چپتر 666: اطلاعاتِ جدید
0لومیان بهندرت دیده بود توبهکارآرکانای باینفل اینقدر غیرعادی رفتار کند. باحال انتظار و کنجکاوی پرسید: «چی فهمیدی؟»
باینفل که ردای سیاه روحانیان را بر تن داشت و بدنِاعظم زغالشدهاش تا حدی به شعلههای سیاه آغشته بود، نگاهش را برگرداندانجمنِ و با صدایی بم گفت: «شب گناهِ جاری رو پنهان میکنه.»
با این حرف، توبهکارواضح قدم در خلأ گذاشتبعد و از اتاق ناپدید شد.
شب گناهِ جاری رو پنهان میکنه... داره روی شب تأکید میکنه چون اینطوری میشه واردِدرونی اون رؤیای خاص شد؟ «گناهِ جاری» دیگه به چی اشاره داره؟ شما آدمای رازآلود نمیتونیدانجامِ واضح حرف بزنید؟ لومیان در دل انتقاد کرد، بعد نامهٔ فرانکا را گشود و بهسرعت خواند.
راستش را بخواهید، پس از این مدت طولانی، میلش برای فهمیدنِ گذشتهٔ شیءِ مهرشدهٔ انساننما بهشدت فروکش کرده بود.اشیاءِ هر چه بود، آن زمان بیشتر حس کرده بود وضعیتِ طرفِ مقابل شبیه به خودش است و همین احساساتشزرد را برانگیخته بود. به همین دلیل آن پیشنهاد را داده بود. حالا دیگر آن احساسات مدتها بود که فروخفته بودند.
البته فقط فروخفته بودند، نه اینکه از بین رفته باشند. لومیاناعظم نامهای را باز کرد و کلِ ماجرا را تندتند نوشت، باانجمنِ این قصد که ظهرِ روزِ بعد آن را برای خانمِ شعبدهباز بفرستد.
لومیان چندان مطمئن نبود که دارندهٔ کارتِ آرکانای اعظم با چنین مبادلهٔ نابرابری موافقت کند یامدت نه. با این حال، حسی درونی به او میگفت که دارندگانِ آرکانای اعظمِ انجمنِ تاروت اشیاءِمقابل مهمِ کلیساهای رسمی را همینطوری تصاحب نمیکنند. استفاده از این فرصت برای انجامِ یک معامله محتملتر بود.
لومیان پس از خروج از متلِ بریو، با خونسردی کامو را تماشا کردحال که با جلیقهای زرد از گوشهٔ نیمهتاریکِ خیابان بیرون آمد. کنارش رئا حضور داشت؛نمیکنند عضوِ گشتِ محلی که زرهی چرمی بر تن و کمانِ شکاری در دست داشت.
لومیان خندید و در حالی کهاعظم با گامهای بلند بهسمتِ خانهٔ هیسوکاحسی میرفت، پرسید: «چرا امروز دو نفرید؟»
کامو نفسِ عمیقی کشید تا غلیانِ ناگهانیِ احساساتش را آرام کند. همانطور کهمبادلهٔ در سمتِ چپِ لویی بری قدم برمیداشت، با صدایی بم جواب داد: «فقط چندرسمی روز تا هفدهم مونده. هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته. دیگه نمیتونیم تنهایی عمل کنیم.»
تیمِ گشت با جمعآوریِ آگاهانهٔ اطلاعاتِ مختلف، از قبل متوجهِفرانکا برخی ناهنجاریها شده بود. این موضوع باعث میشد کامو حس کندگذشتهٔ ماندن در تیزامو عاقلانه نیست. مدام در تنش و اضطراب بود.
روزبهروز بیشتر حس میکرد مردیدارندهٔ میانسال است که زیرِ بارِمبادلهٔ مسئولیتهای سنگین کمر خم کرده است.
لومیان ابرو بالا انداختکارتِ و پرسید: «هی، خیلیمبادلهٔ زود فهمیدید هفدهم تاریخِ مهمیه.»
کامو سرانجام نتوانست جلوی خودش را بگیرد و جواب داد:آرکانای «ما که احمق نیستیم. مسئله کاملاً واضحه. سالِ گذشته، روزِ هفدهماعظمِ دسامبر به تیزامو حمله شد و در سالهای قبل از اون...»
