---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 756: گروهِ «مزرعه» • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 756: گروهِ «مزرعه»

0

لومیان پس از نهایی کردنِ جزئیاتِ گردهماییِ دنیای واقعی از طریق پیام‌آورِ‌غلات​ مادام هلا، از جمله زمان، مکان، رمزِ عبور و روشِ ملاقات، بی‌صدا به‌باتجربه​ تبادلِ نظرِ اعضای گروهِ آکادمی گوش داد و گهگاه در بحث شرکت کرد.

با تسلطِ کنونی‌اش بر‌باستانی​ علومِ غریبه، دیگر نیازی‌مزرعه​ نداشت ناآگاهی‌اش را پنهان کند.

پس از مدتی، لومیان پرسید آیا کسی‌نزدیکِ​ فرمولِ معجون و موادِ مربوط به کاهنِ خرمن‌نام​ را دارد یا نه، اما پاسخ منفی بود.

سپس به سمتِ‌اما​ گروهِ دیگری نزدیکِ‌بود​ دروازهٔ کاخِ باستانی رفت.

این گروه که «مزرعه» نام داشت، متشکل از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ بابون‌های فرفری بود که از کاشت و انباشتِ ثروت لذت می‌بردند. لومیان‌بازگرداند​ پیش‌تر مکالماتِ روزمره‌شان را دربارهٔ اینکه چند هکتار زمین خریده‌اند، برنامه‌هایشان برای پس‌اندازِ خریدِ یک مزرعهٔ دامپروری، برداشتِ جنگلی‌شان، اثربخشیِ کودهایشان، محمولهٔ بذرِ‌اسمشه​ گندمِ اصلاح‌شدهٔ کلیسای مادرِ زمین که برای مناطقِ خشک مناسب بود، پس‌اندازِ در حالِ رشدشان و اینکه چطور کار برایشان شادی می‌آورد، شنیده بود.

پس از‌دروازهٔ​ آن، لومیان دیگر‌رفت​ هرگز فال‌گوش نایستاد.

وقتی به اعضای گروهِ مزرعه نزدیک شد، بوی خاکیِ خاک، کود،‌رفت​ علف، غلات و دام را به مشام کشید؛ رایحه‌ای آشنا و‌کاشت​ آرام‌بخش که او را به دهکدهٔ کوردو، به کنارِ خواهرش بازگرداند.

لومیانِ باتجربه فوراً هوشیار شد.

این... از یه طرف زندگی تو کوردو رو یادم میاره، اما از طرفِ دیگه،‌مشام​ کارای کشاورزی، چوپانی و برداشتِ محصول با خونِ اومبلا که تو رگ‌هامه همخوانی داره.‌طرف​ الههٔ خرمن واقعاً برازندهٔ اسمشه؛ از فرزندِ خدای مادرِ بزرگ هم همین انتظار می‌رفت...

لومیان به‌سرعت دلیلش را فهمید.

اگرچه خوردنِ بقایای بندِ نافِ اومبلا قدرت‌ها یا توانایی‌هایش را افزایش نداده بود، اما‌مزرعه​ نگاهِ مادرِ بزرگ را به خود جلب کرده بود و به موجوداتی که وی آفریده‌روزمره‌شان​ یا برکت داده بود اجازه می‌داد خونِ او را حس کنند؛ پس بی‌تأثیر هم نبود.

خونِ باقی‌ماندهٔ اومبلا به‌طورِ نامحسوسی درکِ‌بود​ او را از برخی چیزها تغییر می‌داد‌باستانی​ و به‌طورِ غیرمستقیم بر روانش تأثیر می‌گذاشت.

همان‌طور که لومیان به بحثِ اعضای‌نزدیک​ گروهِ مزرعه گوش می‌داد، با دقت‌غلات​ واکنش‌های هر شخص را زیرِ نظر گرفت.

اگرچه تنها موجوداتی که فاقدِ عقلِ لازم بودند او را با فرزندِ مادرِ بزرگ اشتباه‌فرفری​ می‌گرفتند، اما کسانی که عطیه‌های مادرِ بزرگ را دریافت کرده یا مستقیماً توسطِ وی آفریده‌برنامه‌هایشان​ شده بودند، می‌توانستند خونِ اومبلا را در او حس کنند، هرچند هویتش را اشتباه تشخیص نمی‌دادند.

این به لومیان کمک می‌کرد تا از طریقِ هرگونه‌کاخِ​ واکنشِ غیرعادی در میانِ اعضای گروهِ مزرعه، تشخیص دهد‌جمعیتِ​ که آیا آن‌ها مخفیانه مادرِ بزرگ را می‌پرستند یا نه.

