چپتر 765: زوزه
0لومیان لحظهای فکر کرد وهیپنوتیزور بعد بهطور خاص یادآوری کرد:کرده «چهارِ شمشیر رو فراموش نکنید.»
راستش را بخواهید، خودش هم تقریباً حضورِ آنتونی را نادیده گرفته بود،اگه اما چون مدام به این فکر میکرد که همتیمیهایش چه کار میکنند وهمتیمیهاش چطور باید با آنها هماهنگ شود، او را کاملاً از یاد نبرده بود.
وقتی دو دیوبانو را به خیابان چابان در رستوران سنت میلوم دعوت کرد، در همان لحظه به یادِ آنتونی نیفتاد. تازه وقتی به خیابان رسید،باعث همتیمیشان را به خاطر آورد. اما نتوانست هیپنوتیزور را که از نامرئی بودن روانی استفاده کرده بود، پیدا کند. فقط میتوانست امیدوار باشد آنتونی بافوران آن تجربهٔ فراوانش، متوجه شود وقتی بقیهٔ اعضای گروه دورِ هم جمع شدهاند، اقدامهای بعدی نیازی به جدا شدن ندارد و او هم به دنبالشان میآید.
عادتهای آنتونی بهعنوانِ یکولی دلالِ اطلاعات، ترکیبِ خوبینباید با نامرئی بودن روانی میساخت.
پس از مکثی دوثانیهاینتوانست در پیِ یادآوریِ لومیان،روانی شوالیه شمشیرها گفت: «فراموشش نمیکنیم.»
انگار همین الان هم یادتون رفته بود... ولی نیمهخدای جناحِ اعتدال نباید خیلی تحتتأثیرِ نامرئی بودن روانیِ آنتونی قرار بگیره، پس وقتی فرانکا و ژنا رواونو فرستادن رفت، قاعدتاً نباید آنتونی رو از یاد برده باشن... اگه اینطور باشه، قطعاً یکی از دلایلِ اصلیِ مرگِ یه هیپنوتیزور اینه که نامرئی بودن روانی خیلیراکلِو خوب کار میکنه و باعث میشه همتیمیهاش اونو فراموش کنن یا نادیدهش بگیرن... همانطور که لومیان با خودش فکر میکرد، پارامیتای ویژهٔ پیشِ رویش ناگهان تغییر کرد.
صدای برخوردِ کرکنندهای از دریاچه دالش به گوش رسید. آبِ خاکستریوسفید همچون سونامی به بالا فوران کرد و به آسمان رسید.مرگِ بیابانی که از قبل با شهرِ راکلِو در هم آمیخته بود، رفتهرفته بر همهچیز مسلط شد. در یک چشمبههمزدن از میدانهادریاچه و خیابانها گذشت و لومیان را که هنوز به خیابان چابان نرسیده بود بلعید، اما از فرانکا و بقیه دوری کرد.
ظاهراً اکسیتو، برکتیافتهٔرفته مادر بزرگ، فهمیدهجناحِ بود لو رفته است.
انتخابش این بود که از ماهیتِ پارامیتا استفاده کند تا کفرگوی فرزندکند خدا را موقتاً از نیمهخدایانِ جناحِ اعتدال جدا سازد و سپس باجمع بهرهگیری از این اختلافِ زمانیِ کوتاه، به هدفِ دلخواهش در موردِ لومیان برسد.
تقریباً همزمان، لومیان که نقابِ زرینِ خاندانِ اِگِرز را بر چهرهباشن داشت و به یک نامیرا تبدیل شده بود، حس کرد بدنشمیکنه «سنگینتر» شده است؛ گویی تودههایی سرد در درونش جا خوش کرده بودند.
در ثانیهٔ بعد، دید که پیکرهای نامشخصِ انسانی در خیابان چابان،قاعدتاً همراه با فرانکا، ژنا، لودویگ، لوگانو و احتمالاً آنتونی که پشتِاینه سرش بود، ناپدید شدند. انگار در دو جهانِ مجزا قرار داشتند.
جمجمههای انسانی در حالتهای گوناگون رفتهرفته واضحتراعتدال شدند. حدقهٔ چشمانشان با شعلههای رنگپریده یا سرخِژنا تیره میسوخت و همگی به سمتِ لومیان چرخیدند.
