---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 687: دست‌یافتن به جاودانگی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 687: دست‌یافتن به جاودانگی

0

لومیان ابرو بالا انداخت‌آدمای​ و نگاهِ هیسوکا را‌کنن​ با لبخندی درخشان پاسخ داد.

آن دو نفر در صحنه‌هایی متفاوت،‌اگه​ از میانِ خلأِ تار، نگاهی ردوبدل کردند‌محال​ و هرکدام چشم به جهتی مخالف دوختند.

ریازا، ایولیستا و مرد و زنی که تازه به تیزامو رسیده بودند،‌حمله​ به‌وضوح آدم‌های صحنهٔ دیگر را دیدند. از این وضعیتِ غریب و درک‌ناپذیر‌غیبشون​ حیرت‌زده و مبهوت مانده بودند، اما نمی‌توانستند با هم ارتباطی برقرار کنند.

گوربانانِ حاضر در صحنهٔ هیسوکا ظاهراً نیایش می‌کردند.‌کنن​ از تغییراتِ پیرامونشان بی‌خبر بودند یا چنان رفتار‌همین​ می‌کردند که گویی هیچ اتفاقِ غیرعادی‌ای نیفتاده است.

لومیان نگاهی به اطراف‌آدمای​ انداخت و تا حدی‌کنن​ وضعیت را درک کرد.

مهم نیست اینجا چقدر واقعی به نظر می‌رسه، برخوردهای مختلف تا حدِ متفاوتی بازتابِ واقعیتن. در اصل،‌ارتباط​ اینجا هنوزم یه رؤیاست. و تحتِ تأثیرِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه یا اون جنازهٔ سردِ درونش، این منطقه‌اونا​ به چندین پارهٔ رؤیا تکه‌تکه شده. هر بار که گروهِ جدیدی می‌رسه، یه پارهٔ تازه شکل می‌گیره...

اگه رسیدنِ من یا آماندینا باعثِ این ناهنجاری نشده بود، محال بود آدمای‌همدیگه​ تو صحنه‌های مختلف بتونن با هم ارتباط برقرار کنن. نه می‌تونستن به هم‌اونا​ حمله کنن، نه همدیگه رو ببینن، بشنون یا حضورِ هم رو حس کنن.

لابد به همین خاطره‌آدمای​ که هر بار جشنِ رؤیا‌می‌تونستن​ شروع می‌شه، گوربانا غیبشون می‌زنه.

اونا غیب نمی‌شن. فقط تو‌صحنه‌های​ پاره‌های رؤیاییِ متفاوتی نسبت به‌حمله​ شرکت‌کننده‌های جشنِ رؤیا قرار دارن.

با توجه به‌جدیدی​ نتایجِ احضارِ روحِ قبلی،‌رسیدنِ​ این یه جور پنهان‌سازیه؟

ولی مقبرهٔ باستانیِ‌نشده​ سیاه که هنوز‌آدمای​ مهرومومش باز نشده...

در حالی که افکارِ لومیان به‌سرعت‌بتونن​ از ذهنش می‌گذشت، صدای آماندینا که لبریز‌بشنون​ از وحشت بود، هر لحظه جیغ‌مانندتر می‌شد.

«درست جلومه!‌بود​ نجاتم بده!‌آدمای​ نجاتم بده!»

لومیان به آماندینا خیره شد که در تلاش‌آماندینا​ برای فرار از دستِ موجودِ نامرئی عقب می‌رفت،‌بتونن​ اما نتوانست پیکری را که او توصیف می‌کرد ببیند.

در فاصلهٔ کوتاهِ ۱۰ ثانیه‌ای از زمانِ وحشت‌زدگیِ آماندینا،‌ارتباط​ لومیان از دیدِ روحی، بررسیِ نقطه ضعف، مشاهدهٔ بخت‌همین​ و دیگر توانایی‌هایش استفاده کرده بود، اما هیچ‌چیزِ غیرعادی‌ای نیافت.

چیزی نمانده بود‌محال​ عینکِ رازکاوی و چشمِ‌ارتباط​ حقیقت را بیرون بیاورد.

لومیان دست در کیفِ مسافر برد. بدونِ درکِ‌کنن​ حدودی از وضعیت، نمی‌دانست چطور آماندینا را که‌همین​ از ترس در هم شکسته بود نجات دهد.

درست وقتی انگشتانش‌جدیدی​ به عینکِ رازکاوی خورد،‌رسیدنِ​ آماندینا ناگهان جا خورد.

پس از لحظه‌ای، رو به لومیان‌آدمای​ کرد و با سردرگمی گفت: «اون...‌حمله​ اون برگشت و رفت. انگار منو شناخت...»

