چپتر 653: انتخابِ لومیان
0فرانکا از سایهها بیرون آمد و وقتی دید زرهِمأموریتِ تمامتنهٔ نقرهایسفید پس از رفتنِ لومیان از انبار وتماشای نبودِ هدفِ ضعیف دوباره ساکت شده است، آهِ آسودگی کشید.
با احتیاط نزدیک شد، حواسش بودداشت که پشتِ سرِ زرهِ غرور قرارداراییِ نگیرد و سرانجام رودرروی آن ایستاد.
زرهِ غرور بیحرکت ماند.
فرانکا دستهایش را دراز کرد، بهزحمت زرهِ تمامتنهٔ نقرهایسفید را بلند کردحالا و آن را به داخلِ کیفِ مسافرش برگرداند. تازه آن موقع بودبدهکار که خیالش راحت شد و صدا زد: «خطر رفع شد، خطر رفع شد.»
ژنا از گوشهای تاریک در سمتِ دیگر بیرون آمد وانجمنِ آنتونی ناگهان در چارچوبِ درِ انبار ظاهر شد، در حالیبرود که ظاهراً هر لحظه آماده بود غلت بزند و فرار کند.
در عرضِ چند ثانیه، لومیان ازداشت پنجرهای بلند به داخل پشتک زدداراییِ که باعث شد فرانکا به خنده بیفتد.
فرانکا گفت: «لعنتی، از پسِ هیسوکا که خوب برومدیم،نقلمکان ولی شیءِ مهرشدهٔ خودمون نزدیک بود کارمون رو بسازه. خوباما شد جایگزین داشتیم. وگرنه اگه نمیمردیم، حتماً بدجوری زخمی میشدیم.»
ژنا با آرامش نظرداد داد: «این میتونه داستانِخندهداری خندهداری برای شبحچهره بشه.»
حالا که از محلهٔ بازار نقلمکان کرده بود، وقتِ آزادِ زیادی داشت. با اینکه هنوز پولِ زیادی به فرانکا بدهکار بود، اما داراییِ کافی برایمدتها پرداختش داشت. بنابراین، در حینِ انجامِ مأموریتِ انجمنِ تاروت و تلاش برای ایفای نقش، میتوانست هفتهای یک بار به تماشای نمایش برود. میتوانست مجله، روزنامه وباهاش کتابهایی را بخرد که مدتها دلش میخواست اما دلیلی برای خریدشان نمیدید. همچنین میتوانست به فروشگاههای بزرگ و رستورانهای خاصی برود که زمانی حسرتشان را میخورد.
فرانکا خندهای توخالی کرد.
پرسید و سؤالاتِ بعدی را رو به لومیانبازار ادامه داد: «کی فکرش رو میکرد این زرههنوز اینقدر کینهای باشه؟ هی لومیان، باهاش چیکار کردی؟»
لومیان دستهایشآرامش را ازداد هم باز کرد.
«مگه فقطاما یه خنجرکافی از پشت نبود؟
فکر میکردم اگه ازش دورزیادی بشیم و صبر کنیم تابدهکار آروم بشه، همهچیز درست میشه.»
فرانکا پشتسرهم سربرای تکان داد و راهِمحلهٔ فراری برایش باز کرد.
«درسته، منمآرامش همین فکرداد رو میکردم.
همهش تقصیرِاما اون زرهست! اصلاًپرداختش شبیهِ زره نیست!»
فرانکا پس از لحظهای تأمل گفت: «نمیدونماینکه کِی یادش میره که از پشت بهشپرداختش خنجر زدی. فعلاً مجبوری پیشِ من بذاریش.»
لومیان در حالی که کمی احساسِحالا پشیمانی میکرد، گفت: «باشه.» چنین شیءِآزادِ مهرشدهٔ مفیدی موقتاً از کار افتاده بود.
نگاهی به جسدِ بهشدت آسیبدیدهٔ هیسوکا و ویژگیِ فرابشریِ ظاهراً دستنخوردهاش انداخت و آنها را در کیفِ مسافرش جا داد. بااینکه لحنی جدی گفت: «امیدوارم عملیات علیهِ وزیرِ صنایع بعد از کاملشدنِ شیءِ مهرشده شروع بشه. با اینکه اثراتِ منفیش بدونِ شکنمایش شدید خواهد بود، اما حواریِ هوس و شبح قطعاً خیلی مفیدن، حتی اگه فقط بتونن بخشی از تواناییهاشون رو آزاد کنن.»
