مسدود کنید، اون‌وقت با این معامله موافقت می‌کنم.»

لکس خیلی‌علنی​ ساده گفت:‌پیوندِ​ «مشکلی نیست.»

جولین حلقهٔ فضایی‌اش را فعال کرد و جعبهٔ سیاه و کوچکی به‌اندازهٔ کفِ دست‌خانواده‌اش​ بیرون آورد که هیچ ویژگیِ خاصی نداشت. فعلاً جعبه کاملاً عادی به نظر می‌رسید،‌این‌جور​ اما اگر حرفِ جولین درست بود، به‌زودی شروع به نشتِ هاله‌ای بسیار محسوس می‌کرد.

لکس دست دراز کرد و آن را گرفت، اما با اینکه حسِّ ذات و روحش نتوانست هیچ‌چیز از جعبه‌دخترم​ تشخیص دهد، لحظه‌ای که آن را لمس کرد، احساسی چندش‌آور و زننده وجودش را فراگرفت. این احساس آن‌قدر قوی‌شرایط​ بود که حتی با وجودِ تمامِ تمریناتی که برای حفظِ حالتِ چهره‌اش داشت، نتوانست جلوی اخم کردنش را بگیرد.

این حس از شهودش سرچشمه می‌گرفت‌مذاکراتِ​ و به‌وضوح به او می‌گفت هرچه‌چند​ داخلِ جعبه است، کاملاً متعفن است.

لکس نگاهش را بالا آورد و به جولین دوخت. انگار‌ممکن​ جولین از اخمِ او جا خورده بود، اما چیزی نگفت.‌انجام​ لحظه‌ای بعد، لکس جعبه را درونِ النگوی فضاییِ خودش گذاشت.

با شرمندگی گفت: «سه‌باید​ روزِ دیگه میام تا‌البته​ جعبه رو ازت پس بگیرم.»

لکس تنها سر تکان داد‌بیان​ و بی‌آنکه پایانِ گفت‌وگویشان را‌البته​ تأیید کند، سپرهای دورشان را برداشت.

دوباره به جمع پیوستند، اما‌یه‌سری​ لکس به‌جای ادامه دادنِ بحث‌زودترین​ با آن‌ها، از جا برخاست.

«خیلی چیزها برای بحث باقی مونده، اما اتفاقات نسبتاً ناگهانی پیش رفت. نظرتون با یه‌دعوت​ وقفه چیه تا افکارمون رو جمع‌وجور کنیم؟ بعد از اینکه همهٔ طرف‌های درگیر فرصت کردن‌نشان​ بینِ خودشون مشورت کنن، می‌تونید دوباره دورِ هم جمع بشید و برنامه‌ریزی رو ادامه بدید.»

پوارتی انتظارِ چنین وقفهٔ ناگهانی‌ای را در جلسه نداشت، اما با وجودِ‌مطمئنم​ گفت‌وگوی خصوصیِ لکس و جولین، مطمئن بود که لکس طرفِ اوست. در این‌می‌خواد​ صورت، همراهی با این پیشنهاد تنها به نفعش بود و ضرری برایش نداشت.

جاسمین از همه بی‌میل‌تر بود، اما مادرش چنان محکم دستش را چسبیده‌هرچه​ بود که اجازهٔ هیچ‌گونه بدرفتاری به او نمی‌داد. در همین حین، فنریر‌داره​ دوباره پیدایش شد و با حالتی درمانده، گردنبند را به جاسمین پس داد.

با اینکه توله‌گرگ دلش می‌خواست گردنبند را‌پشت‌پرده​ برای خودش نگه دارد، لکس از طریقِ‌طول​ ارتباطشان او را وادار کرده بود پسش بدهد.

جولین، جاسمین و بقیه رفتند و لکس و پوارتی تنها ماندند. پوارتی قصدِ رفتن نداشت، چرا که خانوادهٔ‌مذاکراتِ​ فیلیپس احتمالاً در هر صورت به سمتِ عمارتِ خانوادهٔ نوئل می‌رفتند. در عوض، با استفاده از یک طلسمِ‌صبر​ ارتباطی پیامی حاویِ خلاصه‌ای از اتفاقات برای برادرش فرستاد و منتظر ماند تا آن‌ها اول با او تماس بگیرند.

پوارتی که حس می‌کرد حالِ لکس کمی دگرگون است، پرسید: «همه‌چیز‌باشه​ مرتبه؟» با اینکه مستقیم حرفی نزد، اما او هم می‌توانست حس‌داره​ کند که لکس بعد از گفت‌وگوی خصوصی با جولین بی‌قرار شده است.

