چپتر 694: یک «معامله»
0جشنِ رؤیا یهو تموم شد؟
لومیان ناگهان از جا پرید ونوکِ فهمید نقابِ زرینِ عجیبی را کهبوووم از هیسوکا گرفته بود، در دست دارد.
برای لحظهای نمیدانست هنوز خوابفروزان است یا نقاب به طریقی ازخُرد رؤیا به دنیای بیداری دنبالش آمده.
لومیان برگشتدیوانهوار تا پشتِ سرشدستِ را نگاه کند.
ریازا و ماسلو که در جشنِهفتتیر رؤیا مرده بودند، وسطِ خیابان درازشعلهٔ کشیده و تازه داشتند به هوش میآمدند.
با استفاده از فرصتی که آنها داشتندانگشتِ حواسشان را جمع میکردند و آرام روی پاغران میایستادند، لومیان توجهش را روی بختشان متمرکز کرد.
نشانههای واضحِ مرگ را در هر دوانگشتِ میدید. سرنوشتشان در آستانهٔ دگرگونیِ سریعی بود وغران تاریکی بهطورِ بازگشتناپذیری آن را آلوده کرده بود.
بختِ ریازا، بهویژه، حتی سریعتر وراستِ چشمگیرتر تغییر میکرد، مانندِ رودی که ناگهانگلولهای از صخرهای فرو میریزد تا آبشاری بسازد.
در همان لحظه، ریازا به یاد آورد دردهانِ جشنِ رؤیا چه بر سرش آمده بود. ترسیانگشتِ مهارناپذیر چهرهٔ رنگپریده و سردش را فرا گرفت.
پاپ، پاپ، پاپ. درست همانطور که لومیان درشلیک رؤیا دیده بود، زگیلهای غولآسایی که از آنهاغرق مخاط ترشح میشد، در سراسرِ بدنش بیرون زدند.
لومیان با دیدنِ اینکه چشمانِ ریازا دیوانهوار شد و بدنشدندانهایش شروع به فروپاشی کرد، دستِ راستِ آزادش را بالا آوردمعاونِ و آن را مانندِ هفتتیر به سمتِ دهانِ ریازا نشانه گرفت.
گلولهای فشرده از شعلهٔ سفیدِ فروزان ازآزادش نوکِ انگشتِ لومیان شلیک شد و بافشرده ورود به دهانِ ریازا، دندانهایش را خُرد کرد.
بوووم!
سرِ ریازا که در شعلههایفروزان غران غرق شده بود، اینچدندانهایش به اینچ از هم شکافت.
معاونِ کاپیتانِ تیمِ گشتِ پورت پیلوس بهسختی فروریخت، درورود حالی که بدنش با لباسِ سیاه و نازکی پوشیدهاینچ شده بود که از بیشمار زگیلِ لزج تشکیل شده بود.
لومیان رو به ماسلو کرد که از دگرگونیِ عجیبوغریبِ ریازا جادهانِ خورده بود و از مرگی که در رؤیا تجربه کرده بود،دندانهایش وحشت داشت. لومیان با آرامش پرسید: «اون برای کی کار میکرد؟»
لومیان همانطور که حرف میزد، نقابِ زرین رادهانِ در کیفِ مسافرش گذاشت و بررسی کرد تا مطمئنشلیک شود سمفونی نفرت و دیگر وسایلش هنوز آنجا هستند.
همهچیز سرِ جایش بود،سفیدِ حتی غذایی که بهشلیک سمتِ لودویگ پرتاب کرده بود.
ماسلو چند ثانیه مکث کردفروزان و بعد جواب داد: «همهٔدندانهایش ما عضوِ اسقفنشینِ قدسی هستیم.»
اسقفنشینِ قدسی... لومیانشروع خندید: «شما هنوزراستِ به مرگ باور دارید؟»
مگه مرگدستِ پیش ازآزادش این نمرده بود؟
ماسلو لحظهای به سؤال فکر کرد و گفت:شلیک «ریازا بهم گفت که مرگ در آستانهٔ بازگشته.غرق اخیراً نشانههایی بوده که نیایشها دوباره دارن مستجاب میشن.»
لومیان با شنیدنِشعلهٔ حرفهای ماسلو، متفکرانهنوکِ سر تکان داد.