لومیان که حس می‌کرد باید‌صحنه‌های​ وضعیتِ روانیِ آماندینا را تأیید‌حمله​ کند، پرسید: «تو رو شناخت؟»

آماندینا گیج‌ومنگ جواب‌محال​ داد: «آره، برام سر‌ارتباط​ تکون داد و رفت.»

به همین خاطره که بعد از شروعِ جشنِ رؤیا، هرکسی که می‌خواد به مقبرهٔ باستانیِ سیاه نزدیک بشه، باید توسطِ کسی که عطیهٔ مقبره یا جنازه رو دریافت کرده راهنمایی بشه؟‌گوربانا​ رابرت و پدر کالی هم احتمالاً تو صحنه‌های مشابه همین نقش رو بازی می‌کردن، ولی اونا متعلق به مسیرِ شبِ جاوید نیستن و توانایی‌های مربوط به رؤیا رو ندارن، برای همین متوجه‌لحظه​ نشدن... یعنی آدمای تو پاره‌های رؤیاییِ دیگه هم عطیهٔ مقبرهٔ باستانیِ سیاه یا جنازهٔ سرد رو گرفتن؟ قلبِ لومیان به تپش افتاد و از آماندینا پرسید: «کجا رفت؟ اون پیکر کجا رفت؟»

نگاهِ آماندینا‌ناهنجاری​ به حاشیهٔ‌بود​ محیطِ اطرافش چرخید.

چشمانش از ترسی ماندگار و هیجان گشاد شد.‌کنن​ کفِ دستش را بالا آورد و به پارهٔ رؤیایی‌خاطره​ که مرد و زن در آن بودند اشاره کرد.

«رفت اونجا.

«عبور کرد! عبور کرد!»

با توضیحِ آماندینا، لومیان و دیگران حس‌صحنه‌های​ کردند مقبرهٔ باستانیِ سیاه دارد جامدتر و‌ببینن​ سنگین‌تر می‌شود. کلِ منطقه با شدتِ بیشتری لرزید.

هم‌زمان، لومیان سوزشی آشنا را روی سمتِ‌ارتباط​ چپِ سینه‌اش حس کرد، اما هیچ هذیانی‌حضورِ​ که گویی از فاصله‌ای بی‌نهایت می‌آمد، نشنید.

در حالتی گیج‌ومنگ، گردابی عظیم و فیروزه‌ای‌رنگ‌ارتباط​ دید، دهکده‌ای تاریک که در مِهِ خاکستری‌حضورِ​ پوشیده شده بود، و پیکرهایی درونِ دهکده.

چوپان پییر بری که به ناگزیری باور داشت،‌آماندینا​ و دوستِ لومیان، آزما لیزیه، بازوهای سفید و‌بتونن​ رنگ‌پریده‌شان را بالا آوردند، گویی در سکوت فریاد می‌زدند.

لومیان خانهٔ دوطبقه و نیمه‌زیرزمینی‌اش را‌آدمای​ نیز دید و اورور را که‌حمله​ دست‌به‌سینه، آرام روی بامِ نارنجی نشسته بود.

لومیان دیگر‌بود​ در برابرِ این‌صحنه‌های​ توهم مقاومت نکرد.

او تقریباً‌بود​ فهمید چه‌آدمای​ اتفاقی دارد می‌افتد.

با ورودِ پیکر به دیگر پاره‌های رؤیا، ناهنجاریِ مقبرهٔ‌باعثِ​ باستانیِ سیاه شدت می‌گرفت. این مقبره حاویِ قدرتِ قلمروی‌کنن​ مرگ بود و روستاییانِ کوردو را درونِ مهروموم «بیدار» می‌کرد.

این روستاییان از پیش مرده بودند و‌صحنه‌های​ تنها پاره‌هایی از روحشان باقی مانده بود.‌ببینن​ طبیعتاً تحتِ تأثیرِ قدرتِ قلمروی مرگ قرار می‌گرفتند.

این درک باعث شد لومیان درد،‌بتونن​ اندوه و تلخی‌ای را حس کند‌ببینن​ که مدت‌ها بود تجربه نکرده بود.

او اورور را «تماشا کرد»؛ با لباسی آبی‌روشن، موهای‌می‌تونستن​ بلوندِ پرپشت و بلند و چشمانی آبی‌روشن. او هیچ‌جشنِ​ تلاشی برای مقاومت در برابرِ قدرتِ نامرئیِ مرگ نکرد.

آماندینا وظیفه‌شناسانه‌گروهِ​ ادامه داد: «رفت‌می‌گیره​ سمتِ اون زن.»