در اینجا سکوت کرد.
فهمید وقتی کنارِ لویی بری است،کارتِ مدام بینِ حالتِ سنگینِ میانسالی وموافقت احساساتِ غیرقابلکنترلِ نوجوانی در نوسان است.
لومیان با علاقهدارندهٔ پرسید: «سالهای قبلاعظم چه اتفاقی افتاد؟»
کامو چند ثانیه ساکت ماند و بعد گفت: «ما سوابقِ ثبتِ خاکسپاریِ نزدیک بهنابرابری سه دههٔ تیزامو رو از کلیسای جامعِ سنت سین گرفتیم و پدیدهٔ عجیبی رو کشفتصاحب کردیم. هشتاد درصد از مرگومیرهای سالانه، در سه ماهِ اول از اواسطِ دسامبر ثبت شدهن.
«اینجا مثلِ خیلی از جاهای قارهٔ شمالی نیست. اونجا زمستونها بهشدتگشود سرده. زنده موندن برای افرادِ پیر و ضعیف سخته. تازه اگرشیءِ هم اینطور باشه، اینجا از اواخرِ دسامبر تا اواخرِ مارس تابستونه.
«این پدیده غیرعادیه.»
لومیان آرام بهدارندهٔ جلو قدم برداشتاعظم و سر تکان داد.
«نرخِ مرگومیرخانمِ تو تیزامو بالاترچندان از جاهای دیگهست؟»
«خیلی بالاتر، اما دلیلِ اصلیش حملاتِ قبیلهٔ بدویِ جنگله. همچنین کشف کردیم که حملاتِ قبیله تو همون سه ماهِ بعد ازگذشتهٔ اواسطِ دسامبر متمرکز بوده. سالانه دو تا سه حمله اتفاق میافتاد، اما از زمانِ حملهٔ هفدهم دسامبرِ سالِ گذشته، حتی یه مورددیگر هم رخ نداده. اوضاع اصلاً طبیعی به نظر نمیرسه.» کامو کمی نگران بود که در چند روزِ آینده حملهٔ بزرگی رخ دهد.
لومیان با بیخیالی پرسید: «هه هه، قابلدرکهآرکانای که حملاتِ قبیله تو اون سه ماهِحسی اول متمرکز باشه. ناهنجاریِ دیگهای هم هست؟»
رئا که تادارندهٔ آن لحظه در سکوتچنین دنبالشان میآمد، جواب داد.
زنِ موقهوهای و سبزهرو کهچندان زیباییِ وحشیانهای از خود بروزآرکانای میداد، با صدایی خشدار گفت:
«در نیمهٔ اولِ امسال، خیلی از زنانِ شهرک و مزارع علائمی مثلِ حالتِ تهوع، درد و نفخ رو تجربه کردن؛ یعنی علائمِ بارداری. اونا باوربهشدت داشتن که قربانیِ یه شبح شدهن و ممکنه جنینهای پلیدی به دنیا بیارن، اما در واقع باردار نبودن. فقط توهم بود. بعد از اینکه پدراینکه کالی مراسمِ عشای ربانی رو برگزار کرد و تطهیرِ مختصری انجام داد، اونا از نظرِ روانی آروم شدن و خیلی زود به حالتِ عادی برگشتن.»
کامو اضافه کرد: «ما همچنین متوجهِ حوادثِ مشابهی از تسخیرشدگیمبادلهٔ و حملهٔ ارواحِ پلید تو تیزامو در طولِ سالها شدیمتاروت که تو همون نیمهٔ اول متمرکز بوده. فقط علائمِ بارداری نیست.»
لومیان از حرکت ایستاد.
«برای مردمِ شهرک و مزارعِچندان اطراف عجیب نیست که هرآرکانای سال این جنونِ دستهجمعی رخ میده؟»
رئا بهعنوانِ عضوِ تیمِ گشتِ محلی،انتقاد بهسادگی توضیح داد: «همه باور دارنبهسرعت که کارِ قبیلهٔ بدویِ تو جنگله.»
لومیان «قدمزدنِ» شبانهاشمطمئن را از سرکارتِ گرفت و پرسید: «چرا؟»
تارهای صوتیِ رئا انگارکارتِ آسیب دیده بود ومبادلهٔ صدایش همیشه کمی گرفته بود.
