---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 734: سلاحِ من • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 734: سلاحِ من

0

لومیان در خروجیِ غارِ معدنِ سنگ ایستاده بود‌شکست​ و می‌خواست با آقای کِی برای مقابله با پرل‌میان‌تنه‌اش​ همکاری کند، اما مطمئن نبود چطور باید پیش برود.

تجربه‌های گذشته به او نشان داده بود که‌خفیفی​ بدونِ الوهیت، هر اقدامی علیه یک ناظر فقط گریبان‌گیرِ‌اتهاماتش​ خودش می‌شود، بی‌آنکه اصلاً روی آن نیمه‌خدا اثری بگذارد.

حالا که نقابِ زرینش را برداشته بود، لومیان فقط می‌توانست سرِ جایش بماند و بررسی‌اگر​ کند که چه اشیایی در اختیار دارد که ممکن است مفید و مؤثر باشند. چاره‌ای‌بالاتنه‌اش​ نداشت جز اینکه مثلِ یک تماشاگرِ صرف، مبارزهٔ بین آقای کِی و پرل را تماشا کند.

هم‌زمان، به اطراف نگاه کرد‌حتی​ و دنبالِ راهی گشت تا عالمِ‌بتواند​ آینهٔ فعلی را کاملاً نابود کند.

آنتونی حالتِ خود را حفظ کرد و‌نتوانست​ به نقاشی کشیدن در آلبومِ نقاشیِ خالی‌کردنِ​ که یک صفحه‌اش کنده شده بود، ادامه داد.

سوژهٔ فعلی‌اش‌حرکاتِ​ قرار بود‌دادن​ خانمِ شعبده‌باز باشد.

لومیان با تماشای حرکاتِ آقای کِی و‌اتهاماتش​ گوش دادن به هر ضربهٔ شمشیر، حس‌حتی​ کرد فسادِ خفیفی دارد به ذهنش رخنه می‌کند.

برایش عجیب بود که آقای کِی می‌توانست تا حدی‌دهد​ ناظر را عقب نگه دارد، از اتهاماتش نمی‌ترسید و‌حینِ​ به سلاحی مجهز بود که می‌توانست به او آسیب برساند.

لومیان در دل امیدوار بود که حتی‌نتوانست​ اگر آقای کِی نتوانست پرل را شکست‌کردنِ​ دهد، دست‌کم بتواند او را فراری دهد.

آقای کِی با جمع کردنِ نیرو از کمر و میان‌تنه‌اش،‌رخنه​ در حینِ فرود آمدن بالاتنه‌اش را چرخاند و برای سومین‌مجهز​ بار شمشیرِ پهنِ تاریک را روی سرِ ناظر پرل فرود آورد.

پرل بی‌حرکت ماند، نه از توانایی‌ای شبیهِ پیمایشِ آینه برای جاخالی دادن استفاده‌امیدوار​ کرد و نه به پهلو غلتید. او محکم کنارِ صخرهٔ بیرون‌زده ایستاد، بدنش‌میان‌تنه‌اش​ قیرگون شد و در سایه‌ای که مدام در حالِ محو شدن بود، حل شد.

شمشیرِ پهنِ تاریک و رازآلود‌حتی​ ناگهان پایین آمد و بی‌صدا‌دست‌کم​ سایه‌ها را به دو نیم کرد.

سایه‌ها به‌سرعت صخرهٔ بیرون‌زده را محاصره کردند، پیوسته در حرکت‌دست‌کم​ بودند و دوباره در هم ادغام شدند. آن‌ها به هم‌آمدن​ می‌پیچیدند و تقلا می‌کردند تا دوباره شکلِ ناظر پرل را بسازند.

در جایی که شمشیرِ تاریکی بریده بود، سایه‌ها برای ایجادِ‌رخنه​ اتصالاتِ مناسب تقلا می‌کردند و به‌زحمت توانستند روی هم قرار‌مجهز​ بگیرند و شکلِ انسان‌نمایی پر از شکاف و بخش‌های نامتوازن بسازند.

آقای کِی بالا پرید، آماده بود‌نگه​ تا شمشیرِ پهنِ تاریک را که در‌امیدوار​ شکافِ گشادِ دهانش گرفته بود، تاب دهد.

ناگهان، بدنش به‌سرعت کوچک شد‌حتی​ و زرهِ سیاه و سردی که‌بتواند​ او را پوشانده بود، ناپدید شد.

او به شکلِ‌برساند​ اصلی‌اش برگشت، با کلاهِ‌نتوانست​ سیاه و ردای هم‌رنگش.

سایهٔ لرزانی که سرِ هم شده بود، رفته‌رفته‌خفیفی​ رنگِ سیاهش را از دست داد و اینچ به‌اتهاماتش​ اینچ، پوستِ انسان و پیراهنی قرمزرنگ را نمایان کرد.

