چپتر 599: اگر «قدرت» دارید، از آن استفاده کنید
0لومیان به لوگانو عجلهعلومِ نداد. ترجیح میداد فرایندِ تصمیمگیریِپسِ پزشک را زیر نظر بگیرد.
پس از مکثی، لوگانو جرئتش راجهانِ جمع کرد و پرسید: «قراره بعدپسِ از اینم لودویگ رو با خودتون ببرید؟»
لومیان از گوشهٔ چشم به لودویگهنوزم که داشت هشتپایی کبابشده را میبلعیدنمیتونن نگاه کرد و جواب داد: «معلومه.»
اگر اطلاعاتِ ۰-۰۱ را از کلیسای دانش نگرفته بود،بربیان هرگز به نگهداشتنِ چنین بچهای پیشِ خودش فکر نمیکرد.بدونِ با این حال، لودویگ کارآمدیاش را ثابت کرده بود.
در آینده چهبسا میتوانستعلومِ نقشِ تلهای دیگر رانمیتونن برای لوکی بازی کند.
لوگانو آبِ دهانش را قورت داد و پیشنهاد کرد: «من میتونم توپسِ مراقبت از لودویگ کمکتون کنم، اینطوری دیگه موقعِ رسیدگی به کاراتون نیازیطبقهٔ نیست نگرانش باشید—برخلافِ گذشته که میتونستید هر وقت دلتون خواست راحت بذارید برید.»
همونطور که انتظاربفهمم میرفت... لومیان ازهنوزم پیشنهادِ لوگانو جا نخورد.
چانهاش راعلومِ کمی بالا داداصلاً و پرسید: «دلیلش؟»
لوگانو لبخندِ خجالتزدهای زد و توضیح داد: «توی این سفر چیزای زیادی دیدم و بهمون حمله شد. این باعث شد بفهمم که ردهٔ ۸ها هنوزم توی جهانِاما علومِ غریبه هیچکارهان. اصلاً نمیتونن از پسِ خطرات بربیان. آره، اگه برگردم تریر و بیسروصدا از قدرتهای پزشکم استفاده کنم، بدونِ شک میتونم به طبقهٔ متوسط برسم.قرار رسیدن به طبقهٔ اشرافم غیرممکن نیست، اما میترسم شهرتِ زیاد توجهِ فرابشرانِ رسمی رو جلب کنه. تریر مثلِ پورت سانتا نیست که با فرابشرانِ آزاد راه بیاد.
«تازه، اون فرابشرانِ خطرناک همیشه دوروبرمونجهانِ پرسه میزنن. دلم نمیخواد دفعهٔ بعدیپسِ که هدف قرار میگیرم، بیدفاع باشم.»
لومیان با بیتفاوتی جواب داد: «اگه تو گردهماییهای علومِ غریبه شرکتاصلاً نکنی و فقط بهعنوانِ یه پزشک مطب بزنی، پات به ماجراهایپزشکم خطرناک کشیده نمیشه. راحت میتونی از پسِ دزدا و راهزنهای عادی بربیای.»
لوگانو سر تکان داد.
«فرابشری که یادگارهاش رو برام گذاشت و باعث شد بتونم یه کارنده بشم، یه بار بهم هشدار دادپزشکم که وقتی پام رو توی جهانِ علومِ غریبه بذارم، دیگه راهِ فراری نیست. حوادثِ فرابشری همیشه دوروبرمون میچرخن.مثلِ اگه خوششانس باشم، شاید بتونم تا مرگِ طبیعی زنده بمونم، اما اگه بدشانس باشم، عاقبتم مثلِ اون میشه.
«اولش خیلی باورش نداشتم، اما اتفاقاتِ شش ماهِ گذشته بیشتر و بیشتر بهم ثابت کرد که راست میگفت. من هیچ کاری نکردم، ولی خیابانِ هرجومرج فروریخت ورسیدن یه درختِ عجیبوغریب سبز شد. قبل از اینکه شما استخدامم کنید، خواب دیدم تبدیل به یه آدم توی نقاشی شدم و نمیتونم به واقعیت برگردم. وقتی بیداردفعهٔ شدم، دیدم تحتِ تعقیبم. این بارم تنها کاری که کردم مراقبت از لودویگ بود و اصلاً تو هیچ کاری دخالت نکردم، ولی بازم بیدلیل بهم حمله شد...»
ممم... هر چهبفهمم لومیان بیشتر گوش میداد،جهانِ حالتِ چهرهاش عجیبتر میشد.