پس از چند دقیقه، لومیان موقتاً تأیید‌سپس​ کرد که هیچ‌یک از اعضای جمعیتِ پژوهشیِ‌رفت​ بابون‌های فرفری در این منطقه مشکلی ندارند.

سپس صدای اورور را زمانی که صدایش را پایین می‌آورد تقلید کرد، به اطراف‌مشام​ نگاهی انداخت و پرسید: «کسی فرمولِ معجونِ کاهنِ خرمن یا موادِ مربوط به اون رو‌زندگی​ داره؟ اگه نمی‌خواید فرمول رو فاش کنید، می‌تونید یه معجونِ آمادهٔ کاهنِ خرمن بهم بفروشید.»

یکی از اعضای گروهِ مزرعه به‌این​ نام «استادِ پرورش‌دهنده» با گیجی پرسید:‌جمعیتِ​ «مشنگ، فکر می‌کردم تو یه "جادوگر" باشی.»

او قدبلند بود، رفتاری خشن و‌دیگری​ وحشی داشت و نقابِ قبیله‌ایِ اولیه‌ای‌این​ از پوستِ حیوانات به چهره زده بود.

لومیان خندید: «کسی رو می‌شناسم که بهش نیاز‌سمتِ​ داره و با خودم گفتم شاید بتونم در‌گروه​ کنارِ کمک کردن، یه سودِ کوچیک هم ببرم.»

استادِ پرورش‌دهنده بیشتر پرس‌وجو کرد: «باید بدونی که معجونِ آماده باید سریع خورده بشه، قبل از‌رایحه‌ای​ اینکه ظرف جذبش کنه و به یه شیءِ مهرشده با اثرهای منفیِ قوی تبدیل بشه. تازه، معامله‌دیگه​ از طریقِ پیام‌آورِ مادام هلا کار رو به تأخیر می‌اندازه. باید به‌محضِ دریافت بنوشیش. مشکلی پیش نمیاد؟»

پیام‌آورِ مادام هلا واقعاً سرش‌رفت​ شلوغه... لومیان در دل طعنه‌داشت​ زد و گفت: «مشکلی نیست.»

پس از پرس‌وجو و مشاهده،‌سمتِ​ مطمئن شده بود که معجونِ‌باستانی​ پزشکِ لوگانو کاملاً هضم شده است.

او پزشکی بود که‌پاسخ​ یک فرشته و یک فرشتهٔ‌دیگری​ تقلبی را درمان کرده بود!

پس از اینکه لودویگ به‌طرزِ وحشیانه‌ای توسطِ لوکی کتک خورد،‌کود​ این لوگانو بود که زخم‌هایش را درمان کرد و بهبود‌کوردو​ بخشید. خودِ لومیان هم بارها تحتِ درمانِ لوگانو قرار گرفته بود.

استادِ پرورش‌دهنده پس از لحظه‌ای‌رفت​ تأمل گفت: «۲۰,۰۰۰ ریسوتِ طلا‌داشت​ برای یه معجونِ آمادهٔ کاهنِ خرمن.

«گرون‌تر از خریدِ جداگانهٔ مواده، اما باید به‌دروازهٔ​ حقوقِ مالکیتِ معنوی احترام بذاریم. معمولاً بینِ ۳۰,۰۰۰‌داشت​ تا ۳۵,۰۰۰ تا می‌گیرم، اما چون همه عضوِ جمعیتیم...»

در حدودِ ۴۰,۰۰۰‌اما​ ورل‌دور. لومیان در‌بود​ تأیید سر تکان داد.

«مشکلی نیست.»

او از قبل ۱۹,۰۰۰ ریسوتِ طلا به‌صورتِ اسکناس و‌نام​ سکه همراه داشت، بنابراین ۱۰,۰۰۰ تا را پیش‌پرداخت داد‌ثروت​ و توافق کرد که مابقی را هنگامِ دریافتِ معجون بپردازد.

آن‌ها ۰۰۷ را از‌سپس​ گروهِ پناهگاه آوردند تا‌دروازهٔ​ توافق را محضری کند.

استادِ پرورش‌دهنده درحالی‌که پیش‌پرداخت را‌منفی​ در جیب می‌گذاشت، با لبخند به‌دروازهٔ​ مشنگ گفت: «از معامله باهات خوشحالم.»

سپس رو به سایرِ اعضای گروهِ مزرعه کرد و با هیجان گفت: «حالا‌دام​ بودجهٔ لازم برای آزمایش‌های بیشتر رو دارم! داشتم روی اون قارچ‌هایی که دروییدِ افسانه‌ای،‌هوشیار​ فرانک لی، ساخته مطالعه می‌کردم. به نظرم فلسفه‌اش جالبه و ارزشِ دنبال کردن داره.»

