چپتر 734: سلاحِ من
0لومیان در خروجیِ غارِ معدنِ سنگ ایستاده بودشکست و میخواست با آقای کِی برای مقابله با پرلمیانتنهاش همکاری کند، اما مطمئن نبود چطور باید پیش برود.
تجربههای گذشته به او نشان داده بود کهخفیفی بدونِ الوهیت، هر اقدامی علیه یک ناظر فقط گریبانگیرِاتهاماتش خودش میشود، بیآنکه اصلاً روی آن نیمهخدا اثری بگذارد.
حالا که نقابِ زرینش را برداشته بود، لومیان فقط میتوانست سرِ جایش بماند و بررسیاگر کند که چه اشیایی در اختیار دارد که ممکن است مفید و مؤثر باشند. چارهایبالاتنهاش نداشت جز اینکه مثلِ یک تماشاگرِ صرف، مبارزهٔ بین آقای کِی و پرل را تماشا کند.
همزمان، به اطراف نگاه کردحتی و دنبالِ راهی گشت تا عالمِبتواند آینهٔ فعلی را کاملاً نابود کند.
آنتونی حالتِ خود را حفظ کرد ونتوانست به نقاشی کشیدن در آلبومِ نقاشیِ خالیکردنِ که یک صفحهاش کنده شده بود، ادامه داد.
سوژهٔ فعلیاشحرکاتِ قرار بوددادن خانمِ شعبدهباز باشد.
لومیان با تماشای حرکاتِ آقای کِی واتهاماتش گوش دادن به هر ضربهٔ شمشیر، حسحتی کرد فسادِ خفیفی دارد به ذهنش رخنه میکند.
برایش عجیب بود که آقای کِی میتوانست تا حدیدهد ناظر را عقب نگه دارد، از اتهاماتش نمیترسید وحینِ به سلاحی مجهز بود که میتوانست به او آسیب برساند.
لومیان در دل امیدوار بود که حتینتوانست اگر آقای کِی نتوانست پرل را شکستکردنِ دهد، دستکم بتواند او را فراری دهد.
آقای کِی با جمع کردنِ نیرو از کمر و میانتنهاش،رخنه در حینِ فرود آمدن بالاتنهاش را چرخاند و برای سومینمجهز بار شمشیرِ پهنِ تاریک را روی سرِ ناظر پرل فرود آورد.
پرل بیحرکت ماند، نه از تواناییای شبیهِ پیمایشِ آینه برای جاخالی دادن استفادهامیدوار کرد و نه به پهلو غلتید. او محکم کنارِ صخرهٔ بیرونزده ایستاد، بدنشمیانتنهاش قیرگون شد و در سایهای که مدام در حالِ محو شدن بود، حل شد.
شمشیرِ پهنِ تاریک و رازآلودحتی ناگهان پایین آمد و بیصدادستکم سایهها را به دو نیم کرد.
سایهها بهسرعت صخرهٔ بیرونزده را محاصره کردند، پیوسته در حرکتدستکم بودند و دوباره در هم ادغام شدند. آنها به همآمدن میپیچیدند و تقلا میکردند تا دوباره شکلِ ناظر پرل را بسازند.
در جایی که شمشیرِ تاریکی بریده بود، سایهها برای ایجادِرخنه اتصالاتِ مناسب تقلا میکردند و بهزحمت توانستند روی هم قرارمجهز بگیرند و شکلِ انساننمایی پر از شکاف و بخشهای نامتوازن بسازند.
آقای کِی بالا پرید، آماده بودنگه تا شمشیرِ پهنِ تاریک را که درامیدوار شکافِ گشادِ دهانش گرفته بود، تاب دهد.
ناگهان، بدنش بهسرعت کوچک شدحتی و زرهِ سیاه و سردی کهبتواند او را پوشانده بود، ناپدید شد.
او به شکلِبرساند اصلیاش برگشت، با کلاهِنتوانست سیاه و ردای همرنگش.
سایهٔ لرزانی که سرِ هم شده بود، رفتهرفتهخفیفی رنگِ سیاهش را از دست داد و اینچ بهاتهاماتش اینچ، پوستِ انسان و پیراهنی قرمزرنگ را نمایان کرد.
