چپتر 577: اخبارِ محرمانه
0الکساندر انتظار نداشت به این زودی پس از ادعایش، خبری بشنود کهمحرمانه تا این حد با دانستههایش در تضاد باشد. اینکه لکس ادعا میکرداعضای اخبارِ محرمانهای دربارهٔ مهمانخانه دارد، ادعای جسورانهتری بود که جای تأملِ فراوان داشت.
الکساندر بیاختیار پرسید: «آخه چهجوری ممکنه اخبارِ محرمانهٔپنهانِ مهمانخانه رو داشته باشی؟» مسلماً ارتباط با مهمانخانه،رسید دلیلِ بدنِ بهطرز مضحکی مقاومِ او را توضیح میداد.
لکس جواب داد: «چه ربطی به رابطه داره؟ مگه اسمِنقلمکان ساختمانِ اخبارِ نیمهشب به گوشت نخورده؟ فقط کافیه اعتبارت بهاندازهٔکشید کافی بالا باشه تا به کلی اطلاعاتِ محرمانه دسترسی پیدا کنی.»
الکساندر طبیعتاً دربارهٔ این خدماتِ خبری شنیده بود و از اعتبار هم خبر داشت. سطحِ اعتبارِ خودش ونقلمکان اعضای خانوادهاش کاملاً بالا بود. با این حال، چیزی نشنیده بودند که به آنها اجازه دهد ادعای داشتنِیعنی اخبارِ محرمانه کنند. یا لکس دروغ میگفت، یا راههایی غیر از خرج کردنِ امپی برای افزایشِ اعتبار وجود داشت.
«خبر چیه؟»
«خب، هنوز تأیید نشده، اما اگه اوضاعِ زمین خیلیچنین بدتر بشه و پناهندهها کاملاً آواره بشن، بهشون اجازههمین میدن قلمروهای کوچکِ خصوصی بخرن و به اونجا نقلمکان کنن.»
با مرورِ اشاراتِ پنهانِ چنین ادعایی در ذهنش، الکساندر بیدرنگ خودش را جلو کشید. اولین چیزی که به ذهنشجلو رسید این بود که... اگر مهمانخانه از همین حالا برای چنین وضعیتی برنامهریزی میکرد، یعنی انتظار داشتند انسانها سیاره رااست از دست بدهند. این درست پس از آن بود که خودش گفته بود زمین در واقع بخشی از امپراتوری است.
اینکه زمین بخشی از امپراتوری باشد، برایش غافلگیرکننده اما قابلتصور بود. در زمانِ حضورش روی زمینبخرن آنقدر در معرضِ رازهای کثیف قرار گرفته بود که بداند ردههای بالا چقدر مخفیانه عمل میکنند. گاهیحالا اوقات، هرچه چیزی غیرمنتظرهتر یا بیاهمیتتر به نظر میرسید، احتمالِ اینکه روی آن اقدام کنند بیشتر بود.
در عوض، از دست دادنِ سیاره و احتمالِ جابهجایی، ضربهٔ سختتری به اودسترسی زد. آدمی نبود که سرِ مسائلِ پیشپاافتاده احساساتی شود، اما نادیده گرفتنِ دلبستگیکاملاً به سیارهای که اینهمه وقت روی آن گذرانده بود، سخت به نظر میرسید.
از طرفی، خانوادهاش از قبل قصد داشتند به وگوسچنین مینیما نقلمکان کنند، بنابراین میتوانست از دست رفتنش راهمین بپذیرد. با این حال، خلقوخویش کمی به هم ریخته بود.
«بیا دربارهٔ چیزِ مرتبطتری حرف بزنیم. پیشتر پیشنهادِ معامله دادی. وقتی امپراتوریمرورِ داره من رو آموزش میده، چرا باید با تو معامله کنم؟ فراتر ازحالا کاری که امپراتوری داره برام میکنه، تو چه کمکی میتونی به من بکنی؟»
سؤالِ خوبی بود. راستش لکس بیشتر از آنکه الکساندر به او نیاز داشته باشد، به الکساندر نیاز داشت. تا زمانِ پاگودا،اشاراتِ وقتی دید الکساندر با وجودِ قدرتِ بدنی و دفاعِ ضعیفتر عملکردِ بهتری از او دارد، فهمید که نمیتواند با چنین مهارت وگفته تخصصی رقابت کند. هرچند آموزش دیده بود و هنوز هم وقت میگذاشت تا مرتب تمرین کند، اما اصلاً در سطحِ الکساندر نبود.