«با وجودِ این‌همه موجودِ فراطبیعی تو این دنیا، از جمله فرابشران، چرا خون، گوشت و شیرِ این موجودات رو‌لذت​ با گیاهانِ عادی ترکیب نکنیم؟ چه از طریقِ پیوند زدن چه اصلاحِ ژنتیکی، با کمکِ قدرت‌های رازآلود، این کار‌اثربخشیِ​ نسبتاً آسونه و بعد از چند نسل، ویژگی‌ها تثبیت می‌شن و نتیجه‌ش گیاهانی با اثرهای جادویی اما بدونِ ویژگی‌های فرابشریه...»

وقتی لومیان گوش‌بود​ می‌داد، اضطرابی عجیب‌دیگری​ در وجودش پا گرفت.

حتی وقتی با گروهِ برزخ‌منفی​ دربارهٔ موضوعاتِ مربوط به مرگ‌نزدیکِ​ بحث می‌کرد هم چنین حسی نداشت!

اولین باری که نامِ فرانک لی را شنید، در رؤیای دهکدهٔ کوردو بود؛ جایی که فرابشری‌رایحه‌ای​ رسمی به نامِ رایان به جمله‌ای اشاره کرد که در دریا دهان‌به‌دهان می‌چرخید: «ترجیح می‌دم با دریاسالارانِ‌دیگه​ دزدِ دریایی یا حتی شاهان روبه‌رو بشم تا اینکه به پستِ یارویی به اسمِ فرانک لی بخورم.»

بعدها که لومیان در دریا بود، هیچ شایعه‌ای دربارهٔ فرانک لی نشنید و‌پژوهشیِ​ نمی‌دانست آیا رایان در رؤیا اغراق کرده بود یا کسانی که از کارهای‌چند​ فرانک لی خبر داشتند، جرئت نمی‌کردند یا ترجیح می‌دادند دیگر حرفی از او نزنند.

گروهِ پناهگاه.

فرانکا به عضوی با نامِ مستعارِ «کسی» نگاه کرد و‌نزدیکِ​ با لبخند پرسید: «تو دنبالِ ویژگیِ فرابشریِ ردهٔ ۵ مسیرِ غارتگر،‌جمعیتِ​ رؤیادزد، نمی‌گشتی؟ هنوز لازمش داری؟ تازه یدونه از یه دوست گرفتم.

«اگه نمی‌خوایش، می‌رم پیشِ یه‌وقتی​ صنعتگر تا با اون ویژگیِ‌کود​ فرابشری یه شیءِ رازآلود بسازه.»

کسی، که نقابِ نیم‌چهرهٔ سیاهی شبیهِ چشم‌بند به‌مزرعه​ صورت داشت، فرانکا را برانداز کرد و جواب‌کاشت​ داد: «به نظر میاد این دوستت خودت نیستی.

«دیگه لازمش ندارم،‌بود​ ولی بدم نمیاد‌دیگری​ یدونه دیگه داشته باشم.

«یه قیمتِ مقطوع، ۵۰۰۰ پوند.»

میشه حدودِ ۱۲۰ هزار ورل‌دور... فرانکا‌نزدیک​ خندید و گفت: «۲۰۰ هزار ورل‌دور،‌غلات​ حتی یه کوپه هم کمتر نمی‌دم.»

«کسی» لحظه‌ای حساب‌وکتاب کرد و‌رفت​ در جواب گفت: «در بهترین حالت‌متشکل​ ۱۵۰ هزار ورل‌دور، وگرنه بی‌خیالش شو.»

فرانکا چند ثانیه فکر کرد و گفت: «می‌تونی تو دو قسط پرداخت کنی،‌گروه​ قسطِ اول همین الان ۱۲۰ هزار ورل‌دور، و قسطِ دوم ۶۰ هزارتا ظرفِ‌می‌بردند​ سه ماه بعد از گرفتنِ ویژگیِ فرابشری، با تضمینِ محضریِ ۰۰۷ برای اجرای قرارداد.»

کسی مکثی کرد تا فکر کند، سپس با لبخند پرسید:‌نزدیکِ​ «نگران نیستی بعد از گرفتنِ ویژگیِ فرابشری بزنم زیرش؟ تضمینِ یه‌جمعیتِ​ محضردار بی‌نقص نیست، یادت نره، من زمانی یه کلاهبردارِ معروف بودم.»

فرانکا لبخند زد‌فال‌گوش​ و گفت: «کی‌نزدیک​ بهتره، تو یا بارد؟»

کسی ساکت شد.

