چپتر 680: تجربهٔ نبرد
0کامو که تازه گلولههای پالاینده راراه در توپیِ هفتتیرش جا داده بود،همه صدای خشخشِ تیزی در ذهنش شنید.
پیشِ چشمانش گویی جهان از او جدا شد. تکهای شیشهٔبرای شفاف میانِ او و واقعیت سد کشید. با جیغِ شبح،داد ترکهایی روی شیشه افتاد و تا پیکرِ روحش امتداد یافت.
صدای ضعیفِ خردشدنی در گوشِ لومیان، رئا، لوگانو و آماندینا پیچید. رابرت که تازه از زمینِسفید کنارِ محراب بیرون خزیده بود و دیگر مردانِ برهنه که سراسیمه جاخالی میدادند نیز این صداپوستِ را شنیدند. پردهٔ گوششان تیر کشید، از بینیشان خون راه افتاد و عذابی از اعماقِ روحشان جوشید.
تقریباً همه سرِ جایشان خشکشاننوری زد؛ همچون ظروفِ چینیِ شکنندهایتصمیمش که گرفتارِ توفانی نامرئی شده باشند.
مردانِ برهنه که آدمهایی عادی به نظر میرسیدند، بیصدا از هوش رفتند. از چشمها، سوراخهایخشکشان بینی، دهان، گوشها و حتی پوستشان خون بیرون زد. با این حال، لومیان که به ردهٔرفتند ۵ دروگر ارتقا یافته بود، کمترین آسیب را دید و زودتر از همه به خود آمد.
پیکانهای باریکی از بلورِ یخسوسو به سویش شلیک شد کهبرای نوکشان با نوری سرد سوسو میزد.
لومیان درگرفت یک لحظهامان تصمیمش را گرفت.
برای در امان ماندن از این حمله،سوسو نه به موجودی سایهای تبدیل شد، نه بهحمله دلِ سایهها رفت و نه حتی جاخالی داد.
در عوض، شعلههایتیر سفید و سوزانیراه روی بدنش گُر گرفت.
به نیزهای از آتشِ سفید تبدیلمیزد شد و سینهبهسینهٔ پیکانهای یخی، خود راحمله بهسوی پنجرهٔ شیشهرنگیِ نزدیکِ در پرتاب کرد.
کشیش کالی با آنامان پوستِ قهوهایِ تیره وسایهای چهرهٔ شومش آنجا ایستاده بود.
آماندینا دومین نفری بود که از تأثیرِ جیغِ شبح بهتصمیمش خود آمد. او به چشم دید که چطور آن نیزهٔ شکوهمندرفت از آتشِ سفید، با پیکانهای یخی که بهسویشان میآمد برخورد کرد.
بیصدا، بخشی از پیکانهای یخی که در مسیرِ نیزهٔ آتشینجوشید بودند با صدای جلزولز به گازِ سفید تبخیر شدند وگرفتارِ پیکانهای اطرافشان نیز بهسرعت ذوب شده و به بخار تبدیل گشتند.
مِهِ سفیدی از بخارِ آب در هوا پیچید. هرچند نیزهٔ آتشینِ سفید بسیارحمله کمنور شده و از آن سوختنِ شدید افتاده بود، اما همچنان هوا راگُر شکافت و یکراست بهسوی شیشهرنگیای رفت که قامتِ کشیش کالی را قاب گرفته بود.
پیکانهای یخیِ مشابهی مِهِ سفید را شکافتند و به آماندینا،دلِ کامو، رئا و لوگانو برخورد کردند. با این حال، این پیکانهاآتشِ یا ذوب شدند یا بهشدت آب رفتند و سرعتشان کم شد.
آماندینا و کامو که تازه از جیغِ شبح خلاص شده بودند، بهراحتی جاخالی دادند. هرچند رئا وسایهای لوگانو نتوانستند بهموقع واکنش نشان دهند و پیکانهای یخی به آنها خورد، اما فقط دردِ خفیفی حسپنجرهٔ کردند؛ گویی کودکی گلولهبرفی به سویشان پرتاب کرده باشد. کمی درد داشت، اما بیشتر خیس و سرد بود.
