چپتر 700: بازگشت
0در رؤیای خاص، آماندینا اشاره کرده بود که آن پیکر که به دائویست دنیای زیرین معروف بود، به اوحتی سر تکان داده است... گمان میرفت «سایه زرهپوش» چن تو با دائویست دنیای زیرین مرتبط باشد... فرانکا داشت طلا جمعهمان میکرد تا برای چن تو بدنی طلایی بسازد و اطلاعاتِ بیشتری به دست آورد... این افکار در ذهنِ لومیان میچرخید.
با لبخندایراد به آماندیناداد رو کرد.
«فقط تو جشنِراستتر رؤیا با اونبگوید پیکر روبهرو نمیشی.»
آماندینا با تعجبتیزامو پرسید: «تو حالتِتاریخِ عادی هم ممکنه؟»
این دیگه چه هوشیه... لومیانافزود در دل ایراد گرفت، سرشدن تکان داد و لبخند زد.
«منظورم اینه که فقط تو تیزامواینه نیست که میتونی تو یه تاریخِچند خاص با اون پیکر روبهرو بشی.»
آماندینا چند لحظه در فکرمیخواست فرو رفت تا اینکه معنای نهفتهحوصله در حرفهای لویی بری را فهمید.
«جای دیگهایاینه اون پیکرنیست رو دیدی؟
«فکر میکردم نمیتونی ببینیشبماند و فقط میتونی ازدیدار طریقِ من تماشاش کنی؟»
خداروشکر اونقدرام خنگ نیستی...داد لومیان نقابِ زرین رانیست از کیفِ مسافرش بیرون آورد.
«بعد ازحرفش اینکه اینونمیتواند گذاشتم تونستم ببینم.»
بیآنکه منتظرِ جوابِ آماندینا بماند،میتونی با لبخند افزود: «من جایفکر دیگهای با اون پیکر روبهرو شدم.»
بهجای «دیدار» از واژهٔ «روبهروافزود شدن» استفاده کرد تا مطمئن شوداستفاده حرفش از این راستتر نمیتواند باشد.
میخواست بگوید: «حتی اسمش را هم میدانم»، اما حوصلهمیتونی نداشت به آماندینا توضیح دهد چرا برای خطابِ محترمانهمعنای به دائویست دنیای زیرین از ضمیرِ «وی» استفاده میکند.
چهرهٔ آماندینا هیجانزده شد. «کجا؟»
لومیان صادقانهاینه جواب داد:نیست «توی تریر.»
این همان اطلاعاتیجوابِ بود که میخواستشدم طرفِ مقابل بداند.
«تریر...» آماندینا آمیزهایگرفت از شیفتگی واینه ترس را حس کرد.
بهعنوانِ یک اینتیسی که در قارهٔ جنوبی زاده و بزرگ شده بود، شایعاتِ بیشماری دربارهٔ پایتختِ شادی شنیده بود وچهرهٔ سرزندگی و شکوفاییاش را درک میکرد. تریر تقریباً به بهشتِ رؤیاهایش بدل شده بود، اما دورترین جایی که قدم گذاشته بودشده پورت پیلوس بود و هرگز از ماتانی خارج نشده بود. اگر فرصتِ سفر به تریر پیش میآمد، ترس اولین واکنشش بود.
هرچه باشد،اینه هنوز دختری زیرِمیتونی ۱۸ سال بود.
لومیان بیپرده ادامه داد: «در آینده، من کسیدیدار رو میشناسم که ممکنه با اون پیکر سروکار داشتهمیخواست باشه. امیدوارم بتونی بهش کمک کنی—از اون کمکهای غیرجنگی.
«برای این کار، میتونم ببرمت تریر و کمکت کنممیتونی واردِ منطقهای بشی که ممکنه اون پیکر توش ظاهرمعنای بشه. یه مقدار محافظت هم میتونم برات فراهم کنم.
«نظرت چیه؟حرفش میخوای همچیننمیتواند معاملهای بکنی؟»
آماندینا مردد ماند و ناخودآگاه دنبالِ بهانه گشت: «مـ-من... پدر وفرو مادرم الان اجازه نمیدن ماتانی رو به مقصدِ تریر ترک کنم. دستکممیکردم باید صبر کنم تا فرصتِ رفتن به دانشگاهِ اونجا برام پیش بیاد.»