در مقابل، او واقعاً چیزِ زیادی برای ارائه نداشت، چرا که بیشترِ فرصتهاییدسترسی که به دست آورده بود، عملاً قابلتکرار نبودند. آن معدود مواردی هم کهکاملاً قابلتکرار بودند، مثلاً جوهرِ ایزدی، از قبل در مهمانخانه به اشتراک گذاشته میشدند.
حتی حسِ روح که دربارهاش به الکساندر گفته بود، با وجود اینکه طعمهٔ خوبیکشید بود، عملاً قابلتحقق نبود، زیرا لکس هیچ ایدهای نداشت چطور حسِ روح را دردرست شخصِ دیگری بیدار کند. در مجموع، لکس در حالِ حاضر هیچچیزی برای دادن نداشت.
با این حال، اصلاً به این معنا نبود که لکس در این موقعیت احساس میکرد طرفِ ضعیفتر است. اینکه الان چیزی برای ارائه نداشت، به این معنا نبود که بعداً هم چیزیدست نخواهد داشت. حتی اگر نمیتوانست نتایجِ ملموسی ارائه دهد، اطلاعات اغلب به همان اندازه مهم بود. در نهایت، با وادار کردنِ الکساندر به پیشقدم شدن، برتریِ روانیِ خود را در این موقعیت تثبیتاحتمالِ کرده بود. حرکتِ الکساندر برای شروعِ بازجویی حرکتِ خوبی بود که به او اجازه میداد ابتکارِ عمل را از دستِ لکس خارج کند، اما فقط در صورتی که لکس نمیتوانست پاسخِ درستی بدهد.
«مگه تا الان واضح نشده؟ فرصتهایی که ارتش بهت میده بر اساسِ یه رویکردِ سیستماتیکه که بااونجا منابعی تغذیه میشه که میتونن مرتب استخراج و استفاده کنن. اما فرصتهایی که من به دست آوردموضعیتی نادرن و تو شرایطِ عادی پیدا نمیشن. یا این فرصت رو هوا میزنی، یا از دستش میدی.»
«تو که من رو تو پاگودا دیدی. اما اون موقع، هنوز فنونم رو برای تناسبکنی با عالمِ جدیدم بهروز نکرده بودم. حالا که این کار رو کردم، تعجب نمیکنم اگهبودند بتونم بدونِ اینکه یه قطره عرق بریزم، از یه دوجین طبقهٔ دیگه هم راحت رد بشم.»
باور کردنِ ادعای لکس برای الکساندر سخت بود،پنهانِ اما نمیشد انکار کرد که عملکردِ غیرعادیِ اورسید یکی از دلایلِ اصلیِ الکساندر برای پیشقدم شدن بود.
«و در آخر، از همه مهمتر، دلیلِ اینکه بهم نیاز داری اینه که مهم نیست امپراتوری چقدر فشرده بهت آموزشکشید میده؛ اگه مسیرِ تعیینشدهٔ اونا رو بری، رشدت تا همون اوجی محدود میشه که برنامهشون میتونه بهش برسه. اگه میخوای ازشونغافلگیرکننده جلو بزنی، بهجای اینکه فقط یه "نخبهٔ" دیگه باشی که هر وقت بخوان میتونن آموزش بدن، باید یه کارِ غیرعادی بکنی.»
مدتی الکساندر چیزی نگفت و حرفهای لکس را در ذهن سبکسنگین کرد. در حالتِ عادی، الکساندر بسیار جذابتر و خونگرمتر بود. دلیلِ اینکه با لکسذهنش اینقدر محتاطانه رفتار میکرد این بود که نمیتوانست او را بسنجد. بهعنوانِ کسی که سیارهٔ مادریِ مشترکی با او داشت، میدانست رشدِ لکس چقدر بایدقابلتصور محدود میبود. با این حال، با وجودِ اینکه هیچ پیشینهٔ قابلتوجهی نداشت، به چیزی دست یافته بود که از حدِ تقریباً همهٔ افرادِ سیارهشان فراتر بود.
بالاخره بیاختیار پرسید:فقط «و تو ازبهاندازهٔ من چی میخوای؟»
«راستش نباید خیلی سخت باشه. نمیدونم متوجه شدی یا نه، ولی من بیشتر خودآموختهام. با اینکه زیرِ نظرِ استادای مختلفی آموزش دیدم، ولی در نهایت رشدم خیلیبدهند بیبرنامه و سریع بوده. نتونستم کاملاً روی قدرتِ خودم مسلط بشم. اما تو تو این کار استادی. فکر نکنم تا حالا کسی رو دیده باشم که مثلِ توغیرمنتظرهتر کنترلِ اینقدر بینقص و دقیقی روی قدرتش داشته باشه. بعید میدونم بتونی تو مدتِ کوتاهی من رو به سطحِ مشابهی برسونی، ولی بازم یهکم راهنمایی خیلی خوب میشه.»
