چپتر 759: بینشِ روحی
0در کنارِ شوالیهٔ شمشیرها دریاچهای بیکران قرارتأثیری داشت. آبهای آرام و زرشکیاش زیرِ نورِ ماهبحث میدرخشید و گهگاه با وزشِ نسیمی موج برمیداشت.
لومیان بیاختیار سر بلند کرد و به بالا خیره شد. حس میکرد آسمانِ شب که ماهِ سرخیموضوع در آن آویزان بود، نزدیکتر و بسیار شفافتر از همیشه به نظر میرسد. حتی ستارگانی که درکوهستانِ پرتوِ ماه پنهان شده بودند، بهطورِ محوی دیده میشدند؛ چنان انبوه که گویی رودی درخشان و پهناور ساختهاند.
بادِ سردی وزید. لومیان که کاپشنیوزید ضخیم به تن داشت، توجهش را بهنیست شوالیهٔ شمشیرها برگرداند و پرسید: «سردت نیست؟»
با اینکه در قارهٔ جنوبی تابستان بود، ارتفاعِ زیاد وچیه هوای رقیق باعث میشد هوا بسیار سردتر به نظر برسد؛ بهویژهصدایی در شب که احتمالاً دما به زیرِ ۱۵ درجهٔ سانتیگراد میرسید.
شوالیهٔ شمشیرها که تا پیش از آن به دریاچهٔ کوهستانی خیرهتاریک بود، رو به لومیان کرد و گفت: «برای من، دما معنایشمردان رو از دست داده. گذشته از این، سرما بیشتر بهم میسازه.»
لومیان با لحنی آسوده جواب داد: «اینطوره؟ساکت پس دماهای شدیدِ بالای ۱۰۰ درجهٔ سانتیگرادمسیرِ یا نزدیک به صفرِ مطلق روت تأثیری نداره؟»
شوالیهٔ شمشیرها ساکت شد. نگاهش تاریک بود وضخیم گویی چیزی را سرکوب میکرد. سرانجام لومیان بحثجنوبی را به مسیرِ اصلیاش برگرداند: «دقیقاً موضوع چیه؟»
شوالیهٔ شمشیرها، بیآنکه از مردان و زنانِ رنگپریده و سادهپوشی که دورشمردان بودند بخواهد آنجا را ترک کنند، با صدایی آرام گفت: «اینجا منطقهٔ راکلِوپادشاهیِ در پادشاهیِ کوهستانِ سابقه. میخوام برای پیدا کردنِ کسی در اینجا کمکم کنی.»
پادشاهیِ کوهستان، که در سراسرِ قارهٔ شمالی و جنوبیساکت به مومیاییهایش معروف بود؟ لومیان سردرگمیاش را پنهان نکرد:دقیقاً «چیزی رو که تو نمیتونی پیدا کنی، من چطور میتونم؟»
از آنجا که پیشتر با هم کار کرده بودند، لومیان میدانست شوالیهٔ شمشیرها، دارندهٔ کارتِ آرکانایدقیقاً صغیر و شبحِ ردهٔ ۵ از مسیرِ زندانی — که عمدتاً در کنترلِ مکتبِ گلِ سرخراکلِو بود و گروهِ منشعبش، جناحِ اعتدال، به کلیسای ابله پیوسته بودند — حتماً دلایلِ خودش را دارد.
با کنارِ هم گذاشتنِ این اطلاعات، لومیان حدس زدتوجهش شوالیهٔ شمشیرها عضوِ جناحِ اعتدال است و بهعنوانِ نمایندهٔارتفاعِ جناحش در انجمنِ تاروت، به آقای ابله نیز خدمت میکند.
افزون بر این، لومیان که پیشتر فرشتهای از جناحِ اعتدال را دیده بودزنانِ که گمان میرفت پیامآورِ آقای ابله باشد، میدانست این سازمان ضعیف نیست، بلکهکوهستانِ بسیار نیرومند است؛ بهویژه در غیببینی، و از شهودِ روحیِ قدرتمندی بهره میبرد.
با در نظر گرفتنِ این موارد، اگر شوالیهٔنداره شمشیرها واقعاً نیاز داشت کسی را پیدا کند، سادهتراصلیاش این بود که مستقیماً از جناحِ اعتدال کمک بخواهد.