لومیان که برایش خندهدار بود، گفت:شدم «از تو نخواستم برای همیشه بریمطمئن تریر. میتونی شنبه بری و یکشنبه برگردی.»
آماندینا جا خورد: «ها؟»
سفری طولانی را تصور کرده بود،بگوید پیادهروی در کوهها و عبور ازنداشت رودخانهها، و وداعِ همیشگی با خانهاش.
لومیان ابرو بالا انداخت.
«انگار قبلاًمنتظرِ تو رؤیابماند تلپورتت نکردم.»
چشمانِ آماندینا برقی زد: «ا-اما اوناینه فقط یه منطقهٔ کوچیک نبود؟ واقعاً میتونیلحظه مستقیم از ماتانی به تریر تلپورت کنی؟»
لومیان بهآرامی سر تکان داد.
«آره، ممکنه لازم باشه تو راهتاریخِ یکی دو بار توقف کنم، امارفت بازم باعث میشه سریع به تریر برسی.»
«سریع...» علاقهٔ آماندیناجوابِ برانگیخته شد. مشتاقِشدم تجربهٔ چنین شگفتیهایی بود.
با اینایراد حال، فوراًداد تصمیم نگرفت.
لومیان عجلهای به خرج نداد.
«نیازی نیست همین الان تصمیم بگیری. دوباره دیدنِ اون پیکر در واقع خیلی خطرناکه. اول باید واقعاً بابری محفلِ علومِ غریبهٔ ماتانی ارتباط برقرار کنی و اصولِ اولیهٔ فرابشران رو از رئا یاد بگیری. فقط اون موقعبیرون باید به فکرِ قبول کردنِ این معامله بیفتی. ممکنه سه ماه، نیم سال یا حتی یه سال طول بکشه.»
آماندینا آهِ آسودگی کشید. «فهمیدم.»
با کنجکاوی پرسید: «دوستت زنه؟»
در حرفهایشحرفش به یک زنمیخواست اشاره کرده بود.
تو قلب و ذهنِ ما که همیشه یه زن بوده. درفرو موردِ اینکه خودش چه هویتی برای خودش قائله، گاهی آره، گاهی نه...میکردم لومیان در دل از فرانکا ایراد گرفت و بهآرامی سر تکان داد.
«آره.»
آماندینا با هیجان پرسید: «معشوقهته؟»
لومیان خندید.
«معلومه که نه.تیزامو چرا همیشه گیرتاریخِ میدی به اینجور مسائل؟»
لومیان حینِ صحبت، تکهکاغذی به همراهِ یکبهجای خودنویس از کیفِ مسافرش بیرون آورد. چندحرفش خط روی آن نوشت و به آماندینا داد.
آماندینا آن را گرفتداد و زیرِ نورِ شمعِنیست کلیسای جامع با دقت خواند:
موجودی که بر فرازِ جهان پرسه میزند،
توبهکاری که از شعلههای درد بیدار میشود،
پیامرسانی که تنها به لومیان لی تعلق دارد.
آماندینا گیجایراد شده بود:داد «این چیه؟»
لومیان بهسادگی توضیح داد: «پیامرسانِ من. وقتی تصمیمت رومیدانم گرفتی یه آیین برپا کن. از این ورد برای احضارِمیکند پیامرسانم استفاده کن و تصمیمت رو به من خبر بده.»
گیجیِ آماندینا بیشتر شد.
«کدوم آیین؟ کدومجوابِ احضار؟ مگه اینشدم یه پیامرسانِ معمولی نیست؟»
لومیان دوباره ابرو بالا انداخت.
«تا حالا تو حوزهٔنمیتواند علومِ غریبه چیزی دربارهٔ پیامرسانمیدانم نشنیدی؟ دربارهٔ آیینهای احضار نمیدونی؟»
آماندینا خجالتزده لبخند زد و گفت: «من پارسال با قدرتهای فرابشری آشنا شدماینکه و از طریقِ رابرت و چند نفر از علاقهمندان به علومِ غریبه یه سریتماشاش اطلاعات دربارهٔ مسیرهای خدایی جمع کردم. دربارهٔ آیینها میدونم، اما از جزئیاتش مطمئن نیستم.»
سپس، چشمانش برقی زد.
«یادم میدی، مگهگرفت نه؟ وگرنه نمیتونماینه پیکت رو احضار کنم.
