چپتر 766: زایمانِ زودرس
0فرانکا به مردِ جوانی که دستکشهایکمرنگی سرخ به دست داشت خیره شدتوی و با احتیاط پرسید: «شما کی باشین؟»
او قرار نبود فقط به خاطرِ حرفهایدرنگ یک غریبه به او اعتماد کند، مگرکمی اینکه تحتِتأثیرِ قدرتی فرابشری قرار گرفته باشد.
مردِ جوان با دستکشهای سرخ بیمقدمه فرانکا و ژناستاره را با نامهای آرکانای صغیرشان خطاب کرد و گفت:باشه «دوی جام، هفتِ جام. نیازی نیست درگیرِ اتفاقاتِ بعدی بشین.»
صدایش اقتدارِ ذاتیِ کسی را داشت که بهستارهست رهبریِ افرادِ زیادی عادت کرده بود و حسِ کمرنگیکمی از ترس را در فرانکا و دیگران القا میکرد.
نامهای رمزِ ما رو توی انجمنِ تاروت میدونه... عضوِ انجمنِ تاروته؟ یکیتوی از کمکهای شوالیهٔ شمشیره؟ لباسش شبیهِ اون «دستکشهای سرخِ» کلیسای الههٔ شبِاون جاویده... فرانکا در حینِ فکر کردن، هیچ هشداری از شهودِ روحیاش حس نکرد.
پیش از آنکه بتواند پاسخیستارهست بدهد، مردِ جوان با دستکشهایتکان سرخ کارتِ تاروتی بیرون کشید.
روی کارت الههای راپرستاره نشان میداد که زیرِاعظم آسمانی پرستاره آبِ مقدس میریخت.
آرکانای اعظم، ستاره!
پس آقای ستارهست... فرانکا وحسِ ژنا دیگر درنگ نکردند ومیکرد هماهنگ سر تکان دادند: «باشه.»
لوگانو کمیاعظم گیج همانجاآقای ایستاده بود.
چرا کارت درآورد؟
فکر کنم یهمقدس چیزایی در این موردآقای شنیدم، ولی یادم نمیاد...
تقریباً همزمان، آنتونی از ناکجاحسِ پیدایش شد و خودش رامیکرد کنارِ فرانکا و ژنا جا داد.
فرانکا لحظهای جا خوردآقای و با خودش زمزمهنکردند کرد: «پاک فراموشت کرده بودم...»
آقای ستاره حرفِآسمانی دیگری نزد. دهانشمقدس را کمی باز کرد.
در یک چشمبههمزدن، روحی نامرئی و پهناور فرانکا و دیگراندرنگ را در بر گرفت و سپس، گویی در بالونِ هوایایستاده گرم سفر میکردند، به عالمِ ارواحِ لایهلایه و رنگارنگ صعود کردند.
...
در حاشیهٔ شهر که از یخِدیگر بلورین پوشیده بود، لومیان با نقابِ زرینِلوگانو خاندانِ اِگِرز بر چهره، نگاهش را گرفت.
میتوانست حدس بزند پیکرهای تاری که میدید، نیمهخدایانِ جناحِ اعتدال و مسئولِ این عملیات بودند. یکیتکان از آنها که بیسر بود، به فرشتهٔ جناحِ اعتدال شباهت داشت که پیشتر دیده بود. حشراتِیادم نیمهشفافی که به دهانش میرفتند و بیرون میآمدند، احتمالاً یاورانی بودند که جناحِ اعتدال دعوتشان کرده بود.
همین الان چند نفر توی بدنِ من جاستارهست خوش کردهن؟ لومیان در دل غرغر کرد ولوگانو با سرعتی دیوانهوار به دنبالِ ماریک، شوالیهٔ شمشیر، دوید.
آنها زیرِ «نورِ خورشیدِ» رنگپریده وکمرنگی سرد واردِ برهوتِ بیرونِ راکلِو شدندتوی و شتابان بهسوی دریاچهٔ دالش رفتند.
به دلیلِ تأثیرِ بیهمتای پارامیتا، لومیان نمیتوانست به جایی فراتر از میدانِباشه دیدش تلپورت کند. مجبور بود برای تثبیتِ موقعیت از قفلِ بصری استفاده کند،ولی و همین امر ظاهر شدنِ فوری در کنارِ دریاچهٔ دالش را دشوار میکرد.
پس از طیِ مسافتی،پرستاره دست دراز کرد واعظم شانهٔ شوالیهٔ شمشیر را گرفت.