کدام زن؟ کامو، رئا‌بود​ و لوگانو نگاهشان را‌بتونن​ به پارهٔ رؤیای مربوطه دوختند.

بانویی که پیراهنی به رنگِ روشن به تن داشت‌می‌تونستن​ و تازه همان شب به تیزامو رسیده بود، حرف‌های‌جشنِ​ آماندینا را نشنید. فقط می‌دانست گروهِ گشت دارند نگاهش می‌کنند.

نیروی روحی‌اش خبر از اتفاقی شوم‌بتونن​ می‌داد. شتابان رو به همراهش کرد‌ببینن​ و پرسید: «دواژو، هیچ سوءنیتی حس می‌کنی؟»

مردی به نام دواژو که کت‌وشلواری‌اگه​ به رنگِ خاکستریِ تیره به تن داشت،‌محال​ آرام سر تکان داد و گفت: «هیچی.»

در پارهٔ رؤیایی که لومیان و بقیه حضور داشتند، آماندینا‌کنن​ با شور و هیجان توضیح داد: «اون... اون پیکر... دستش‌جشنِ​ رو دراز کرد! دستش رو گذاشت... روی سرِ اون زن!»

درست همان لحظه که حرفِ آماندینا تمام شد، دواژو دید‌حمله​ همراهش، یعنی همان بانوی پیراهن‌روشن، ناگهان روی زانوهایش فروافتاد. حالتِ چهرهٔ‌گوربانا​ زن خشک شده و صورتش به‌شکلی غیرعادی رنگ‌پریده و بی‌جان بود.

اووو!

در همهٔ پاره‌های‌جدیدی​ رؤیا، بادی به‌اگه​ سردیِ یخ زوزه کشید.

لومیان «دید» اورور روی بامِ نارنجی‌رنگ‌آدمای​ ایستاد. با چهره‌ای مبهوت به آسمان خیره‌همدیگه​ شده بود، گویی چیزی را حس می‌کرد.

دهان باز کرد‌محال​ و تقریباً غریزی‌بتونن​ به حرف آمد.

لومیان آن زبان را‌آدمای​ نمی‌شناخت، اما پیش‌تر چیزی‌کنن​ شبیه‌به آن شنیده بود.

همان زبانی بود که سایه زره‌پوش چن‌رسیدنِ​ تو به کار می‌برد؛ زبانی که فرانکا‌آدمای​ هم گهگاه یکی‌دو کلمه از آن می‌پراند!

با آنکه معنای کلمات را نمی‌فهمید،‌آدمای​ اما شاید به‌خاطرِ پیوندشان در سطحِ‌حمله​ روح، به‌طورِ مبهم دریافت خواهرش چه می‌گوید.

اورور با خودش زمزمه کرد: «جاودانه‌ای‌بتونن​ بر تاجِ من برکت فرستاد و‌ببینن​ موهبتِ زندگیِ ابدی را به من بخشید.»

در پارهٔ رؤیایی که دواژو در آن‌ارتباط​ حضور داشت، کلاهِ بانوی پیراهن‌روشن که ناخودآگاه‌حضورِ​ روی زانوهایش فروافتاده بود، ناگهان از سرش پرید.

روی گردن، پشتِ دست‌ها و سطحِ صورتش، منافذِ‌آماندینا​ پوست یکی‌یکی باز شدند و پرهای سفیدی آغشته‌بتونن​ به لکه‌های کم‌رنگِ زرد از آن‌ها بیرون زد.

دواژو با چهره‌ای جدی این صحنه را زیرِ نظر‌ارتباط​ گرفت. تلاشی برای متوقف کردنِ وضعیتِ غیرعادیِ همراهش نکرد‌همین​ و در عوض چند قدمِ محتاطانه به عقب برداشت.

نمی‌فهمید چه اتفاقی در جریان است. با‌ارتباط​ آنکه هیچ سوءنیتی نسبت‌به خودش حس نکرده‌حضورِ​ بود، محتاطانه از آن پدیدهٔ غیرعادی فاصله گرفت.

چشمانِ لاجوردیِ بانوی پیراهن‌روشن تمرکزش‌صحنه‌های​ را از دست داده و به‌شکلی‌همدیگه​ غیرعادی خالی و بی‌جان شده بود.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، پرهای سفیدِ آغشته به لکه‌های‌آماندینا​ روغنیِ زردِ کم‌رنگ، گویی جان گرفتند و آگاهیِ مستقلی‌ارتباط​ یافتند. دیوانه‌وار از میانِ شکاف‌های پارچهٔ لباس بیرون می‌زدند.

