چپتر 673: طلسم «مهروموم»
0لومیان که ترسش به یقین تبدیلپشتِ شده بود، کلید را در قفل انداختسفید و درِ سوئیت را بیصدا باز کرد.
حالا دیگر بیشک میدانست که لودویگ،خردشدنِ آن موجودِ مهرشدهٔ ترسناک، گرسنگی ومیانِ جنونش را در جشنِ رؤیا رها میکند.
زیرِ نورِ ماهِ زرشکی که ازاما پنجره به داخل میتابید، لوگانو بادهد چهرهای درهمکشیده از درد، دیوانهوار دستوپا میزد.
در انتهای بازوی در حالِ تقلايش، لودویگ کمین کرده بود؛مکث با کلاهِ خوابِ بچگانه و لباسخوابِ آبیآسمانی با ستارههای زرد.دهانِ صدای حالبههمزنِ خردشدنِ استخوان و پارهشدنِ گوشت در هوا پیچیده بود.
در میانِ اینزیر آشوب، قطراتِ خونپشتِ روی کفِ اتاق میپاشید.
ناگهان، لودویگ همچون حیوانی مجنون بهخردشدنِ جلو یورش برد و آروارههایش با صدایاین تَرَقِ حالبههمزنی روی بازوی لوگانو بسته شد.
«آه!»
فریادِ لوگانو بارِ دیگر هواگشاد را شکافت، آنچنان که گوییمکث میخواست سقف را از جا بکند.
او غریزی سعی کرد بازویش را از چنگِ لودویگ بیرون بکشدگشاد و با دستِ دیگرش موجود را به عقب براند. درد دربتواند وجودش زبانه کشید و حس کرد در لبهٔ بیهوشی تلوتلو میخورد.
لومیان که لودویگ را بهدقتحالبههمزنِ زیر نظر داشت، به پشتِ سرشپیچیده پرید و پرههای بینیاش گشاد شد.
دو پرتوِ نورِ سفید از بینیاش بیرونپیش جهید و لودویگ را در بر گرفت.پسرک لودویگ مکث کرد و چشمانش را بست.
اما پیش از آنکه لومیان بتواند واکنشی نشان دهد،گرفت دهانِ پسرک حملهٔ بیامانش را به بازوی لوگانو از سردهد گرفت و استخوان و گوشت را با هم له کرد.
چشمانش ناگهان باز شد.
طلسم هارومف فقط میتونه لودویگ رو برای یه لحظه گیج کنه،پیچیده اونم فقط در صورتی که مهروموم شده باشه... لومیان این را بهحیوانی خودش یادآوری کرد و نفسِ عمیقی کشید تا اعصابش را آرام کند.
نگاهی به لوگانو انداخت که متوجهِ حضورش شده بود اماواکنشی آنقدر در درد غرق بود که نمیتوانست حرف بزند. لومیان دستشبرای را بالا آورد و به لوگانو اشاره کرد که صبور باشد.
با وجود اینکه ذهنِ لوگانو پرپرتوِ از ناسزا و استیصال بود، همچنانبست نمیتوانست آنها را به زبان بیاورد.
در حالی که افکارنظر در ذهنش میچرخید، لومیانپرید سر تکانِ نامحسوسی داد.
لومیان تمرکزش را تغییر داد، ازخردشدنِ لودویگ که غرقِ بلعیدنِ لوگانو بودمیانِ گذشت و شانهٔ لوگانو را گرفت.
در یک چشمبههمزدن، لومیان شمشیرِ راست وپیش تیزی را که از پورت سانتا بهپسرک دست آورده بود، از کیفِ مسافرش بیرون کشید.
داره چیکار میکنه؟پرههای در میانِ امواجِ درد،سفید افکارِ لوگانو آشفته شد.
لومیان با حرکتی سریع شمشیرداشت را تاب داد و تیغهبینیاش در شعلههای سفیدرنگ منفجر شد.
شمشیرِ آتشین بر بازوی لوگانو، همانجاخردشدنِ که لودویگ در حالِ ضیافت بود،میانِ فرود آمد و به مفصل ضربه زد.
با صدایی تیز، ساعدِ لوگانو ازاما چنگِ لودویگ جدا شد و عضویدهد بریده و خونین بر جای گذاشت.
