چپتر 657: شهرک تیزامو
0لومیان با خواندنِ دومیشد گزینهٔ خانمِ شعبدهباز، دربینهایت فکری عمیق فرو رفت.
پاداشهای فوقالعادهای بودن!
باید در نظر داشت که رسیدن به ردهٔ ۴ برای فرابشران نقطهٔ عطفی حیاتی و لحظهٔ دگرگونیِ کیفی به شمار میآمد. از آندستِ پس، فرد میتوانست به الوهیت دست یابد و به موجودی نیمهانسان و نیمهخدا تبدیل شود. بیشترِ فرابشران هرگز تا این حد پیش نمیرفتند.سرور این تنها به معنای تبدیل شدن به یک نیمهخدا نبود؛ بلکه دیدن یا به دست آوردنِ بیواسطهٔ اشیاءِ مرتبط را هم شامل میشد.
فرمولِ معجونِمیدهند ردهٔ ۴ معمولاًرسیدگی بینهایت ارزشمند بود!
گذشته از این، اینمیشد فرمولِ معجونِ ردهٔ ۴ بهارزشمند مسیرِ خودِ لومیان مربوط میشد.
اما پاداشِ غیببینیِ سرنخهایی دربارهٔ بقیهٔ بدنِ دستِ آبسهدار، نمادِ وعده و یاریِ یک فرشته بود. فرابشرانِنمیماند عادی حتی خوابِ چنین شانسی را هم نمیدیدند، چه رسد به اینکه فرصتش نصیبشان شود. آنها تنها میتوانستندپاها در کتابها بخوانند که فرشتگان اجازهٔ سرور را میگیرند و در کلیساهای مختلف به نیایشِ مؤمنان پاسخ میدهند.
بهعلاوه، لومیاناشیاءِ باید به اینمیشد مسئله رسیدگی میکرد.
پس از ارتقا به ردهٔ ۵ دروگر، بزرگترین اولویتش یافتنِ بخشهای باقیماندهٔ بدنِ دستِ آبسهدار بود. بدونِ انجامِ اینعملینشده کار، به دلیلِ وعدهٔ عملینشده و محدودیتهای سوگند، نه فرمول، نه مواد، نه فرایندِ هضم و نه آیینِ آمادهشده،ایدهای هیچکدام به او شانسِ تبدیل شدن به نیمهخدا را در زمانِ مناسب نمیدادند. حتی فرصتی برای پشیمانی هم باقی نمیماند.
لومیان هیچ ایدهای نداشت که چطور بهتنهایی پیدایش کند. تنها نقشهاش این بود کهمربوط وردِ احضارِ دستِ آبسهدار را تقلید کند و مجموعه اورادِ احضارِ تازهای بسازد. امیدوارفرابشرانِ بود بتواند پاها، بازوها، تنه و سرِ این موجودِ عالمِ ارواح را احضار کند.
با این حال، این کار خطراتِ خودش را داشت. لومیان در عالمِ رؤیا از خواهرش آموخته بود کههیچ وقتی وردِ احضار وضوحِ کافی نداشته باشد و محدودیتی در آن اعمال نشود، موجودِ احضارشده پیشبینیناپذیر خواهد بود. چهبساتنه موجودی از عالمِ ارواح در سطحِ نیمهخدا و لبریز از کینه باشد که بتواند احضارکننده را در دم بکشد.
لومیان به دلیلِ نامشخص بودنِ نحوهٔ تکهتکه شدنِ بدنِ دستِ آبسهدار، نمیتوانست جهتِ دقیقی را تعیین کند. ممکن بود بدنی نسبتاًبقیهٔ سالم و فقط بدونِ یک دست باشد، یا شاید به تکههایی کوچک به اندازهٔ بادامزمینی خُرد شده بود. توصیفِ دقیقش ناممکنکتابها بود. تنها میتوانست بارها و بارها آزمایش کند و دایرهٔ احتمالات را محدودتر سازد. این کار دستکمی از بازی با جانش نداشت.