...

در کلیسای جامعِ سایه‌وار در مکانی‌اگر​ نامعلوم، شبحِ مارِ غول‌آسای جیوه‌ای که‌فراری​ در هوا معلق بود، به‌آرامی محو شد.

بازآغاز تمام شده بود.

لوکی که روی صندلیِ دسته‌دارِ چوبی و‌فسادِ​ سیاه‌رنگی نشسته بود، ناگهان لاغر و کوچک شد‌عقب​ و به یک مجسمهٔ کاغذی تغییر شکل داد.

سپس مجسمهٔ کاغذی‌عجیب​ و صندلی فرو‌نگه​ ریختند و پودر شدند.

لوکی در گوشهٔ دورِ کلیسای جامع ظاهر شد. شعبده‌باز‌دهد​ که به نظر می‌رسید هنوز در هواست، به‌سرعت نسخهٔ‌حینِ​ جایگزینی از خودش را پشتِ سرِ او ظاهر کرد.

وقتی لوکی دستش را در‌حتی​ خلأ فرو برد تا دستیاری بیرون‌بتواند​ بکشد، چشمانِ قیرگونش ناگهان آبی شدند.

آبی به‌سرعت به سیاهی آغشته شد،‌شمشیر​ سپس دوباره آبی شد و این دو‌عجیب​ رنگ پیوسته جایشان را به هم می‌دادند.

لوکی فلج شده بود و نمی‌توانست کمکی احضار‌نمی‌ترسید​ کند، و این به شعبده‌باز اجازه داد دستِ راستش‌شکست​ را دراز کند و با تمامِ توان چنگ بزند.

خلأ تاریک تاب برداشت و لوکی را‌نتوانست​ بلعید. سپس، آن دو متلاشی شدند و‌کردنِ​ در نهایت در مغاکی بی‌انتها دفن شدند.

در تمامِ این مدت، بدنِ لوکی فوراً اثیری‌شکست​ و غیرواقعی شد، انگار که یک تصویرِ تابیده‌شده‌کمر​ یا عروسکی بود که در لحظه‌ای جابه‌جا شده بود.

گوشه‌نشین، داوری و شعبده‌باز هم‌زمان آهی پر‌فسادِ​ از حسرت شنیدند و دیدند که خودِ کلیسای‌عقب​ جامعِ سایه‌وار هم اثیری شد و به‌آرامی فروپاشید.

به نظر می‌رسید‌عجیب​ آن هم یک‌نگه​ تصویرِ تابیده‌شده باشد.

سپس صدایی سالخورده‌برساند​ و اثیری از‌اگر​ دور به گوش رسید.

«آرزوم اینه که‌برساند​ همهٔ نیمه‌خدایانِ حاضر‌اگر​ سه دقیقه گم بشن.»

کلیسای جامعِ سایه‌وار کاملاً فرو ریخت‌شمشیر​ و تاریکی محیط را فرا گرفت،‌برایش​ خالی از نورِ ستارگان یا مرز.

...

در عالمِ آینهٔ خاص، لومیان با فهمیدنِ اینکه آقای کِی دیگر نمی‌تواند حالتِ نیمه‌غولِ تقویت‌شده با الوهیتش را حفظ‌فرود​ کند و ناظر پرل هم به بازگشت به شکلِ انسانی‌اش نزدیک است، اولین غریزه‌اش این بود که به موجودی‌غلتید​ سایه‌ای تغییر شکل دهد و از طریقِ شکافِ در حالِ گسترشِ عالمِ آینه فرار کند تا متحدانِ دیگری بیابد.

اما مطمئن نبود آقای کِی هنگامِ ورود از اشیاء رازآلود‌دست‌کم​ استفاده کرده است یا نه، و اینکه آیا تغییر شکلِ سایه‌بالاتنه‌اش​ به‌تنهایی اجازهٔ عبور از شکافِ عالمِ آینه را می‌دهد یا خیر.

وقتی لومیان دید چهرهٔ ناظر پرل کم‌کم نمایان می‌شود،‌ذهنش​ در حالی که چشم‌ها و سوراخ‌های بینی‌اش هر دو‌نمی‌ترسید​ به‌صورتِ عمودی نامتوازن بودند، ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

من هم‌برایش​ می‌تونم به یه‌عقب​ ناظر زخم بزنم...

اگه آقای‌آسیب​ کِی می‌تونه،‌امیدوار​ منم می‌تونم!

سرنوشتِ من با ترمیبوروس گره خورده. تا‌نتوانست​ حدی می‌شه ما رو یکی دونست. خیلی‌کردنِ​ وقته می‌دونم که سطحِ فرشته‌ایِ دروغین دارم!

