چپتر 773: فریادها
0نورِ سفیدِ رنگپریده بهسرعت پارامیتای نوزادِ پرندهپنجه را درایستادند بر گرفت و بیابانِ گسترده را کدر کرد، چنانکهپوسیده از کاخها، برجها و راهروهای ویرانِ اطرافش قابلتشخیص نبود.
این پارامیتا ویژگیهایی را که درون راچنین از بیرون متمایز میکرد از دست دادنشد و عملاً پژمرده شد و از بین رفت.
با فروریختنِ مارِ استخوانی، لومیان مستقیم بهموجودِ پایین سقوط کرد و در میانِ دیوارهایایستادند فروریخته و آوارهای پراکنده در بیابان فرود آمد.
با خمکردنِ محکمِ کمرش و یک پشتک به جلو،نزدیک استوار روی زمین نشست و برای جلوگیری از آسیبِلرزان چنین سقوطی، به هیئتِ نیزهٔ سفید و سوزانش متوسل نشد.
در این ملت سفید کمرنگ، گویی حتی قوانینِ جهانایستادند نیز تباه شده بود؛ سقوط از ارتفاعِ پنجاه متریپوسیده هیچ تفاوتی با پریدن از ساختمانی پنج متری نداشت.
در این لحظه، کودکِ هیولاییِ اکسیتو سرش را به داخلِنیزهٔ کرهٔ گوشتیِ سفید و رنگپریده کشید و نیمهخدای جناحِ اعتدال،جهان شارون، را مجبور کرد جدا شود و در هوا شناور بماند.
در محوطهٔ نزدیک به تالارِ اصلیِمرگ مرگ، پنج یا شش موجودِ نامیرای وحشتناک،پاهایشان تحتِ تأثیرِ پارامیتا، لرزان روی پاهایشان ایستادند.
در میانِ آنها دو مارِ غولآسا با بالهای پردار و پیکرهای پرمو،مرگ غولی متورم و پوسیده، کوهی انساننما از استخوانهای سفید، و زنی با موهاییپیکرهای شبیه به مارهای ضخیم و چهرهای که دوسومش پوسیده بود، به چشم میخوردند.
هر یک از این مردگانِ برخاستهتأثیرِ که نوزادِ پرندهپنجه احضارشان کرده بود، فشارِپردار عظیمی بر شوالیه شمشیرها ماریک وارد میکرد.
او بهعنوانِ ردهٔ ۵ از مسیرِ زندانی، میدانستسقوطی نمیتواند این اجساد را مهار کند؛ تلاش برایکمرنگ بیدار کردنشان تنها به تکهتکه شدنِ فوریِ خودش میانجامید.
نامیرایانِ عظیم و سهمگین، روی نیمهخدای جناحِ اعتدال،نامیرای شارون، قفل شدند، اما حرکاتشان کُند بود، گوییغولآسا نیرویی نامرئی مانعشان میشد و نمیتوانستند بیدرنگ حمله کنند.
شارون نیز میتوانست اجساد را مهار کند ومحوطهٔ به مردگان فرمان دهد، و او نیمهخدایی راستینتحتِ با ردهای بالاتر از نوزادِ نارسِ پرندهپنجه بود!
تمرکزِ تقسیمشدهٔ شارون برای تأثیر گذاشتن بر برکتیافتهٔ پیشینِ مرگ، به کودکِ هیولاییِ اکسیتو فرصتی برای تولدِ دوبارهپوسیده داد. کرهٔ گوشتیِ سفید و رنگپریده همچون گلی شکفت و نوزادی غولآسا را که با آبِ پاک شستهعظیمی شده بود نمایان کرد، در حالی که خودِ کره بهسرعت پژمرده شد و رنگباخته و پوسیده به زمین افتاد.
درست همانطور که نوزادِ غولآسا بالهایآسیبِ نیمهسفید و نیمهبلوطیاش را باز کرد،سوزانش شارون مهارش را از روی اجساد برداشت.
در چشمانِ سفیدنزدیک و رنگپریدهاش، تصویرِ نوزادِموجودِ پرندهپنجهٔ شناور بازتاب یافت.
دهان باز کرد وشود جیغی کشید که گوییمحوطهٔ از اعماقِ جانش برمیخاست.
