چپتر 768: قایقران
0لومیان سر تکان داددیده و دستِ راستش بیاختیارانگار روی کیفِ مسافر نشست.
سپس به سمتِ قایقِ مخروبه و تاریک رفت.میزد دید قایقرانِ بهشدت پوسیده کنار میکشد تا راهبیحرکت را باز کند، گویی اشاره میکرد زودتر سوار شود.
لومیان مؤدبانه به زبانِمیداد دوتانی پرسید: «میتونید منوجنازه از رودخانهٔ استیکس رد کنید؟»
از آنجا که مرگِ پیشین اهلِ قارهٔ جنوبی بود،بزنی لومیان با خود حساب کرد که حرف زدن به زبانِشنیدم دوتانی احتمالاً برای «همهٔ طرفها» در جهانِ زیرین پذیرفتنیتر است.
هرچه باشد، در محیطی چنان لبریز از بوی مرگ که آدمِ زنده یک ثانیه هم در آن دوام نمیآورد، استفاده از زبانهای رازآلودیظاهراً مثلِ هرمسِ باستانی که میتوانست نیروهای طبیعت را مهار کند، چهبسا پیامدهای پیشبینینشدهای به بار میآورد. برای مثال، بردنِ نامِ «رودخانهٔ استیکس» بهتنهاییقدم کافی بود تا پیوندِ نیرومندی با رودِ تاریک و اثیریِ پیشِ رویش بسازد و چهبسا موجِ عظیمی برانگیزد که او را با خود ببرد.
قایقران که حدقههایش پر از رگهای خونیِ ضخیم بودرودخانهای و چرکِ زرد از آنها بیرون میزد، رو به رودخانهایرفتارش که کرانهٔ مقابلش از فرطِ پهنا دیده نمیشد، بیحرکت ماند.
انگار بارفتارش رفتارش بهمیداد لومیان جواب میداد:
چرا سعیرفتارش میکنی با یهچرا جنازه حرف بزنی؟
نه صدات روپهنا میشنوم، نه میتونمبیحرکت صدایی از خودم دربیارم.
ظاهراً زبانِ معمولی جواب نمیده... شنیدم مسیرِ مرگ چیزی به اسمِ زبانِ مردگان داره،دیده ولی حیف که من بلدش نیستم... لومیان این را زیرِ لب زمزمه کرد. گذاشتمیشنوم چشمانش هالهای نقرهایـسیاه به خود بگیرد و آرام روی قایقِ لرزان و تاریک قدم گذاشت.
در چشمِ فاجعهٔ او، سرنوشتِ قایقران یکپارچهمیکنی سیاه، مرده و تهی بود و هیچخودم نشانی از دگرگونی در آن دیده نمیشد.
یعنی قایقران هرچقدر هم دستوپا بزنه، نمیتونه این واقعیت روصدات که یه جنازهست عوض کنه و تنها سرنوشتش اینه که باچیزی گذشتِ زمان بپوسه تا جایی که حتی وجودش هم محو بشه؟
ولی معنیش این نیست که قایقران تو این فاصلهٔ قبل از نابودیش هیچ کاری از دستش برنمیاد.صدات کارهاش هنوزم میتونه روی سرنوشتِ بقیه تأثیر بذاره، از جمله من و بقیهٔ نامردهها. از این زاویهبلدش که نگاه کنی، قایقران، یا بهتره بگم نامردهٔ احضارشده، باید هنوز سرنوشتی داشته باشه، فقط فرجامش تغییرنکردنیه...
در واقع سرنوشت دارن، ولی ردهٔ فعلیِ من اونقدررودخانهای بالا نیست که بتونم ببینمشون، مگه نه؟ هرچی باشه،انگار اشیاء هم سرنوشت دارن، ولی من الان نمیتونم ببینمشون...
شایدم سرنوشتِ مردگان باید با بقیهسعی در هم گره بخوره تا بتونهمیتونم خودش رو توی سرنوشتِ اونها نشون بده...
شاید چون خودش هم موقتاً بهسعی یک نامرده تبدیل شده بود، بیاختیار بهصدایی سرنوشتِ این «ساکنانِ» جهانِ زیرین فکر میکرد.
با دانشِ رازآلودی که اکنون داشت، نمیتوانست سرنوشت را دقیق تعریف کند. نمیدانستسعی رودِ جیوهایِ سرنوشت دقیقاً چه گسترهای را در بر میگیرد یا اصلاً جنبههایشنیدم نادیده و بخشهای پنهانی دارد که او هنوز از آنها بیخبر باشد یا نه.