تنها در چند لحظه، بانوی پیراهن‌روشن‌آدمای​ کاملاً در پرهای سفیدِ آغشته به‌حمله​ لکه‌های روغنیِ زردِ کم‌رنگ پوشیده شد.

بدنش سبک شد، رفته‌رفته‌آدمای​ در هوا شناور گشت‌کنن​ و هر لحظه وهم‌آلودتر می‌شد.

چشمانِ لاجوردی‌اش روی دواژو قفل شد‌بتونن​ و با صدایی توخالی و آشفته فریاد‌بشنون​ زد: «من خدا شدم! به جاودانگی رسیدم!»

هیولای سفیدپر بر فرازِ مقبرهٔ باستانیِ‌اگه​ سیاه شناور ماند و بی‌وقفه فریاد‌بود​ می‌کشید: «من خدا شدم! به جاودانگی رسیدم!»

در پارهٔ رؤیایی دیگر،‌بود​ لومیان شنید که اورور‌بتونن​ حرفش را عوض کرد.

با چهره‌ای‌بود​ وحشت‌زده زمزمه‌آدمای​ کرد: «عروجِ جاودانه...»

لحظه‌ای بعد، هیولای وهم‌آلود که سراپا پوشیده‌ارتباط​ از پرهای سفید بود، در آن پارهٔ‌حضورِ​ رؤیا به‌سمتِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه پرواز کرد.

از دیوارِ سنگیِ‌جدیدی​ روی مقبره گذشت‌اگه​ و ناپدید شد.

ناگهان بادِ سرد‌نشده​ از وزش ایستاد‌آدمای​ و همه‌چیز یخ بست.

مقبرهٔ باستانیِ سیاه به‌وضوح لرزید. از درِ مقبره که با ترک‌هایی مویین‌ببینن​ مشخص شده بود، صدای سایشِ خفه‌ای به گوش رسید؛ گویی کسی از‌اونا​ درون تقلا می‌کرد در را به بیرون هل دهد و باز کند.

اورور در «مقابلِ» لومیان و کوردوی‌بتونن​ «پیرامونشان» رفته‌رفته محو شدند، گویی پاک‌کنی داشت‌بشنون​ آن‌ها را از صفحهٔ روزگار پاک می‌کرد.

لومیان نگاهی به درِ مقبره که به‌آرامی‌رسیدنِ​ باز می‌شد انداخت و رو به «هیسوکا» تواناكو‌صحنه‌های​ کرد که در پارهٔ رؤیای دیگری حضور داشت.

آن تصویرِ رؤیا از این وضعیتِ غیرعادی جا‌بتونن​ نخورد و هیچ ترسی هم بروز نداد. در‌حضورِ​ عوض، نگهبانانِ خاموشِ گور در اطرافش از جا برخاستند.

در میانِ صدای وهم‌آلودِ‌آدمای​ آب، درِ مقبرهٔ باستانیِ‌کنن​ سیاه کاملاً باز شد.

هم‌زمان با این تغییر، تمامِ پاره‌های رؤیا که در‌می‌تونستن​ آن فضای مه‌آلود پدیدار شده بودند، گویی تحت‌تأثیرِ نیرویی‌جشنِ​ نامرئی به‌سمتِ هم کشیده شده و در یکدیگر ادغام شدند.

دواژو، ریازا، ایولیستا، هیسوکا تواناكو و نگهبانانِ‌رسیدنِ​ گور، درست مقابلِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه و‌آدمای​ در نزدیکیِ لومیان و بقیه تجسم یافتند.

«هیسوکا» تواناكو لبخند زد؛ گویی از پیش می‌دانست که‌ارتباط​ یکی از غریبه‌ها قرار است به «خدا» تبدیل شود و‌خاطره​ درِ مقبرهٔ باستانی دقیقاً در همین لحظه باز خواهد شد.

او یک نقابِ‌محال​ طلایی از درونِ‌بتونن​ ردای سیاهش بیرون کشید.

نقاب گویی از طلای خالص ساخته شده بود.‌کنن​ چشم‌ها و صورتش با رنگِ سیاه و سفید‌همین​ لکه‌دار شده و ظاهری دلهره‌آور به آن بخشیده بود.

تواناكو نقابِ طلایی را به چهره زد و‌آماندینا​ برخلافِ دیگر نگهبانانِ گور، عقب ننشست. در عوض،‌بتونن​ به‌سمتِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه و درِ بازش خیز برداشت.

تاپ! تاپ! تاپ!

لومیان صدای‌بود​ واضحِ ضربانِ‌آدمای​ قلبی را شنید.

صدا از‌بود​ درونِ مقبرهٔ‌آدمای​ باستانیِ سیاه می‌آمد.

ناولها | novelha.net