این ضربه بهانهای شد تا ازراه آن حالتِ گیجی بیرون بیایند؛ تقریباًهمه همزمان با رابرت در کنارِ محراب.
تَرَق!
نیزهٔ آتشینِ سفید به شیشهرنگی برخورد کرد و آن را به هزاران تکهداد خرد کرد. با این حال، کشیش کالی پیش از آن روی پنجرهای کهشیشهرنگیِ لومیان باز کرده بود پرید و مویی از این حمله جان به در برد.
با فرونشستنِ شعلههای نیزهٔنوکشان آتشین، قامتِ لومیان ازمیزد میانِ نورِ رنگباخته پدیدار شد.
بیدرنگ بارِ دیگر شعلههای سفید را گُراند و بهروحشان نیزهای شکوهمند تبدیل شد. مصمم به تعقیبِ دشمن، بهسوی پنجرهایشکنندهای که کشیش کالی در آن ظاهر شده بود یورش برد.
عمداً از تلپورت استفاده نکرد و مدام به نیزهٔ آتشین تغییرِ شکل داد؛ به اینسایهای امید که کشیش کالی را غافلگیر کند تا چنین احتمالی را از یاد ببرد. تا دربهسوی لحظهای حساس، ناگهان کنارش ظاهر شود و با استفاده از طلسم هارومف، شبح را غافلگیر کند.
در غیر این صورت، گیر انداختنِ شبحی کهسایهای میتوانست مدام میانِ اشیاءِ آینهای بجهد و ازسفید آنها برای فرار استفاده کند، کارِ دشواری بود.
افزون بر این، لومیان میدانست که اشباح تا حدودی جزوِ موجوداتِ عالمِ ارواح به شمار میآیند.موجودی آنها نیز میتوانستند با استفاده از عالمِ ارواح تلپورت کنند؛ هرچند در این زمینه به پاییخی موجوداتِ عالمِ ارواح که تخصصشان همین بود نمیرسیدند. با این حال، نباید این توانایی را دستکم میگرفت.
همانطور که نیزهٔ آتشین بهسوی پنجرهٔ بازشده میرفت، رابرت غلتیجوشید زد و خود را به کنارِ محراب، همانجا که لباسهایشانگرفتارِ بود رساند تا موادِ لازم برای احضارِ روح را بردارد.
ویژژژ!
تیری در آجرهای سنگیِ پیشِ رویش فرو رفت وتبدیل مجبورش کرد در آخرین لحظه مسیرش را عوض کندبدنش و مویی از این پرتابه جان به در ببرد.
رئا بهمحضِ اینکه به خودنوری مسلط شد، رابرت را نشانهتصمیمش گرفت و حملهاش را آغاز کرد.
او و کامو هر دو باور داشتند که لویی بری بهتنهایی ازهمه پسِ کشیش کالی برمیآید؛ پس مأموریتِ آنها این بود که رابرت راباشند مهار کنند و با دستگیریِ این مهرهٔ کلیدی، نگذارند در نبرد دخالتی کند.
با طنینِ صدای شلیک، قامتِ کشیشمیزد کالی از قابِ شیشهرنگی ناپدید شد وحمله هیچ ردی از خود بر جا نگذاشت.
چشمانِ آماندینا که همان نزدیکیماندن بود، تصویرِ کشیشِ برهنه ودلِ افتاده بر زمین را بازتاب داد.
آماندینا میخواست مقاومت کند، اما بدنش بهسرعت سردمیزد شد و رفتهرفته از فرمانش سرپیچی کرد؛ گوییموجودی نیرویی ناشناخته کنترلِ حرکاتش را به دست گرفته بود.
در میانِ صدای چلپچلوپ، نیزهٔ آتشینِ سفیدِ لومیان شیشهرنگی راجوشید شکافت و بیرون از کلیسای جامع، در سه چهار متریِگرفتارِ آماندینا فرود آمد و گرمایش در هوای خنکِ شب پخش شد.
با فرونشستنِ شعلهها، لومیان پدیدارسوسو شد؛ با کلاهِ حصیریِ طلایی، پیراهنِامان سفید و جلیقهای سیاه بر تن.
در آن لحظه، دستانِ آماندینا «بیاختیار»حمله بالا رفته بود. گوشههای چهرهٔ زیبایشرفت در لبخندی شوم و ازخودراضی کش آمد.