«یه مسئلهٔ کوچیکه که ربطی به شما نداره، پس‌رسیدن‌شون​ جای نگرانی نیست. چندتا کار دارم که باید بهشون برسم،‌دخترم​ اگه کاری باهام داشتید می‌تونید به متصدیِ بار پیام بدید.»

پوارتی تنها سر تکان داد و‌مذاکراتِ​ به سالنِ اصلی برگشت؛ جایی که فلوت‌زن‌ماهی​ و رقصنده بالاخره در حالِ استراحت بودند.

جولین از قبل هزینهٔ سه روز اقامت در یک اتاق را پرداخته‌می‌گیره​ بود، اما لکس به‌جای رفتن به یکی از اتاق‌های معمولی، به اتاق‌های مخفیِ‌ماهی​ زیرِ بار رفت. در آنجا، جعبهٔ سیاه و زننده را وسطِ اتاق گذاشت.

لکس در ابتدا قصد داشت اتاق را صرفاً‌البته​ با استفاده از یک آرایهٔ فضایی مسدود کند،‌خواهند​ اما ناگهان تصمیم گرفت احتیاطِ بیشتری به خرج دهد.

مقداری از فلس‌های اوریون را که در مهمان‌خانه انبار کرده بود فراخواند و‌باشه​ جعبه را درونِ آن‌ها پوشاند، و سپس فضای اطرافشان را قفل کرد. این کار‌می‌خواد​ باید برای مهارِ هر هاله‌ای که قرار بود از جعبه ساطع شود، کافی می‌بود.

بخشی از وجودِ لکس به‌شدت کنجکاو بود بداند داخلِ جعبه چیست. تا به حال چنین حسِ منزجرکننده‌ای را تجربه نکرده بود و‌حداقل​ اصلاً دلش نمی‌خواست هیچ نقشی در ماجرای مربوط به آن داشته باشد. اما از نظرِ فنی، جولین هیچ‌کدام از قوانینِ میخانه‌اش را‌به‌سمتِ​ زیر پا نگذاشته بود. قطعاً در آینده هم با موقعیت‌های بیشتری روبه‌رو می‌شد که پای چیزهای ناخوشایندی در آن‌ها به میان می‌آمد.

باید تصمیم می‌گرفت که چطور می‌خواهد با چنین مسائلی برخورد‌ممکن​ کند. فعلاً بی‌طرفی‌اش را حفظ می‌کرد، اما اگر این موضوع‌انجام​ روی وجدانش سنگینی می‌کرد، شاید راهِ دیگری در پیش می‌گرفت.

پس از اتمامِ کار، لکس از میخانه بیرون رفت. با اینکه قصد داشت تمامِ تلاشش را برای این‌بدونِ​ عروسی به کار بگیرد، اما این به معنای هدر دادنِ وقتش نبود. از آنجا که می‌توانست با استفاده‌شرایط​ از قابلیتِ حضور از راه دور عروسی را مدیریت کند، دیگر دلیلی برای ماندن در آنجا وجود نداشت.

اولین مقصدش دریا بود. غریزه‌اش به او می‌گفت چیزِ باارزشی زیرِ آب پنهان است. با اینکه رفتن به‌خواهند​ اعماقِ آب به‌شدت خطرناک بود — چرا که آنجا همیشه تاریک بود و زادگاهِ هیولاهای بی‌شمار به حساب‌باشن​ می‌آمد — اما اگر خطراتِ دریا آن را کاملاً غیرقابلِ‌عبور می‌کرد، این‌همه تجارتِ دریایی هم در کار نبود.

با اینکه هیچ تدارکِ خاصی برای پنهان کردنِ حضورش ندیده بود، اما‌چند​ در مسیرش به‌سمتِ بندر تقریباً هیچ‌کس توجهِ چندانی به او نکرد. آنجا‌صبر​ منطقه‌ای به‌شدت پررفت‌وآمد بود و دلیلی نداشت کسی به رفتارِ او شک کند.

از این گذشته، آن‌قدر آرام و بااعتمادبه‌نفس قدم برمی‌داشت که هیچ‌کس‌سرعت​ حس نمی‌کرد وصلهٔ ناجورِ آنجاست. حتی وقتی تا لبهٔ آب رفت‌زودترین​ و ناگهان از روی اسکله پایین پرید هم کسی متوجهش نشد.

ناولها | novelha.net