مهمتر از همه، لومیان پیشتر اطلاعاتِ جامعِ خانمِ شعبدهباز دربارهٔ موجوداتِیافتنِ رایجِ عالمِ ارواح را زیر و رو کرده بود. با اینفرمول وجود، هیچچیز که شبیهِ دیگر اعضای بدنِ دستِ آبسهدار باشد، نیافته بود.
لومیان هم فرمولِ معجونِ ردهٔ ۴معجونِ شوالیهٔ خونآهنین را میخواست و هممسیرِ سرنخهایی از بقیهٔ بدنِ دستِ آبسهدار.
به همینسوگند دلیل نمیتوانستمواد تصمیم بگیرد.
با خود اندیشید که آیا همین حالا به تریر تلپورتارزشمند کند و از فرانکا یا ژنا برای غیببینی کمک بخواهد، بهبقیهٔ این امید که بینشِ روحیِ آنها سرنخهای ارزشمندی به او بدهد.
وقتی این افکاربهعلاوه در ذهنش میچرخید،میکرد لومیان تصمیمش را گرفت.
گزینهٔ دوم!
چون چیزِ مهمی را به یاد آورده بود. پاداشِ آقایشانسِ مردِ آویخته هنوز به دستش نرسیده بود. فرصتی برای کاوشنداشت در انتقامجوی آبی، کشتیِ ارواحی که از یادگارهای امپراتوریِ تودور بود.
با در نظر گرفتنِ اینکه امپراتورِ خون آلیستا تودور زمانی خدای راستینِ مسیرِ شکارچیخودِ و کاهنِ سرخی نیمهدیوانه بود، میراثِ امپراتوریِ تودور دربردارندهٔ فرمولِ معجونِ ردهٔ ۴ مسیرِفرشته شکارچی به همراهِ مواد و ویژگیهای فرابشری بود. این چیزی بود که میشد چشمانتظارش ماند.
لومیان بیدرنگ نشست و پاسخی برای خانمِ شعبدهباز نوشتبزرگترین و افکارش را بیان کرد. همچنین به او اطلاع دادعملینشده که برای بررسیِ میراثِ هیسوکا راهیِ شهرکِ تیزامو خواهد شد.
...
ساعت ۴ عصر، کامو کاستیا به همراهِآیینِ سه بومیِ قهوهایتیرهٔ قارهٔ جنوبی، درِ سوئیتِفرصتی ۷ در طبقهٔ بی۳ هتل اورلا را زد.
کامو در حالی که دو مرد و یک زن را معرفی میکرد، به زبانِ اینتیسیمربوط توضیح داد: «همهشون اهلِ تیزامو هستن، همونجا به دنیا اومدن و بزرگ شدن. فقط وقتیعادی به سنِ قانونی رسیدن، برای پیدا کردنِ کار و فرصتهای بهتر به پورت پیلوس اومدن.»
«یکیشون تأمینکنندهٔ توتهای گوادارـه، یکی دیگهشون با یه آدمِبزرگترین محلی ازدواج کرده و تو اسکله جون میکند، ووعدهٔ سومی هم مسیرِ غیرقانونیتری رو پیش گرفته و دزده.»
یکی تاجرِ نسبتاً پولداریه، اون یکی کارگرِ اسکلهست، و سومی هم دزده. دقیقاً از سه طبقهٔ اجتماعیِ مختلف و از هر دو جنس. اینطوری میتونم وضعیتِ تیزامو رو تا جایحتی ممکن و همهجانبه بفهمم. کامو تو این زمینه خیلی حرفهایه. از یه افسرِ سابقِ امنیتِ عمومی همینم انتظار میرفت... لومیان سر تکان داد و با زبانِ دوتانیِ روان رو به آنیافتنِ سه نفر گفت: «من پژوهشگرِ فرهنگِ عامهام و دارم میرم تیزامو. اما قبلش میخوام دربارهٔ شهرک بیشتر بدونم. دوتانیِ من یه کم ضعیفه، برای همین مسیو کامو تو ترجمه کمکم میکنه.»
مسنترین تاجر با لبخند جواب داد: «ماآیینِ به حرفِ افسر کامو گوش میدیم.» وفرصتی بقیه هم سریع حرفش را تأیید کردند.