فرانکا، که با باندها ارتباط داشت، این حرفِ تهدیدآمیز را به همان راحتیِ بحث دربارهٔ شامِ شب به‌جمعیتِ​ زبان آورد: «من و رفقام قبلاً کلکِ بارد رو کندیم. مگه اینکه بخوای یه بسترِ تجاریِ خیلی مفید‌برنامه‌هایشان​ رو سرِ ۶۰ هزار ورل‌دور از دست بدی، وگرنه نگرانِ دبه کردنت نیستم، ویژگی‌های فرابشریت هم کاملاً باارزشن.»

کسی پس از چند‌پاسخ​ ثانیه جواب داد: «طولی نمی‌کشه‌دیگری​ که ازش جلو می‌زنم. قبوله!»

فرانکا با لبخند گفت:‌نایستاد​ «عجله‌ای نیست. قسطِ آخر‌خاکیِ​ باید با طلا پرداخت بشه.»

...

در روزهای بعد، لومیان کارِ خاصی نداشت و در تریر پرسه‌رفت​ می‌زد، چند تن از مردمِ آینه را ردیابی می‌کرد و بر‌کاشت​ اساسِ اطلاعاتی که ۰۰۷ داده بود، به دنبالِ ردِ هریسون می‌گشت.

قرار بود پاداشی از آقای‌منفی​ کِی بگیرد، اما ته دلش‌نزدیکِ​ مقاومت می‌کرد و مدام طفره می‌رفت.

فرانکا معامله‌اش را با کسی از گروهِ‌بوی​ پناهگاه تمام کرد و پیش‌پرداختی شاملِ اسکناس‌مشام​ و سکه به مبلغِ ۵۰۰۰ پوند گرفت.

او همچنین ۱۵ هزار ورل‌دور اسکناس به ژنا‌مزرعه​ داد و شرط کرد که ۶۰ هزار ورل‌دورِ باقی‌مانده‌انباشتِ​ که با طلا پرداخت می‌شد، کاملاً متعلق به ژناست.

ژنا ویژگیِ فرابشریِ رؤیادزد را از دست داد، اما بدهیِ ۴۵ هزار‌این​ ورل‌دوری‌اش به فرانکا را نیز تسویه کرد و اکنون ۱۶ هزار ورل‌دور‌ثروت​ و پوندِ طلای لوئن به ارزشِ ۱۲۰ هزار ورل‌دور در اختیار داشت.

پیش از این‌اما​ هرگز تا این‌بود​ حد ثروتمند نبود.

همیشه می‌دانست فرمول‌های معجون و ویژگی‌های فرابشری باارزش‌اند و حتی‌کود​ محدودهٔ قیمتِ تقریبی‌شان را می‌دانست، اما تا به حال هرگز پولی‌کنارِ​ را یکجا و کامل نپرداخته و در واقع چیزی نفروخته بود.

اکنون داشت حسِ پول‌باستانی​ درآوردن شبیهِ شکارچیِ دزدانِ دریایی،‌نام​ گرمان اسپارو، را تجربه می‌کرد.

آن روز عصر، درست وقتی لومیان به آپارتمانِ اجاره‌ای‌اش برگشت و قصد‌این​ داشت لباس‌هایش را عوض کند و شجاعتِ دیدنِ آقای کِی را به دست‌لذت​ بیاورد، چراغِ گازِ دیواریِ اتاقش ناگهان به رنگ‌های سبزِ وهم‌آور و رنگ‌پریده‌ای درآمد.

رنگ‌ها به‌دارد​ شکلی عجیب‌پاسخ​ با هم درآمیختند.

سپس، لومیان دید که پیام‌رسانش،‌وقتی​ توبه‌کارِ مومیایی‌شده با ردای سیاه و‌علف​ روحانی‌اش، از دلِ خلأ بیرون آمد.

تقریباً هم‌زمان، پیام‌رسانِ مادام هلا،‌رفت​ جمجمه‌ای از نقرهٔ خالص، در‌داشت​ هاله‌ای از تاریکی پدیدار شد.

کمی بعد،‌منفی​ شبحِ پیام‌رسانی عروسکی‌سمتِ​ به‌سرعت شکل گرفت.

«...» لومیان‌دارد​ کمی جا‌پاسخ​ خورده بود.

نکنه پیام‌رسان‌ها‌هرگز​ با هم‌نایستاد​ دعوا کنن؟

سه تا نامه دارم؟

یکیش باید برای معجونِ کاهنِ خرمن باشه، اون‌دروازهٔ​ یکی هم احتمالاً یه شیءِ مهرشده‌ست که از‌داشت​ ویژگی‌های فرابشریِ هیسوکا ساخته شده، اما سومی چیه؟

ناولها | novelha.net