«این که خیلی سادهست. واقعاً برای این کارا به من نیاز داری؟ با اون رابطهایچنین که تو با مهمانخانه داری، باید بتونی یکی ماهرتر رو پیدا کنی، مگه نه؟ تازهانسانها بماند که برای جبرانِ لطفِ اون شخص دیگه نیازی نیست از فرصتهای کمیاب مایه بذاری.»
لکس بیاختیار تو دلش افسوس خورد. وقتی این کارها را در نقشِ مهمانخانهدار انجام میداد همهچیز خیلی راحتترنقلمکان بود. آن موقع هیچکس جرئت نمیکرد او را زیرِ سؤال ببرد. اما در قالبِ لکس، هنوز وجههای براییعنی خودش دستوپا نکرده بود. حالا نهتنها تواناییاش زیرِ سؤال رفته بود، بلکه انگیزههایش هم مشکوک به نظر میرسید!
لکس که اصلاً حوصلهٔ توضیحِ بیشتر نداشت گفت: «بذارش به حسابِ حسِ ششم.» بهپیدا دلیلی نامعلوم، داشت مضطرب میشد، هرچند هنوز خودش متوجه نشده بود. کلافگیِ ناشی ازچیزی این اضطراب حتی باعث شد از جوابِ قانعکنندهتری که قصد داشت بدهد منصرف شود.
بعد از چند ثانیه سکوت که در آن الکساندر باادعایی خودش کلنجار رفت تا چنین جوابی را بپذیرد، بالاخره پرسید:وضعیتی «خب کِی میخوای شروع کنی؟ و الان چه فرصتهایی برام داری؟»
«برای تو دو تا پیشنهاد دارم، هرچند اصلاً به اون اندازه کمیاب نیستن. اول اینکه، بعد از مشورت با امپراتوری دربارهٔاولین راهحلِ احتمالی در صورتِ ناسازگاری، بهت توصیه میکنم جوهرِ ایزدی رو تو مهمانخانه جذب کنی. دوم اینکه، اگه هریِ آرایشگر روقابلتصور میشناسی، برو پیشش. قراره بهزودی چیزی به اسمِ برکهٔ روح رو رونمایی کنه. برو یه تنی به آب بزن، خیلی کمکت میکنه.
«در موردِ کمک به من هم، برنامهم معمولاً خیلی شلوغه. شاید هماهنگ کردنِ وقتایی که هر دو آزاد باشیم سخت باشه. نظرت چیهچنین برای شروع، بر اساسِ چیزایی که دیدی یه جور برنامهٔ تمرینی برام درست کنی؟ وقتی یهمدت امتحانش کردم، بازخوردِ مناسب رو بهت میدم.امپراتوری تازه، میتونیم هرازگاهی با هم مبارزهٔ تمرینی کنیم. اینطوری نهتنها ایدهٔ بهتری برای آموزشم پیدا میکنی، بلکه ممکنه برای هر دومون هم خوب باشه.»
الکساندر سر تکان داد و توصیههابهاندازهٔ را یادداشت کرد. تازه میخواست جوابمحرمانه بدهد که دید لکس اخم کرده است.
دیگر لکس بالاخره متوجهِ اضطرابِ فزایندهاش شده بود. یک جای کار بدجوری میلنگید. داشت به این فکر میکرد کهحالا سریع خارج شود و به دفترش تلهپورت کند که هولوگرامِ شخصیاش ظاهر شد و پیامی را تحویل داد کهحضورش فقط خودش میتوانست بشنود. از قضا، دقیقاً در همان لحظه، الکساندر هم پیامی روی هولوگرامِ شخصیِ خودش دریافت کرد.
میراندا بالاخره اطلاعاتی را که لکس دربارهٔ خانوادهاش دنبالش میگشت پیدا کرده بود و درخواستِ ملاقاتادعایی داشت. زمانبندیِ این خبر بیش از حد غیرعادی بود و درست در لحظهای رسید که اضطرابشدست به اوج میرسید. برای حدس زدنِ اینکه خبرهای خوبی در راه نیست، نیازی نبود آدم نابغه باشد.
لکس از جا بلند شد و گفت: «ببخشید،پناهندهها یه کاری پیش اومده.» الکساندر سر تکان داد.بخرن او هم باید میرفت. ظاهراً مأموریتِ جدیدی داشت.