انگار نقطهٔعلومِ مشترکِ همهٔهیچکارهان این داستانات منم...
با اینهنوزم حال، بازم اصرارغریبه داری دنبالم بیای...
اینم یه نمونهٔ دیگه از برخوردِ فرابشرانعلومِ با حوادثِ علومِ غریبهست؟ تو با اونبربیان حوادث روبهرو نشدی، با من روبهرو شدی...
لوگانو ادامه داد: «تازه، قدرتهای فرابشری مثلِ تلپورت و سونامی رواصلاً هم به چشم دیدم. دیگه فقط یه ردهٔ ۸ بودن راضیمپزشکم نمیکنه. باور دارم که اگه با شما باشم، فرصتهای بیشتری گیرم میاد.»
لومیان به لوگانو خیره ماند. مطمئن نبود کسی روی اوآره اثر گذاشته تا برای همراهی اصرار کند، یا اینکه لودویگمتوسط به شکلی او را «رام» کرده تا «پرستارِ بچهاش» باشد.
اولش لومیان فکر میکرد لوگانو بهعنوانِ فرابشری از مسیرِ کارنده، با کلیسای مادرِ زمین درتریر ارتباط است. اما با وجودِ دقتِ فراوان، هیچ ارتباطِ پنهانی میانِ راهنمایش و سازمانِ باروری یاتوجهِ روحانیِ کلیسای مادرِ زمین ندیده بود. گذشته از این، لوگانو کاملاً شبیهِ غریبهها به نظر میرسید.
لوگانو که دید لومیان ساکت مانده، لبخندی چاپلوسانه زد و پیشنهاد داد: «من تو یادگیریِ زبون استعداد دارم. میتونمبیسروصدا زبونِ دوتانیِ قارهٔ جنوبی رو خودم یاد بگیرم. تا وقتی که ماهی ۳۰۰ ورلدور بهم حقوق بدید و قولکنه بدید سهمی از غنائم بهم میرسه، میتونم به عنوانِ راهنما، پزشکِ خصوصی، پرستارِ بچه و نصفِ یه جنگجو کنارتون بمونم.»
«باشه.» لومیان در مجموع ۱۰,۰۰۰ ورلدور به او داد. «این ۵,۰۰۰اصلاً ورلدورِ آخرِ طلبِ قبلیته. تازه، بهت حمله هم شد. طبقِ توافقمون،پزشکم ۵,۰۰۰ ورلدورِ دیگه هم بهت میدم که جمعاً میشه ۱۰,۰۰۰ تا.»
لوگانو با کمالِ میلهیچکارهان پول را گرفت وخطرات مشغولِ جمعکردنِ وسایلش شد.
لومیان از فرصت استفاده کرد و پولهای نقدش را شمرد. مطمئن شد کهاگه هنوز ۱,۰۰۰ ورلدور طلا، ۷۶,۰۰۰ ورلدور سکهٔ طلا، به همراهِ سکههای دیگر، اسکناسهاغیرممکن و ۲,۰۰۰ ریزوتِ طلای باقیمانده که هنوز خرج نکرده بود، به همراه دارد.
تا زمانی که از خریدِ ویژگیهای فرابشری، فرمولهای معجون، اشیاءِاصلاً رازآلود یا دانشِ پیشرفتهٔ علومِ غریبه خودداری میکرد، پولی کهقدرتهای به همراه داشت میتوانست تا مدتِ زیادی کفافِ خرجش را بدهد.
صبحِ روزِ بعد، لومیانردهٔ با هویتِ لویی بریِ ماجراجوغریبه سوارِ کشتیِ عازمِ فیناپوتر شد.
وقتی به سوئیتِ درجهیک نزدیک میشدند، رو به لودویگ کرد و متفکرانه پرسید: «توی خاطراتت، یا بهتره بگمبدونِ خاطراتِ لوکی، موجوداتِ عجیبی هم هستن؟ شبیهِ مارمولکان ولی خیلی کوچیکتر. میتونن بخزن تو دهنِ آدم، شفاف وسانتا تار به نظر میرسن و احتمالاً پیکرِ روحان. فلسهای سبزِ مایل به قهوهای و چشمای سبزِ تیره دارن.»
این توصیف تفاوتِ زیادی باغریبه مارمولکهای نورِ ستارهای داشت کهخطرات فرزندانِ دریا به آنها تبدیل میشدند.
لودویگ سر تکان داد.