«شما عضوِدیوانهوار کدوم جناحِفروپاشی اسقفنشینِ قدسی هستید؟»
تا جایی که میدانست، اسقفنشینِ قدسی به جناحهای متعددی تقسیم میشد. جناحِ سلطنتی به رهبریِنوکِ نوادگانِ خاندانِ اِگِرز که به دنبالِ بازگرداندنِ فرمانرواییِ امپراتوریِ بالام بودند؛ جناحِ مرگِ مصنوعی کهکاپیتانِ به طریقی خودِ مرگ را بازسازی کرده بود؛ و جناحهای کمنفوذترِ آرامش و جهانِ زیرین.
ماسلو اعتراففشرده کرد: «ما ازفروزان جناحِ سلطنتی هستیم.»
لومیان با بیتفاوتیشعلهٔ پرسید: «عمداً بهنوکِ تیمِ گشت نفوذ کردید؟»
ماسلو سر تکان داد.
«نه، دریاسالاردستِ کوئراریل مخفیانه بابالا ما کار میکرده.»
دریاسالار کوئراریل، حاکمِ واقعیِ ماتانی، ارتباطِ نزدیکی با جناحِ سلطنتیِ اسقفنشینِ قدسی داره... در کنارِ کلیسای مادرِ زمین و جناحِ باقیماندهٔ اینتیس، حتماً منظورِ فرانکا از رقصیدن رویحالی سه تخممرغ همین بوده. با توجه به اوضاع، پس ریازا خائن نبوده... جای تعجب نیست که دریاسالار کوئراریل نیروی کمکی نفرستاد. اگه اسقفنشینِ قدسی و کلیسای ابله نتوننسمفونی مشکل رو حل کنن، مهم نیست چقدر آدم بفرسته... لومیان که حالا ذهنش روشن شده بود، پرسید: «شرکت تو این جشنِ رؤیا دستورِ مستقیمِ ردههای بالای جناحِ سلطنتی بود؟»
ماسلو به جسدِ ریازا که حالا دیگرانگشتِ شباهتی به انسان نداشت نگاه کرد و گفت:غران «بله. ظاهراً دستور مستقیماً از طرفِ امپراتریس اومده.»
امپراتریس... امپراتریسِ رنگپریدهٔ جناحِفروپاشی سلطنتیِ اسقفنشینِ قدسی؟ لومیان غریزیهفتتیر اطرافش را از نظر گذراند.
ناگهان فکری به ذهنش رسید. شمشیرِ راستی را که درگلولهای پورت سانتا خریده بود بیرون کشید، لباسهای ریازا را برداشتخُرد و بهسرعت وسایلی را که به جا گذاشته بود گشت.
از نقابِ زرینِ خوردهشدهسفیدِ با مرگ یا جمجمهٔشلیک بلورین هیچ اثری نبود.
با وجودِ اینکه جمجمه در رؤیا به بز تبدیل شده بود و نقابِ زرین در رودِ آرام فرو رفته بود، لومیان استدلال کرد که هر چهبهسختی باشد، آنجا هنوز رؤیا بود. هر چقدر هم که غیرعادی بود، در نهایت فقط یک رؤیا بود. وقتی کسی میمرد، در واقعیت هم میمرد، اما ممکنگذاشت بود این موضوع برای اشیاء صادق نباشد. شبیهِ این بود که چطور بخشی از غذایی که لودویگ در رؤیا خورده بود، دوباره در کیفِ مسافر ظاهر میشد.
حتی اگه قرار بود وسایل ناپدیدراستِ بشن، باید بعداً این اتفاق میافتاد.نشانه فعلاً قطعاً باید به دنیای واقعی برمیگشتن!
با ایندستِ حال، ریازاآزادش هیچچیز همراهش نداشت.
سرمایی در ستونِ فقراتِ لومیانفروزان دوید. صدایش را پایین آورد وخُرد پرسید: «ترمیبوروس، تو متوجهِ چیزی شدی؟»
صدای پرشکوهِ ترمیبوروس درسفیدِ گوشِ لومیان پیچید: «تازهشلیک الان ترس رو شناختی؟»
لومیان «تچ»ی کرد. حسِ وحشتی ماندگار راآزادش در خود احساس میکرد، اما نگذاشت درفشرده چهرهاش نمایان شود. «امپراتریسِ رنگپریده داشت تماشا میکرد؟»
ترمیبوروس با لحنیراستِ بم جواب داد:هفتتیر «فقط اون نیست.»
