چپتر 751: کمک
0لومیان همیشه گمان میکرد مدیرِ دخمهها با آن لکههای پیریِ قهوهایِ روشن روی پوستش، در خودِ دخمهها حل شدهگرفتنِ و به بخشی از این مکانِ عجیب بدل شده است. فکر میکرد با گذشتِ زمان بیشتر شبیهِ جنازه میشود،دورگه هر نشانی از حیات را از دست میدهد و برای همیشه در تابوتی عمودی و پوسیده به خواب میرود.
اما حالا اینجا بود. توانسته بود آن مقبرهٔ عظیممیشد را که چشمهٔ زنانِ سامری در آن قرار داشتنامحسوسش ترک کند و هنوز شمعِ سفیدی روشن در دست داشت.
لومیان در حالی که بالا آمدنِ مدیرِ سالخوردهٔ دخمهها از پلهها را تماشا میکرد، با خودش فکر کرد: یعنی نگهبانیِ نوبتی ازبرگشت ورودیِ چشمهٔ زنانِ سامری اینطوریه که هر چی بیشتر بمونی، فرسایشِ عجیبِ دخمهها بیشتر روت اثر میذاره و کمتر شبیهِ زندهها میشی، تاکار جایی که دیگه برای بلعیدهنشدن توسطِ دخمهها نیازی به شمعِ سفیدِ روشن نداری؟ وقتی نوبتشون تموم میشه و میرن، میتونن یواشیواش خوب بشن؟
وقتی نزدیکتر شد و نورِ شمعانگار چهرهاش را روشن کرد، گروهِ دانشجویانیخیاش نیز توانستند تازهوارد را واضحتر ببینند.
اونیفورمِ مدیرِ دخمهها را شناختند، اماچشمانِ هرگز مدیری به این سالخوردگی ندیدهتقریباً بودند که انگار داشت تجزیه میشد.
چهرهٔ پر از لکههای پیریِ قهوهایِ روشن و چشمانِ سیاه وچشمانِ یخیاش، در کنارِ نفسهای ضعیف و تقریباً نامحسوسش، ترسی ناخودآگاه به جانشانوادارشان انداخت و وادارشان کرد برای گرفتنِ گرما و شجاعت به هم بچسبند.
با پژواکِ هر قدمِترسی نرمش، نگهبانِ سالخورده کنارِوادارشان ورودیِ استخواندانِ قدیمی ایستاد.
سپس برگشت وسالخوردگی نگاهِ مورمورکنندهاش راانگار به لومیان دوخت.
مدیرِ دخمهها با لحنیمیشد خشک و دورگه گفت:یخیاش «باید با شما حرف بزنم.»
من؟ مگه ما همدیگه رو میشناسیم؟ تازه، من همینجوری و از رویسیاه هوس اومدم اینجا و به هیچکس هم خبر ندادم. چرا باید با منگرما کار داشته باشی؟ لومیان جا خورد. دانشجویان هم دستِ کمی از او نداشتند.
انتظار نداشتند این حقهبازِ جذابناخودآگاه و ماهر با چنین مدیرِگرما ترسناکی در دخمهها آشنایی داشته باشد.
یعنی واقعاً آنقدر درندیده دخمهها گشته بود کهمیشد با مدیرانش رفیق شده بود؟
لومیانِ سردرگم از جا برخاستچهرهٔ و مدیرِ سالخورده را تانفسهای کنارِ ورودیِ استخواندانِ قدیمی دنبال کرد.
میخواست بداند قضیه ازسالخوردگی چه قرار است وتجزیه چرا او را احضار کردهاند.
در تاریکیِ غلیظ، در حالی که تهشمعی سفید چهرهاشگرفتنِ را ترسناکتر جلوه میداد، نگهبانِ بیاحساس گفت: «گوشهٔ جنوبِاستخواندانِ غربیِ طبقهٔ چهارم، یه جنازه دچارِ ناهنجاری شده. حلش کن.»
لومیان با دستِ راستِندیده خالیاش به خود اشارهمیشد کرد و پرسید: «من؟»
چرا از من میخوای حلشچهرهٔ کنم؟ برای اینجور کارا مدیرای دیگهضعیف و فرابشرانِ رسمی هستن. چرا من؟
تازه جوری هم بهم دستور میدی انگارانگار مزدوریم که برای این کارا پول میگیرم،کنارِ اونم بدونِ اینکه اصلاً حرفی از دستمزد بزنی...