فرانکا که پرداراییِ از انتظار بود،بنابراین جواب داد: «دقیقاً.»
سپس رو به لومیان کرد و پرسید: «هیسوکاهنوز که دیگه مرده. تو تو قارهٔ جنوبی بهحینِ هدفت رسیدی. بعدش کجا میری؟ با ما برمیگردی تریر؟»
لومیان سر تکان داد،شبحچهره انگار از قبل به جوابِنقلمکان این سؤال فکر کرده بود.
«قصد دارم یهنظر مدتِ دیگه تومیتونه قارهٔ جنوبی بمونم.»
ژنا با گیجی پرسید: «چرا؟ برایبنابراین تحقیق در موردِ شهرکِ تیزامو وتلاش قضیهٔ هیسوکا؟ به نظر ضروری نمیاد.»
لومیان خندید.
«اینجا بهشتِخندهداری شکارچیهاست، اینطورشبحچهره فکر نمیکنی؟»
بدونِ اینکه منتظر بماند تا فرانکا و بقیه بیشتر بپرسند، با جدیت توضیح داد:بازار «بعد از تمامِ اتفاقاتی که افتاده، متوجهِ چیزی شدم. برای اینکه یه شکارچی بتونهپرداختش خوب ایفای نقش کنه و سریع هضم کنه، باید تجربههای متنوعی رو از سر بگذرونه.
منظورم اینه که مسیرِ یه شکارچی در مقایسه با مسیرهای دیگه سرراستتره.تلاش مثلِ دیوبانوها نیست که باید با لذت و درد دستوپنجه نرم کنن ومدتها در عینِ حال به مفاهیمِ انتزاعی و فلسفی که اغلب پیچیدهترن، فکر کنن.
تا زمانی که یه شکارچی غرق در آشوب، درگیری و نبردِ مداوم باشه، میتونه پیشرفت کنه. نبردانجامِ شبیهِ شکاره. آشوب و درگیری همیشه توطئههای بیشماری به وجود میارن. تحریککردن این توطئهها رو هموار میکنه، آتشافروزیدلش پیروزی در نبرد رو تضمین میکنه و پیامدِ چنین حوادثی، جونِ دشمنا و غنائمِ پیروزی رو درو میکنه.»
لومیان با دیدنِ چهرههای گیجِ فرانکا، ژنا و آنتونی لبخندیکرده زد و ادامه داد: «فقط کمی بیشتر از نیم سال میگذرهکافی که از ردهٔ ۹ به ردهٔ ۵ ارتقا پیدا کردم. چرا؟
چون چه منفعلانه و چه فعالانه درگیرِ سلسلهای از اتفاقاتشبحچهره بودم. از طریقِ آشوب، اختلافات و نبردهای همیشگی، اصولِ ایفایداشت نقش رو درک کردم و فرصتهایی برای بازیکردن پیدا کردم.»
«در واقع، یه شکارچی قبل از رسیدن به مقامِ فرابشرِ ردهبالا درگیرِ ایفایایفای نقشِ پیچیده نمیشه. با اینکه به خاطرِ ویژگیهام کمی بینش نسبت به سرنوشت دارم،میخواست اما این هم به عزم و اراده ربط داره. این بخشِ جداییناپذیری از نبرده.
شکارچیها تو بوتهٔ خون و آتش ساخته میشن. اونا توبدهکار دلِ آشوب و درگیری رشد میکنن. اگه میخوام قویتر بشم، بایدتلاش دنبالِ این عناصر باشم. قارهٔ جنوبی دقیقاً همین رو ارائه میده.»
به این ترتیب، لومیان میتوانست بهسرعت معجونِ دروگربازار را هضم کند و برای تبدیلشدن به ردهٔهنوز ۵ تصاحبکننده سرنوشت از مسیرِ ناگزیری تلاش کند.
تنها با تسلطِ واقعی بر برخی از تواناییهای سرنوشتبرای بود که لومیان میتوانست امیدوار باشد در رویاروییِ بعدیآزادِ با لوکی، ارتباطی بینِ او و قصرِ باستانی کشف کند.
به گفتهٔ فرانکا، لومیان باید نقطهٔبنابراین بازپیدایشِ دشمنی را که قادر به رستاخیزایفای بود پیدا میکرد و همانجا کمین میکرد!