اون؟ امپراتریسِ رنگپریده یه فرشتهست؟ لومیاننوکِ بر خودش مسلط شد و دوبارهبوووم توجهش را به ماسلو معطوف کرد.
درست وقتی ماسلو داشت با خودش فکر میکردشلیک که چرا لویی بری دارد با خودش حرف میزند،شده طرفِ مقابل ناگهان پرسید: «چرا ریازا تو رو کشت؟»
ماسلو ساکتدیوانهوار ماند وفروپاشی هیچ جوابی نداد.
لومیان تکخندهایدستِ کرد و پرسید:بالا «بهش خیانت کردی؟»
لبهای ماسلوفشرده لرزید، اما کلمهایفروزان به زبان نیاورد.
لومیان بیخیال لبخند زد وفروزان گفت: «مهم نیست. اگه نمیخوای جوابخُرد بدی، نده. بههرحال زیاد زنده نمیمونی.»
وقتی ماسلو به پیامدهایفروپاشی مرگش در طولِ جشنِ رؤیاهفتتیر فکر کرد، چهرهاش خاکستری شد.
لومیان سر تکان داد و افزود:هفتتیر «برو هر کاری دلت میخواد بکن. فقطسفیدِ کارِ بدی نکن. باعث میشه زودتر بمیری.»
با این حرف، لومیان نگاهی به جنازهٔ ریازا انداختورود که داشت ویژگیِ فرابشری تولید میکرد. طمع در درونشاینچ جوشید، اما با خویشتنداریِ یک ریاضتکش آن را سرکوب کرد.
تصمیم گرفت که فارغ از اینکه ریازاانگشتِ خائن بوده یا نه، ویژگیهای فرابشریاش بایدشعلههای برای کامو و گروهِ گشتِ ماتانی بماند.
لومیان برای اینکه تسلیمِ طمع نشود و چون مسئلهٔ مهمی بهدهانِ یادش آمده بود، حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییر کرد. نشانِ سیاه رویدندانهایش شانهٔ راستش را فعال کرد و با تلپورت از آنجا رفت.
ماسلو به خیابانی که تا لحظهای پیش خالی بود و چراغهایی که برسفیدِ اثرِ انفجار تکان خورده بودند خیره ماند، گویی روح از بدنش جدا شده بود.اینچ با چهرهای گیج و ناامید، برگشت و بهسوی جنگلِ بیرونِ تیزامو به راه افتاد.
...
در سوئیتِفشرده طبقهٔ دومِسفیدِ متلِ بریو.
همان لحظه که لوگانوفروپاشی بیدار شد، فهمید نمیتواندبالا ساعدِ راستش را تکان دهد.
لوگانو درحالیکه دردِ ساعدِ راستش را تحمل میکرد، سعی کرد به خودش دلداریسفیدِ بدهد: چیزی نیست، چیزی نیست. با یکی دو جلسه درمانِ روانپزشکی خوب میشم. مردمِاینچ تیزامو میتونن با مراسمِ مذهبی شفا پیدا کنن و نیازی به اثرهای فرابشری ندارن...
درست همان موقع، صدایسفیدِ قدمهای شتابانی را ازشلیک اتاقنشیمنِ بیرونِ در شنید.
تَرَق!
درِ اتاقخوابِ لوگانو با شتاب باز شد. در نورِ ماهِ خونین که ازگلولهای پنجره به داخل میتابید، لودویگ ظاهر شد؛ با لباسخوابی آبی با ستارههای زردشعلههای و کلاهخوابی ستشده. او قلبی نیمهپژمرده، خونآلود و سرخِ تیره را در چنگ میفشرد.
تاپ! تاپ!
لوگانو صدای تپشِ قلبِ خودش رانوکِ میشنید و حس میکرد از شدتِبوووم وحشت روحش دارد از بدنش جدا میشود.
آیا لودویگ چون زود بیدارفروزان شده و در رؤیا سیر نشدهخُرد بود، برای وعدهٔ دوم برگشته بود؟
لحظهای بعد، لوگانوشروع دید که پیکری شناورآزادش از درگاه وارد شد.
