چپتر 720: «یاورِ» غیرمنتظره
0واژهٔ «کلاهبردار» در فضا معلق ماند وکتابی لومیان و بقیه را در سکوتی بهتزدهورق فرو برد. افکارِ مشابهی در ذهنشان میچرخید.
امکان نداشت تاشروع این حد بدشانسکرد باشن، مگه نه؟
یبوس دربارهٔ احتمالِ برخورد با کلاهبرداران در طولِ معاملهٔ زیرمیزی هشداردستهداری داده بود، اما تجربههای قبلیِ فرانکا از معاملهٔ زیرمیزیِ صاحباقتدار همیشهبیخیالی اعتبار داشت. بهعلاوه، این بار انگشترِ طلای خون را پذیرفته بودند.
اگر لومیان شخصاً بر معامله نظارت نمیکرد، ازپالایندگان چشمِ فاجعه بهره میگرفت تا احتمالِ نهایی شدنشهرگز را بسنجد و دنبالِ راههایی برای مداخله بگردد.
اما فعلاً، آن چهار نفر چارهای جز صبر نداشتند. آنها کهبرداشت پشتِ نورِ تاریک و آبمانند پنهان شده بودند، صحنهای را کهطبقِ در اتاقِ کار رخ میداد از درونِ آینهٔ شیشهای تماشا میکردند.
با گذشتِ شب، لومیان و همراهانش به جیرههاییپالایندگان که او برای لودویگ در کیفِ مسافرش گذاشتههرگز بود ناخنک میزدند تا گرسنگیشان را رفع کنند.
نزدیکِ ساعتِ ۱۰ شب، موران آوینی با قدمهای بلند واردِ اتاقِ کار شد و درِدیواری چوبی را کاملاً باز گذاشت. او روی مبلِ دستهداری زیرِ چراغِ گازِ دیواری نشست، کتابیمحافظت از روی تپهای در همان نزدیکی برداشت و با بیخیالی شروع به ورق زدنِ آن کرد.
تیمِ پالایندگان که وظیفهٔ محافظت از اوتیمِ را بر عهده داشت، طبقِ معمول دمِ درمستقر مستقر ماند و هرگز پا به داخل نگذاشت.
موران آوینی همیشه بر این ترتیب اصرار میورزید. او حتی با پالایندگان،بیخیالی اعضای ذهنِ جمعیِ ماشین و تیمِ ادارهٔ ۸ قراردادهایی امضا کرده ودمِ پذیرفته بود که حاضر است خطراتِ مرتبط با آن را به جان بخرد.
تیمِ امنیتی این موضوع را درک میکرد. اتاقِ کارِ یک سیاستمدارعهده احتمالاً انواعِ رازهای مشکوک را در خود پنهان میکرد. جلوگیری ازحتی ورودِ افراد با قدرتهای فرابشری، راهی برای محافظت از خودش بود.
طبقِ عادت، موران آوینی بهجای بستنِ درِباز اتاقِ کار، آن را باز میگذاشت تا مراقبتدیواری از هرگونه دردسرِ احتمالی برای پالایندگان سادهتر شود.
موران آوینی هنگامِ مطالعهٔ کتابها، گهگاه به آینهٔپالایندگان قدی که درست بیرون از زاویهٔ دیدِ پالایندگان قرارداخل داشت نگاهی میانداخت. ظاهراً افکارش فرسنگها دورتر سیر میکرد.
همزمان، چشمانِ لومیانچراغِ که درونِ آینه پنهانکتابی بود، برقی نقرهایمشکی زد.
او از میانِ شیشهورق نگاه کرد و رودِپالایندگان سرنوشتِ موران آوینی را سنجید.
با نگاهی دقیقتر، تأیید کرد که وزیرِ صنعت واقعاً چندین شاخابهٔ سرنوشتِزیرِ جدید به دست آورده است که شاملِ قدم گذاشتن به درونِ آینهٔورق قدی میشد. یکی از آنها حتی در هالهای سیاه و غلیظ پنهان بود.
لومیان از لحظهای که موران آوینی سر پایین انداخت تا مطالعه راطبقِ از سر بگیرد بهره برد، کفِ دستِ راستش را بهآرامی از آینهذهنِ بیرون آورد و محکم به شیشه فشرد، گویی فقط یک انعکاس است.