حس میکرد باید چنینچرکِ باشد؛ حسی که ریشهمیزد در چند سؤالِ ساده داشت:
یعنی با زدنِ نقابِ زرینِ خاندانِ اِگِرز و تبدیلشدن بهصدات یه نامرده، رودِ سرنوشتی که تا همین الان برام وجودمسیرِ داشت یهو غیب میشه و یکپارچه سیاه و تهی میشه؟
و وقتی نقابجواب رو بردارم، رودِسعی سرنوشت درجا برمیگرده؟
پس رودِفرطِ سرنوشت چیه؟ یهنمیشد اسباببازی دستِ ما؟
هرچند نقابِ زرینِ خاندانِ اِگِرز روآنها مرگ ساخته بود، ولی ویژگیِ فرابشریفرطِ نداشت و فقط ردهاش بالا بود.
قطعاً اونقدرها ساده نبودمیداد که بتونه رودِ سرنوشت روبزنی به این راحتی دستکاری کنه!
بعداً اگه فرصتی شد، باید بدم یه فرابشرِجنازه مسیرِ هیولا سرنوشتم رو ببینه تا تغییراتِ قبلظاهراً و بعد از زدنِ نقابِ زرین رو بفهمم...
اوه... بیخیال، مگه اینکه یه فرابشرِ مسیرِ هیولا در سطحِ نیمهخدا پیدا کنم، وگرنه فقط بهشون آسیب میزنه. اون موقع که فقطدربیارم مهرِ آقای ابله، ردهٔ دروغینِ فرشته و هالهٔ باقیموندهٔ امپراتورِ خون رو داشتم، کلوبو، اون «ماشینِ» تیمِ گشت از پورت پیلوس، از ترسلرزان جرئت نمیکرد نگاهم کنه و فکر میکرد براش خطرِ بزرگی داره. حالا مهرِ دائویستِ دنیای زیرین و خونِ اومبلا هم بهشون اضافه شده...
لومیان وسطِ قایقِ مخروبه ایستادزرد و گذاشت نقابِ زرین چشمانشکرانهٔ را به رنگِ سیاهِ آهنی درآورد.
میخواست پیشدستی کند و نقطهچرا ضعفهای قایقران را بیابد تاصدات برای هر دردسرِ احتمالی آماده باشد.
در آن لحظه، قایقرانِ بهشدت پوسیده پارومیکنی کشید و قایقِ تاریک را آرام به سمتِدربیارم کرانهٔ دیگرِ رودِ وهمانگیز و سایهوار هدایت کرد.
بدنش یکپارچه در رنگهای تیره پوشیده شدهماند بود و لومیان هرچه گشت، میانِ آن سیاهیجنازه نشانی از یک نقطهٔ رنگپریده و آسیبپذیر نیافت.
البته این رنگهای تیره نشانزرد میداد که قایقران در برابرِ نورِمقابلش خورشید و آذرخش کاملاً آسیبپذیر است.
ثانیهای بعد، صدای شوالیهٔمیداد شمشیر، ماریک، در گوشِ لومیانبزنی پیچید: «نقطهضعفهاش ممکنه اینجا نباشن.»
اینجا نیستن؟ یعنی چی کهچرا اینجا نیستن؟ مگه نقطهضعف میتونهصدات از خودِ آدم جدا بشه؟
لومیان که غرقِ کنجکاوی شده بود،بیحرکت ناگهان چند داستانی را به یاد آوردسعی که خواهرش زمانی برایش تعریف کرده بود.
در آن داستانها، نوعی هیولا به نامِ لیچ جعبههای جان میساخت و آنها رادیده در مکانهای مخفی و بهشدت محافظتشده پنهان میکرد. تا زمانی که این جعبهها پیدامیشنوم و نابود نمیشدند، لیچ واقعاً نمیمرد؛ در واقع، نقطهضعفِ مرگبارش را از خودش جدا میکرد.
و در ۲۲جواب مسیرِ خدایی، چنینسعی چیزهایی بههیچوجه عجیب نبود.
شوالیهٔ شمشیر ادامه داد:میداد «کمی قبل داشتی سعیجنازه میکردی سرنوشتش رو بخونی؟»
«ردهٔ بالاییفرطِ داره؛ ایندیده کار خطرناکیه.»