فکر میکنه اگهمطلق از قولم استفادهنداره نکنه حروم میشه؟
یا مثلِ من ترجیح میده برای انجامِکاپشنی کارها به تواناییهای خودش و اعتباری که جمعقارهٔ کرده تکیه کنه تا خودش رو آبدیده کنه؟
آه، احتمالش بیشتره که داره به تواناییِاصلیاش رازآلودِ من در جذبِ برکتیافتگانِ خدایانِ پلیدرنگپریده تکیه میکنه تا هدف رو پیدا کنه...
در حالی که لومیان این حدسها را میزد، شوالیهٔ شمشیرها با صدایی کهسرکوب احساسات و امیالش را سرکوب میکرد، گفت: «شهودِ روحیِ شخصی بهش میگه کهدورش تو میتونی مشکلِ فعلیمون رو حل کنی و مؤثرترین کمک رو ارائه بدی.»
یه شبح بعد از اینکهتأثیری تو غیببینی مهارت پیدا میکنه،چیزی تبدیل به یه شیاد میشه؟
لومیان با طعنه دربادِ دلش گفت، اما بیشترضخیم نپرسید: «میخوای چیکار کنم؟»
شوالیهٔ شمشیرهاچیزی چند قدمسرانجام جلو آمد.
«لطفاً اجازه۱۰۰ بده خودمصفرِ رو معرفی کنم.
«اسمِ من ماریکه، "شوالیهٔ شمشیرها"تأثیری از آرکانای صغیرِ انجمنِ تاروت، وسرکوب همچنین عضوِ جناحِ اعتدالِ کلیسای ابله.
«از خاستگاهِپهناور جناحِ اعتدال خبرسردی داری، مگه نه؟»
لومیان سر تکانسرکوب داد و به خودشاصلیاش اشاره کرد: «لومیان لی.»
شوالیهٔ شمشیرها ادامه داد: «ما دنبالِروت یکی از اعضای مهمِ جناحِ ماهِچیزی ازلی در داخلِ جناحِ کامجویی هستیم.»
ما... اولین واکنشِ لومیان این بود کهساکت به اطراف نگاه کند تا ببیند آیامسیرِ شوالیهٔ شمشیرها، ماریک، همراهی دارد یا نه.
اما کسی را پیدا نکرد.
در موردِ مردان و زنانِ رنگپریده، او ازدقیقاً چشمِ فاجعهاش استفاده نکرد، بلکه تنها با مشاهدهٔدورش نقاطِ ضعفشان تأیید کرد که همگی زامبی هستند.
لومیان نگاهش۱۰۰ را پس گرفتمطلق و اخم کرد.
«جناحِ ماهِ ازلی؟»
مگه مکتبِ گلِ سرخ فقط به خاطرِکاپشنی شکافِ بینِ جناحهای کامجویی و اعتدال معروف نبود؟قارهٔ جناحِ ماهِ ازلی دیگه از کجا پیداش شد؟
همم، با توجه به سلسله اتفاقاتِ مربوط بهدقیقاً هیسوکا و جشنِ رؤیا، شاید یه جناحِ دیودورش هم تو مکتبِ گلِ سرخ وجود داشته باشه...
این چیزیه کهنزدیک از خاندانِ تامارا یادتأثیری گرفتن؟ بینهایت قابلِ تقسیم...
شوالیهٔ شمشیرها با جدیت توضیح داد: «جناحِ ماهِ ازلی بعداً به جناحِ کامجویی پیوست؛ اونا دردقیقاً اصل شاخهای از مکتبِ زندگی بودن که ردهٔ داروساز رو در اختیار دارن، که همون مسیرِراکلِو ماهه. بعداً، با هدایتِ ماهِ ازلی، از مکتبِ زندگی جدا شدن و به مکتبِ گلِ سرخ پیوستن.»
مکتبِ زندگی...پهناور سرِ لومیانبادِ تیر کشید.
چرا هی داره پیچیدهتر میشه؟
و این۱۰۰ دیگه کدومصفرِ سازمانِ سرّیه؟
شوالیهٔ شمشیرها، ماریک، که گویی افکارش را حس کرده بود،چیزی بهاختصار گفت: «مکتبِ زندگی عمدتاً پیروِ مسیرِ سرنوشته و الان متحدِزنانِ انجمنِ تاروته. این موضوع هیچ ربطی به جستوجوی فعلیِ ما نداره.»