در انتهای خیابان چابان، در حاشیهٔ شهر که عمیقتراستفاده با بیابان در هم آمیخته بود، پیکرهایی لرزان ازفراوانش مکانهایی نامعلوم بیرون خزیدند و به سوی لومیان راه افتادند.
در میانشان گاوهای موبلندِ پوسیدهای بودند که تنها چند تکه گوشتِ چرکین از آنها باقی مانده بود،دلایلِ پرندگانِ غولآسایی با استخوانهای بیرونزده که در ارتفاعِ کم پرواز میکردند، پایتونهایی که رشتههای نیمهذوبشدهٔ گوشت رارویش در میانِ بافتهای در حالِ فسادشان میکشیدند، و تپههایی هیولاوار که از چندین اسکلتِ بیسر ساخته شده بودند.
جمجمههای انسانی از تمامِ گوشهوکنارِ شهر نیز بهسرعت در خیابانرفت چابان گرد میآمدند. در هوا شناور میشدند، آسمان را میپوشاندنداصلیِ و «نورِ خورشیدِ» رنگپریده، کمسو و بیحرارت را مسدود میکردند.
ظاهرِ لومیان بهتزده بود؛ گویی با چیزی سهمگین روبهرو شده بود، یاقرار مانندِ موجودی نامیرا بود که در برابرِ همنوعی با ردهٔ بالاتر وقطعاً وحشتناکتر قرار گرفته است. برای لحظهای کوتاه، خشکش زد و نتوانست تکان بخورد.
درست در همان هنگام، زوزهایهیپنوتیزور رقتانگیز و لبریز از دردکرده از دریاچه دالش طنینانداز شد.
آن صدای سهمگین و گوشخراش مانندِ متهای با چرخشِقاعدتاً سریع بود که مستقیماً در روحِ لومیان فرو میرفت.اصلیِ چشمانش سیاهی رفت و هوشیاریاش را از دست داد.
وقتی لومیان افکار و آگاهیِ بدنش را بازیافت، خودش رارفت در میانهٔ خیابان چابان دید. شوالیه شمشیرها ماریک که معلوم نبودمرگِ کِی پیدایش شده، با جلیقهای سیاه و پیراهنی سفید همراهیاش میکرد.
در گرداگردش، سرمایی بلورین جمجمههای انسانی رااعتدال در حالتهای مختلف در هوا، روی زمین وژنا بر سطحِ ساختمانهای سنگیِ خاکستریوسفید منجمد کرده بود.
این صحنهٔ منجمدِآورد فراواقعی تا بیابانِنامرئی حومهٔ شهر امتداد داشت.
در میانِ ارتشِ تلوتلوخورانِ موجوداتِ نامیرا، هیولاهای پوسیده گوشتشان را روی زمین میریختند و تنهاقطعاً استخوانهایی زردرنگ، قهوهای یا سفیدِ رنگباخته از خود به جا میگذاشتند. بقایای اسکلتی در خاکهمانطور فرو میرفتند و قطراتِ خونِ سرخ که متعلق به خودشان نبود، از سطحِ زمین تراوش میکرد.
در همین حال، اشباح و ارواحِبگیره پلید همچون بادکنک متورم میشدند. بیصدابرده میترکیدند و به غباری عجیب تبدیل میشدند.
هرچند لومیان کاملاً نمیفهمید چه اتفاقیجناحِ در حالِ رخ دادن است، دو فکربگیره به ذهنش خطور کرد: همهشون نفرین شدن؟
حتی استخونهای بدونِآورد گوشت هم نفریننامرئی شدن که خونریزی کنن؟
با این فکر، لومیان بیاختیار دستِ راستش رارفت بالا آورد و بینیاش را پاک کرد. بیدرنگیکی متوجهِ لکههای خونِ سیاهشدهای روی پشتِ دستش شد.
این خون از درونِ بدنشقرار میآمد؛ خونی که از مدتهارفت پیش جریانش متوقف شده بود.
در ضجهٔ بانشی که لحظاتی پیش شنیده شد، نهتنها روحش زخم برداشتهقرار بود، بلکه ظاهراً پیکرِ نامیرایش نیز آسیبِ فیزیکی دیده بود. برخی ازقطعاً مویرگها پاره شده و باعث شده بودند خونِ سیاهشده به بیرون تراوش کند.