قدرت‌ها و اشیایی که به کار می‌برم الوهیت‌خفیفی​ ندارن و نمی‌تونن به یه ناظر دست بزنن،‌نگه​ اما خودم باید بتونم این کار رو بکنم.

من می‌شم سلاحِ خودم!

این افکار در ذهنِ لومیان چرخید و لبخندی‌شکست​ کمی جنون‌آمیز روی صورتش نقش بست. خونش گویی‌کمر​ به جوش آمده بود، انگار که شعله‌ور شده باشد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن ناپدید‌امیدوار​ شد و در برابرِ‌شکست​ ناظر پرل دوباره ظاهر شد.

چشمانش از قبل رنگی آهنی‌سیاه به خود‌فسادِ​ گرفته بود و چند نقطهٔ کم‌رنگ را نشان‌عقب​ می‌داد که نقاط ضعفِ پرل را مشخص می‌کرد.

یکی از این‌عجیب​ نقاط درست زیرِ‌نگه​ سمتِ چپِ صورتش بود!

پیش از آنکه سایه‌های پرل بتوانند ناظر‌نتوانست​ را کاملاً بازسازی کنند، انبوهی از شعله‌های‌کردنِ​ سفید و درخشان از بدنِ لومیان فوران کرد.

مثلِ جریانی خروشان، از چشم‌ها، گوش‌ها، سوراخ‌های بینی، دهان،‌دهد​ پوست و منافذِ لومیان بیرون ریختند و او را‌حینِ​ کاملاً در بر گرفتند و به جهنمی خروشان تبدیلش کردند.

بزن بریم!

بذار با هم بسوزیم!

بذار با هم منفجر بشیم!

لومیان که حالا با شعله‌های سفیدِ‌اگر​ سوزان یکی شده بود، مشتِ راستش را‌جمع​ به سمتِ گونهٔ چپِ پرل پرتاب کرد.

در چشمانِ پرل که عموداً نامتوازن‌شمشیر​ بودند، پیش از آنکه متوجهِ ماجرا‌برایش​ شود، جرقه‌ای از گیجی نمایان شد.

اما برای اعتراض یا‌حدی​ واکنش خیلی دیر بود. او‌سلاحی​ حتی هنوز کاملاً برنگشته بود.

بنگ!

مشتِ راستِ لومیان به گونهٔ‌حتی​ چپِ پرل برخورد کرد و‌دست‌کم​ آن را در هم کوبید.

هم‌زمان با ضربه‌اش، زخمِ وحشتناکی روی‌شمشیر​ سینه و شکمِ خودش ظاهر شد، اما‌عجیب​ به‌سرعت در شعله‌های سفیدِ سوزان بلعیده شد.

پرل درد را‌عجیب​ حس کرد، اما‌نگه​ ضربهٔ کشنده‌ای نبود.

در آن لحظه، صورتِ لومیان که‌اگر​ در شعله‌های سفیدِ سوزان پیچیده شده بود،‌جمع​ لبخندی شوم و دیوانه‌وار به خود گرفت.

واقعاً کار می‌کنه!

واقعاً می‌تونم از خودم‌دادن​ به‌عنوانِ سلاح استفاده کنم تا‌ذهنش​ به یه ناظر ضربه بزنم!

بوووم!

او بازوی راستش را منفجر کرد و‌نتوانست​ از شعله‌های سفیدِ درخشانی که از قبل‌کردنِ​ تزریق کرده بود برای انفجارش بهره برد.

مشتِ راستش، با نیروی موجِ شدید‌اگر​ و سوزانِ شعله‌های سفید، گونهٔ چپِ پرل‌جمع​ را شکافت و در جمجمه‌اش فرو رفت.

گزینش!

تَرَق! عالمِ آینهٔ خاص، با سدِّ‌نگه​ تاریک و ترک‌های پرشمارش، صدای خُردشدنی‌برساند​ داد. به‌سرعت متلاشی شد و فروریخت.

سرِ لومیان ضربه‌ای‌برساند​ نامرئی خورد، جمجمه‌اش فرو‌نتوانست​ رفت و دندان‌هایش ریخت.

او که بازوی راستش را از دست داده‌شکست​ بود، در هوا پرتاب شد، در حالی که‌کمر​ تمامِ بدنش در شعله‌های سفیدِ سوزان پیچیده شده بود.

صورتش از درد در‌دادن​ هم رفت، با این‌خفیفی​ حال چشمانش از خوشحالی می‌درخشید.

موفق شدم!

او زخمِ وحشتناک و خون‌سرخی را در سمتِ چپِ صورتِ ناظر پرل‌فراری​ دید. درونِ زخم، مِهی رنگ‌پریده و سفید با مغزِ خاکستری‌سفید در هم آمیخته‌شمشیرِ​ بود. مشتِ خُردشده آن را از هم دریده و به آتش کشیده بود.