تقریباً همزمان، شعلههای سفیدِ سوزاناعظم از درونش فوران کرد ودرنگ در دم تمامِ بدنش را پوشاند.
شوالیهٔ شمشیر بیآنکه بپرسد مقصودش راکمرنگی فهمید و بیدرنگ به شبحی غیرمادی تبدیلانجمنِ شد و خودش را به لومیان چسباند.
لومیان به نیزهٔ گداختهٔ سفیدیستارهست بدل شد و با جلوهایتکان درخشان به دوردست پرتاب شد.
نیزهٔ شعلهور آسمان را شکافت ومقدس مسافتهای پهناوری را درنوردید تا دردیگر چشمبههمزدنی به کنارِ دریاچهٔ دالش برسد.
وقتی لومیان از نیزهٔ سفیدِ سوزان جدا شد، متوجه شددرنگ که حتی در پارامیتا، که با عالمِ ارواح در هم آمیختهچرا بود، این دریاچه همچنان آرام، زلال، مقدس و زیبا مانده بود.
در محیطِ نیمهتاریک، آبِ خاکستریسفید بیوزن به نظر میرسیدالقا و همچون پردهای غولآسا به بالا کشیده میشد، گویییکی موجودی در ارتفاعِ بالا آن را به سوی خود میکشید.
در برابرِ پردهٔ آب،آقای جمجمههای بیشمارِ انسانی سرینکردند کوهپیکر شکل داده بودند.
در میانِ جمجمههای رنگارنگ، یکی از همه بیشتر به چشم میآمد.ستارهست درست در بالاترین نقطه قرار داشت، چنان شفاف بود که گویی ازایستاده بلور تراشیده شده بود، و بهمراتب از جمجمهٔ عادیِ انسان بزرگتر مینمود.
در کاسهٔ چشمهای این جمجمهٔ بلورین،ستاره بهجای شعلههای رنگپریده یا سرخِ تیره، دروازهٔتکان برنزیِ باستانی، رازآلود و پرنقشونگاری بازتاب مییافت.
دروازه نیمهباز بود و تاریکیِ بیپایانِ درونش رادیگران نمایان میکرد. در آن تاریکی، چشمهای بیشمار و وصفناپذیریتاروته به بیرون خیره شده بودند اما توانِ خروج نداشتند.
در امتدادِ لبههای دروازهٔ برنزی، دستهایی عجیب، ناموزون و گاه چندشآور چهارچوب را چنگ زدهگیج بودند، گویی میخواستند خود را به بیرون فشار دهند اما نمیتوانستند. تنها کاری که ازآنتونی دستشان برمیآمد ایجادِ صداهای خراشمانند و گوشخراشی بود که گویی پردهٔ گوشِ انسان را پاره میکرد.
ارواح و جمجمههای انسانیِ بسیاری بهمقدس این مکان کشیده میشدند و رفتهرفته بهدرنگ بخشی از آن سرِ عظیم بدل میگشتند.
اون جمجمهٔ بلورین همون جمجمهٔ نامیراییه که اون موقع استفاده شد؟ دروازهٔ برنزیِ توی کاسهٔ چشمهاش همون دروازهٔ جهانِ زیرینِ دربانِ ردهٔ ۵ مرگه؟ هوم، یه ردهٔ ۵ نمیتونه دروازهٔ جهانِ زیرین رو برایناکجا مدتِ طولانی باز نگه داره، برای همین از جمجمهٔ نامیرا و ویژگیهای بیهمتای دریاچهٔ دالش استفاده کردن تا ثابتش کنن... ولی اکسیتو، شاهِ شمن، کجا رفته؟ همینطور که این فکر از ذهنِ لومیان میگذشت، دیدشهر که جمجمههای بیشمارِ انسانی که سرِ عظیم را در هوا شکل داده بودند، دندانهای استخوانیشان را باز و بسته کردند و هماهنگ با صداهای گوناگون به سخن درآمدند: «چرا نتونستید کمی بیشتر بهم وقت بدید؟
«اگه نمیتونم به دستش بیارم، اینجا رو نابوددیگران میکنم تا ببینم چند نفرتون میتونید از فاجعهٔعضوِ فروپاشیِ این پارامیتا جونِ سالم به در ببرید!
«و من با تدارکاتِآقای قبلیام اینجا رو رها کردهمهماهنگ و از منطقهٔ راکلِو رفتهم!
«هاهاها، هاهاها!»