وحشتناک بود... لومیانآورد کموبیش فهمیده بودنامرئی چه اتفاقی افتاده است.
اکسیتو از دور فریاد کشیده بود، بافرستادن استفاده از زوزهٔ بانشی که پارامیتا تقویتشباشه میکرد، و او بیدرنگ از هوش رفته بود!
یعنی نیمهخدایانِ جناحِ اعتدال قبل از اینکه پارامیتا گسترش پیدا کنه، مثل اشباحباشن به من چسبیدن و بلافاصله منو کشیدن تو پارامیتا؟ بعدشم بدنم رو تسخیرمیشه کردن و با قدرتهاشون به حسابِ اون لشکرِ جمجمههای انسانی و نامردگان رسیدن؟
شوالیهٔ شمشیر هم بهولی من چسبید و براینباید همینه که الان تو پارامیتاست؟
لومیان پس از درکِ رویاروییِ اخیر، فهمِ روشنتر و دقیقتری از وحشتِ نیمهخدایان پیدا کرد: اکسیتو حتی یه فرشتهٔ کامل هماعضای نیست، اما فقط یه زوزهٔ بانشیاش منو از هوش برد و توانِ جنگیدن رو ازم گرفت. بیشتر از ده ثانیه طولدوثانیهای کشید تا بهوش بیام... اگه نیمهخدایانِ جناحِ اعتدال نبودن، همون ده ثانیه برای اکسیتو کافی بود تا ده بار منو بکشه...
این اصلاً با یه نیمهخدای نقاشیشده قابلمقایسه نیست. تو رویارویی باباشن یه نیمهخدای واقعی، اگه ابتکارِ عمل رو دست نگیرم، حتی فرصتمیکنه نمیکنم شمشیرِ شجاعت رو بیرون بکشم یا از تجسمِ میل استفاده کنم!
حتی وقت نمیشه سایهٔروانیِ متحرک جام آسیب ببینه، مگهفرستادن اینکه از قبل پیشبینیش کنم...
با چرخیدنِ این افکارولی در سرش، لومیان دوباره مهارِخیلی بدنش را به دست گرفت.
سپس شنید که شوالیهٔ شمشیر،هیپنوتیزور ماریک، بهآرامی زمزمه کرد: «اکسیتو عقبنشینیپیدا کرده. باید نزدیکِ دریاچهٔ دالش باشه.»
«هنوز نمیدونیمروانیِ دنبالِ چهبگیره جور کمکی میگرده.»
لومیان باخیلی کمی تعجبروانیِ پرسید: «دریاچهٔ دالش؟»
همون دریاچهٔیادتون آروم، زیباولی و مقدس؟
حالا که فکرشو میکنم، منطقیه. تمامِ عملیاتهایبودن معدنکاوی تو منطقهٔ راکلِو از دریاچهٔ دالشمیتوانست دوری کردن و کاملاً دستنخورده باقی مونده...
شوالیهٔ شمشیر محیطِ اطراف رافرانکا از نظر گذراند، اما بیدرنگ بهسویباشن بیابانِ منتهی به دریاچهٔ دالش ندوید.
او بهآرامی سر تکان داد و گفت: «خودِ دریاچهٔ دالشرفت خاصه و به مرگِ سقوطکرده ارتباط داره. شکلگیریِ این قلمرویاصلیِ روحیِ کوچیک تو منطقهٔ راکلِو به لطفِ دریاچهٔ دالش ممکن شده.»
«اون مقامِ پیشینِ امپراتوریِ بالام حتی از جمجمهٔ یه نامیرا از کلیسای مرگ استفاده کرد و با قدرتهایقاعدتاً دربانِ خودش، دری به جهانِ زیرین باز کرد و اون رو روی جمجمهٔ نامیرا تثبیت کرد. این کار باعثنادیدهش شد در خیلی زود کاملاً بسته نشه و اجازه داد کمی از هالهٔ جهانِ زیرین به بیرون نشت کنه.»
لومیان بیاختیار پرسید:آورد «جمجمهٔ یه نامیرا؟نامرئی مگه نامیراها هم میمیرن؟»
شوالیهٔ شمشیر بهسویقرار لبهٔ آن جهانِژنا یخزده به راه افتاد.