یه ردهٔ بالا؟ لومیان به قایقران که درمیزد لباسهایی پارهپوره و گوشتی بهشدت پوسیده پوشانده شده بودماند نگاهی انداخت. نتوانست چیزِ چندان ترسناکی در او ببیند.
با این حال، همین که میتوانست بدونِمیکنی غرقشدن در رودخانهٔ استیکس مسافران را ازخودم آن عبور دهد، خود نشاندهندهٔ قدرتی خارقالعاده بود.
لومیان نگاهش را برگرداند و هر حرکتِ قایقران رابزنی بهدقت زیرِ نظر گرفت. صبورانه منتظر ماند تا قایقِنمیده فرسوده از رودخانهٔ استیکس بگذرد و به ساحلِ مقابل برسد.
قایقِ دربوداغان بهآرامی تکان میخورد، گویی هر لحظهانگار ممکن بود از هم بپاشد. رسیدنش به وسطِبزنی رودخانه بهقدری طول کشید که انگار ابدیتی گذشته است.
ناگهان، قایقرانِ بهشدت پوسیدهچرکِ پاروی بلندش را بالا بردرودخانهای و به سمتِ لومیان چرخید.
همین که قایقِ دلگیر از حرکت ایستاد، دهانِجنازه قایقران ناگهان باز شد. این شکاف تا سینهٔ پوسیده،معمولی نافِ گودافتاده و پایینتر تا کشالهٔ رانش امتداد یافت.
بدنش همچون کتی که دکمههایش را باز کنند از هم شکافتمیشنوم و به طرفین کشیده شد. درونش هیچ اندامِ تیره یا استخوانیاسمِ به چشم نمیخورد؛ تنها تودهای از دستوپاهای نیمهذوبشده و پوسیده بود.
بارِ دیگر، سرمایی بر تنِ لومیانبیحرکت نشست که او را به لرزه انداخت.سعی جرئت نمیکرد حتی به مقاومت فکر کند.
دستِ راستش راضخیم که از پیشآنها آماده بود، مشت کرد.
شمشیرِ شجاعت را از کیفِ مسافرسعی بیرون کشید و قبضهٔ شمشیرِ پهنمیتونم و سیاهرنگ را در دست فشرد.
شجاعت بهسرعت بدنِ لومیانمیداد را پر کرد وجنازه لبخندی جنونآمیز بر چهرهاش نشاند.
یه قایقرانِفرطِ ساده کهدیده دیگه ترس نداره.
حتی اگه خودِ مرگچرکِ هم جلوم میایستاد، بامیزد شمشیرم از پا درش میآوردم!
لومیان شمشیرِ پهنش را که اکنون در شعلههای سفید وصدات آبی میسوخت، بالا برد و ضربهٔ مهلکی به قایقران زد؛مسیرِ قایقرانی که با پوستِ شکافتهاش به سمتِ او یورش میآورد.
با صدای «تاپ!»، شمشیرِ شجاعت تودهٔ دستوپاهای درجنازه حالِ ذوبِ درونِ شکمِ قایقران را برید و بهمعمولی لایهٔ پوستِ پوسیده و سوراخسوراخِ پشتِ سینهاش برخورد کرد.
اما شمشیرِ پهنپهنا نتوانست پوستِ ظاهراً شکنندهماند و پوسیده را بشکافد.
همین که لومیان برای ضربهٔ دوم — ضربهای همراهرودخانهای با انفجاری عظیم — آماده میشد، قایقران بهسرعت عقبانگار کشید و سینه و شکمِ شکافتهاش را بهآرامی بست.
همزمان، صدای شوالیهٔ شمشیرمیداد در گوشِ لومیان پیچید:جنازه «دست نگه دار. مهارش کردیم.»
لومیان بیدرنگ پاسخ داد:میداد «این فرصتِ ماست کهجنازه کارش رو یکسره کنیم!»
او و شوالیهٔپهنا شمشیر به زبانِبیحرکت اینتیسی حرف میزدند.
شوالیهٔ شمشیر لحظهای مکث کرد و گفت:بیرون «میدونم، ازش نمیترسی و میتونی بکشیش، اما اگهنمیشد بمیره، دیگه نمیتونیم از رودخانهٔ استیکس رد بشیم.»
