چپتر 687: دستیافتن به جاودانگی
0لومیان ابرو بالا انداختآدمای و نگاهِ هیسوکا راکنن با لبخندی درخشان پاسخ داد.
آن دو نفر در صحنههایی متفاوت،اگه از میانِ خلأِ تار، نگاهی ردوبدل کردندمحال و هرکدام چشم به جهتی مخالف دوختند.
ریازا، ایولیستا و مرد و زنی که تازه به تیزامو رسیده بودند،حمله بهوضوح آدمهای صحنهٔ دیگر را دیدند. از این وضعیتِ غریب و درکناپذیرغیبشون حیرتزده و مبهوت مانده بودند، اما نمیتوانستند با هم ارتباطی برقرار کنند.
گوربانانِ حاضر در صحنهٔ هیسوکا ظاهراً نیایش میکردند.کنن از تغییراتِ پیرامونشان بیخبر بودند یا چنان رفتارهمین میکردند که گویی هیچ اتفاقِ غیرعادیای نیفتاده است.
لومیان نگاهی به اطرافآدمای انداخت و تا حدیکنن وضعیت را درک کرد.
مهم نیست اینجا چقدر واقعی به نظر میرسه، برخوردهای مختلف تا حدِ متفاوتی بازتابِ واقعیتن. در اصل،ارتباط اینجا هنوزم یه رؤیاست. و تحتِ تأثیرِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه یا اون جنازهٔ سردِ درونش، این منطقهاونا به چندین پارهٔ رؤیا تکهتکه شده. هر بار که گروهِ جدیدی میرسه، یه پارهٔ تازه شکل میگیره...
اگه رسیدنِ من یا آماندینا باعثِ این ناهنجاری نشده بود، محال بود آدمایهمدیگه تو صحنههای مختلف بتونن با هم ارتباط برقرار کنن. نه میتونستن به هماونا حمله کنن، نه همدیگه رو ببینن، بشنون یا حضورِ هم رو حس کنن.
لابد به همین خاطرهآدمای که هر بار جشنِ رؤیامیتونستن شروع میشه، گوربانا غیبشون میزنه.
اونا غیب نمیشن. فقط توصحنههای پارههای رؤیاییِ متفاوتی نسبت بهحمله شرکتکنندههای جشنِ رؤیا قرار دارن.
با توجه بهجدیدی نتایجِ احضارِ روحِ قبلی،رسیدنِ این یه جور پنهانسازیه؟
ولی مقبرهٔ باستانیِنشده سیاه که هنوزآدمای مهرومومش باز نشده...
در حالی که افکارِ لومیان بهسرعتبتونن از ذهنش میگذشت، صدای آماندینا که لبریزبشنون از وحشت بود، هر لحظه جیغمانندتر میشد.
«درست جلومه!بود نجاتم بده!آدمای نجاتم بده!»
لومیان به آماندینا خیره شد که در تلاشآماندینا برای فرار از دستِ موجودِ نامرئی عقب میرفت،بتونن اما نتوانست پیکری را که او توصیف میکرد ببیند.
در فاصلهٔ کوتاهِ ۱۰ ثانیهای از زمانِ وحشتزدگیِ آماندینا،ارتباط لومیان از دیدِ روحی، بررسیِ نقطه ضعف، مشاهدهٔ بختهمین و دیگر تواناییهایش استفاده کرده بود، اما هیچچیزِ غیرعادیای نیافت.
چیزی نمانده بودمحال عینکِ رازکاوی و چشمِارتباط حقیقت را بیرون بیاورد.
لومیان دست در کیفِ مسافر برد. بدونِ درکِکنن حدودی از وضعیت، نمیدانست چطور آماندینا را کههمین از ترس در هم شکسته بود نجات دهد.
درست وقتی انگشتانشجدیدی به عینکِ رازکاوی خورد،رسیدنِ آماندینا ناگهان جا خورد.
پس از لحظهای، رو به لومیانآدمای کرد و با سردرگمی گفت: «اون...حمله اون برگشت و رفت. انگار منو شناخت...»