نگاهی به لومیان انداخت و گفت:بگیره «نامیرا فقط ردهٔ ۴ تو مسیرِبرده مرگه. اگه کشته بشن، بازم میمیرن.»
که اینطور...یادتون لومیان نامحسوسولی سر تکان داد.
شوالیهٔ شمشیر ادامه داد: «هالهٔ نشتکرده از جهانِ زیرین، ویژگیهای بیهمتای جمجمهٔ نامیرا و طبیعتِ خاصِباشد دریاچهٔ دالش، همگی دست به دستِ هم دادن تا این قلمروی روحی رو سر پا نگهدنبالشان دارن. اونا روحِ موجوداتِ مردهٔ منطقه رو به سمتِ خودشون میکشن و میذارن کمکم پژمرده بشن.»
لومیان پس ازقرار شنیدنِ این حرف،ژنا لحظهای خشکش زد.
«انگار خیلیخیلی دربارهٔ قلمرویروانیِ روحیِ اینجا میدونی...»
شوالیهٔ شمشیر جواب داد: «مکتبِ گلِ سرخ بیشترنباید از هزار سال اینجا حکومت میکرد. غیر از بیهمتاییِرفت دریاچهٔ دالش، بقیهٔ چیزها از مدتها پیش شناختهشده بودن.»
لومیان بیمقدمهخاطر گفت: «پسنتوانست چرا زودتر نگفتی؟»
اگه زودتر بهمقرار میگفتی، شاید زودتر بهفرستادن نیتِ اکسیتو پی میبردم!
شوالیهٔ شمشیر توضیح داد: «ما اولش اکسیتو رو به قلمروی روحی ربط ندادیم، برایاگه همین اون اطلاعات تو گزارش نیومده بود. بعدش هم هر وقت پرسیدی جواب دادم،اونو اما توضیحِ اضافهای ندادم. حرف زدن هم یه جور میله که به اعتدال نیاز داره.»
«...» لومیان ناگهان فهمید فرانکا چه حسی پیدا میکردخیلی وقتی هر بار از او میشنید: «باید از اتفاقاتِ چشمهٔبرده زنانِ سامری شروع کنم، جایی که مادام هلا و من...»
در حینِ صحبت، او و ماریکنامرئی به لبهٔ شهر رسیدند، جایی کهکند جهانِ یخزده به بیابانِ متروک میپیوست.
لومیان بیاختیار به لایهٔ ضخیمِفرانکا یخی که ساختمانهای خاکستریسفید رابرده در بر گرفته بود، نگاهی انداخت.
با استفاده از سطحِ بازتابندهاش، با حیرتفرانکا دید که در هر یک از چشمانشاگه شبحِ تار و محوی نقش بسته است.
یکی کلاهِ زنانهٔ کوچک و سیاهی به سر داشت وتحتتأثیرِ لباسِ درباریِ همرنگی پوشیده بود؛ دیگری سر نداشت و پیراهنیباشن تیره، با نقشونگارهای پیچیده و شوم به تن کرده بود.
سپس متوجه شد حشراتِ حلقهدارِهیپنوتیزور نیمهشفافی از دهانش به داخل وپیدا بیرون میخزند، اما هیچچیز حس نمیکرد.
...
در ورودیِ خیابانِ چابان، فرانکا، ژنا و بقیهژنا سرمای ناگهانیای حس کردند که آنها را درباشه بر گرفت و دیدند لومیان پیشِ چشمانشان ناپدید شد.
پیش از آنکه بتوانند حرفی بزنند یا واکنشی نشانخیلی دهند، صدایی که کمی گیرا و مانندِ رؤیا اثیریقاعدتاً بود، در گوششان طنین انداخت: «اول شما رو برمیگردونم تریر.»
فرانکا، ژنا و لوگانو بیاختیار برگشتندنامرئی و دیدند مردی با چهرهای جوان،کند در لحظهای نامعلوم کنارشان ظاهر شده است.
پیراهنی سفید به تن داشت و بارانیِ نازک و سیاهیبرده روی شانههایش انداخته بود. با موهای سیاه و چشمانِ سبز،اینه جذابیتی شبمانند داشت و جفتی دستکشِ سرخ به دست کرده بود.