«راستی، اسمِحرفش واقعیت لویی بریمیخواست نیست، لومیان لیه؟
«ت-تو یه قلم و کاغذ از اونبشی کیسهٔ سکه درآوردی. وسایلِ قبلیت رو هم ازنهفته همون جا برداشتی. این دیگه چه شیءِ رازآلودیه؟
«...»
لومیان بیاختیارایراد به گنبدِ کرویِمنظورم زرین نگاه کرد.
...
صبحِ روزِ بعد، لومیان به همراهِ لودویگ و لوگانولحظه متلِ بریو را ترک کرد. آنها از خیابانهایی که هنوزفهمید پر از ویرانه بود گذشتند و به کافهٔ بونیا رسیدند.
بونیا، صاحبِ کافه، خجالتِبماند همیشگیاش را حفظ کرده بودواژهٔ و مؤدبانه پرسید چه میخواهند.
لومیان سه فنجان قهوهٔداد کوسا و سه پرس اوکاپا،میتونی صبحانهٔ مخصوصِ ماتانی، سفارش داد.
اوکاپا از برنج، مرغ، تخممرغ، سیبزمینی و ادویههای رایجِ محلی که درنداشت برگهای درختِ اوکاپا پیچیده شده بود، درست میشد. غذایی سیرکننده و خوشبوجواب بود و اگر کسی شروع به خوردن میکرد، دیگر نمیتوانست دست بکشد.
لومیان به اوکاپای پهنشده نگاهمیتونی کرد، قاشق و چنگالش را برداشتفرو و یک قاشق در دهانش گذاشت.
عطرِ برگها، زردهٔ تخممرغِ نمکسود، سنگینیِ برنج، لطافتِدیدار مرغ، نرمیِ سیبزمینی و آن بوی غریب و غنیمیخواست با هم ترکیب شده بودند تا بافتی بیهمتا بسازند.
لومیان همانطور که غذا میخورد،منظورم با بیقیدی عابرانِ پیاده و مشتریانِبشی کافه را در خیابان ورانداز میکرد.
پس از اندوه و ترسِ شبِ گذشته، آنها دوبارهمیدانم آرام شده بودند و دیگر احساساتِ شدیدی بروز نمیدادند. وقتیمیکند با دیگران حرف میزدند، همیشه لبخندِ کمرنگی بر لب داشتند.
پس از آنکه لودویگ دومین وعدهٔ صبحگاهیاش را تماملحظه کرد، لومیان گوشهٔ خلوتی یافت، لباسِ زمستانی پوشید وبری همراه با او و لوگانو از تیزامو ناپدید شد.
این بار، لومیان از تلپورتِ مستقیم پیشِبهجای فرانکا خودداری کرد، چون لوگانو، لودویگ وحرفش آن دو دیوبانو با هم آشنا نبودند.
لومیان ورودیِ کماستفادهٔ تریرِ زیرزمینی را درتیزامو محلهٔ کلیسای جامعِ یادبود انتخاب کرد. پیکرِ آنفرو سه نفر بهسرعت روی پلههای فولادی نمایان شد.
با بازگشت به سطحِ زمین، لومیان چند دانشجوی دانشگاه را دید کهنداشت چراغهای کاربیدی و فانوس به دست داشتند. آنها در حالی که ازجواب کنارِ این سه نفر میگذشتند و واردِ تریرِ زیرزمینی میشدند، شوخی میکردند.
همین که به نزدیکترین خیابانِ اصلی پیچید، اولین چیزی که لومیان دید مردی بامعنای لباسهای نیمهبرهنه و در غلوزنجیر بود. او مانندِ سگ بهآرامی در خیابان میخزید. اگر کسیخداروشکر جرئت میکرد نگاهی به او بیندازد، با خشم خیره میشد و دو بار پارس میکرد.
لحظهای بعد، هنرمندانِ خیابانی در گوشهٔ خیابان آهنگی ریتمیک نواختند. عابران کموبیشمطمئن با لبخندهایی آسوده و راضی بر لب میرقصیدند. مردی که ادای سگنداشت درمیآورد و در بادِ سرد میلرزید نیز پای عقبش را بالا برد.
این صحنه باگرفت خیابانهای محلهٔ بازاراینه بسیار متفاوت بود.
محلهٔ کلیسای جامعِراستتر یادبود به داشتنِبگوید دانشگاههای متعددش معروف بود.