«نه، توباعث خاطراتِ حشرهٔ سیاه۸ها باتینگز هم نیست.»
لومیان ساکت ماند و لوگانو رانمیتونن تماشا کرد که با رفتاری شبیهِبرگردم خدمتکاران درِ سوئیت را باز میکرد.
یک ساعتِ دیگر گذشت وغریبه کشتی با صدای سوت ازخطرات پورت سانتا به راه افتاد.
پس از نزدیک به دو ساعت دریانوردی، هوا رفتهرفتههیچکارهان رو به وخامت گذاشت. موجها خروشیدند و بادهای تندتریر مسافرانِ روی عرشه را واداشت تا به کابینهایشان پناه ببرند.
بسیاری از مسافرانی که برای اولین بار سوار کشتیغریبه شده بودند، با دیدنِ آسمانِ تیره، ابرهای سیاهی کهبرگردم باد به هم میزد و موجهای بلند، احساسِ اضطراب کردند.
وقتی متوجهِ اطمینانِ ملوانانِ کنارشان شدند،نمیتونن برای دلگرمی پرسیدند: «این تو دریابرگردم یه اتفاقِ عادیه. خطرناک نیست، مگه نه؟»
یکی از بومیانِ پورت سانتا که ملوان بود، با لبخند جواب داد: «نسبتاً عادیه، اما میتونه یه کمپزشکم خطرناک باشه. اگه توفان شدیدتر بشه، شاید مجبور بشیم تو یه بندرِ همین دورواطراف پناه بگیریم. ولی نگرانمثلِ نباشید. آیینِ دعای دریای امسال موفقیتآمیز بود. فرماندار دریای فعلی ازمون محافظت میکنه و نمیذاره کشتی غرق بشه!»
فرماندار دریا... مسافرانردهٔ با شنیدنِ جوابِجهانِ ملوان حتی مضطربتر شدند.
آنها در مراسمها و آیینهای دعای دریای مختلفی در پورتهیچکارهان سانتا شرکت کرده بودند. با اینکه لذتبخش بود، اما واقعاًبیسروصدا باور نداشتند که فرماندار دریا بتواند تأثیرِ چشمگیری بر موجها بگذارد.
در میانِ اضطرابشان، باهیچکارهان حیرت دیدند که موجهایخطرات بلند ناگهان فروکش کردند.
با وجودِ ابرهای سیاه و بادهای تند، انگارنمیتونن نیرویی نامرئی آبِ دریا را به پایین فشاربیسروصدا میداد و هیچ تلاطمِ چشمگیری به چشم نمیخورد.
بومیانِ پورتبفهمم سانتا فریادِ۸ها شادی سر دادند.
«زنده بادباعث فرماندار! درودردهٔ بر فرماندار دریا!»
مسافران با دیدنِ اینهیچکارهان صحنه نگاهی به هم انداختندبربیان و لحظهای زبانشان بند آمد.
در سوئیتِ درجهیک، لومیان روی صندلیِ راحتی لمنمیتونن داده بود و مانزانِ خالص مینوشید. روی پایش یکقدرتهای کتابِ درسیِ مقدماتیِ زبانِ دوتانیِ قاره جنوبی قرار داشت.
دستِ راستش راردهٔ مشت کرد وجهانِ به سمتِ پایین کشید.
بخشی از ابرهای سیاهردهٔ در آسمان پایین آمدعلومِ و قیفِ سهمگینی شکل داد.
نورِ خورشید به درونِ این سوراخِنمیتونن عظیم نفوذ کرد، کابین را روشنبرگردم ساخت و روی کتابِ لومیان افتاد.
لومیان دستِ راستش را عقب کشید واصلاً صفحهای از کتاب را ورق زد. به نظرشتریر تواناییهای فرماندار دریا در دریا واقعاً سودمند بود.
متأسفانه فقط یکردهٔ روزِ دیگر میتوانستجهانِ از آن استفاده کند.
...
اواخرِ شب در تریر، آنگولم بهنمیتونن اقامتگاهش برگشت و از روی عادتبرگردم دستگاهِ گیرندهفرستندهٔ رادیویی را روشن کرد.
طولی نکشید که تلگرافی رسید.
آنگولم بابفهمم دیدنِ نامِ «تیغهٔهنوزم پنهان»، اخم کرد.
«دو تا خبرِ خوبردهٔ و یه خبرِ بد.علومِ اول کدوم رو میخواید؟
«میدونم. حتماً میخواید اولهیچکارهان خبرِ خوب رو بشنوید. یهبربیان راست میرم سرِ اصلِ مطلب.