پیکر نیمهشفاف بود و پیراهنِ سیاه، پرزرقوبرق و مجللی به تن داشت. رویسفیدِ گردنش هیچ سری نبود، فقط برشی تمیز به چشم میخورد. در دستش، چهارشده سرِ بلوندِ یکسان با چشمانِ سرخ و اجزای زیبای چهره را نگه داشته بود.
«اونو...» «به...» «من...» «پسبده...»
چهار سر واژههای متفاوتی رافروزان به زبانِ فیساکیِ باستان بهدندانهایش زبان آوردند و جملهای کامل ساختند.
تصویرِ لودویگدیوانهوار در هشت چشمِدستِ زرشکیشان بازتاب یافت.
لودویگ بهسمتِ تختِ لوگانو دوید و چرخید. فریاددهانِ زد: «مالِ منه!» به نظر میرسید میخواهد قلبانگشتِ را به دهانش ببرد، اما انگار مردد بود.
چهار سری که پیکرِ نیمهشفاففروزان نگه داشته بود، یکییکی گفتند:دندانهایش «احمق...» «داری...» «مغزِ...» «خودتو...» «میخوری...»
«اون...» «قلبِ...» «من...» «هست...»
«اگه...» «اونو...» «پس...» «ندی...»
«تبدیلت...» «میکنم...» «به...» «خوک...»
تقریباً در همان لحظه، لومیان کنارِنوکِ لودویگ ظاهر شد، صحنه را ازبوووم نظر گذراند و آن کلمات را شنید.
لومیان نگاهی به بانوی عجیبوغریب انداخت و بعد بهورود لودویگ که چهرهای مصمم داشت، گویی میخواست تا پای جانشکافت از غذایش دفاع کند. لومیان پس از لحظهای تأمل گفت:
«مادام، شاید بتونید موادِفروپاشی دیگهای رو که نیروی روحیِهفتتیر غنی دارن باهاش مبادله کنید.»
در وضعیتِ فعلیِ لودویگ، لومیانبالا جرئت نمیکرد سعی کند آنگلولهای شیء را بهزور از او بگیرد.
بانوی سیاهپوش با آن پیراهنِ پرزرقوبرقنوکِ که چهار سرِ بلوند و چشمسرخبوووم را در دست داشت، ساکت شد.
پس از مدتِ کوتاهی، یکی از سرهایشانگشتِ سکهٔ طلای درخشانی را از دهان بیرونشعلههای انداخت و آن را بینِ دندانهایش نگه داشت.
سکهٔ طلا؟ میخواید با یه سکهٔ طلا بخرینش؟ لودویگ بهسمتِ پول اهمیت نمیده... لومیان تازه میخواست این موضوع را بهشلیک بانو گوشزد کند که ناگهان متوجه شد سکهٔ طلا برایش آشناست.
یک سکهٔ طلایراستِ لوئن بود، بههفتتیر ارزشِ ۱ پوند.
اوه... لومیانفشرده نگاهی بهسفیدِ لودویگ انداخت.
لودویگ مردد شد.
پس از چند ثانیه، سرانجام دستانشراستِ را دراز کرد و قلبِ سرخِ تیرهگلولهای و نیمهپژمرده را به سرِ زن داد.
سرِ بلوند و چشمسرخ سکه را رها کرددهانِ تا در دستِ لودویگ بیفتد. سپس بهسرعت دندانهایشانگشتِ را در قلبِ سرخِ تیره و نیمهپژمرده فرو برد.
بانوی نیمهشفاف قدمی بهسفیدِ عقب برداشت و ازشلیک اتاقخوابِ لوگانو ناپدید شد.
لودویگ با شتاب سکهٔ طلای لوئن را در دهانش انداخت، گویی میخواست آنسرِ را در معدهاش پنهان کند. اما بعد انگار نظرش عوض شد و آن رافروریخت بیرون کشید. سکه را با لباسخوابش پاک کرد و با دقت در جیبش گذاشت.
همونطور که فکر میکردم، مثلِ سکهٔ طلای خوششانسیِ ژناست... یهسمتِ سکهٔ طلای لوئن که ارتباطِ نزدیکی با آقای ابله داره؟ لومیانورود که تازه متوجهِ ماجرا شده بود، با خودش سر تکان داد.
رگهای ازدستِ ناامیدی درآزادش وجودش دوید.
دو نفر از نزدیکانمسفیدِ سکهٔ طلای خوششانسی گرفتن.شلیک چرا من یکی ندارم؟