چپتر 795: «دوستِ قدیمی»
0رهبرِ مجریان حدودِ چهلسیاهش سال داشت، با صورتیجستوجو تراشیده و چشمانی قهوهایِ تیره.
او بدونِ هیچ حالتیاسمِ در چهرهاش به سؤالِ لومیانسوابق جواب داد: «چنین قانونی نداریم.»
منظورش این بود که قانونیبرداشت وجود ندارد که بگوید تمامِ وسایلِبیشتر همراهِ دزد باید به قربانی برسد.
لومیان لبخندی زد و پرسید:میدونید «اما قانونِ خاصی هم نیست کهیکنواخت این کار رو ممنوع کنه، درسته؟»
رهبرِ مجریانزیرِ آرام سرسیاهش تکان داد: «درسته.»
لبخندِ لومیان پهنتر شد. «اومدنمیدونید به مورورا یعنی بریدنِ تمامِصدایی پیوندها با گذشته، مگه نه؟»
این چیزی بود کهجامع از حرفهای هرابرگِ روحانی درنکرد کلیسای جامع برداشت کرده بود.
مجری انکار نکرد: «بله.»
لومیان بیشتر کاوش کرد:سیاهش «و این دزد هیچ وارثِسوابقِ دیگهای توی مورورا نداره، داره؟»
پیش از فرستاده شدن به مورورا، مجرمانِ خطرناک عقیم میشدند. مگریکنواخت اینکه عضوی از یک خاندانِ خلافکار بودند یا در اینجا شریکیرسمی با علایقِ مجرمانهٔ مشابه پیدا میکردند، هیچکس در مورورا وارثِ قانونی نداشت.
مجری بیدرنگ به لومیان جواب نداد. کتابِمجری قطوری از زیرِ ردای سیاهش بیرون کشیدوارثِ و شروع به جستوجو در سوابقِ مربوطه کرد.
لومیان متفکرانهمربوطه پرسید: «اسمِ اینمیدونید دزد رو میدونید؟»
مجری سرزیرِ تکان داد:سیاهش «اسمش ورمزه.»
بهزودی سوابق پیدا شد. مجری با صدایی یکنواخت خواند:سوابق «پدر و مادر و خواهر و برادراش توی مورورا نیستننکرده و اینجا هم ازدواج نکرده، دستکم بهطورِ رسمی ثبت نشده.»
لومیان شروع به توضیح کرد: «پس، طبقِ قوانینِ جایی که من ازش میام،کرد اگه وارث یا مدعیِ دیگهای در کار نباشه، داراییهای دزد به کسی میرسه کهاینکه اونو دستگیر کرده. درست مثلِ یه دوئلِ قانونی که برنده میتونه غنائم رو برداره.»
مجری چند ثانیه بهاسمِ لومیان خیره ماند وبهزودی بعد گفت: «بسیار خوب.»
او و گروهش صبورانه ایستادند تا ویژگیهای فرابشریِ ورمزسوابقِ پدیدار شود. این ویژگیها با یکی از انگشتانش درآمیخت کهیکنواخت سپس جدا شد و به رنگِ سیاه و نیمهشفاف درآمد.
لومیان ویژگیِ فرابشری را کنار گذاشت، اما بیدرنگ آنجا را ترک نکرد.خواند در عوض، ماند و تماشا کرد که مجریان چگونه جسد را کشیدندنشده و بردند و خون و ردِّ سوختگیها را از کوچه پاک کردند.
ابرهای بالاروحانی متراکمتر شدند وبرداشت رعدوبرق بیشتر شد.
سرانجام، کوچه تمیزمتفکرانه و ساکت شد وورمزه تنها لومیان باقی ماند.
لومیان متفکرانه سر تکانسیاهش داد و زیرِ لبجستوجو با خود زمزمه کرد:
انگار مجریا ظاهر واسمِ اسمِ تکتکِ ساکنای مورورابهزودی رو به یاد دارن...
بعد از اینکهکلیسای مجری میشن، هنوز آدمنمجری اما دیگه نه کاملاً...
حس میکرد مجریان که در واقع کارکنانِ آزمایشیبهزودی بودند، مانندِ عروسکهای خیمهشببازی عمل میکردند که رویههای ازپیشتعیینشدهنیستن را دنبال میکنند و فاقدِ خودآگاهی و تفکرِ عمیقاند.
او عمداً پرسیده بود که آیا داراییهای ورمز به او میرسد یا نه، اما نه از روی طمع برای ویژگیهای فرابشری، هرچند این موضوع همنیستن نقشِ کوچکی داشت، زیرا ویژگیهای فرابشری ارزشمند بودند. خیلی وقت پیش فهمیده بود که ورمز غارتگرِ ردهٔ ۷ نیست، چون یک ردهٔ ۷ به نامِدوئلِ رمزگشا میتوانست برخی از اسرارِ اشیاءِ داخلِ کیفِ مسافر را رمزگشایی کند و خطراتشان را بفهمد، نه اینکه فقط بعد از بررسیِ سه شیء بمیرد.