لومیان سر تکان داد وسردی به شوالیه شمشیر اشاره کردبرگرداند که به موضوعِ اصلی بپردازد.
اورور زمانی گفته بود: «موجودیتهای غیرضروریمسیرِ اضافه نکن؛ اگر ربطی ندارد، بهترمردان است رهایش کنی تا توانت هدر نرود.»
شوالیه شمشیر، ماریک، با نگاهی به دریاچهٔ بکرنداره و بیکران گفت: «عضوِ جناحِ ‹ماهِ ازلی› که دنبالشاصلیاش میگردیم، شیءِ خیلی مهمی تو دستش داره—هدفِ ما همونه.»
لومیان که حالا جدیتر درگیرِ بحثنداره شده بود، پرسید: «چطور اینقدر مطمئنیدسرانجام که اونا تو، اِم، منطقهٔ راکلِو هستن؟»
شوالیه شمشیر پیش از پاسخ دادن چند ثانیه مکث کرد: «دو تا حادثه تو اینجاقارهٔ و یه سری ردهای بهجامانده به او اشاره دارن، اما هنوز پیداش نکردیم. تو ایندرجهٔ گیرودار، اتفاقِ دیگهای افتاد که ثابت میکنه اون هنوز اینجاست، چهبسا درست تو شهرِ راکلِو.»
لومیان محتاطانهچیزی پرسید: «اونسرانجام از مسیرِ داروسازه؟»
شوالیه شمشیر۱۰۰ سر تکانصفرِ داد: «بله.»
لومیان برای پرسیدن دربارهٔ حوادثتأثیری و ردهای بهجامانده عجله نکرد:چیزی «ماهِ ازلیِ اونا کدوم خدای پلیده؟»
چهرهٔ شوالیهپهناور شمشیر لحظهایبادِ درهم رفت.
«احتمالاً تجسمی از مادر بزرگهبحث که گاهی با نامِ درختِچیه مادرِ هوس هم شناخته میشه.»
لومیان پلکپریدگی گرفت: «مادر بزرگ... آیا پیروِتأثیری مهمِ ماهِ ازلی از ماهِ ازلی، یاسرانجام بهتره بگم مادر بزرگ، عطیه دریافت کرده؟»
شوالیه شمشیرصفرِ چندان مطمئنروت نبود: «احتمال داره.»
اگه پیروِ مادر بزرگ برکتِ وی رو دریافت کرده باشه، به این معناست که میتونه تبارِ فرزند خدای من رو از فاصلهای مشخص حس کنه...سردتر شوالیه شمشیر پیش از این به فکرِ کمک گرفتن از من نیفتاده بود؛ من بهتازگی تبارِ اومبلا رو دریافت کرده بودم و همراهش اون موقعداد شهودِ روحیِ قدرتمندی داشت... آیا اونا میخوان با استفاده از تبارِ فرزند خدای من، هدف رو بیرون بکشن؟ درکِ لومیان از وضعیت بیدرنگ روشن شد.
شهودِ روحیِچیزی اون شخص موبحث لای درزش نمیره!
شوالیه شمشیر خونسردیاش را بازیافت.
«اسمِ اون شخص اکسیتوئه، شاهِ شمنِ ردهٔساکت ۴ از مسیرِ داروساز، یه نیمهخدا. نگرانمسیرِ نباشید، ما مخفیانه از شما محافظت میکنیم.»
دارندهٔ کارتِ آرکانای صغیر در حینِ صحبت خم شد تا نقاشیِ رنگروغنی را از روی زمین بردارد. نقاشی مردِزیاد جوان و خوشقیافهای در دههٔ بیستِ زندگیاش را نشان میداد که پوستش رنگپریده و بیجان بود، گویی مدتها در معرضِدست نورِ خورشید قرار نگرفته بود، با اجزای صورتی برجسته و موهای سیاه و کمی مجعد که تا روی شانههایش میریخت.
شوالیه شمشیرچیزی کوتاه معرفی کرد:بحث «این پرترهٔ اکسیتوئه.»
لومیان با صدای بلند فکر کرد: «اگه عطیهای در کار باشه، ظاهرچیزی و جنسیتِ فعلیِ هدف ممکنه نامشخص باشه... از حوادثی که تو منطقهٔرنگپریده راکلِو اتفاق افتاده و ردهای مهمی که به جا مونده برام بگید.»