در میانِ خندههای تیز، خشن، پیر و عمیقِ جمجمههای انسانی، لومیان حسهماهنگ کرد سایهٔ عظیمِ آسمان بهسوی سرش پایین میآید. شکافهایی در زمینِ زیرِ پایشاین پدیدار شد که هر لحظه عمیقتر میشد و خلأ تاریکی را نمایان میکرد.
روی همهٔ جمجمهها، از جمله جمجمهٔکمرنگی بلورین، ترکهای ریزی افتاد، گویی هرتوی لحظه ممکن بود کاملاً خُرد شوند.
در آن لحظه، لومیان حس کرد سرمایی از بدنشهماهنگ بیرون رفت و ترک خوردنِ همهٔ جمجمهها متوقف شد،چرا گویی نیرویی نامرئی و بیرونی موقتاً جلویشان را گرفته بود.
این اتفاق روندِ فروپاشی و نابودیِ پارامیتا رااعظم هم متوقف کرد. اگرچه اوضاع به حالتِ قبل برنگشت،دادند اما دستکم قرار نبود این نابودی فوراً رخ دهد.
این نیمهخدای جناحِ اعتداله یا کمکی که آوردن داره از قدرتش استفاده میکنه؟ انگار اکسیتو واقعاً فرار کرده. بعد از اینکه با زوزهٔ بانشیچیزایی اوضاع رو سنجید، قاطعانه این پارامیتا رو رها کرد؛ مشخصاً قویتر از بقیهٔ مادامها بود و قبل از اینکه جناحِ اعتدال بتونن دست به کارباز بشن، از تمهیداتِ قبلیش و ویژگیهای منحصربهفردِ این مکان برای فرار استفاده کرد... با تماشای صحنهٔ پیشِ رو، رشتهای از افکار از ذهنِ لومیان گذشت.
ناگهان صدایی باستانی دربود گوشش پیچید: «فقط بهدیگران حرفهای اکسیتو گوش ندید.
«طبقِ تجربهٔ من، هر کسی که قبلدرنگ از فرار اینهمه حرف میزنه، یا دیوونهکمی شده یا میخواد چیزی رو پنهان کنه.
«اکسیتو واقعاً قبل از اینکه بتونیم پیداش کنیم قاطعانه از اینجا فراردیگر کرد و قصد داشت این پارامیتا رو نابود کنه، اما چرا بایدچرا اهدافش رو به ما بگه؟ فقط برای اینکه خودش رو خالی کنه؟
«این میتونه یه دلیل باشه، اما باید دلیلِ مهمتری همدرنگ در کار باشه: اون میخواد ما روی فروپاشی و نابودیِایستاده این پارامیتا تمرکز کنیم و چیزِ دیگهای رو نادیده بگیریم.»
لومیان هم پس از شنیدنِ ادعاهای اکسیتو از زبانِ آنمیکرد جمجمههای انسانی، هنوز کاملاً قانع نشده بود، اما چنین رفتاریشوالیهٔ از سوی جناحِ کامجوییِ مکتبِ گلِ سرخ بعید به نظر نمیرسید.
کسانی که به کامجوییآقای عادت داشتند، همیشه براینکردند ابرازِ احساساتشان بیتاب بودند.
صدای باستانی سرانجامآسمانی گفت: «زمان جوابمقدس رو به ما میده.»
با پایانِ این حرف،میریخت لومیان دید حشراتی باستارهست حلقههای نیمهشفاف به پرواز درآمدند.
ناگهان همهچیزعادت در اطرافشبود کُند شد.
مِهی خاکستریوسفید روی تمامِ منظرهٔستارهست پیشِ چشمانِ لومیان نشست وتکان همهچیز را غیرواقعی جلوه داد.
اندکی بعد، هرچه روی این «پردهٔ» مهآلود نقش بسته بود،آقای شروع به عقبرفتن کرد. جمجمههای انسانی دیگر پر از ترک نبودند،گیج زمین دوباره هموار شد و سایههای غلیظ به آسمان پس نشستند.
زمان به عقب برنمیگشت؛میریخت بلکه تاریخ و رویدادهایستارهست اخیر در حالِ نمایش بودند.
سپس لومیان یک جفت بالِ قهوهایکمرنگی دید که آسمان را میپوشاند وتوی همان سایهٔ کنونی را بر جا میگذاشت.
در میانِ بالهایی که هر پرِ آندرنگ به اندازهٔ سرِ یک انسان بود، پیکرِکمی زنی با شکمِ برهنه به چشم میخورد.