«توی حملهها و درگیریهای مکرر، قبیلهٔ بدوی نشون داد که میتونه جسدها،چنین ارواح و سایهها رو کنترل کنه. تازه، انگار بعضی از جنگجوها بعداشیاءِ از مرگشون هم به شکلِ روح به محافظت از قبیلهشون ادامه میدادن.»
قلمروی مرگ... هه، کلِ ماجرا در ظاهر منطقی به نظر میرسه. جای تعجب نیست کهبخواهید اهالیِ تیزامو که شهر رو ترک کردن، متوجهِ هیچچیزِ مشکوکی نشدن و حرفی ازش نزدن... لومیانطرفِ سوابقِ قبیلهٔ بدوی را دیده بود، اما آنقدر که رئا با جزئیات توصیف میکرد، دقیق نبودند.
لومیان پس از پرسوجو دربارهٔ اطلاعاتِ تازهای که تیمِ گشتمبادلهٔ جمعآوری کرده بود، جلوی خانهٔ هیسوکا ایستاد و برگشت تا نگاهیاشیاءِ به رئا بیندازد که تیر و کمانِ شکاری به همراه داشت.
«شما اهلِ قارهٔدارندهٔ جنوبی هستین، امااعظم مالِ تیزامو نیستین؟»
رئا سر تکان داد و با آرامش گفت: «منکارتِ اهلِ جنگلم. مالِ یکی از قبیلههای بدوی به اسمِدرونی پاکا هستم. ما بیشتر نزدیکِ درهٔ پاز زندگی میکنیم.»
جنگلهای بارانیِ قارهٔ جنوبی وسعتِ عظیمی داشتند و قلمروهای بیشماریفرانکا را در بر میگرفتند. فاصلهٔ حوالیِ درهٔ پاز تا نزدیکیِفهمیدنِ ماتانی، چهبسا از فاصلهٔ بینِ کوردو و تریر هم بیشتر بود.
«پاکا» درچندان زبانِ دوتانی بهدارندهٔ معنای «باد» بود.
لومیان با کنجکاویدارندهٔ پرسید: «چطور شداعظم که اومدید ماتانی؟»
رئا خندهٔ تلخیشعبدهباز کرد و گفت: «مننبود رو به اینجا فروختن.»
لحظهای مکث کرد و بعد ادامه داد: «ده سال پیش، ارتشِ پادشاهیِ لوئن به قبیلهام حمله کرد. من اسیر شدمفهمیدنِ و قبل از اینکه به ایالتِ شمالی برسم، بارها و بارها فروخته شدم. بعداً فرصتی برای فرار پیدا کردم و بهداده پورت پیلوس گریختم. اونجا کلیسا کمکم کرد و کار پیدا کردم. دستِ آخر هم اونقدر خوششانس بودم که یه فرابشر بشم.»
عضوِ تیمِ گشت گذشتهاش را با آرامش بازگواعظم کرد؛ نه روی درد و شکنجهٔ آن تجربهها مکثدارندگانِ کرد و نه عمداً از بیانِ جزئیات طفره رفت.
جای تعجب نیست که اینقدر باایمان به خورشیدِ فروزانِنابرابری ابدی باور داری... لومیان از پلهها بالا رفت تاتاروت به طبقهٔ دوم برسد و با لحنی یکنواخت گفت:
«از روی عادتشعبدهباز بهجای سلاحِ گرم هنوزنبود از کمان استفاده میکنین؟»
«بله. قبیلههایی که اسمشون باد باشه،انتقاد توی تیراندازی با کمان مهارتِ بالاییبهسرعت دارن.» چهرهٔ قهوهایِ روشنِ رئا ملایم شد.
لومیان نگاهی به او انداخت.
«هیچوقت برگشتیننبود تا اونجاکارتِ رو ببینین؟»
رئا چند ثانیه سکوت کرد.
«همهشون مُردن...»
لومیان و کامو در سکوت نگاهشانکارتِ را گرفتند، از آخرین پلهها بالاموافقت رفتند و واردِ طبقهٔ دومِ خانه شدند.
لومیان در حالی که به غرشهای وحشیانهٔچنین جنگلِ بدوی گوش میداد، نگاهی به محیطِمیگفت جادار اما ابتداییِ آنجا انداخت. چهارزانو نشست.