سپس، نیروی روحیِ باقیماندهاش را آزاد کرد و آن را بهبرداشت رودی خروشان و شبحوار تغییر داد که از فاصلهٔ چند متریطبقِ بهسوی جریانِ جیوهای که نمادِ سرنوشتِ موران آوینی بود، یورش برد.
تنهٔ اصلیِ سرنوشتِ موران آوینیزدنِ شاخابههای دیگر را بلعید و بهعهده درونِ شاخابهٔ سیاه و غلیظ شتافت.
اجبار سرنوشت!
لومیان با هدایتِ نیروی روحی که با استفادهپالایندگان از تواناییهای ریاضتکشِ خود جمع کرده بود، بهسرعتهرگز دستش را عقب کشید تا موران آوینی بویی نبرد.
او به فرانکا و بقیه سر تکانکتابی داد و اشاره کرد که هم معاملهٔورق زیرمیزی و هم اجبارِ سرنوشتش موفقیتآمیز بوده است.
اما در موردِ اینکه موران آوینی دقیقاًتیمِ چطور قدم در این مسیرِ محتوم میگذاشت، لومیانمستقر چیزی نمیدانست. جزئیات از دیدِ او پنهان میماند.
فرانکا وبلند ژنا آهِدرِ آسودگی کشیدند.
آنها که جرئت نداشتند حرف بزنند مبادا موران آوینی را که تواناییهایطبقِ مرتبط با آینه داشت هوشیار کنند، درکِ خود را با لبخندهایی حاکیذهنِ از رضایت و سر تکان دادنهایی آسوده با لومیان در میان گذاشتند.
به موقعیتهای خود عقبنشینیگازِ کردند و برای کمینِتپهای پیشِ رو آماده شدند.
درست همان زمان که سرنوشت اجبار میشد، نیرویپالایندگان روحیِ موران آوینی ناگهان هشداری را حس کردهرگز و او را از احساسِ خطری قریبالوقوع لبریز ساخت.
پیامِ آینهای که هنگامِ غروب دریافت کرده بود به ذهنش خطور کرد. بهچراغِ این شک افتاد که دشمنِ ناشناسی که ناظر به آن اشاره کرده بود،کرد در حالِ نقشهکشی برای چیزی است که میتواند جانش را به خطر بیندازد.
موران آوینی که نمیتوانست مقاومت کند، بارِ دیگر به آینهٔ قدی نگاهی انداخت و با خود کلنجار رفتنگذاشت که آیا پیش از آنکه پالایندگان فرصتِ واکنش پیدا کنند، به درونِ آن بگریزد و این مکان را ترکامنیتی کند یا نه. او مشتاق بود هویتِ فعلیاش را دور بیندازد و از دیدرسِ دشمنِ پنهان کاملاً محو شود.
او با غلبه بر انگیزههایش،دیواری سر چرخاند تا به پالایندگانی کهبرداشت دمِ در نگهبانی میدادند نگاه کند.
ممکن بود تلهای پشتِ آینه در کمینتیمِ باشد. بهترین کار این بود که دعادمِ کند فرابشرانِ رسمی بتوانند از او محافظت کنند!
اینجا تریرهبلند و مندرِ وزیرِ این کشورم!
درست همان موقع، پیشخدمتشورق با لیوانی شیرِ گرم دروظیفهٔ دست، دمِ در ظاهر شد.
نوشیدنِ شیرِ گرم پیش از دوش گرفتنکتابی و مسواک زدن، بخشی از برنامهٔ شبانهٔورق موران آوینی بود که به خوابیدنش کمک میکرد.
پالایندگان پیش از آنکه به پیشخدمتکرد اجازهٔ ورود به اتاقِ کار راطبقِ بدهند، بازرسیهای معمولِ خود را انجام دادند.
پیشخدمت با احترام فنجانِ چینیِ سفیدیکاملاً را که لبالب از مایع بودزیرِ دراز کرد و گفت: «شیرتون، قربان.»
موران آوینی کمکهای شایانی به رشدِ صنعتیِتیمِ اینتیس کرده بود و با دریافتِ نشانِدمِ لژیونِ افتخار، به رتبهٔ شوالیه دست یافته بود.
موران آوینی با تکانِ خفیفِدیواری سر، دستِ راستش را درازنزدیکی کرد تا لیوان را بگیرد.
ناگهان متوجه شد چشمانِ پیشخدمتشزدنِ تار شده و دردی وصفناپذیرمحافظت در اعماقشان کمین کرده است.