زن به زیباییِ ماهِ شب بود ومیریخت چهرهاش درخششی مادرانه داشت، اما دستوپاهایش خمیدهنکردند بود و ناخنهای تیزش درخششی سرد داشتند.
این همانآبِ پادشاه شمن،میریخت اکسیتو بود.
لومیان که پیشتر هیئتِ مردانهٔ او راترس دیده بود، فوراً شناختش. حالا خطوطِ چهرهاشتاروت نرمتر و جزئیاتِ صورتش ظریفتر شده بود.
شکمش متورم و چنان کشیده شده بود که رگهای سیاهِ روی آن بهلوگانو چشم میآمد. پوستش آنقدر نازک بود که تقریباً شفاف به نظر میرسید ویادم پیکرِ درهمتنیدهٔ نوزادانِ هیولاییِ بیشماری را با پنجههای پرنده در درونش نشان میداد.
اون... همهٔ اون نوزادهای مردهزادِ پرندهپا رو چپونده تو شکمش... داره چه هیولایی رو پرورش میده؟ عجیبیدادند نیست که پیوندِ خونی مستقیم عمل نکرد و فقط تو یه محدودهٔ خاص و بهطور غیرمستقیم جوابتقریباً داد... لومیان تازه به این نتیجه رسیده بود که در صحنهٔ گذشته، اکسیتو دستش را بهسوی شکمش برد.
با صدای شکافتهشدنی، شکمشمیریخت را درید و خونستارهست به بیرون فواره زد.
اکسیتو با زور نوزادی را بیرون کشید که کمی از لودویگ کوچکتر بود. پوستش رنگپریده وعضوِ بیجان و گوشتش پوسیده بود و بقایای چهارپنج سر و هفتهشت پنجهٔ پرنده روی بدنش دیدهکردن میشد. غشایی زلال و شفاف که ظاهراً از آبِ دریاچه دالش بود، بدنِ نوزاد را پوشانده بود.
اکسیتو فریادی از سرِ دردستارهست کشید و نوزاد را به درونِدادند حدقهٔ چشمِ جمجمهٔ بلورین پرتاب کرد.
نوزادِ پوسیده و چندسر مشخصاً بسیار بزرگتر از حدقهٔ چشم و درِ برنزیِ درونِنکردند آن بود، اما بهطرز رازآلودی مدام کوچک و کوچکتر شد تا اینکه از شکافی کهمورد بهزحمت بهاندازهٔ یک دست باز بود، گذشت و در تاریکیِ بیکرانِ پشتِ در ناپدید شد.
یعنی هدفِ نهاییِ اکسیتو اینه که اون نوزادِ هیولایی رو بفرسته به جهانِتکان زیرین تا یه اتفاقِ وحشتناک رو رقم بزنه؟ و حالا مجبور شده زودتر زایمانشنیدم کنه؟ با عبورِ این فکر از ذهنش، متوجه شد سرمای درونش ناپدید شده است.
پیکری با کلاهبُنهٔ کوچکِ سیاه وکمرنگی شوالیه شمشیرها با جلیقه و پیراهن،توی همزمان جلوی جمجمهٔ بلورین ظاهر شدند.
اما ظاهراً نمیتوانستند از شکافِستارهست درِ برنزی عبور کنند و میکوشیدنددادند آن را کمی بیشتر باز کنند.
جهانِ زیرین... لومیان که نقابِآبِ زرینِ خاندانِ اِگِرز را بر چهرهستارهست داشت، در درونش تلاطمی احساس کرد.
او با بهرهگیری از فرصتی که نیمهخدایانِ جناحِ اعتدال با بهنکردند تأخیر انداختنِ فروپاشیِ پارامیتا فراهم کرده بودند، نشانِ سیاهِ روی شانهٔدرآورد راستش را فعال کرد و به جلوی جمجمهٔ بلورین تلپورت شد.
در چشمانش، درِکرده برنزی بهطور غیرعادیکمرنگی بزرگ به نظر میرسید.
هر دو دستش راآقای دراز کرد و دونکردند طرفِ درِ برنزی فشار داد.
وزوزی توخالی و خفهپرستاره در هوا پیچید و درِستاره برنزی کمی بیشتر باز شد.
لومیان بیدرنگ مکشِ وحشتناکی را احساس کردآقای و با صدای ویژژژ، از میانِ شکاف بهباشه داخل کشیده و به اعماقِ تاریکی پرتاب شد.
در درونش، دوکرده تودهٔ سردِ دیگرکمرنگی هم به او پیوستند.