نوزادِ غولآسا خشکش زد و بیدرنگ به برهای پوشیده از پشمِ رنگپریده تبدیل شد.پیکرهای او که دیگر نمیتوانست پرواز کند یا از هیچیک از تواناییهای فرابشری استفاده کند،دوسومش به سمتِ زمین سقوط کرد، به سوی لومیان که با شمشیر شجاعت ایستاده بود.
نفرینِ تغییرِ شکل!
بدونِ پشتیبانیِ کودکِنزدیک هیولایی، پارامیتا شروعمرگ به فروریختن کرد.
مردگانِ برخاسته پایه و اساسِ وجودشانشناور را از دست دادند، رفتهرفته از حرکتموجودِ ایستادند و در میانِ ویرانهها سرنگون شدند.
برهٔ پوشیده از پشمِ سفیدِ رنگپریده گویی از درون تباه شده بود؛بالهای در حینِ سقوط، پوستش شکافت، پرهای نیمهسفید و نیمهبلوطی از آن بیرونشبیه زد و شکمش متورم شد، گویی زندگیِ تازهای را در خود میپروراند.
هیچ جانداری نمیتوانست از سرنوشتِجلوگیری تباه شدن و پروردنِ زندگیِنیزهٔ تازه بگریزد، حتی یک برهٔ عادی!
این یکی از ویژگیهای مسیرِ ماداممرگ بود، و نفرینِ تغییرِ شکل نمیتوانست فرابشرانِپاهایشان مربوطه را از این ویژگیها محروم کند!
شارون هرگز انتظار نداشت کودکِ نارسِ اکسیتو را تنها باتالارِ نفرینِ تغییرِ شکل از بین ببرد. با استفاده از این فرصت،آنها گذاشت پیکرِ سفید و رنگپریدهاش در چشمانِ برهٔ جهشیافته بازتاب یابد.
تورمِ شکمِ بره کُندتر شدتحتِ و جهشِ ناشی از تباهیآنها سرعتش را از دست داد.
بره همچنانزمین به سویبرای زمین سقوط میکرد.
لومیان که روی زمین ایستاده بود، با لبخندینامیرای به بالا نگاه کرد و شمشیر شجاعتِ سفیدغولآسا و سوزان با هالهای آبیرنگ را بالا برد.
وقتی بره واردِ بُردِ حملهاش شد،شناور نیزهای از نورِ خالص و شدیدِمرگ خورشید از برجِ نیمهفروریخته شلیک شد.
شوالیه شمشیرها ماریک، با تحملِ درد ولرزان آسیبی چشمگیر، بارِ دیگر نیزهای را پرتابپیکرهای کرد که جهانِ سفیدِ رنگپریده را روشن ساخت.
این بار، نوزادِ پرندهپنجه که هنوز در هیئتِ بره بود، نتوانستسفید جاخالی دهد یا یاوری برای دفعِ نیزه بیابد. تنها توانست تماشا کندشده که نیزهٔ طلاییِ نورِ خورشید شکمش را سوراخ کرد و منفجر شد.
در این لحظه، همانطور که نورِ سفید و سوزانِ خورشید هدف را درپاهایشان بر میگرفت، شارون از چشمانِ لومیان و طلای خالصِ موجود در ویرانههای نزدیک استفادهزنی کرد تا با پرشِ آینهای از آن محدودهٔ روشن، آفتابگیر و رنگباخته دور شود.
گرچه بدنِ بره او را از آسیبِ مستقیمِمحوطهٔ انفجارِ نورِ خورشید در امان نگه داشت، اوتحتِ بهعنوانِ یک فرابشرِ روحمانند، همچنان ضربهٔ سهمگینی خورد.
وقتی صدها متر دورتر در نقشونگاری طلایی روی یکایستادند دیوار دوباره پدیدار شد، پیکرش بهطرزی مشهود باریکتر شدهپوسیده بود و مایعی موممانند همچون عرق از او میچکید.
لومیان نزدیکِ برهٔ سفیدِ رنگپریده ایستاد. سرشار ازسقوطی شجاعت بود؛ جاخالی نداد، بلکه محکم ایستاد وکمرنگ به پیشوازِ نورِ خورشیدِ در حالِ گسترش رفت.