بیا!
به من حمله کن!
آماندینا اولین کسی میشد که آسیب میدید وتصمیمش میمرد. اگر این بدن نمیتوانست از من محافظتتبدیل کند، باز هم میتوانستم بهموقع بپرم و جابهجا شوم!
پدر کالی از تواناییِ آماندینا در کشاندنِ اجباریِ آدمها به رؤیا برحذر بود؛ قدرتی که بهراحتیسفید میتوانست ورقِ نبرد را برگرداند. این بار، او بهجای لویی بری، دشمنی در ردهٔ بالاتر، تسخیرِپوستِ آماندینا را انتخاب کرد و امیدوار بود از او بهعنوانِ سپری در برابرِ حملاتِ لومیان استفاده کند.
همانطور که پدر کالی با لبخندی شوم ومیزد ازخودراضی بدنِ آماندینا را کنترل میکرد، دید کهموجودی لبانِ لویی بری در لبخندی درخشان کش آمد.
پدر کالی بهعنوانِ یک شبح،خون پیشآگاهیِ روحیِ نیرومندی داشت وجوشید ناگهان خطرِ شدیدی را حس کرد.
«ها!»
نوری زرد و کمرنگ از خندهٔ لومیان فوران کرد و بر آماندینا کهداد در سه چهار متری ایستاده بود فرود آمد و روانِ او و پدرشیشهرنگیِ کالی را که نتوانسته بود بهموقع از چشمکِ آینهای استفاده کند، در بر گرفت.
لومیان صادقانهسویش این رانوکشان غافلگیریِ خوشایندی یافت.
تو دربارهٔ تواناییهای کابوس میدونی،خون اما نمیدونی چطور در برابرِجوشید طلسم هارومف از خودت محافظت کنی؟
اوه، واقعاً نمیدونی. تو اینسوسو توانایی رو نمیشناسی و نمیدونیبرای که من از پسش برمیام.
با این حال، بهعنوانِ یه شبح، میتونی مدام «پرشِ آینهای» کنی،سایهها اما اصرار داری خودت رو به یکی از همتیمیهای من بچسبونیسینهبهسینهٔ و تو فاصلهٔ چند متریِ من بمونی. این دیگه چه فکریه؟
تجربهٔ نبردِ کافی نداری؟
حتی اگه طلسم هارومف رو همراه نمیشناختی، باید در برابرِ تواناییهایی مثلِهمه نفوذ روانی از خودت محافظت میکردی!
اوه، فکر میکنی کامو دوره، پس نیازی نیست نگرانش باشی.برای من بهعنوانِ ردهٔ ۵ مسیرِ شکارچی، چطور باید اینو بدونم؟داد امیدوار بودی از من استفاده کنی تا آماندینا رو سریع بکشی؟
به وجودِگرفت اشیاء رازآلودامان فکر نکرده بودی؟
نقشهٔ اصلیِ من این بود که اگه بعد از استفاده از تلپورت برای اجرای طلسم هارومف و گزینش نتونستم کارت رو بسازم، وانمودعوض کنم دارم عقبنشینیِ تاکتیکی میکنم و یه فضای کوچیک پیدا کنم تا بطری داستان رو اونجا بذارم. بعد، وقتی بهم رسیدی، تو یهآنجا فضای تنگ و مهرومومشده باهات میجنگیدم، درست همونطور که اون موقع با هیسوکا سر کردم. در کمالِ تعجب، خودت رو دودستی تقدیمِ من کردی...
در حالی که لومیان در دلراه دیوانهوار انتقاد میکرد، پدر کالی و آماندیناسرِ از هوش رفتند و روی زمین فروریختند.
اگر این اتفاق در جریانِ نبردِ چند وقت پیشش با هیسوکا میافتاد، لومیان شتاب میکرد تا مراحلِ بعدی را پی بگیرد. دلیلششعلههای این بود که طلسم هارومف نمیتوانست دشمنِ ردهٔ ۵ را برای مدتِ طولانی بیهوش نگه دارد. اما اکنون که به ردهٔ ۵ ارتقاایستاده یافته بود، طلسم هارومفِ او بهمراتب قویتر شده بود. زمانِ کنترلِ یک شبح افزایش یافته بود، هرچند هنوز به چند ثانیه محدود میشد.