لومیان که حس میکرد بایدصحنههای وضعیتِ روانیِ آماندینا را تأییدحمله کند، پرسید: «تو رو شناخت؟»
آماندینا گیجومنگ جوابمحال داد: «آره، برام سرارتباط تکون داد و رفت.»
به همین خاطره که بعد از شروعِ جشنِ رؤیا، هرکسی که میخواد به مقبرهٔ باستانیِ سیاه نزدیک بشه، باید توسطِ کسی که عطیهٔ مقبره یا جنازه رو دریافت کرده راهنمایی بشه؟گوربانا رابرت و پدر کالی هم احتمالاً تو صحنههای مشابه همین نقش رو بازی میکردن، ولی اونا متعلق به مسیرِ شبِ جاوید نیستن و تواناییهای مربوط به رؤیا رو ندارن، برای همین متوجهلحظه نشدن... یعنی آدمای تو پارههای رؤیاییِ دیگه هم عطیهٔ مقبرهٔ باستانیِ سیاه یا جنازهٔ سرد رو گرفتن؟ قلبِ لومیان به تپش افتاد و از آماندینا پرسید: «کجا رفت؟ اون پیکر کجا رفت؟»
نگاهِ آماندیناناهنجاری به حاشیهٔبود محیطِ اطرافش چرخید.
چشمانش از ترسی ماندگار و هیجان گشاد شد.کنن کفِ دستش را بالا آورد و به پارهٔ رؤیاییخاطره که مرد و زن در آن بودند اشاره کرد.
«رفت اونجا.
«عبور کرد! عبور کرد!»
با توضیحِ آماندینا، لومیان و دیگران حسصحنههای کردند مقبرهٔ باستانیِ سیاه دارد جامدتر وببینن سنگینتر میشود. کلِ منطقه با شدتِ بیشتری لرزید.
همزمان، لومیان سوزشی آشنا را روی سمتِارتباط چپِ سینهاش حس کرد، اما هیچ هذیانیحضورِ که گویی از فاصلهای بینهایت میآمد، نشنید.
در حالتی گیجومنگ، گردابی عظیم و فیروزهایرنگارتباط دید، دهکدهای تاریک که در مِهِ خاکستریحضورِ پوشیده شده بود، و پیکرهایی درونِ دهکده.
چوپان پییر بری که به ناگزیری باور داشت،آماندینا و دوستِ لومیان، آزما لیزیه، بازوهای سفید وبتونن رنگپریدهشان را بالا آوردند، گویی در سکوت فریاد میزدند.
لومیان خانهٔ دوطبقه و نیمهزیرزمینیاش راآدمای نیز دید و اورور را کهحمله دستبهسینه، آرام روی بامِ نارنجی نشسته بود.
لومیان دیگربود در برابرِ اینصحنههای توهم مقاومت نکرد.
او تقریباًبود فهمید چهآدمای اتفاقی دارد میافتد.
با ورودِ پیکر به دیگر پارههای رؤیا، ناهنجاریِ مقبرهٔباعثِ باستانیِ سیاه شدت میگرفت. این مقبره حاویِ قدرتِ قلمرویکنن مرگ بود و روستاییانِ کوردو را درونِ مهروموم «بیدار» میکرد.
این روستاییان از پیش مرده بودند وصحنههای تنها پارههایی از روحشان باقی مانده بود.ببینن طبیعتاً تحتِ تأثیرِ قدرتِ قلمروی مرگ قرار میگرفتند.
این درک باعث شد لومیان درد،بتونن اندوه و تلخیای را حس کندببینن که مدتها بود تجربه نکرده بود.
او اورور را «تماشا کرد»؛ با لباسی آبیروشن، موهایمیتونستن بلوندِ پرپشت و بلند و چشمانی آبیروشن. او هیچجشنِ تلاشی برای مقاومت در برابرِ قدرتِ نامرئیِ مرگ نکرد.
آماندینا وظیفهشناسانهگروهِ ادامه داد: «رفتمیگیره سمتِ اون زن.»