قصد داشت به رئا بگوید: «محاله کلِ قبیلهتون نابود شده باشن.اعظم حتماً بعضیهاشون مثلِ تو اسیر و فروخته شدن. ممکنه هنوز توانجمنِ کشتزارها، معدنها یا میخانههای پست زنده باشن.» اما حرفش را خورد.
میدید که رئا زندگیِ کنونیاش را پذیرفته و تواناییِ بهتر زندگی کردن راخواند به دست آورده است. نامناسب به نظر میرسید که تشویقش کند تا برایفروکش یافتنِ افرادِ احتمالیِ قبیلهاش، خطرِ سفر در هر دو قاره را به جان بخرد.
حتی فکر کردن به چنین تلاشی هم دلهرهآور بود. با سرنخهای اندک و احتمالِ پراکندگیِ بسیارشان،میگفت این کار میتوانست بسیار خطرناک باشد. چهبسا فرد تمامِ عمرش را صرف میکرد و هرگز بهمحتملتر نتیجه نمیرسید. هر کسی با تجربهٔ مشابه، زندگیِ عادیاش را فدای انتقام یا جستوجوی دیگران نمیکرد.
رئا احتمالاً میدانست که برخی از افرادِ قبیله زندهنابرابری ماندهاند، اما شاید مهمترین آدمهای زندگیاش از بین رفتهتاروت بودند. او ماندن در پورت پیلوس را انتخاب کرده بود.
هر کسی انتخابهای خودش رو داره. نمیتونم فقط به خاطرِ وسواسهای فکریِچنین خودم، از بقیه هم همون انتظار رو داشته باشم... لومیان به خودشاشیاءِ مسلط شد و به کامو و رئا که هنوز ایستاده بودند، لبخند زد.
«دوست دارین محلِنمیتونید احتمالیِ برگزاریِ جشنِانتقاد رؤیا رو بگردین؟»
رئا بیاختیار پرسید: «کجا؟»
کامو اخم کرد.
«همینجا؟»
بهسرعت حدسی زد و پرسید: «شما هرکرد شب میآین اینجا میخوابین تا به محلِ جشنِبخواهید رؤیا دسترسی پیدا کنین؟ توی یه رؤیای خاصه؟»
خیلی باهوشه... لومیان در دلدارندهٔ کامو را به خاطرِ سرعتِ انتقالشنابرابری تحسین کرد، اما لبخندش بیتغییر ماند.
«مایلین تجربهاش کنین؟»
کامو و رئا نگاهی ردوبدل کردندمطمئن و کامو موافقت کرد: «من تجربهاشچنین میکنم. رئا، تو حواست به اطراف باشه.»
لومیان پیشنهاد داد: «من میتونم چند تاکرد تله بذارم.» برخاست و چند دقیقهای را صرفِبخواهید کار گذاشتنِ تلههای هشداردهنده در آن حوالی کرد.
سپس، شمعی برای دفعِ پشههادارندهٔ روشن کرد و آن رامبادلهٔ در وسطِ طبقهٔ دومِ جادار گذاشت.
پشههایی که دور نشده بودند، رویاعظم زمین افتادند و با صدای تَرَقتَرَق،حسی شعله و دود از آنها بلند شد.
لومیان در حالی که دوبارهچندان چهارزانو مینشست، به کامو وآرکانای رئا دستور داد: «همینجا بخوابین.»
او تأیید کرده بود که خوابیدن در هر جای خانهٔ هیسوکاگشود در طولِ شب، به او اجازه میدهد واردِ آن رؤیای خاصشیءِ شود. خوابیدن در بیرون یا دو ساعت زودتر خوابیدن، چنین اثری نداشت.
کامو و رئا که گیج شده بودند، جاییاعظم برای نشستن پیدا کردند و به ستونهای چوبیِمیگفت متفاوتی تکیه دادند تا به خوابی عمیق فرو روند.
پس از گذشتِدارندهٔ مدتی نامعلوم، کامواعظم ناگهان بیدار شد.
پیشِ رویش شب بود و نورِ زرشکیِ ماه که از بیرونِاعظم پنجره میتابید. لویی بری با کلاهِ حصیریِ طلاییاش پشتِ شمعِ سوسوزنِ دفعِتاروت پشه ایستاده بود. ماجراجو با شیطنت گفت: «به جشنِ رؤیا خوش اومدین.»