بیشک، مسیرِ تبدیل شدن به تصاحبکنندهٔ سرنوشت خطراتِ خودش را داشت. احتمالِ روبهرو شدنِ لومیانبنابراین با ساکنِ حلقه، وواسین سانسون، بهطورِ چشمگیری افزایش مییافت؛ چه به دلیلِ همگراییِ برکتیافتگانِ یکمجله ایزدِ بیرونی در نتیجهٔ طرد شدن از سوی جهان، و چه به دلیلِ همگراییِ قدرتهای ناگزیری.
با وجودِ اشتیاقش برای چنین رویاروییای، لومیان میدانست که برای روبهرو شدن بازیادی یک نیمهخدا آماده نیست و قدرتِ لازم را ندارد. فرابشرِ ردهبالایی که میتوانستمأموریتِ استخدام کند، نمیتوانست مدام مراقبش باشد و لحظهٔ رویارویی هم از کنترلش خارج بود.
فرانکا با شنیدنِنظر نقشهٔ لومیان نتوانستمیتونه حسادتش را پنهان کند.
کاش ایفای نقشِداراییِ مسیرِ دیوبانو همبنابراین به همین سادگی بود.
مراحلِ اولیه با آدمکشها وزیادی فتنهانگیزها نسبتاً سرراست بود، امابدهکار با گذشتِ زمان، پیچیدهتر میشد.
هعی. وقتی اولین بار لومیان رو دیدم،محلهٔ ردهم بالاتر بود و ازش قویتر بودم.داشت فقط نیم سال گذشته، اما ورق برگشته...
فرانکا آمیزهای از اندوهداد و احساساتِ ناگهانی راخندهداری در خود حس کرد.
پس از فرستادنِ فرانکا، ژنا و آنتونی به تریر،مأموریتِ لومیان واردِ سوئیتِ ۷ در طبقهٔ منفیِ ۳ هتلتماشای اورلا شد و به لوگانو اشاره کرد که برود.
سپس، با احتیاط جسدِ بیجانِ هیسوکا را از کیفِپولِ مسافرش بیرون کشید و جلوی لودویگ گذاشت. با پوزخندیمأموریتِ گفت: «اینم سهمِ من از معامله. قابلِ خوردن هست؟»
لودویگ که کارد و چنگالِ نقرهایِ کودکانهای در دست داشت و استیکیآزادِ جلویش گذاشته شده بود، از جایش پرید. همانطور که بقایای پارهپاره، نیمهدیومانند وانجامِ خونین را بررسی میکرد، آمیزهای از میل و تردید در چهرهاش نمایان شد.
مشخص بودآرامش که وسوسه شده،این اما احتیاط میکند.
پس از گذشتِ بیش از دهبنابراین ثانیه، لودویگ با ظرافت کارد و چنگالِایفای کودکانه را برداشت و تصمیمش را گرفت.
«یه ذره.»
بیآنکه منتظرِ جوابِ لومیان بماند، چمباتمه زدمحلهٔ و کارد و چنگالِ کودکانه را به سمتِاینکه چشمانِ کتانرنگ و همچنان بازِ هیسوکا دراز کرد.
در میانِ صدای برش، لودویگ کرههایمیتونه چشمِ دیومانند را بیرون کشید؛ یکیحالا روی چنگال و دیگری نوکِ کارد.
سپس، بااما یک دست لیوانیپرداختش گوادارِ پرتقالی ریخت.
لومیان گوشزد کرد:وقتِ «این کافئین داره.داشت برای بچهها مناسب نیست.»
لودویگ نگاهی به نوشیدنیِ وسوسهانگیز، سپس بهمحلهٔ کرههای چشمِ روی کارد و چنگال و بعداینکه به جسدِ نیمهدیوِ روی زمین انداخت. ساکت شد.
لومیان هم ساکت شد.
پس از چند لحظه، لودویگ کرههای چشم را درمأموریتِ گوادارِ زرد و پرتقالی فرو برد و عمداً باتماشای چنگالش سوراخهای بیشتری ایجاد کرد تا مایعِ درونشان بیرون بزند.
سپس، نوشیدنی را برداشت و کنارِ جسدِاینکه هیسوکا چمباتمه زد و لیوان را زیرِ جاییبنابراین گرفت که هنوز کمی خون از آن میچکید.