...
در کلیسای جامعِ سایهوار در مکانیاگر نامعلوم، شبحِ مارِ غولآسای جیوهای کهفراری در هوا معلق بود، بهآرامی محو شد.
بازآغاز تمام شده بود.
لوکی که روی صندلیِ دستهدارِ چوبی وفسادِ سیاهرنگی نشسته بود، ناگهان لاغر و کوچک شدعقب و به یک مجسمهٔ کاغذی تغییر شکل داد.
سپس مجسمهٔ کاغذیعجیب و صندلی فرونگه ریختند و پودر شدند.
لوکی در گوشهٔ دورِ کلیسای جامع ظاهر شد. شعبدهبازدهد که به نظر میرسید هنوز در هواست، بهسرعت نسخهٔحینِ جایگزینی از خودش را پشتِ سرِ او ظاهر کرد.
وقتی لوکی دستش را درحتی خلأ فرو برد تا دستیاری بیرونبتواند بکشد، چشمانِ قیرگونش ناگهان آبی شدند.
آبی بهسرعت به سیاهی آغشته شد،شمشیر سپس دوباره آبی شد و این دوعجیب رنگ پیوسته جایشان را به هم میدادند.
لوکی فلج شده بود و نمیتوانست کمکی احضارنمیترسید کند، و این به شعبدهباز اجازه داد دستِ راستششکست را دراز کند و با تمامِ توان چنگ بزند.
خلأ تاریک تاب برداشت و لوکی رانتوانست بلعید. سپس، آن دو متلاشی شدند وکردنِ در نهایت در مغاکی بیانتها دفن شدند.
در تمامِ این مدت، بدنِ لوکی فوراً اثیریشکست و غیرواقعی شد، انگار که یک تصویرِ تابیدهشدهکمر یا عروسکی بود که در لحظهای جابهجا شده بود.
گوشهنشین، داوری و شعبدهباز همزمان آهی پرفسادِ از حسرت شنیدند و دیدند که خودِ کلیسایعقب جامعِ سایهوار هم اثیری شد و بهآرامی فروپاشید.
به نظر میرسیدعجیب آن هم یکنگه تصویرِ تابیدهشده باشد.
سپس صدایی سالخوردهبرساند و اثیری ازاگر دور به گوش رسید.
«آرزوم اینه کهبرساند همهٔ نیمهخدایانِ حاضراگر سه دقیقه گم بشن.»
کلیسای جامعِ سایهوار کاملاً فرو ریختشمشیر و تاریکی محیط را فرا گرفت،برایش خالی از نورِ ستارگان یا مرز.
...
در عالمِ آینهٔ خاص، لومیان با فهمیدنِ اینکه آقای کِی دیگر نمیتواند حالتِ نیمهغولِ تقویتشده با الوهیتش را حفظفرود کند و ناظر پرل هم به بازگشت به شکلِ انسانیاش نزدیک است، اولین غریزهاش این بود که به موجودیغلتید سایهای تغییر شکل دهد و از طریقِ شکافِ در حالِ گسترشِ عالمِ آینه فرار کند تا متحدانِ دیگری بیابد.
اما مطمئن نبود آقای کِی هنگامِ ورود از اشیاء رازآلوددستکم استفاده کرده است یا نه، و اینکه آیا تغییر شکلِ سایهبالاتنهاش بهتنهایی اجازهٔ عبور از شکافِ عالمِ آینه را میدهد یا خیر.
وقتی لومیان دید چهرهٔ ناظر پرل کمکم نمایان میشود،ذهنش در حالی که چشمها و سوراخهای بینیاش هر دونمیترسید بهصورتِ عمودی نامتوازن بودند، ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
من همبرایش میتونم به یهعقب ناظر زخم بزنم...
اگه آقایآسیب کِی میتونه،امیدوار منم میتونم!
سرنوشتِ من با ترمیبوروس گره خورده. تانتوانست حدی میشه ما رو یکی دونست. خیلیکردنِ وقته میدونم که سطحِ فرشتهایِ دروغین دارم!
قدرتها و اشیایی که به کار میبرم الوهیتخفیفی ندارن و نمیتونن به یه ناظر دست بزنن،نگه اما خودم باید بتونم این کار رو بکنم.