شوالیهٔ شمشیر که دید لومیان کمی آرام گرفته، افزود: «تازه، کشتنش هیچمیتونم ویژگیِ فرابشریای بهت نمیده. این فقط پوستِ قایقرانِ اصلیه. ظاهراً داشته جنازههایداره دیگه رو میخورده تا دوباره بدنی به دست بیاره، اما هیچوقت موفق نشده.»
لومیان توضیحِرفتارش شوالیهٔ شمشیرمیداد را پذیرفت.
شجاعت داشتن به معنای کر بودنبیحرکت در برابرِ حرفِ دیگران نبود؛ فقط باعثسعی میشد هشدارهای خطر را بهدلخواه نادیده بگیرد.
سپس شمشیرِ شجاعت راچرکِ به میانِ شمشیرهای راستِمیزد معمولی در کیفِ مسافر برگرداند.
این بار، ترسِ پس از حادثه به سراغشجنازه نیامد، چراکه اصلاً هدف از به کار بردنِ شمشیرِمعمولی شجاعت همین بود. تنها چیزی که میترساندش این بود:
پوستِ یه نیمهخدا کنده شده؟چرا اون موقع چه جهنمی توصدات جهانِ زیرین به پا شده بود؟
لومیان تماشا کرد که قایقران چطور بهآرامی و بارفتارش تقلا پوستِ شکافته و گوشتِ پوسیدهٔ روی سینهاش را بهمیتونم هم فشرد، درست مثلِ کسی که دکمههای کتش را میبندد.
در پیِ آن، قایقران پاروی بلند، تیره و پوسیدهاش را درمقابلش رودخانهٔ سایهوار و فراواقعیِ استیکس فرو برد و آن را حتیچرا کندتر از قبل حرکت داد، گویی در برابرِ چیزی مقاومت میکرد.
یعنی نیمهخدای جناحِ اعتدال قایقران رو تسخیر کرده و بهزور کنترلش رو به دست گرفتهدربیارم تا مجبورش کنه به پارو زدن ادامه بده؟ ظاهراً این کنترل با مقاومتِ شدیدی روبهرو شده...زمزمه لومیان آماده ماند تا در صورتِ بروزِ هرگونه اتفاقِ پیشبینینشده، شمشیرِ شجاعت را دوباره بیرون بکشد.
در حالی که قایقِ دلگیر تلوتلوخوران به سمتِجنازه ساحلِ مقابلِ استیکس پیش میرفت، لومیان که کارِ بهتریمعمولی نداشت، سرِ صحبت را با شوالیهٔ شمشیر باز کرد.
«من کمی قبل کلِ جهانِ زیرین رو مثلِ یه سری لایههای روبهپایینچرا دیدم. عبور از استیکس فقط باید ما رو به اونطرفِ همین لایهمعمولی برسونه، پس چرا گفتی این کار مثلِ ورود به اعماقِ جهانِ زیرینه؟»
شوالیهٔ شمشیر بهسادگی جواب داد: «جغرافیای جهانِ زیرین کاملاً با دنیای واقعی مطابقت نداره. بر اساسِ یادداشتهای فراوانِ خاندانِ اِگِرز، دو راه برایسعی ورود به اعماقِ جهانِ زیرین وجود داره. راهِ اول اینه که لایهبهلایه از جهانهایی که استیکس رو احاطه کردن و برای مجازاتِ گناهکاران بهزیرِ کار میرن پایین بریم و در نهایت به قلمرویی برسیم که برکتیافتگانِ مرگ توش ساکن هستن. راهِ دوم هم عبورِ مستقیم از خودِ استیکسه.»
لومیان متفکرانه گفت: «که اینطور...چرا پس مقصدِ ما همون قلمروییـه کهمیشنوم زمانی برکتیافتگانِ مرگ توش ساکن بودن؟»
شوالیهٔ شمشیر لحظهای مکثمیداد کرد و گفت: «کاخِجنازه مرگ هم باید همونجا باشه.»
کاخِ مرگِ پیشین؟پهنا با این فکربیحرکت پلکهای لومیان پرید.
در حالی که او و شوالیهٔ شمشیربیرون گاه سکوت میکردند و گاه حرف میزدند، سرانجامنمیشد مرزِ آنسوی استیکس در تیررسِ نگاهشان پدیدار شد.
یادداشت مترجم
در ادبیات فانتزی، لیچ (Lich) جادوگرِ نامردهای است که روحِ خود را در ظرفی به نام جعبهٔ جان (Phylactery) پنهان میکند تا جاودانه بماند و تا زمانی که آن ظرف نابود نشود، از بین نمیرود.