مدیرِ سالخورده آرام سر تکان داد وانداخت گفت: «درسته. جسم و روانِ من دارهقدمِ میپوسه و دیگه نمیتونم واردِ مبارزه بشم.»
لومیان با کنجکاوی مدیرندیده را برانداز کرد ومیشد محک زد: «شما منو میشناسید؟»
چینوچروکهای عمیقِ چهرهٔ مدیر ازچهرهٔ هم باز شد و لبخندی عجیبضعیف شکل گرفت. «تو از جنسِ مایی.»
از جنسِ ما... لومیانسالخوردگی در فکر فرو رفت ومیشد حدسی در ذهنش شکل گرفت.
مدیر برگشت و به سمتِ ورودیِ استخواندانِانداخت قدیمی به راه افتاد: «همین حالا حلش کن.نرمش هر چی بیشتر لفتش بدی، دردسرش بیشتر میشه.»
لومیان در دل غرولند کرد: من اومدم هریسون از جزیرهٔ رستاخیز رو زاغسیاهچوب بزنم،نفسهای نه اینکه برای تو حمالی کنم... اما کنجکاویاش گل کرده بود و به دنبالِقدمِ آن مدیر که بیشتر به جنازه میمانست تا آدمِ زنده، از پلههای سنگی پایین رفت.
در همین حین، لبخندی زد و برای دانشجویانیخیاش دست تکان داد. آنها چنان از ترس لالجانشان شده بودند که هیچکدام جرئت نکرد واکنشی نشان دهد.
همین که قامتِ لومیان و مدیرِ سالخورده در اعماقِ راهپلهٔچهرهٔ سنگی ناپدید شد و تنها سوسوی ضعیفی از نورِ شمعناخودآگاه به جا ماند، دانشجویان بالاخره آرام گرفتند و آهِ آسودگی کشیدند.
اون یاروتقریباً واقعاً مدیرِ دخمههاناخودآگاه رو خوب میشناخت!
حتماً مثلِمدیری کفِ دستشندیده اینجا رو میشناسه!
یعنی شایعههاییانگار که تعریف کردچهرهٔ واقعاً راست بودن؟
دانشجویان با یادآوریِ توصیفِ لومیان از ناهنجاریهایانگار خوابگاه و عواقبِ خاموششدنِ شمع، یکصدا لرزیدندکنارِ و شمعهایشان را بیشتر به خود چسباندند.
لومیان به دنبالِ مدیرِ پیر، طبقه به طبقه پایینگرفتنِ رفت، از گورِ فرانسوا و تالارِ سازمانِ خون گذشت وقدیمی خیلی زود به گوشهٔ جنوبِ غربیِ طبقهٔ چهارمِ دخمهها رسید.
در نورِ یکسومِ باقیمانده از شمعِ سفیدش، اسکلتی غولآسا به بلندیِ سه تا چهار مترضعیف دید. اسکلت از استخوانِ جنازههای مختلف سرهم شده بود و شکلی شبیهِ انسانی با هفت یاسالخورده هشت سر داشت؛ تمامِ حدقههای چشمش تاریک بود و هیچ شعلهٔ رنگی در آنها دیده نمیشد.
در آن لحظه، اسکلتِ غولآسا داشت درِسیاه گورها را باز میکرد، استخوانهای تیز راترسی بیرون میکشید و به شمشیرِ استخوانیِ عظیمش میافزود.
نورِ شمع تنها اندکی پخش میشد و محیط رامیشد به زحمت روشن میکرد، در حالی که تاریکی همچون آبترسی جریان داشت و سرما و وحشتی وصفناپذیر با خود میآورد.
لومیان حتی بدونِ اینکه نزدیک شود،جانشان بیاختیار ترس و دافعهای حس کرد،بچسبند گویی داشت به سوی مرگ قدم برمیداشت.
چشمانِ آبیاش به رنگِ سیاه-آهنیبودند تیره شد و رنگپریدگیِ ترسناکِچشمانِ اسکلتِ ناهنجار در آنها بازتاب یافت.
در اعماقِ سینهاش، انگار بایدچهرهٔ از میانِ لایههای استخوانهای سفیدنفسهای میشکافت تا به آن برسد.