من میشم سلاحِ خودم!
این افکار در ذهنِ لومیان چرخید و لبخندیشکست کمی جنونآمیز روی صورتش نقش بست. خونش گوییکمر به جوش آمده بود، انگار که شعلهور شده باشد.
در یک چشمبههمزدن ناپدیدامیدوار شد و در برابرِشکست ناظر پرل دوباره ظاهر شد.
چشمانش از قبل رنگی آهنیسیاه به خودفسادِ گرفته بود و چند نقطهٔ کمرنگ را نشانعقب میداد که نقاط ضعفِ پرل را مشخص میکرد.
یکی از اینعجیب نقاط درست زیرِنگه سمتِ چپِ صورتش بود!
پیش از آنکه سایههای پرل بتوانند ناظرنتوانست را کاملاً بازسازی کنند، انبوهی از شعلههایکردنِ سفید و درخشان از بدنِ لومیان فوران کرد.
مثلِ جریانی خروشان، از چشمها، گوشها، سوراخهای بینی، دهان،دهد پوست و منافذِ لومیان بیرون ریختند و او راحینِ کاملاً در بر گرفتند و به جهنمی خروشان تبدیلش کردند.
بزن بریم!
بذار با هم بسوزیم!
بذار با هم منفجر بشیم!
لومیان که حالا با شعلههای سفیدِاگر سوزان یکی شده بود، مشتِ راستش راجمع به سمتِ گونهٔ چپِ پرل پرتاب کرد.
در چشمانِ پرل که عموداً نامتوازنشمشیر بودند، پیش از آنکه متوجهِ ماجرابرایش شود، جرقهای از گیجی نمایان شد.
اما برای اعتراض یاحدی واکنش خیلی دیر بود. اوسلاحی حتی هنوز کاملاً برنگشته بود.
بنگ!
مشتِ راستِ لومیان به گونهٔحتی چپِ پرل برخورد کرد ودستکم آن را در هم کوبید.
همزمان با ضربهاش، زخمِ وحشتناکی رویشمشیر سینه و شکمِ خودش ظاهر شد، اماعجیب بهسرعت در شعلههای سفیدِ سوزان بلعیده شد.
پرل درد راعجیب حس کرد، امانگه ضربهٔ کشندهای نبود.
در آن لحظه، صورتِ لومیان کهاگر در شعلههای سفیدِ سوزان پیچیده شده بود،جمع لبخندی شوم و دیوانهوار به خود گرفت.
واقعاً کار میکنه!
واقعاً میتونم از خودمدادن بهعنوانِ سلاح استفاده کنم تاذهنش به یه ناظر ضربه بزنم!
بوووم!
او بازوی راستش را منفجر کرد ونتوانست از شعلههای سفیدِ درخشانی که از قبلکردنِ تزریق کرده بود برای انفجارش بهره برد.
مشتِ راستش، با نیروی موجِ شدیداگر و سوزانِ شعلههای سفید، گونهٔ چپِ پرلجمع را شکافت و در جمجمهاش فرو رفت.
گزینش!
تَرَق! عالمِ آینهٔ خاص، با سدِّنگه تاریک و ترکهای پرشمارش، صدای خُردشدنیبرساند داد. بهسرعت متلاشی شد و فروریخت.
سرِ لومیان ضربهایبرساند نامرئی خورد، جمجمهاش فرونتوانست رفت و دندانهایش ریخت.
او که بازوی راستش را از دست دادهشکست بود، در هوا پرتاب شد، در حالی کهکمر تمامِ بدنش در شعلههای سفیدِ سوزان پیچیده شده بود.
صورتش از درد دردادن هم رفت، با اینخفیفی حال چشمانش از خوشحالی میدرخشید.
موفق شدم!
او زخمِ وحشتناک و خونسرخی را در سمتِ چپِ صورتِ ناظر پرلفراری دید. درونِ زخم، مِهی رنگپریده و سفید با مغزِ خاکستریسفید در هم آمیختهشمشیرِ بود. مشتِ خُردشده آن را از هم دریده و به آتش کشیده بود.