لومیان نگاهش را از لبخندِ عابران گرفتبشی و لوگانو و لودویگ را به خانهٔمعنای اجارهایِ آنتونی که در همان نزدیکی بود برد.
خانه درمنتظرِ طبقهٔ چهارم، نزدیکِافزود انتهای راهرو بود.
تق! تق!ایراد تق! لومیانداد بیدرنگ در زد.
خیلی زود، آنتونیراستتر را دید که لباسهایشحتی با قبل فرق داشت.
با پیراهنِ سفید، پلیورِ کشمیرِ خاکستریِ روشن، پالتوی فاستونیِ سیاه، پاپیونِ سرخِ تیره، عینکِ دورطلایینهفته و کلاهگیسِ زردِ روشن، ریشش را تمیز تراشیده بود و صورتش دیگر چرب نبود. دودهٔاونقدرام سیاه از منافذِ پوستش پاک شده بود. حالوهوای یکی از اعضای موفقِ طبقهٔ مرفه را داشت.
لومیان بهمنتظرِ شوخی پرسید: «باافزود کسی تو رابطهای؟»
آنتونی با لبخند جواب داد: «امروزاینه قراره تو یه ضیافت که صنفِچند روانپزشکانِ تریر برگزار میکنه شرکت کنم.»
این پیشنیازِ ضروریراستتر برای تکمیلِ مأموریتِبگوید خانمِ عدالت بود.
لومیان واردِ اتاقتیزامو شد و با بیقیدیبشی پرسید: «مجوزِ روانپزشکی گرفتی؟»
آنتونی سر تکان داد.
«یه هویتِ واقعی و سابقهٔ تحصیلیاینه به دست آوردم. موقعِ مصاحبه همچند با موفقیت ممتحن رو "قانع" کردم.»
لومیان متفکرانه پرسید:راستتر «یه هویتِ واقعی؟بگوید صاحبِ اصلیش کجاست؟»
آنتونی نگاهی به لوگانونیست و لودویگ انداخت اما جوابِلحظه سؤالِ لومیان را مستقیم نداد.
«کاری از دستم برمیاد؟»
لومیان منظورِ آنتونی را فهمید و موقتاً بیخیالِ سؤالمیتونی شد. او بهاختصار به وضعیتِ جشنِ رؤیا و عوارضِمعنای از دست دادنِ بازوی لوگانو در رؤیا اشاره کرد.
نگفت که لوگانوراستتر چطور بازویش رابگوید از دست داده بود.
آنتونی با دقتتیزامو گوش داد وتاریخِ به لوگانو نگاه کرد.
«اینجور حملههای عصبی راحت حلافزود میشن. راهحلِ سریعتر میخوای یاشدن میخوای کندتر و آرومتر باشه؟»
لوگانو بیدرنگ جواب داد: «سریعتره.»
او مهارِ ساعدِراستتر راستش را ازبگوید دست داده بود!
نگاهِ آنتونی بهتیزامو سمتِ چپِ لوگانوتاریخِ چرخید و اخم کرد.
لوگانو ناخودآگاه به سمتِبماند چپِ خودش چرخید ودیدار نگاهِ او را دنبال کرد.
در همان لحظه، آنتونی ازمنظورم ناکجا خنجری بیرون کشید وتاریخِ ضربهای به ساعدِ راستِ لوگانو زد.
لوگانو بهسرعت دستش رانمیتواند عقب کشید و بااسمش دستپاچگی گفت: «داری چیکار میکنی؟!»
آنتونی خنجرش را غلافنیست کرد و آرام جوابچند داد: «درمان تموم شد.»
«ها؟» لوگانو با گیجی به دستِ راستشبهجای نگاه کرد و متوجه شد که بدونِ هیچراستتر مانعی تا روی سینهاش «عقب کشیده» شده است.
لومیان خندید و به لوگانومنظورم گفت: «حواست به لودویگ باشه.تاریخِ یادت نره براش غذا آماده کنی.»
بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ لوگانو بماند،بگوید به سمتِ آنتونی چرخید. «حالا بیانداشت بریم فرانکا و ژنا رو پیدا کنیم.»
آنتونی نگاهی به لومیان انداخت وتاریخِ عینکِ دورطلایی را که به آنرفت عادت نداشت، روی صورتش جابهجا کرد. «باشه.»