لومیان چند گلولهٔ ویژه از کیفِحمله مسافرش بیرون آورد. آنها را ازرفت طریقِ کامو از تیمِ گشت خریده بود.
دو گلولهٔ جنگیری ونوکشان دو گلولهٔ تطهیر، کهمیزد هر دو طلاییرنگ بودند.
لومیان بهسرعت هر چهار گلوله راراه در خشابِ هفتتیرش گذاشت و آماندینا راسرِ که روی زمین افتاده بود، نشانه گرفت.
کامو که این صحنه را ازمیزد گوشهٔ چشم دیده بود، از ترسماندن پرید و فریاد زد: «داری چیکار میکنی؟»
لومیان باگرفت خونسردی جوابامان داد: «نجاتش میدم.»
سپس ماشه را کشید.
بنگ!
گلولهٔ طلاییِ جنگیری به شانهٔ آماندینا برخوردلحظه کرد و باعث شد خونریزی کند وموجودی نورِ خورشیدِ طلاییرنگی از او ساطع شود.
آماندینا با درد از خواب پرید و شبحِسایهای پدر کالی از بدنش جدا شد، در حالیسفید که چهرهاش زیرِ «نورِ خورشید» در هم رفته بود.
در حالتِ عادی، با قدرتِ گلولههای جنگیری، بیرون راندنِ یکتصمیمش شبح از بدنِ قربانی در یک چشمبههمزدن غیرممکن بود. با اینرفت حال، پدر کالی بیهوش بود و نمیتوانست واکنشِ مؤثری نشان دهد.
لومیان اسلحهاش را بالا آورد و چشمانش رنگِاعماقِ سطحِ پیکرِ روحِ پدر کالی را بازتاب داد.همچون او روی رنگپریدگیای که آشکار شده بود، قفل کرد.
بنگ!
یک گلولهٔ تطهیرِ طلایی، کهماندن با قدرتِ گزینش آمیخته شدهدلِ بود، به پیشانیِ شبح برخورد کرد.
شبحِ پدر کالی خشکش زد، چرا که «دید» گلوله خودبهخود خُردگرفت شد و به گلولههایی از شعلههای مقدسِ طلایی تبدیل گشت که درعوض سراسرِ بدنش پخش شدند و غبار و روحش را به آتش کشیدند.
شعلههای طلاییِ درخشان و خورشیدمانند بهسرعتراه پدر کالی را در بر گرفتندهمه و باعث شدند جیغِ دلخراشی بکشد.
این جیغِ شبح نبود، اماسوسو باز هم سر و گوشِبرای همه را به درد آورد.
لومیان این حسها راامان تاب آورد و باسایهای خونسردی به آماندینا گفت:
«بکشش تو رؤیاشلیک و دربارهٔ منبعِسرد جشنِ رؤیا ازش بپرس.»
پدر کالی پیش از این هدفِ گزینش قرار گرفته بودجوشید و بهشدت ضعیف شده بود، طوری که در آستانهٔ مرگِگرفتارِ واقعی تلوتلو میخورد. آماندینا میتوانست او را بهخوبی مهار کند!
آماندینا که شانه و سرش درد میکردلحظه گفت: «اما...» اما وقتی چهرهٔ سرد و خونسردِسایهای لویی بری را دید، جرئت نکرد شکایتی کند.
لومیان رو به لوگانوامان کرد و گفت: «زخمِسایهای گلولهش رو درمان کن.»
لوگانو که از دردِ پردهٔ گوشش چهرهسوسو در هم کشیده بود، گفت: «باشه.» وماندن با این حال بهسرعت به آن سمت دوید.
در آن لحظه، پدر کالی که با گزینش تطهیر شدهجوشید بود، برای فرار از آسیبِ مداوم، غریزی از حالتِ شبحِگرفتارِ خود خارج شد و دوباره به انسان تغییر شکل داد.
با دیدنِ این صحنه، آماندیناسوسو نفسِ عمیقی کشید، مشتهایش رابرای گره کرد و چشمانش را بست.
او وگرفت پدر کالی همزمانماندن واردِ رؤیا شدند.