با نقابِ زرینِ خاندانِ اِگِرز بر چهره،موجودِ تمامِ بدنش شعلهور شد، سیاه گشت و همچونآنها شمعی ذوب شد؛ دردی بینهایت به همراه داشت.
خوشبختانه در مرکزِ انفجار نبود. بیشترِ آسیببماند به نوزادِ پرندهپنجه وارد شد و شاروننامیرای نیز بخشی از آن را به جان خرید.
در غیرِ این صورت،وحشتناک چهبسا نیزهٔ نورِ خورشید اوایستادند را با تکضربهای تطهیر میکرد.
شمشیرِ شجاعت نیز نیمی از آسیب راچنین جذب کرد و باعث شد جراحاتش بهنشد آن شدتی که به نظر میرسید نباشد.
لومیان دندان به هم فشرد و بهجای عقبنشینی، پیشوحشتناک رفت. با شمشیرِ پهنِ سفید و فرسوده در دست،پردار بهسوی نوزادِ پرندهپنجه که در حالِ سقوط بود دوید.
با صدای تاپِ ضعیفی،شود برهٔ نیمهذوبشده و ترسناکِ رنگپریدهنزدیک روی سنگهای خُردشده سقوط کرد.
لومیان ثانیهای بعد رسیدوحشتناک و چشمانش از سیاهپاهایشان به سفیدِ رنگپریده تغییر یافت.
او شمشیرِ شجاعتنشست را با هرآسیبِ دو دست تاب داد.
شعلههای روشنِ سفید و آبیاصلیِ درخشیدند و شمشیرِ تیز برتحتِ سینه و شکمِ بره فرود آمد.
صدای انفجار بلند نبود، اما شعلهها و موجِمحوطهٔ شوکِ سهمگین، آوارِ اطراف را به هوا بلند کردتأثیرِ و سوراخی دندانهدار در سینه و شکمِ بره درید.
بوووم! بوووم!
لومیان دو بارِ دیگر شمشیر راآسیبِ تاب داد و پیکرِ برهشکلِ نوزادِسوزانش پرندهپنجه را به قطعاتی زغالشده شکافت.
قطعاتِ زغالشده بیدرنگ با رنگِ سفیدِمرگ رنگپریده فرسوده شدند و حسی ازلرزان سکوتِ تاریک و مرده به همراه آوردند.
درست زمانی که لومیان میخواست دوباره ضربه بزند،محوطهٔ شکمِ برهٔ رنگپریده منفجر شد و گوشتِ پوسیدهتحتِ و مایعی با هالهای عجیب را به اطراف پراکند.
لومیان غریزی با شمشیرِ شجاعت،تحتِ فضای خالیِ پیشِ رویش را شکافتغولآسا و همهچیز را در آنجا برید.
بوووم! شعلههای روشنِ سفید و موجِ شوکِچنین سهمگین، دیواری جامد شکل دادند و راهِنشد گوشتِ پوسیده و مایعِ پلید را سد کردند.
همزمان با انفجارِ شکمِ برهٔ رنگپریده، پیکری کوچک و شبحوار با پنجهها وپاهایشان بالهای پرنده که با لایهای از آبِ خالص پوشیده شده بود، بیرون پریداستخوانهای و مستقیم بهسوی تخمِ پرندهٔ سیاه در زیرِ جنازهٔ مرگِ باستانی پرواز کرد.
این بار، نوزادِ پرندهپنجه کههوا به شبحی تقلیل یافته بود،تالارِ دیگر محتاط نبود و پرسه نمیزد.
شوالیهٔ شمشیر، ماریک، نمیتوانست نیزهٔ نورِ خورشیدلرزان را دوباره پرتاب کند، زیرا باعث میشدپیکرهای بدنِ بهشدت مجروحش در نور حل شود.
در عوض، بازوانش را گشود و ستونی الهی ازهیئتِ شعلههای پاک را از آسمان احضار کرد و شبحیحتی را نشانه گرفت که بهسوی تالارِ اصلیِ مرگ میرفت.