سرایدارِ پیر دوباره دستورسالخوردگی داد، گویی به زیردستش فرمانمیشد میدهد: «میبینیش؟ کلکش رو بکن.»
لومیان پرسید: «چه تواناییهایی داره؟» او بدش نمیآمد کمکی بکند—تازه یک شیء قدرتمند بهقدمِ دست آورده بود و مشتاق بود از آن استفاده کند، اما نمیتوانست بدونِ درکِدورگه تواناییهای هیولا و برنامهریزی برای راهبردش، همینطور بیگدار به آب بزند و واردِ نبرد شود.
شمعِ در دستِ فرماندار اکنونبودند فقط یک تهشمع بود و شعلهٔسیاه کمنورش سرسختانه به آن چسبیده بود.
او سر تکان داد و گفت: «مطمئن نیستم، اما دخمهها دارن سرکوبشتقریباً میکنن و نمیتونه زیاد از تواناییهاش رو نشون بده. وقتی بیرون تاریکقدمِ بشه، ممکنه دیگه این مزیت رو نداشته باشیم. باید همین الان پاکسازیش کنیم.»
دخمهها دارن سرکوبش میکنن... لومیان بلند فکرانگار کرد و پرسید: «اخیراً این ناهنجاریها هرکنارِ چند وقت یه بار اتفاق میافتن؟ زیاده؟»
فرماندارِ پیرِ دخمهها باترسی صدایی خشن جواب داد:وادارشان «طبیعیه، ماهی یکی دو بار.»
حتی اگه بهطورِ گسترده مهروموم شده باشه، باز هم بعضی ناهنجاریها رخ میدن؟ این شبیهِ جاهای دیگهٔنامحسوسش تریرِ زیرزمینیه... لومیان تازه میخواست سؤالاتِ بیشتری بپرسد که به نظر رسید آن ناهنجاریِ اسکلتیِ غولآسا وایستاد پوشیده از گِل و کپک متوجهِ آنها شده است. ناگهان برگشت و شمشیرِ استخوانیِ عظیمش را بالا برد.
سطحِ شمشیرِ غولآساتجزیه در شعلههای رنگپریدهچشمانِ و سفید شعلهور شد.
تاپ، تاپ، تاپ، اسکلت با چندین سر،انگار خشک و بیروح حرکت کرد اما بهسرعتکنارِ به سمتِ لومیان و فرماندارِ دخمهها یورش برد.
تاریکیِ اطراف به جلو هجوم آورد وانداخت با خود سرمایی استخوانسوز و وحشتی آوردقدمِ که گویی به اعماقِ روحشان نفوذ میکرد.
لومیان بیدرنگ دست درندیده کیسهٔ مسافر برد و شمشیرچهرهٔ شجاعت را در چنگ گرفت.
هجومی ازانگار گرما بهسرعت درچهرهٔ بدنش پخش شد.
چه جای ترس بود؟
بجنگ، بجنگ، بجنگ!
لومیان شمشیرِ بزرگِ آهنیسیاه را بیرونانگار کشید و به سمتِ اسکلتِ غولآسایخیاش و شمشیرِ استخوانیِ ترسناکش یورش برد.
سپس، شمشیر شجاعتتجزیه را رو بهچشمانِ بالا تاب داد.
شعلهای سفید ومدیری درخشان با هالهای آبیرنگانگار از تیغه فوران کرد.
بنگ!
شمشیرِ بزرگِ آهنیسیاه در میانِ هواانگار با شمشیرِ استخوانی که از استخوانهاییخیاش تیزِ بیشماری ساخته شده بود، برخورد کرد.
زانوهای لومیان خمتجزیه شد و پاهایشچشمانِ در گِل فرو رفت.
نیروی اسکلت عظیم بود و شعلههایبودند درخشانِ سفیدآبی با شعلههای رنگپریدهٔ سفید دریخیاش هم پیچیدند و یکدیگر را خاموش کردند.
لومیان نمیترسید.
با چشمانی هیجانزده، رانهایش را منقبض کرد، زانوهایش راچهرهٔ صاف کرد و بهجای عقبنشینی پیش رفت و باترسی شمشیرِ بزرگِ آهنیسیاهش به سمتِ موجودِ عظیمالجثه ضربه زد.