چک! چک! چک! سه قطره خون با بویبازار گوگرد درونِ نوشیدنیِ پرتقالیرنگی که داشت کمرنگ میشدهنوز افتاد و بهسرعت آن را به رنگِ خون درآورد.
لودویگ مایعِ درونِنظر لیوان را چرخاندمیتونه و سر کشید.
لومیان تماشا کرد که لودویگ نوشیدنیاش راحینِ تمام کرد و متوجهِ افزایشِ آشکارِ انرژیِنقش او شد. با کنجکاوی پرسید: «تأثیرِ این چیه؟»
لودویگ لبانش را لیسید و جواب داد: «نیروی روحیم رو بهطورِاما دائمی بالا میبره و بهم اجازه میده هالهٔ مغاک رو بهخوبیایفای حس کنم. میتونم چندتا موجودِ نامیرای ردهپایین رو هم فرماندهی کنم.»
«فقط لیوانِ اول این تأثیر رو داره. نوشیدنیهایبازار بعدی از این نوع، فقط میتونن ادراکم روهنوز موقتاً بالا ببرن و کمی نیروی روحی برگردونن.»
لحنِ لودویگ هنگامِنظر صحبت دربارهٔ چنینمیتونه مسائلی، پختگیِ خاصی داشت.
بد نیست... ولی فقطکافی تو جرئت میکنی همچینانجامِ چیزِ کثیفی رو بخوری...
لومیان در دل انتقاد کرد. بقایای هیسوکا را جمع کرد و به اتاقخوابش برگشت تا نامهای برایانجامِ خانمِ شعبدهباز بنویسد. تمرکزِ نامه بر گزارشِ هویتِ ظاهریِ هیسوکا، گمانهزنیهای خودش و مشکلاتِ شهر تیزامو بود. علاوهدلش بر این، پیشنهاد داد که پاداشِ این کشفیاتِ غیرمنتظره، تبدیلِ ویژگیِ فرابشریِ هیسوکا به یک شیءِ مهرشده باشد.
لومیان پس از تا کردنِ مرتبِ نامه، تودهٔبازار بلورینِ سیاه و دندانهداری بیرون آورد و آیینی ترتیبپولِ داد. او پیکِ عروسکیِ خانمِ شعبدهباز را احضار کرد.
پیکِ عروسکی بهمحضِ ظاهرداد شدن، صدایی حاکی از تحقیربرای درآورد و بینیاش را گرفت.
به ویژگیِ فرابشریِداراییِ هیسوکا اشاره کرد وحینِ با صدایی تیز گفت:
«بذارش توکرده یه جعبه!آزادِ خیلی کثیفه!»
لومیان جعبهٔ مقواییِ کوچکی ازبشه کیفِ مسافرش بیرون آورد وکرده تودهٔ بلورینِ سیاه را درونش چپاند.
«ببندش.»
«بذارش تو یه جعبهٔ دیگه.»
«از یه جعبهٔوقتِ دیگه هم برایداشت گذاشتنِ اینا استفاده کن.»
پیکِ عروسکیخندهداری به درخواستهایششبحچهره ادامه داد.
سرانجام، با اکراه جعبهداد را برداشت و نامهخندهداری را با خود برد.
...
تیمِ گشتِ پورت پیلوس.
ریازا به کامو اطلاع داد: «همهٔحالا اعضای مشکلدارِ تیم پاکسازی شدن. بقیهآزادِ دارن تکتک بررسی میشن. تو هم جزوشونی.»
کامو باآرامش نگرانی پرسید:داد «حالِ کلوبو چطوره؟»
ریازا با آرامش جواب داد: «حالش خوبه. رفتیم کلیسای مادرِ زمین تا یهایفای پزشک استخدام کنیم. مشکلِ اصلیِ الان اینه که تواناكو رو دستگیر نکردیم. علاوهدلش بر این، مطمئنیم که اون هم یه شبح و هم یه حواریِ هوسه.»
«چطور ممکنه؟ اینطوری خیلی قوی نیست؟»داشت کامو با فکر کردن به تلافیِداراییِ احتمالیِ تواناكو، لرزهٔ ترسی را احساس کرد.
در همان لحظه، یکی از اعضای تیمِ گشتبازار واردِ دفتر شد و به ریازا و کاموهنوز اطلاع داد: «سروان ریازا، رئیس، اون یارو کلاهحصیریه برگشته!»