همزمان، پیکرِ لومیان شروع به محوشدنپرتوِ کرد و حتی لوگانو که او رااما گرفته بود نیز از نظر ناپدید شد.
تلپورت!
اما لومیان دور نرفته بود.حالبههمزنِ او و لوگانو هر دو درپیچیده چارچوبِ درِ سوئیت دوباره ظاهر شدند.
درد همچنان ادامه داشت، اما با پدیدارشدنِ دوبارهٔ پیکرِ لودویگ، آسودگیِنشان لحظهایِ لوگانو دود شد و به هوا رفت. دیدنِ پسرک کهلحظه دهانش هنوز از ساعدِ باقیماندهٔ لوگانو خونین بود، لرزه بر اندامش انداخت.
ترس برای لحظهای بر دردگشاد سایه انداخت و ذهنِ لوگانومکث پر از سؤالاتِ دیوانهوار شد.
چرا ازبهدقت شهر تیزامونظر تلپورت نکردیم بریم؟
چرا بهستارههای پورت پیلوسصدای تلپورت نکردیم؟
چرا هنوز جلوی لودویگ وایسادیم؟
در همین حین، لودویگ توجهش را به درگاهجهید معطوف کرده بود؛ موهای بلوندش آغشته به خونبتواند بود و چشمانِ قهوهایاش از گرسنگیِ سیریناپذیری برق میزد.
او با سرعتی در حدِ بچهای همسنوسالِ خودش، به سمتِبینیاش لومیان و لوگانو پیش آمد و در تمامِ این مدت،پیش آنچه از بازوی لوگانو باقی مانده بود را میجوید و میبلعید.
لومیان بیآنکه خم به ابروحالبههمزنِ بیاورد، با آرامش شمشیرِ راستهوا را به کیفِ مسافرش برگرداند.
زیرِ نگاهِ وحشتزدهٔ لوگانو، لومیان یک کیکِ هزارلایهٔآنکه کامل با خامهٔ بادام و پسته ظاهر کردبیامانش و آن را روی زمین کنارِ لودویگ انداخت.
دویدنِ لودویگ کند شد،بینیاش گویی داشت فکر میکرد اولگرفت کدام خوراکیِ لذیذ را بخورد.
در نهایت، توجهشزیر را دوباره بهپشتِ لوگانو معطوف کرد.
به نظر میرسید دیدنِ خون، گوشت واستخوان مغزِ استخوانی که با نیروی روحی آمیختهآشوب بود، او را بیش از پیش مست میکرد.
لومیان با استفاده از دودلیِ لحظهایِ لودویگ، بارِآنکه دیگر دست در کیفِ مسافرش برد، تکهای ازبیامانش جنازهٔ هیسوکا را بیرون کشید و به کناری انداخت.
نگاهِ لودویگ پیشکش را دنبال کردپرتوِ و لبانش غریزی تر شد، امابست هیچ حرکتی برای تغییرِ مسیر نکرد.
انگار آن پیشکش را دونِداشت شأنِ ذائقهاش میدانست؛ کثیفتر ازبینیاش آن بود که انتخابِ اولش باشد.
لومیان یکی پس از دیگری، موادی را که لبریز از نیروی روحی بودند به بیرون پرتاب کرد و سدی از خوراکیهای وسوسهانگیزهمچون دورِ لودویگ ساخت. پنکیکهای خامهای، تارتهای میوهای، ساندویچهایی که خامه از آنها بیرون میزد، بوشه آ لا رن، شکلاتهای مغزدار با مشروب، کلوچهها،بکشد آلوهای قندی، اِکلرها، دسرهای شارلوت و بیشمار خوراکیِ لذیذِ دیگر، حلقهای وسوسهانگیز دورِ لودویگ تشکیل دادند و مانعِ پیشرویاش به سمتِ لوگانو شدند.
لومیان با چهرهای جدی به لوگانو چرخیدپیش و صدایش لحنی آمرانه به خود گرفت:پسرک «منتظرِ چی هستی؟ اول جلوی خونریزی رو بگیر!»
لوگانو که جا خورده بود، اطاعت کرد؛ درجهید حالی که به انتهای بریدهٔ بازوی مجروحش فشاربتواند میآورد، درخششِ ضعیفی از کفِ دستِ چپش ساطع شد.