شوالیه شمشیر دستهای کاغذ از زیرِ جلیقهاش بیرون کشید و بهسرکوب لومیان داد: «ما اول از چند بازرگان شنیدیم که ماهِ کاملرنگپریده چند بار تو زمانهایی که نباید، تو شهرِ راکلِو دیده شده...
«تو حاشیهٔ دریاچه دالش، محلِ آیینیِ مدفونی پیدا کردیم که تو اون دههانیست انسان به تغذیهٔ زمین تبدیل شده بودن. شکمهاشون دریده شده بود و به نظربهویژه میرسید چیزی از توشون بیرون خزیده، اما هیچ ردِ مرتبطی تو صحنه پیدا نشد...»
با شنیدنِ این حرف، لومیان ناگهانمسیرِ چند صحنه را که در قصرِمردان بانو پوالیس دیده بود، به یاد آورد.
چهره در هم کشیدصفرِ و پرسید: «این آدمانداره هم مرد بودن هم زن؟»
شوالیه شمشیر که انگار سؤالش رانداره پیشبینی کرده بود، پیشدستانه افزود: «بله.سرانجام شکمِ مردها هم دریده شده بود.»
سپس به دستهساختهاند کاغذهای در دستِوزید لومیان اشاره کرد.
«اطلاعاتِ دقیقترچیزی تو اینسرانجام اسناد هست.»
لومیان در تأییدنزدیک هومی کرد و لحظهایتأثیری در اندیشه فرو رفت.
«ممکنه به کمکِ همراهامروت نیاز داشته باشم، میتونیدنگاهش از اونا هم محافظت کنید؟»
شوالیه شمشیر اطمینان داد: «مشکلیسردی نیست، به شرطی که همهتونبرگرداند تو فاصلهٔ پنج کیلومتریِ هم بمونید.»
لومیان لبخند زد.
«پس من اول برمیگردم تامطلق این مطالب رو بررسی کنمنگاهش و یه سری تدارکات ببینم.»
...
در محله کلیسایساختهاند جامع یادبود، خیابان اوروسای،کاپشنی پلاکِ ۹، آپارتمانِ ۷۰۲.
فرانکا پس ازسرکوب شنیدنِ درخواستِ شوالیه شمشیر،اصلیاش گیجومنگ سرش را خاراند.
«خطرِ گشتن دنبالِ یه نیمهخدا رو فعلاً بیخیال؛نداره فکر کنم خودت بهتنهایی از پسش بربیای. کمکی کهاصلیاش ما میتونیم بکنیم محدوده، چون تبارِ اومبلا رو نداریم.»
آنتونی که او را هم صدا زده بودند، لحظهای فکر کردسرکوب و گفت: «من میتونم تو پوشوندنِ ردپای تحقیقات کمک کنم، کاری کنمسادهپوشی اونایی که ازشون بازجویی میشه یادشون بره اصلاً سؤالی ازشون پرسیده شده.»
ژنا نگاهی به لومیان انداخت ووزید گفت: «فکر کنم هدفِ اصلیت اینسردت نیست که از ما کمک بگیری.»
با شنیدنِچیزی این حرف،سرانجام فرانکا متوجه شد.
«میخوای از این فرصت برایمطلق تمرین دادنِ گروه استفاده کنی؟نگاهش میخوای از همین الان آماده بشی؟»
لومیان خندید: «بد فکری هم نیست. هر چینگاهش زودتر برای این چیزا آماده بشید بهتره، مبادادقیقاً مجبور بشم زودتر از برنامهریزی ارتقا پیدا کنم.»
فرانکا متفکرانه گفت: «پس من روشِ احضارِ نامهرسانِ ژنا رو بهپرسید ۰۰۷ میدم. وقتی سرنخی از مردمِ آینه پیدا شد، برمیگردیم تریرباعث تا پیگیری کنیم. و مهمترین عضوِ گروه رو هم یادت نره.»
لومیان باچیزی خنده گفت: «مگهبحث میشه یادم بره؟»
لودویگ که داشت از میانوعدهٔ آخرِ شبش لذتنداره میبرد، دید که پدرخواندهاش واردِ اتاق شد، روبهروی اواصلیاش پشتِ میزِ غذاخوری نشست و لبخندی به او زد.
ناگهان نانِ تویمطلق دستش دیگر آنقدرها همساکت خوشمزه به نظر نمیرسید.