با محوشدنِ شعله‌های سفیدِ سوزان،‌حتی​ چشمِ راستِ باقی‌ماندهٔ ناظر پرل بی‌فروغ‌بتواند​ شد و بدنش به‌آرامی مچاله شد.

قفسی که فرانکا و‌دادن​ ژنا را زندانی کرده‌خفیفی​ بود به‌سرعت متلاشی شد.

آقای کِی که این‌حدی​ صحنه را می‌دید، با‌نمی‌ترسید​ تأیید سر تکان داد.

لومیان هم مثلِ منه!

سبکِ مبارزه‌مون خیلی شبیهه!

تنها ایرادش اینه که‌دادن​ موقعِ ضربهٔ آخر با صدای‌ذهنش​ بلند سرور رو ستایش نکرد.

هم‌زمان، سرِ لومیان زنگ زد‌عقب​ و نزدیک بود از هوش برود.‌آسیب​ روی زمین افتاد، در آستانهٔ بیهوشی.

تنها به این دلیل توانست بیدار بماند که معجونِ دروگر را‌بتواند​ تا حدِ زیادی هضم کرده بود. احساس می‌کرد گزینشِ عظیمِ دیگری‌چرخاند​ را کنارِ مقبرهٔ باستانی در طولِ جشنِ رؤیا به پایان رسانده است.

چـ...

لومیان ابتدا هیجان‌زده شد، اما بعد‌شمشیر​ در حالی که شوکه و مشکوک بود،‌عجیب​ به‌زور خودش را روی پا نگه داشت.

می‌دانست هضم باید نتیجهٔ گزینشِ ناظر‌نگه​ پرل باشد، اما مگر یک نیمه‌خدا‌برساند​ برای هضمِ کاملِ معجونِ دروگر کافی نبود؟

لومیان شعله‌های سفیدِ درخشانی را که درون و بیرونش می‌سوختند خاموش کرد. با‌جمع​ دستِ چپش، عامل شفابخش و گوشواره دروغ را که از یبوس گرفته بود‌پهنِ​ از کیفِ مسافرش بیرون آورد و هم‌زمان جسدِ ناظر پرل را وارسی کرد.

درست در همان لحظه، عالمِ آینهٔ خاص کاملاً فروریخت‌دهد​ و آن‌ها خود را دوباره در واقعیت یافتند، داخلِ‌حینِ​ غارِ معدنِ سنگ که ورودیِ ثابتی به عالمِ آینه داشت.

کنارِ صخرهٔ برجسته‌ای که پرل‌ضربهٔ​ ایستاده بود، نه جسدی دیده‌رخنه​ می‌شد و نه مِهِ سفیدی.

لومیان نقاشیِ رنگ‌روغنی را‌حدی​ دید که روی دیوارهٔ‌نمی‌ترسید​ صخره‌ایِ همان قسمت آویزان بود.

نقاشی پاره و خراب به نظر می‌رسید،‌نتوانست​ اما به‌سختی می‌شد تشخیص داد که زمانی زنی‌نیرو​ با پیراهنِ سرخ را به تصویر می‌کشیده است.

پرل؟

ما با ناظرِ واقعی روبه‌رو نبودیم، بلکه با‌خفیفی​ پیکره‌ای نقاشی‌شده طرف بودیم که اون با استفاده‌نگه​ از یکی از اشیاءِ مسیرِ پری ساخته بود؟

این نقاشیِ رنگ‌روغن به نیمه‌خدای‌عقب​ به تصویر کشیده‌شده عمری کوتاه‌مجهز​ می‌بخشه، اما آزادیِ حرکت نه؟

برای همینه که پرل هرگز‌حتی​ از جاش تکون نخورد و‌دست‌کم​ همیشه حملات رو مستقیم دریافت کرد؟

در میانِ سردرگمی‌اش، لومیان عامل شفابخش را که یبوس‌دهد​ از پیروانِ مادر بزرگ به دست آورده بود نوشید‌حینِ​ تا مطمئن شود از ساعتِ ۶ صبح زنده می‌ماند.

در آن لحظه، صدای‌دادن​ خندانِ پرل از اعماقِ‌خفیفی​ نقاشیِ رنگ‌روغنِ خُردشده طنین انداخت.

«انتظار نداشتم‌برایش​ آدمِ نقاشیِ‌حدی​ من شکست بخوره.

اما مهم نیست. مهم اینه‌حتی​ که گرداب داره ظاهر می‌شه.‌دست‌کم​ طولی نمی‌کشه که رسماً بلعیده می‌شید.

همه گرفتارِ اون می‌شن...»

صدای پرل رفته‌رفته در اعماقِ نقاشیِ رنگ‌روغن‌فسادِ​ محو شد و تلاشِ آقای کِی را‌حدی​ برای ردیابیِ او از طریقِ تلپورت ناکام گذاشت.

ناولها | novelha.net