لومیان حتی شک داشت که ورمز بهورمزه ردهٔ ۸ کلاهبردار رسیده باشد، چون آنمادر دزد آنقدرها هم باهوش به نظر نمیرسید.
سؤالاتِ لومیان از مجریان برای نشان دادنِمجری استعدادش در مذاکره یا سوءاستفاده از خلأهایوارثِ قانونی نبود، بلکه برای سنجشِ وضعیتِ مجریان بود.
و جوابشمربوطه را هماسمِ گرفته بود.
حس میکرد این مجرمانِ خطرناک پس از مجری شدن، شبیهِ مجسمههای مومیِ قصرِمیدونید قویِ سرخِ خانواده سورون یا ترکیبی از ناظرِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون، اولسن، میشدند؛ازدواج اما بدونِ جنونِ خشونتآمیز و در عوض، بیتفاوتیِ ملایمی از خود نشان میدادند.
این اثرِ ترکیبیِمتفکرانه فسادِ ۰-۰۱ واسمش نفوذِ مهرومومِ موروراست؟
لومیان مطمئن نبود که اگر به مجریان بپیوندد، خودآگاهیاش رابله حفظ میکند یا در نهایت فقط از قوانینِ مورورا پیرویفرستاده میکند و به عروسکِ خیمهشببازیِ شهرِ تبعیدیها یا ۰-۰۱ تبدیل میشود.
این موضوع باعث شد درمیدونید نقشهٔ اصلیاش برای نزدیک شدن بهیکنواخت ۰-۰۱ بهعنوانِ یک مجری متزلزل شود.
نرم خندید و باسیاهش صدایی پایین پرسید: «ترمیبوروس،جستوجو میخوای عروسکِ خیمهشببازیِ مورورا بشی؟»
ترمیبوروس او را نادیده گرفت.
ویژژژ!
سرانجام رگبار فرا رسید ومیدونید مورورا را در غباری ازصدایی باران و تیرگیِ آخرالزمانی پوشاند.
لومیان در پناهِ ساختمانهای عظیم حرکت کرد و در حالیمربوطه که از باران در امان میماند، بهسوی جایی رفت کهخواند قویترین بازخورد از قطعاتِ گمشدهٔ دستِ آبسهدار از آنجا میآمد.
وقتی به مقصد رسید، لباسهایش در اثرِورمزه باد و باران نیمهخیس شده بود ومادر آبِ خیابان تقریباً تا روی پلهها میرسید.
لومیان نگاهی به پهلو انداخت و تابلویی را کنارِ دربله دید که روی آن چاقو، چنگال و یک جامِ شرابفرستاده کشیده شده بود و با زبانِ لنبرگی نوشته بود: «گوشتخوار»
میخانهای که غذا سرو میکنه؟ گوشتخوار... لومیان به نامِ میخانه فکریکنواخت کرد و ناگهان حدسِ عجیبی زد: بازخوردها نشون میدن که تکههای بدنِثبت داداشدست تو سراسرِ مورورا پراکنده شدن، اما اولش فقط دو تکه بود...
اهریمنِ بزچهره تو جهانِ زیرین هرکشید روز گوشتِ گندیدهٔ داداشدست رو میبریداسمِ و میخورد و دوباره رشد میکرد...
اسمِ این میخانه «گوشتخوار»ه...
نکنه یکی از تکههای بدنِ داداشدست افتادهمجری دستِ صاحبِ میخانه و اونم برای اینکهوارثِ پولِ گوشت نده، ازش بهعنوانِ جایگزین استفاده میکنه؟
شاید صاحبای میخانههای شهرهای دیگه این کار رو نکنن، اما تو مورورا احتمالاًپدر این کار رو میکنن، چون بهخاطرِ جرایمِ سنگین به اینجا تبعید شدن. صاحبِطبقِ میخانه حتی ممکنه قصابِ منحرفی باشه که آدم میکشته و گوشتشون رو میفروخته...
اگه اینطور باشه، اوضاع دردسرساز میشه. خدا میدونهجستوجو چند نفر گوشتِ گندیدهٔ داداشدست رو خوردن و جذبسوابق کردن و این کار چه تأثیری ممکنه داشته باشه...
وقتی دو تکهٔ اصلی رومیدونید پیدا کردم، میتونم بقیهٔ قسمتهاصدایی رو هم باهاشون ترکیب کنم؟
لومیان مدتی در سکوت با خودش زمزمه کرد،انکار سپس زیرِ باران دوید و درِ چوبی وتوی سنگینِ میخانهٔ گوشتخوار را هل داد و باز کرد.
پس از رسیدن به مورورا و سرهم کردنِ تقریبیِ بدنِ دستِ آبسهدار، نیمهشوخی و نیمهجدیخواهر برای نشان دادنِ «صمیمیت»، آن را داداشدست صدا میزد، به این امید که وقتی کاملاً ترمیماگه شد به او حمله نکند، چون در آن زمان ممکن بود خطراتِ دیگری در کمین باشد.
همین که واردِ میخانه شدبیرون و باران را با خودمربوطه به داخل آورد، چهرهای آشنا دید.