لومیان رو به لوگانو کرد و دستور داد: «منبینهایت یکیشون رو برای صحبت میبرم تو اتاقِ خوابِ اصلی.غیببینیِ تو میتونی اون دو تای دیگه رو سرگرم کنی.»
لوگانو بیدرنگمیدهند جواب داد:مسئله «بسیار خوب.»
داخلِ اتاقخوابِ اصلی، لومیان مؤدبانه تاجر را رویبینهایت صندلیِ دستهداری نشاند و خودش لبهٔ تخت جاپاداشِ گرفت. به زبانِ اینتیسی پرسید: «محصولِ اصلیِ تیزامو چیه؟»
کامو همانطور کهفرمول ترجمه میکرد، گیجهضم به نظر میرسید.
لویی بری واقعاًمرتبط قصد داره بهفرمولِ تیزامو سفر کنه؟
کاملاً معلومهمیدهند که داره ردِرسیدگی تواناكو رو میگیره!
کامو نقشِ بازجو را به خود گرفتمعمولاً و در حالی که حرفهای لومیان را منتقلاما میکرد، از بالا به تاجرِ نشسته خیره شد.
تاجر که پر از دلهره بود، جواب داد: «قربان، ما بیشتر توتِ گوادار، ادویه وپشیمانی میوههای جنگلی میکاریم. مزرعههای زیادی اون اطراف هست، و ما اغلب برای شکار به جنگل میریمتازهای و هم گوشت و هم پوست میفروشیم. علاوه بر این، برای ساختنِ تابوت درخت قطع میکنیم.
«همین... تقریباً همینه. بقیهٔ وقتمونمیشد هم صرفِ کاشتنِ ذرت وارزشمند سیبزمینی برای مصرفِ خودمون میشه.»
لومیان اطلاعات را به خاطر سپردمیکرد و از طریقِ ترجمهٔ کامو، درکِبخشهای خود را از زبانِ دوتانی بهبود بخشید.
لومیان با گفتگویی خودمانی،میشد دربارهٔ زندگیِ روزمره، خوراک وارزشمند سرگرمیهای ساکنانِ تیزامو پرسوجو کرد.
از روایتِ تاجر، لومیانمواد تصویرِ ذهنیِ تیزامو راآمادهشده برای خود ترسیم کرد.
جمعیتش بیشتر از بومیها تشکیل میشد و غریبهها فقط مالکانِ مزرعههای اطراف و تعدادی بردهٔمربوط خریداریشده بودند. به لطفِ خدماتِ شکاری که به نجیبزادگانِ پورت پیلوس ارائه میشد، تیزامو ارتباطشعادی را با دنیای بیرون حفظ کرده بود و از انزوا و سنتگرایی دور مانده بود.
با اینکه ایمان به مرگ ریشهکن شده بود، اما ردهایش در زندگیِ روزمره باقی مانده بود. مردمِ شهرک بیشتر به خورشیدِ فروزانِ ابدیمواد باور داشتند، اما بقایای ایمان به مرگ همچنان مشهود بود؛ مثلِ سر زدنهای مکرر به گورستان و رسمِ دفن نکردنِ کودکانی که زودتراحضارِ از موعد میمردند در تابوت. هر فردِ بالغ از پیش برای خودش تابوتی آماده میکرد و وسیلهٔ معمولِ سفر هم استفاده از تابوت بود.
لومیان با علاقهای فراوان بهفرمولِ این بحث پایان داد وبود پرسید: «تواناكو توپیان رو میشناسی؟»
بالاخره رفت سرِ اصلِ مطلب...
کامو آرام نفسش راشامل بیرون داد و سؤالمعمولاً را به تاجر منتقل کرد.
لبخندِ گرمیمیدهند روی چهرهٔمسئله تاجر نشست.
«بله! تو شهرک خیلی معروفه.»
کامو میانِ حرفش پرید: «چرا؟»
تاجر با لبخندی چاپلوسانه جواب داد: «قربان، اون باید همکارِ شمابود باشه. تواناكو اولین نفر از تیزاموست که به تیمِ گشت ملحقبدنِ شده. تازه، خیلی سریع هم داره ترفیع میگیره. مایهٔ افتخارِ ماست.»
لومیان بیاختیار خندهٔ آرامی کرد.