«اولین خبرِ خوب اینه که شیءِ مهرشدهٔ انساننما پیدا و ایمنبربیان شده. دیگه لازم نیست نگرانِ سفرِ کاری به فیناپاتر باشید. میتونیدمتوسط با خیالِ راحت روی تحقیق دربارهٔ مسئلهٔ مردمِ آینه تمرکز کنید.
«دومین خبرِ خوب اینه که بعد از ارتباط گرفتن، تأیید کردیم جناحی که شیءِ مهرشدهٔ انساننما رو در اختیار داره، ممکنه اوناستفاده رو به شما برگردونه. ما حاضریم این کار رو تسهیل کنیم، اما در عوض شما باید تمامِ اطلاعاتِ مربوط به شیءِ مهرشدهٔ انساننماتازه رو ارائه بدید. البته این فقط یه احتماله و هیچچیز قطعی نیست. تا وقتی به توافق نرسیم، نیازی به پرداختِ هزینهٔ هنگفتی ندارید.
«خبرِ بد. هه هه، تو کلیسای شما یهعلومِ خائن هست. شیءِ مهرشدهٔ انساننما به خاطرِ یهآره نفوذی گم شد! ما از این بابت مطمئنیم.
«برو، ۰۰۷. فرصتِغریبه شما برای خدمتِنمیتونن شایسته فرا رسیده!»
آنگولم پس از خواندنِ یکنفسِ پیام، احساسِ آسودگی کرد. دلیلش این بود که پس از گم شدنِ شیءِ مهرشدهٔ انساننما، ردههای بالای کلیسا به وجودِ یک خائناما شک کرده و تحقیق کرده بودند، اما بینتیجه بود. در پروندهای که به گم شدنِ شیءِ مهرشدهٔ انساننما منجر شد، واقعاً مشکلی وجود داشت، اما پنج پالایندهای کهمیگیرم مسئولِ آن پرونده بودند، در طولِ تحقیقات از هرگونه تخلفی تبرئه شده بودند. آنها در آن زمان عملکردِ خوبی نداشتند و صرفاً با یک حادثه روبهرو شده بودند.
آنگولم زیرِ لب با۸ها خودش گفت: «انگار اون نفوذیهیچکارهان خودش رو خوب پنهان کرده...»
...
محله کلیسای جامعغریبه یادبود، خیابان اوروسای،نمیتونن پلاکِ ۹، آپارتمانِ ۷۰۲.
فرانکا کنارِ تخت نشسته بودغریبه و در گروهِ تلگرامی گپخطرات میزد و منتظرِ بازگشتِ ژنا بود.
همراهِ مؤنثش هفتهای یک بار برای تماشای نمایشِ تئاتر به محلهٔ تالارِ اپراخطرات میرفت و فقط نیمهشب برمیگشت. با این حال، روزِ دقیقِ رفتنش نامشخص بود.برسم علاوه بر این، خودش را تغییرِ قیافه میداد تا دیگران متوجهِ الگوی رفتوآمدهایش نشوند.
آنتونی که در همان نزدیکی زندگی میکرد، مشغولِعلومِ نفوذ به محفلِ علاقهمندان به روانشناسی بود، به ایناگه امید که با یک روانپزشکِ واقعی تماس پیدا کند.
انگار فقط منم که وقتِ آزاد دارم. هیچ بازخوردی دربارهٔ مردمِ آینهبرگردم نگرفتم... فرانکا از آن دست آدمهایی نبود که اصرار داشته باشد حتماً کاریاما برای انجام دادن داشته باشد. او در یافتنِ لذتهای زندگی مهارتِ بالایی داشت.
در حالی که فرانکا به ژنا فکر میکرد، ژنا — که تازه تماشای آخرینبرگردم نمایش را تمام کرده بود — کلاهی با تورِ سیاه بر سر گذاشت و بلندشهرتِ شد تا تئاتر را، که هنوز بسیاری از تماشاگران در آن پرسه میزدند، ترک کند.
در خروجی، باردهٔ حوصله در صفجهانِ ایستاد و بیرون رفت.
ناگهان، ژنا لرزشِ خفیفیردهٔ را از یکی ازعلومِ اشیای همراهش حس کرد.
غریزی دستش را داخل برد ونمیتونن متوجه شد که آن شیء، قطعهٔبرگردم عالمِ آینه از مقبرهٔ خاندانِ تامارا است.