آن شخص روی چهارپایهای بلند جلوی پیشخوان نشسته بود، موهایش هالهای سرخرنگخواند داشت، ابروها و چشمانش متمایل به قهوهای بود و با وجودِ چهرهٔنشده جذابش، بهخاطرِ خطوطِ بیش از حد تیزِ صورتش، نچسب به نظر میرسید.
آلبوس!
آلبوس مدیچی!
لومیان منقبض شد، اما حالتِبیرون چهرهاش آرام ماند و بامربوطه لبخند به سمتِ پیشخوان رفت.
پیش از این فکر میکرد آلبوس مدیچی مرموز است و احتمالاً در توطئهای دست دارد. بعداً ازنیستن وجودِ فرشته سرخ مدیچی باخبر شد و فهمید که این شاهِ فرشتگانِ سابق، توطئهای عظیم چیده و موفقداراییهای شده ویژگیِ فرابشریِ ردهٔ ۱ مسیرِ شکارچی را از ورموندا سورون در تریرِ دورانِ چهارم به دست آورد.
این موضوع باعث شد لومیان، آلبوس مدیچی را به فرشتهٔ سرخ ربطکاوش دهد و شک کند که آلبوس مأمورِ شاهِ فرشتگان است و بهعقیم مورورا فرستاده شده تا راهی برای نزدیک شدن به ۰-۰۱ پیدا کند.
برای لومیان، این خبرِ بدیمیدونید بود، چون مدیچی به نشستن بریکنواخت تختِ الهیِ کاهنِ سرخ نزدیک بود!
آلبوس مدیچی متوجهِ نگاهِ لومیان شد و برگشت.جستوجو او به لومیان که جز برگرداندنِ رنگِ موهایش هیچسوابق تلاشی برای پنهان کردنِ هویتش نکرده بود، خیره شد.
لومیان طوری که انگار دوستِ قدیمیاشاسمش را دیده باشد، لبخند زد وخواند پرسید: «چی تو رو به اینجا کشونده؟»
آلبوس هم لبخندکلیسای زد. «چی توکرده رو به اینجا کشونده؟»
لومیان خندید و در حالی که کنارِ آلبوس مینشست و روی پیشخوانخواند ضربه میزد، گفت: «معلومه، دستگیر شدم.» سپس به متصدیِ بار که قیافهاشنشده شبیه به آدمهای پدرومادرمرده بود، گفت: «یه استیکِ فیله به من بده، آبدار.»
آلبوس در حالی که یک پایش را روی جاپاییِ چهارپایه ومتفکرانه پای دیگرش را روی زانویش گذاشته بود، گفت: «داری ادای منومادر درمیاری؟ تو هم الکی دستگیر شدی و استیکِ فیله سفارش دادی.»
پیش از آنکه لومیان بتواند جواباسمش بدهد، آلبوس بدنش را شل کرد وپدر با لبخند پرسید: «چه جرمی مرتکب شدی؟»
لومیان جرایمی را که قبلاً به گوییمجری و دیگران گفته بود، اما با ترتیبی متفاوت،دیگهای تکرار کرد: «قتل، کفرگویی، ایجادِ حریق، بمبگذاری، آدمربایی...»
او هممربوطه با آرامشاسمِ پرسید: «تو چطور؟»
آلبوس پایی را که روی زانویش بودشروع تکان داد و گفت: «من؟ قتل، ایجادِاسمش حریق، تحریک به شورش، تلاش برای سرنگونیِ دولت.»
لومیان با لحنِ دوستی قدیمیمیدونید که پس از مدتها رفیقشصدایی را دیده، پرسید: «کدوم دولت؟»
آلبوس شانه بالا انداخت. «اینتیس. ازم نپرس چراانکار سعی کردم دولتِ اینتیس رو سرنگون کنم و سرنداره از این شهرِ عجیب تو لنبرگ درآوردم. خودمم نمیدونم.»
چه جوابِ از بالا به پایینی...اسمش لومیان به نشانهٔ موافقت سر تکان داد.پدر «آره، منم تو لنبرگ جرمی مرتکب نشدم.»
در حالی که دو عضوِبیرون سابقِ سازمانِ صلیبِ آهنوخون با هممتفکرانه «گپ میزدند»، دو استیک سرو شد.
لومیان با نگاه به استیکهای روی بشقابهای چینیِبهزودی سفید که کمی خونی بودند و بافتِ خوبیبرادراش داشتند، ساکت ماند و کارد و چنگالش را برنداشت.
او پیوندی را حس کرد.
این واقعاً همان گوشتِاسمِ گندیدهٔ دستِ آبسهدار بود کهسوابق از بدنش بریده شده بود!
پس از چند ثانیه، لومیان به پهلوشروع نگاه کرد و دید آلبوس مدیچی هماسمش بدونِ هیچ حرکتی به «استیک» خیره شده است.
لومیان لبخندمربوطه زد واسمِ پرسید: «چرا نمیخوری؟»
آلبوس با لبخندیکلیسای درخشان جواب داد:کرده «تو چرا نمیخوری؟»