کدام زن؟ کامو، رئابود و لوگانو نگاهشان رابتونن به پارهٔ رؤیای مربوطه دوختند.
بانویی که پیراهنی به رنگِ روشن به تن داشتمیتونستن و تازه همان شب به تیزامو رسیده بود، حرفهایجشنِ آماندینا را نشنید. فقط میدانست گروهِ گشت دارند نگاهش میکنند.
نیروی روحیاش خبر از اتفاقی شومبتونن میداد. شتابان رو به همراهش کردببینن و پرسید: «دواژو، هیچ سوءنیتی حس میکنی؟»
مردی به نام دواژو که کتوشلواریاگه به رنگِ خاکستریِ تیره به تن داشت،محال آرام سر تکان داد و گفت: «هیچی.»
در پارهٔ رؤیایی که لومیان و بقیه حضور داشتند، آماندیناکنن با شور و هیجان توضیح داد: «اون... اون پیکر... دستشجشنِ رو دراز کرد! دستش رو گذاشت... روی سرِ اون زن!»
درست همان لحظه که حرفِ آماندینا تمام شد، دواژو دیدحمله همراهش، یعنی همان بانوی پیراهنروشن، ناگهان روی زانوهایش فروافتاد. حالتِ چهرهٔگوربانا زن خشک شده و صورتش بهشکلی غیرعادی رنگپریده و بیجان بود.
اووو!
در همهٔ پارههایجدیدی رؤیا، بادی بهاگه سردیِ یخ زوزه کشید.
لومیان «دید» اورور روی بامِ نارنجیرنگآدمای ایستاد. با چهرهای مبهوت به آسمان خیرههمدیگه شده بود، گویی چیزی را حس میکرد.
دهان باز کردمحال و تقریباً غریزیبتونن به حرف آمد.
لومیان آن زبان راآدمای نمیشناخت، اما پیشتر چیزیکنن شبیهبه آن شنیده بود.
همان زبانی بود که سایه زرهپوش چنرسیدنِ تو به کار میبرد؛ زبانی که فرانکاآدمای هم گهگاه یکیدو کلمه از آن میپراند!
با آنکه معنای کلمات را نمیفهمید،آدمای اما شاید بهخاطرِ پیوندشان در سطحِحمله روح، بهطورِ مبهم دریافت خواهرش چه میگوید.
اورور با خودش زمزمه کرد: «جاودانهایبتونن بر تاجِ من برکت فرستاد وببینن موهبتِ زندگیِ ابدی را به من بخشید.»
در پارهٔ رؤیایی که دواژو در آنارتباط حضور داشت، کلاهِ بانوی پیراهنروشن که ناخودآگاهحضورِ روی زانوهایش فروافتاده بود، ناگهان از سرش پرید.
روی گردن، پشتِ دستها و سطحِ صورتش، منافذِآماندینا پوست یکییکی باز شدند و پرهای سفیدی آغشتهبتونن به لکههای کمرنگِ زرد از آنها بیرون زد.
دواژو با چهرهای جدی این صحنه را زیرِ نظرارتباط گرفت. تلاشی برای متوقف کردنِ وضعیتِ غیرعادیِ همراهش نکردهمین و در عوض چند قدمِ محتاطانه به عقب برداشت.
نمیفهمید چه اتفاقی در جریان است. باارتباط آنکه هیچ سوءنیتی نسبتبه خودش حس نکردهحضورِ بود، محتاطانه از آن پدیدهٔ غیرعادی فاصله گرفت.
چشمانِ لاجوردیِ بانوی پیراهنروشن تمرکزشصحنههای را از دست داده و بهشکلیهمدیگه غیرعادی خالی و بیجان شده بود.
در یک چشمبههمزدن، پرهای سفیدِ آغشته به لکههایآماندینا روغنیِ زردِ کمرنگ، گویی جان گرفتند و آگاهیِ مستقلیارتباط یافتند. دیوانهوار از میانِ شکافهای پارچهٔ لباس بیرون میزدند.