شمشیرِ استخوانی باتجزیه نیروی تختهسنگی درچشمانِ حالِ سقوط پاسخ داد.
بوووم!
این برخورد انفجاری مهیب به راه انداخت و موجِ شوکِ شدیدشجاعت که شعلههای درخشانِ سفیدآبی را به همراه داشت، به سطحِ اسکلتِبرگشت غولآسا برخورد کرد و آن را دو قدم به عقب راند.
لومیان تعقیبش کردسالخوردگی و دوباره باانگار شمشیر شجاعت ضربه زد.
غرمب! غرمب! غرمب!
با هر برخوردِ شمشیرهای عظیم و در هر انفجارِ مهیب،چهرهٔ شمارِ زیادی از استخوانها از اسکلت فرو ریختند و زغالناخودآگاه شدند و حتی خودِ شمشیرِ استخوانی نیز بهطورِ چشمگیری نازکتر شد.
سرانجام، لومیان دفاعش راترسی در هم شکست و باگرفتنِ یک ضربه سینهاش را شکافت.
بوووم!
گلولهٔ آتشینِ درخشانِ سفیدآبیمیشد در آنجا منبسط شد وکنارِ در تمامِ بدنش نفوذ کرد.
اسکلتِ غولآساهرگز در دمسالخوردگی خشکش زد.
تَرَق! کاملاً فروریخت، مانندِترسی قلعهای از بلوکهای روی همگرفتنِ چیدهشده که واژگون شده باشد.
لومیان شمشیرِ بزرگِ آهنیسیاهش را عقب کشید،تجزیه نیمرخش را به سمتِ فرماندارِ پیرِ دخمههانفسهای برگرداند و با لبخند گفت: «خنثی شد.»
همانطور که حرفتجزیه میزد، شمشیر شجاعت راسیاه به کیسهٔ مسافر برگرداند.
درست پس ازمدیری این کار، لومیانبودند ناگهان به خود آمد.
همین بود؟
با اینکه قبل از بیرون کشیدنِ شمشیرتجزیه قصد داشتم واردِ نبردِ مستقیم بشم، امانفسهای فقط به یه حملهٔ رودررو فکر نکرده بودم...
واقعاً که شمشیر شجاعته...
با شنیدنِ حرفهای لومیان، فرماندارِ پیرِبودند دخمهها که شمعِ سفیدِ تقریباً خاموششدهسیاه را در دست داشت، بهآرامی نزدیک شد.
لومیان با استفاده از فرصتِ کمکی که تازهوادارشان کرده بود، با لحنی عادی پرسید: «توی چندنگهبانِ ماهِ گذشته کسی به چشمهٔ زنانِ سامری رفته؟»
گفته میشد آنجا قویترین نقطهٔ انرژیِانگار مرگ در تمامِ دخمههاست و هریسونیخیاش ممکن بود به آنجا کشیده شود.
فرماندارِ پیرِ دخمهها با حرکتی آهستهچشمانِ به لومیان نگاه کرد و باتقریباً صدایی خشن گفت: «شمع رو خاموش کن.»
چی؟ شمع رو خاموش کنم؟ میخوای منوانگار بکشی؟ اولین واکنشِ لومیان این بود که فرماندارِنفسهای دخمهها که روبهرویش ایستاده، قصدِ جانش را دارد.
بدونِ شمعِ سفیدِ روشن در اینجا،جانشان آدم بهطرزِ عجیبی پاک میشد وبچسبند همه او را از یاد میبردند!
در آن لحظه، شمعِ در دستِانگار فرماندار تا انتها سوخت، یک باریخیاش سوسو زد و کاملاً خاموش شد.
تاریکی به سمتِ پیرمردمیشد هجوم آورد و گویی اوکنارِ را در سکوتی مرگبار بلعید.
او ناپدید نشد.
در آن لحظه، لومیان چیزهای زیادی را به یادگرفتنِ آورد، از جمله اینکه فرماندارِ دخمهها او را یکیاستخواندانِ از خودشان میدانست و حدسِ خودش در این باره.
او هنوز تصمیمِ نهایی و دیوانهوارش راتجزیه نگرفته بود که تاریکیِ اطرافِ فرماندار بهطرزِ شرورانهایضعیف گسترش یافت و او را در بر گرفت.
شمعِ سفیدش ناگهان خاموش شد.