وقتی لودویگ مشغولِ خوردنِ ضیافتی شد که پیشِ رویشپرههای چیده شده بود، از شتابش کاسته شد. با وجود اینکهاما هنوز به لوگانو چشم داشت، دیگر به جلو هجوم نبرد.
در مراحلِ پایانی، لومیان جعبههای بیسکویت، شیرینی، گوشتِ گاوِگوشت خشکشده و آذوقههای گوناگون را بیرون انداخت و لودویگکفِ را با «دیواری» درهمبرهم اما مؤثر از غذا محاصره کرد.
تقریباً تمامِ جیرهٔ هفتروزهٔچشمانش لودویگ از کیفِ مسافرِآنکه لومیان بیرون آمده بود.
لوگانو که توانسته بود زخمش را درمان کند و دردش را تسکین دهد،اما با گیجی به کارهای لومیان نگاه کرد و پرسید: «این... این یعنی چی؟»فقط اصلاً نمیفهمید چرا کارفرمایش در این وانفسا اینقدر اصرار دارد به لودویگ غذا بدهد.
لومیان در حالی که دست ازپشتِ کار نمیکشید، با خونسردی جواب داد:پرتوِ «دارم اون یارو رو مهروموم میکنم.»
«مهروموم؟» لوگانو کمزرد مانده بود بهخردشدنِ گوشهایش شک کند.
این دیگه زیادی مسخره نیست؟
مهروموم کردنِپرید یه هیولابینیاش با غذا؟
یادش نمیآمد هرگز با چنین مفهومی روبهرو شده باشد،پرههای حتی در عجیبترین رمانهای بازار هم چنین چیزی نخواندهبست بود. هیچ نویسندهای خوابِ چنین روشِ عجیبی را هم نمیدید!
مگه یه مهرومومِ معمولی نباید با استفاده از موادِ سرشار ازپیچیده نیروی روحی برای کشیدنِ نمادها و نشانهای رازآلود انجام بشه وهمچون بعدش جادوی آیینی اجرا کنن یا از یه شیءِ رازآلود استفاده کنن؟
پرت کردنِ غذامکث به سمتِ هیولااما دیگه چه صیغهایه؟
لومیان لبخندپرید زد وبینیاش آه کشید.
«وقتی سیر بشه، دیگهنظر اشتهایی برا خوردنِ توپرید یا هیچکسِ دیگهای اینجا نداره.
«غذا هم اونقدر هستصدای که تا سپیدهدم وپارهشدنِ حتی شاید بیشتر سرگرمش کنه.»
لومیان وقتی فهمید تنها خواستهٔ لودویگ غذا خوردن است، این نقشه را کشیده بود.پسرک با توجه به رفتارِ او در طولِ جشنِ رؤیا، لومیان مطمئن بود که لودویگ اکنونخودش فقط با گرسنگیِ سیریناپذیرش هدایت میشود؛ ویژگیِ منحصربهفردی که در تیزامو فقط مختصِ او بود.
در این شرایط، تا زمانی که اشتهای لودویگ ارضاگرفت میشد، میتوانست در همان سوئیت حبس بماند و بدونِنشان اینکه خطری برای دیگران داشته باشد، دلی از عزا دربیاورد.
این کار چهزیر فرقی با روشهایپشتِ سنتیِ مهروموم داشت؟
البته موفقیتِ این مهرومومِ موقت به ایناستخوان بستگی داشت که جشنِ رؤیا پیش ازآشوب تمام شدنِ غذای هفتروزهٔ لودویگ به پایان برسد.
وگرنه، سرعتِ شکارِ لومیانچشمانش در جنگل به پایآنکه اشتهای سیریناپذیرِ لودویگ نمیرسید.
لوگانو با شنیدنِپرههای توضیحاتِ لومیان، تازهپرتوِ متوجهِ ماجرا شد.
واقعاً این روشزیر راهی عملی برایپشتِ مهارِ موقتِ لودویگ بود.
کی گفتهستارههای نمیشه اسمِصدای اینو مهروموم گذاشت؟
شناختنِ علایق و نقطهضعفهای هدفبست اجازه میده بدونِ متوسل شدنواکنشی به علومِ غریبه، مهرومومش کرد!