«خیلی دربارهٔ گذشتهٔ تواناكو کنجکاوم.»
چهرهٔ تاجر کمیفرمول دگرگون شد وهضم نگاهی به اطراف انداخت.
«قربان، تواناكو جرمی مرتکبشامل شده؟ به سازمانی ملحق شدهبینهایت که به مرگ باور دارن؟»
عجب آدمِ تیزی...
لومیان در این فکر بود که کامومعمولاً با صدایی پایین غرید: «ما داریم سؤالمربوط میپرسیم یا تو؟ فقط راستش رو بگو!»
زیرِ فشارِ روانیِ بازجو، تاجرِ تیرهپوست با صدایی لرزان جواب داد: «مدتهاستمناسب میدونم که این جوون، تواناكو، حتماً آدمِ بزرگی میشه، اما این روکند هم میدونم که یه روز پا تو مسیرِ کفرگویی به یه ایزد میذاره.»
تاجر که دید کامو و لومیان منتظرِ توضیحِ بیشتری هستند، ادامه داد: «تو خانوادهٔ تواناكو آتیشسوزی شد.پاداشِ همهٔ کسانش از بین رفتن و فقط اون زنده موند. طبقِ رسم و رسومِ ما، اون موردِشانسی لطفِ یه ایزد قرار گرفته و از مرگ نجات پیدا کرده. اینجور آدما معمولاً کارای بزرگی میکنن.»
منظور از لطفِ ایزد اینجارسیدگی همون مرگه، نه؟ تسلیمِ مرگاولویتش نشدن، لطفِ مرگ به حساب میاد؟
لومیان متفکرانه میانِ حرفشمیشد پرید: «آتیشسوزی حدودِ ششبینهایت سال پیش اتفاق افتاد؟»
تاجرِ غافلگیرشده پرسید: «از کجا فهمیدید؟» سپسآیینِ ضربهای به پیشانیاش زد و افزود: «چقدرفرصتی احمقم. حتماً از قبل در موردش تحقیق کردید.»
از قرارِ معلوم، آتیشسوزی یهمیشد جوری تواناكو رو به زندگی برگردوندهبود و اونو تبدیل به هیسوکا کرده...
لومیان سر تکان داد.
«ادامه بده.»
تاجر در حالی که به یاد میآورد، گفت: «از اون موقع به بعد، تواناكوفرصتی ساکت شد، انگار تو شوک بود. دیگه تو مراسمِ عشای ربانی شرکت نمیکرد وتقلید به کلیسای خدا پا نمیذاشت. بعداً هم تیزامو رو به مقصدِ پورت پیلوس ترک کرد.»
تواناكو از اینکه با این رفتارِ غیرعادی زیرِ ذرهبین بره نمیترسید؟ حتی زحمتِ تظاهر به ایمان روپاداشِ هم به خودش نداد؟ اون موقع، هیسوکا دیگه تبدیل به فرابشرِ مسیرِ مغاک شده بود و برایشانسی همین نمیتونست تو مراسمِ عشای ربانیِ کلیسای خورشیدِ فروزانِ ابدی شرکت کنه؟ اولین معجونش از کجا اومده بود؟
لومیان در حالی که کامو ترجمهمیکرد میکرد، در این افکار غوطهور بود وباقیماندهٔ سپس پرسید: «تواناكو زیاد به تیزامو برمیگرده؟»
تاجر صادقانه جواب داد: «هر سالمعجونِ به تیزامو برمیگرده. دقیق نمیدونم چندمسیرِ وقت یه بار یا برای چه مدتی.»
لومیان بیشتر پرسوجوفرمول کرد: «وقتی برمیگردههضم تیزامو کجا میمونه؟»
تاجر روان جواب داد: «تو خونهٔ خودش. بعدمعمولاً از اینکه به تیمِ گشت ملحق شد واما ثروتی به هم زد، خونهٔ سوخته رو دوباره ساخت.»
خونهای رو کهبهعلاوه تو آتیشسوزی ویرانمیکرد شده بود دوباره ساخت...
لومیان لحظهای تأمل کردمیشد و بعد پرسید: «جشنوارهٔبینهایت محلیِ خاصی تو تیزامو هست؟»