با محوشدنِ شعلههای سفیدِ سوزان،حتی چشمِ راستِ باقیماندهٔ ناظر پرل بیفروغبتواند شد و بدنش بهآرامی مچاله شد.
قفسی که فرانکا ودادن ژنا را زندانی کردهخفیفی بود بهسرعت متلاشی شد.
آقای کِی که اینحدی صحنه را میدید، بانمیترسید تأیید سر تکان داد.
لومیان هم مثلِ منه!
سبکِ مبارزهمون خیلی شبیهه!
تنها ایرادش اینه کهدادن موقعِ ضربهٔ آخر با صدایذهنش بلند سرور رو ستایش نکرد.
همزمان، سرِ لومیان زنگ زدعقب و نزدیک بود از هوش برود.آسیب روی زمین افتاد، در آستانهٔ بیهوشی.
تنها به این دلیل توانست بیدار بماند که معجونِ دروگر رابتواند تا حدِ زیادی هضم کرده بود. احساس میکرد گزینشِ عظیمِ دیگریچرخاند را کنارِ مقبرهٔ باستانی در طولِ جشنِ رؤیا به پایان رسانده است.
چـ...
لومیان ابتدا هیجانزده شد، اما بعدشمشیر در حالی که شوکه و مشکوک بود،عجیب بهزور خودش را روی پا نگه داشت.
میدانست هضم باید نتیجهٔ گزینشِ ناظرنگه پرل باشد، اما مگر یک نیمهخدابرساند برای هضمِ کاملِ معجونِ دروگر کافی نبود؟
لومیان شعلههای سفیدِ درخشانی را که درون و بیرونش میسوختند خاموش کرد. باجمع دستِ چپش، عامل شفابخش و گوشواره دروغ را که از یبوس گرفته بودپهنِ از کیفِ مسافرش بیرون آورد و همزمان جسدِ ناظر پرل را وارسی کرد.
درست در همان لحظه، عالمِ آینهٔ خاص کاملاً فروریختدهد و آنها خود را دوباره در واقعیت یافتند، داخلِحینِ غارِ معدنِ سنگ که ورودیِ ثابتی به عالمِ آینه داشت.
کنارِ صخرهٔ برجستهای که پرلضربهٔ ایستاده بود، نه جسدی دیدهرخنه میشد و نه مِهِ سفیدی.
لومیان نقاشیِ رنگروغنی راحدی دید که روی دیوارهٔنمیترسید صخرهایِ همان قسمت آویزان بود.
نقاشی پاره و خراب به نظر میرسید،نتوانست اما بهسختی میشد تشخیص داد که زمانی زنینیرو با پیراهنِ سرخ را به تصویر میکشیده است.
پرل؟
ما با ناظرِ واقعی روبهرو نبودیم، بلکه باخفیفی پیکرهای نقاشیشده طرف بودیم که اون با استفادهنگه از یکی از اشیاءِ مسیرِ پری ساخته بود؟
این نقاشیِ رنگروغن به نیمهخدایعقب به تصویر کشیدهشده عمری کوتاهمجهز میبخشه، اما آزادیِ حرکت نه؟
برای همینه که پرل هرگزحتی از جاش تکون نخورد ودستکم همیشه حملات رو مستقیم دریافت کرد؟
در میانِ سردرگمیاش، لومیان عامل شفابخش را که یبوسدهد از پیروانِ مادر بزرگ به دست آورده بود نوشیدحینِ تا مطمئن شود از ساعتِ ۶ صبح زنده میماند.
در آن لحظه، صدایدادن خندانِ پرل از اعماقِخفیفی نقاشیِ رنگروغنِ خُردشده طنین انداخت.
«انتظار نداشتمبرایش آدمِ نقاشیِحدی من شکست بخوره.
اما مهم نیست. مهم اینهحتی که گرداب داره ظاهر میشه.دستکم طولی نمیکشه که رسماً بلعیده میشید.
همه گرفتارِ اون میشن...»
صدای پرل رفتهرفته در اعماقِ نقاشیِ رنگروغنفسادِ محو شد و تلاشِ آقای کِی راحدی برای ردیابیِ او از طریقِ تلپورت ناکام گذاشت.