لومیان با دیدنِ اینکه لودویگ در میانِ ضیافتش هنوز هم سعی میکند به در نزدیکآنکه شود، فهمید که این موجود تمایلی به دل کندن از لوگانو ندارد. با حرکتی سریع، شانهٔکنه لوگانو را گرفت و هر دو را به گوشهای از راهپلهٔ طبقهٔ دومِ شهربانی تلپورت کرد.
لودویگ نگاهی گذرا به درگاهِداشت خالی انداخت و سپس دوباره رویگشاد فتحِ غذاهای داخلِ سوئیت متمرکز شد.
...
بهمحضِ اینکه لوگانو از عالمِبست ارواح خارج شد، با اضطرابواکنشی پرسید: «مطمئنید همهچیز تحتِ کنترله؟»
لومیان خندید.
«تا وقتی که تصادفاً هیچداشت فرابشری از جلوی در ردبینیاش نشه، ضیافتش رو ول نمیکنه.»
لوگانو که خیالش راحت شده بود، نفسِ عمیقی کشیدگوشت و نگاهی حسرتبار به تنها دستِ باقیماندهاش انداخت. در حالیاتاق که به آیندهاش فکر میکرد، افکارِ مختلفی در ذهنش میچرخید.
حداقل هنوزگرفت زندهام. تاچشمانش وقتی زندهام...
باید ببینم تو آینده میتونم اونقدر پول جمعجهید کنم که یه دستِ مکانیکی از کلیسای بخار بخرمواکنشی یا نه. شاید اینطوری قدرتِ مبارزهام هم بیشتر بشه.
تخصصِ پزشک فقط تا همین حدپشتِ جواب میداد؛ پیوند زدنِ عضوِ یکپرتوِ نفرِ دیگر اصلاً در قلمروی امکان نبود.
کامو و رئا با دیدنِ دستِ خونینِاستخوان لوگانو اخم کردند و هشدارِ شومِ لوییآشوب بری دربارهٔ مشکلی بزرگتر را به یاد آوردند.
کامو پرسید: «چی شده؟»
لومیان لبخند زد.
«این یکی از عوارضِ همون مشکلِ بزرگه، ولیپرید تونستم موقتاً مهرومومش کنم. فقط یادتون باشه، ازمکث متلِ بریو دور بمونید، مخصوصاً درِ سوئیتِ طبقهٔ دوم.»
کامو که از شنیدنِ مداخلهٔحالبههمزنِ لویی بری خیالش راحت شدههوا بود، به لوگانو اطمینان داد:
«خدا رو شکر کهچشمانش همهش فقط یه رؤیاست. وقتیبتواند بیدار بشی حالت خوب میشه.»
«یه رؤیا؟»پرید لوگانو گیجبینیاش شده بود.
لومیان توضیحِ بیشتری نداد و فقط گفت:سرش «بله، یه رؤیاست. ولی یادت باشه، اگهجهید تو رؤیا بمیری، تو واقعیت هم میمیری.»
در میانِ بهتِ لوگانو، لومیان روخردشدنِ به کامو و رئا کرد ومیانِ گفت: «حالا بیاید بریم خونهٔ تواناكو.»
هدفِ اصلیِ او از بررسیِ جشنِ رؤیا، پیدا کردنِ طلای هیسوکا ودهد شیءِ بهدستآمده از اهریمنِ خاندانِ نویس بود. قصد داشت بررسی کند که آیااونم پس از آغازِ جشن تغییری در مکانِ آنها ایجاد شده است یا نه.
اگر چیزی دستگیرش نمیشد، لومیانگشاد قصد داشت به سراغِ پدر کالیچشمانش در کلیسای جامعِ سنت سین برود.
وضعیتِ عجیبِ «ضعف در اعماقِ پیکرِ روح» که پدر کالی در واقعیت به آن دچار بود،مکث او را از همهٔ ساکنانِ تیزامو متمایز میکرد. این موضوع نشان میداد که چیزِ کاملاً خاصی دربارهٔمیتونه این کشیش وجود دارد. بهعلاوه، این پدر کالی بود که جشنِ رؤیا را رسماً افتتاح کرده بود.
کامو مکث کرد؛ سکوتشصدای نشان میداد که شاید کارهایگوشت فوریتری برای انجام دادن دارد.
در همان لحظه، رئا بابست گیجی به لومیان نگاه کردواکنشی و با اشاره به لوگانو پرسید:
«چرا اون هنوز هوشیاره؟»