تنها در چند لحظه، بانوی پیراهنروشنآدمای کاملاً در پرهای سفیدِ آغشته بهحمله لکههای روغنیِ زردِ کمرنگ پوشیده شد.
بدنش سبک شد، رفتهرفتهآدمای در هوا شناور گشتکنن و هر لحظه وهمآلودتر میشد.
چشمانِ لاجوردیاش روی دواژو قفل شدبتونن و با صدایی توخالی و آشفته فریادبشنون زد: «من خدا شدم! به جاودانگی رسیدم!»
هیولای سفیدپر بر فرازِ مقبرهٔ باستانیِاگه سیاه شناور ماند و بیوقفه فریادبود میکشید: «من خدا شدم! به جاودانگی رسیدم!»
در پارهٔ رؤیایی دیگر،بود لومیان شنید که اوروربتونن حرفش را عوض کرد.
با چهرهایبود وحشتزده زمزمهآدمای کرد: «عروجِ جاودانه...»
لحظهای بعد، هیولای وهمآلود که سراپا پوشیدهارتباط از پرهای سفید بود، در آن پارهٔحضورِ رؤیا بهسمتِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه پرواز کرد.
از دیوارِ سنگیِجدیدی روی مقبره گذشتاگه و ناپدید شد.
ناگهان بادِ سردنشده از وزش ایستادآدمای و همهچیز یخ بست.
مقبرهٔ باستانیِ سیاه بهوضوح لرزید. از درِ مقبره که با ترکهایی مویینببینن مشخص شده بود، صدای سایشِ خفهای به گوش رسید؛ گویی کسی ازاونا درون تقلا میکرد در را به بیرون هل دهد و باز کند.
اورور در «مقابلِ» لومیان و کوردویبتونن «پیرامونشان» رفتهرفته محو شدند، گویی پاککنی داشتبشنون آنها را از صفحهٔ روزگار پاک میکرد.
لومیان نگاهی به درِ مقبره که بهآرامیرسیدنِ باز میشد انداخت و رو به «هیسوکا» تواناكوصحنههای کرد که در پارهٔ رؤیای دیگری حضور داشت.
آن تصویرِ رؤیا از این وضعیتِ غیرعادی جابتونن نخورد و هیچ ترسی هم بروز نداد. درحضورِ عوض، نگهبانانِ خاموشِ گور در اطرافش از جا برخاستند.
در میانِ صدای وهمآلودِآدمای آب، درِ مقبرهٔ باستانیِکنن سیاه کاملاً باز شد.
همزمان با این تغییر، تمامِ پارههای رؤیا که درمیتونستن آن فضای مهآلود پدیدار شده بودند، گویی تحتتأثیرِ نیروییجشنِ نامرئی بهسمتِ هم کشیده شده و در یکدیگر ادغام شدند.
دواژو، ریازا، ایولیستا، هیسوکا تواناكو و نگهبانانِرسیدنِ گور، درست مقابلِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه وآدمای در نزدیکیِ لومیان و بقیه تجسم یافتند.
«هیسوکا» تواناكو لبخند زد؛ گویی از پیش میدانست کهارتباط یکی از غریبهها قرار است به «خدا» تبدیل شود وخاطره درِ مقبرهٔ باستانی دقیقاً در همین لحظه باز خواهد شد.
او یک نقابِمحال طلایی از درونِبتونن ردای سیاهش بیرون کشید.
نقاب گویی از طلای خالص ساخته شده بود.کنن چشمها و صورتش با رنگِ سیاه و سفیدهمین لکهدار شده و ظاهری دلهرهآور به آن بخشیده بود.
تواناكو نقابِ طلایی را به چهره زد وآماندینا برخلافِ دیگر نگهبانانِ گور، عقب ننشست. در عوض،بتونن بهسمتِ مقبرهٔ باستانیِ سیاه و درِ بازش خیز برداشت.
تاپ! تاپ! تاپ!
لومیان صدایبود واضحِ ضربانِآدمای قلبی را شنید.
صدا ازبود درونِ مقبرهٔآدمای باستانیِ سیاه میآمد.