لحظهای بعد، دهانِواردِ پیشخدمت باز شدکاملاً و بالا آورد.
چیزی که بیرون ریخت، تکه گوشتِکرد خونآلود، سفت و درهمپیچیدهای بود کهطبقِ مستقیم به سوی موران آوینی پرتاب شد!
گوشت بهسرعت باد کرد و به ردایی از گوشت و خونبرداشت بدل شد که دورِ موران آوینی پیچید. ردا به سمتِ داخل میخزید،معمول گویی میخواست بهزور راهش را به درونِ بدنِ وزیرِ صنایع باز کند.
لومیان دربیخیالی آینه ماتورق و مبهوت ماند.
این هاله...
این آقای کِیِ!
چرا یهو از ناکجاگازِ پیداش شده بود تاتپهای موران آوینی رو ترور کنه؟
با صدای تَرَقِ تندی، موران آوینی کهتیمِ در ردای گوشت و خون پیله بستهدمِ بود، به آینهای بدل شد و فروریخت.
تقریباً همزمان، پالایندگانِ دمِ در واردِ عمل شدند. ستونی از نورِ خالصزیرِ که در شعلههای آتش پیچیده بود، از آسمان فرود آمد و ردا رازدنِ در خود غرق کرد و باعث شد بهوضوح شروع به ذوب شدن کند.
موران آوینی با دیدنِ اینزدنِ صحنه، بیدرنگ چرخید و بهمحافظت سوی نزدیکترین آینه یورش برد.
او از پیش جایگزینیِ آینهای را به پالایندگان لو داده بود.برداشت اگر همهٔ شاهدان را بیهیچ ردی از میان نمیبرد، بیگمان بعدهاطبقِ با بازجوییِ شدیدی روبهرو میشد و محافظتِ قرارداد را از دست میداد.
تنها گزینهاش این بود که از این فرصتپالایندگان بهره ببرد و تا زمانی که پالایندگان باهرگز قاتل درگیرند، از طریقِ عالمِ آینه فرار کند!
همانطور که لومیان میدید پیکرِ مورانکاملاً آوینی بزرگتر میشود و به آینهٔ قدیچراغِ نزدیکتر، ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.
یعنی این سرنوشته؟
فوراً عقبزیرِ نشست وگازِ ناپدید شد.
لحظهای بعد، پیکرِ موران آوینی ازکرد آینه گذشت و پشتِ شیشهٔ مهآلود،طبقِ سایهوار و تقریباً خالی پدیدار شد.
پالایندگانِ بیرون از دیدنِ این صحنهکاملاً جا خوردند. همزمان، فهمیدند که مشکلی جدیچراغِ برای هدفِ تحتِ محافظتشان پیش آمده است.
حواسشان برای لحظهای پرت شد. آقای کِی باپالایندگان بهرهگیری از این حواسپرتی، هدفِ چریدن را تغییرهرگز داد و از اقامتگاهِ موران آوینی تلپورت کرد.
در فضای پشتِ آینه، موران آوینی درنگ نکرد.تپهای او بیدرنگ پیمایش آینه را فعال کرد و بهسرعتتیمِ تغییرِ موقعیت داد تا هر تعقیبکنندهای را گمراه کند.
درست همان موقع، حس کرد بدنش بهطرزِ غیرقابلتوضیحی سنگینتروظیفهٔ شده و حرکاتش بهشکلِ عجیبی محدود شدهاند و او راترتیب از لغزیدنِ موفقیتآمیز به درونِ تونلی تاریک و خالی بازمیدارند.
انگار کسیبلند او رادرِ چسبیده بود.
درست پس از آن، مورانزدنِ آوینی حس کرد تارهای نامرئیمحافظت لایهلایه دورِ دستوپایش و بالاتنهاش میپیچند.
او با قدرتهای کلانترِگازِ خود، منبعِ تارهای شوم راهمان دقیقاً شناسایی کرد. نزدیک بودند.
موران آوینی سرش را کمی چرخاندکرد و به گوشهای خالی خیره شد.طبقِ در چشمانش دو «آذرخشِ» کورکننده درخشید.
نفوذ روانی!
«آذرخش» بیرون جهید و به نقطهٔ خالیتیمِ اصابت کرد. صدای تَرَقِ تندی به گوش رسیدمستقر و تکههای آینههای خُردشده را به اطراف پراکند.