پیکرِ نوزادِ پرندهپنجه ابتدا ناپدید شد و سپس دوبارهوحشتناک پدیدار گشت تا از حملهٔ ستونِ الهی جاخالی دهد،پردار اما بیدرنگ در قفلِ چشمانِ سفیدِ رنگپریدهٔ شارون گرفتار شد.
شارون به عروسکی تاریک وهوا خشک تبدیل شد و خودتالارِ را در لایههایی از یخ پوشاند.
همزمان، لایههایی از یخِ بلورین در اطرافِ نوزادِ پرندهپنجهایستادند ظاهر شد و او را برای لحظهای در جای خودکوهی ثابت کرد تا از ناپدید شدن یا پیشرویاش جلوگیری کند.
نوزادِ پرندهپنجه سر بلندبرای کرد و در درونِ قفسِهیئتِ یخی، زوزهای پردرد سر داد.
قفسِ یخی بیصدا خُرد شد.
بدنِ نوزادِ پرندهپنجه که با آبِ زلال ومحوطهٔ خالص پوشیده شده بود، بهسوی جنازهٔ مرگِ باستانی پاشیدهتأثیرِ شد و قطراتی از مایعِ کمرنگِ طلایی شکل داد.
این قطرات، تحتِ کششِ نیرویی نامرئی، به رودیپاهایشان تبدیل شدند و نوزادِ پرندهپنجه را بهسوی تخمِغولی پرندهٔ سیاه که با شعلههای سفیدِ رنگپریده میسوخت، بردند.
با دیدنِ این صحنه، لومیان غریزی میخواست از جنازهٔهیئتِ نیای ققنوس دوری کند. به عقب خم شد، بازویشحتی را بالا برد و شمشیرِ شجاعت را پرتاب کرد.
شمشیرِ پهن که تا حدِ رنگپریدگی فرسوده شده اما با شعلههای سفید و آبیایستادند شعلهور بود، همچون موشکی هوشمند به پرواز درآمد، صدها متر را طی کرد وموهایی با بر جا گذاشتنِ ردی از شعله در هوا، به نوزادِ پرندهپنجه برخورد کرد.
قفل شده بود!
غرمب!
آسمانِ نزدیکِ تخمِ پرندهٔ سیاه باآسیبِ شعلههای سفیدِ در حالِ گسترش فورانسوزانش کرد و ابری قارچیشکل پدید آورد.
بیصدا، قطعاتِ سایهوارِ زغالشده همچوناصلیِ بارانی از غبار، از شعلهها وتأثیرِ ابرِ در حالِ گسترش فرو ریختند.
غبار پیش از رسیدن به زمینشناور رنگپریده شد و باد بخشی ازمرگ آن را روی تخمِ پرندهٔ سیاه برد.
در آن لحظه، لومیان صدای خُردشدنِتأثیرِ وهمآلودی شنید و حس کرد معجونِبالهای دروگرِ او کاملاً هضم شده است.
فرصتی برای خوشحالی نداشت، زیرا ذهن وچنین آگاهیاش که با نقابِ زرینِ خاندانِ اِگِرزنشد محافظت میشد، غرق در ترس و وحشت گشت.
سر به زیر انداخت، روی زمینمرگ زانو زد و در حالی کهلرزان میلرزید، خود را در آغوش گرفت.
فقط میخواست ازجدا فرمانهای جنازهٔ نیایشناور ققنوس اطاعت کند.
بهعنوانِ نامیرا، شجاعتشنامیرای را از دست دادلرزان و دیدش تاریک شد.
تاپ، شلپ... لومیان دربرای اوجِ ترس، صدای تپشِ قلبهیئتِ و جریانِ خون را شنید.
صدا از هماننزدیک نزدیکی میآمد، از درونِموجودِ این ملت سفید کمرنگ.
طنینِ عجیبی در لومیان انداخت.
لومیان بهسختیموجودِ فریادی پردردوحشتناک شنید: «فرزندم!
«فرزندم!»
فرزندت کیه؟ تونزدیک کی هستی؟ لومیانمرگ غریزی در دل پرسید.
فریادِ پردرد ادامه یافت:
«فرزندم، کجایی؟»
صدا مکثیزمین کرد و سپسجلوگیری کمی بالاتر رفت:
«اومبلا، کجایی؟»