در همان لحظه، ژنا که پیراهنی سیاه و کلاهیهمان نقابدار به تن داشت، پشتِ سرِ موران آوینی ظاهرپالایندگان شد و هفتتیرِ کوچک و ظریفی را در دست فشرد.
بنگ!
ماشه را کشیدواردِ و جلیقهٔ مورانکاملاً آوینی را نشانه گرفت.
گلولهٔ زرد که در شعلههای سیاه وتیمِ بیصدا پیچیده شده بود، از فاصلهٔ نزدیکدمِ با دقت به بدنِ هدف برخورد کرد.
تَرَق! موران آوینیچراغِ بارِ دیگر جایگزینیِ آینهایکتابی را به کار گرفت.
در حالی که آینههای شکسته فرو میریختند، پیکرشپالایندگان در گوشهٔ دیگری از فضای مهآلود دوباره ظاهرهرگز شد. فرانکا و ژنا بیهیچ ردی ناپدید شدند.
موران آوینی که حس میکرد تارهای ناملموس او را درمبلِ بر میگیرند، کفِ دستِ راستش را جلو برد و بهنزدیکی زبانِ هرمسِ باستانی زمزمه کرد: «نامرئی شدن در اینجا ممنوع است!»
لحظهای که واژهٔ آخر را به زبان آورد، تارهای عنکبوتِ شفافِ بیشماری در سراسرِ محیط موج برداشتند،داخل شبیه به جلبکهای دریایی که بخشی از اقیانوس را پوشانده باشند. فرانکا که در لباسِ قاتل بودمرتبط و ژنا که جامهای تیره به تن داشت، بهترتیب چرخیدند یا پیش رفتند، و آمادهٔ ضربهای دیگر شدند.
موران آوینی که فهمید دو دشمن در این لحظه نمیتوانند به اوبیخیالی دست بزنند و تارِ عنکبوتِ نامرئی هنوز تنگ نشده است، وقتی برای ضدحملهمستقر نداشت. او بیدرنگ کوشید از پیمایش آینه برای فرار از آنجا استفاده کند.
ناگهان چشمانِ موران آوینیورق از حدقه بیرون زدپالایندگان و چهرهاش با شرارتی درهمپیچید.
بدنش بارِ دیگرواردِ خُرد شد و شکلِباز آینهای به خود گرفت.
کمی آنطرفتر، آنتونی ریدورق که لباسِ کهنهکارها راپالایندگان به تن داشت، «پدیدار شد».
او تازه جنونچراغِ را روی موراننشست آوینی اجرا کرده بود!
قانونِ ممنوعیتِ نامرئی شدن او را محدودتیمِ نمیکرد، چراکه نامرئی نبود. با این حال، خودِمستقر موران آوینی به سمتِ آنتونی نگاه نکرده بود!
موران آوینی پس از چند بار استفاده از جایگزینیِروی آینهای، در سوی دیگرِ فضا دوباره ظاهر شد وتپهای بینِ خودش و فرانکا، ژنا و آنتونی فاصله انداخت.
او که فهمید دشمنِورق دیگری هم واردِ میدان شدهوظیفهٔ است، با شتابِ بیشتری گریخت.
درست زمانی که موران آوینی آماده بود پیمایشتپهای آینه را فعال کند، فرانکا کلاهش را پایینکرد کشید و چهرهٔ درخشان و ظریفش را نمایان کرد.
با این کار، گردنبندِ الماسیزدنِ که گردنش را آراسته بود،محافظت درخششِ محوی از خود ساطع کرد.
گردنبندِ بئاتریس!
بدنِ موران آوینی از گرما برافروخت. نگاهش مسحورِ چشمانِ آبیِ دریاچهایِعهده فرانکا، پلِ بینیِ بلند و ظریفش، پوستِ روشن و بینقصش و لبانِاعضای پُر و سرخش شد. برای لحظهای، میل به فرار از ذهنش پرید.
فعال شدنِ گردنبندِ بئاتریس تهدیدِ مستقیمی برای جانِ موران آوینی به شمار نمیرفت،شروع در نتیجه نتوانست جایگزینیِ آینهای را به کار بیندازد. موران آوینی هم وقتهرگز نداشت خودش آن را فعال کند. هوسهایش دیگر از مهار خارج شده بودند!