---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 612: سپیده‌دم • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 612: سپیده‌دم

0

«اومبلا.»

صدای طنین‌اندازِ ترمیبوروس در‌وارسی​ گوشِ لومیان پیچید؛ وی‌قابلِ​ حرفِ لوگانو را تکرار کرد.

«در موردش شنیدید؟» لومیان انتظار نداشت ترمیبوروس‌بی‌جانِ​ که مدت‌ها سکوت کرده بود، نامی را به‌خوردنه​ زبان بیاورد که هیچ تأثیری رویش نگذاشته بود.

لوگانو که فکر کرد این سؤال‌می‌شن​ از او پرسیده شده است، جواب داد:‌کنارِ​ «نه، تا قبلِ امروز اصلاً نشنیده بودم.»

ترمیبوروس سکوت‌پدرو​ کرد و‌داشتند​ پاسخی نداد.

ظاهراً یه جای کارِ اسمِ واقعیِ فرزندِ خدا می‌لنگه... و شبیهِ اسمِ زناست. با در نظر گرفتنِ اینکه مسیرِ شرور تو‌تعهدی​ ردهٔ ۵ شیون‌گر به زن تبدیل می‌شن، و تمایلِ ذاتیِ زنانهٔ ردهٔ ۰ مسیرِ زمین، یعنی مادرِ زمین، در کنارِ نفوذِ‌ارتباطِ​ خودِ مادرِ بزرگ، خیلی محتمله که فرزندِ خدا یه زن باشه. استنتاجِ منطقی‌ایه... لومیان نگاهی به لوگانو انداخت و لبخند زد.

«شانس آوردی زودتر از این خبردار‌جسدِ​ نشدی. وگرنه ممکن بود با این‌متفکرانه​ به‌اصطلاح فرزندِ خدا ارتباط پیدا کنی.»

همان‌طور که لومیان حرف می‌زد، توجهش به لودویگ جلب شد که بی‌سروصدا به بالکنِ اتاق‌نشیمن رفته‌بزرگ​ بود. لومیان با قدم‌هایی شمرده به او نزدیک شد و نگاهش در امتدادِ نگاهِ لودویگ به‌به‌اصطلاح​ سمتِ عرشه چرخید؛ جایی که کاپیتان پدرو و دیگران داشتند جسدِ بی‌جانِ پدر مونتسرات را وارسی می‌کردند.

لومیان متفکرانه پرسید: «قابلِ خوردنه؟»

منظورش این بود که‌وارسی​ آیا جسدِ پدر مونتسرات‌قابلِ​ قابل‌خوردن است یا نه.

با اینکه لومیان از برداشتنِ دارایی‌های کلیسای مادرِ‌پدر​ زمین، از جمله ویژگی‌های فرابشریِ پدر مونتسرات خودداری کرده‌آیا​ بود، اما تعهدی هم به سالم نگه‌داشتنِ جسد نداشت.

در گرماگرمِ نبرد،‌ردهٔ​ آسیب دیدنِ اجساد‌می‌شن​ امری عادی بود!

لودویگ سر‌پدرو​ تکان داد:‌داشتند​ «هنوز نه.»

لومیان آهی کشید و‌وارسی​ با اندکی حسرت نگاهش‌قابلِ​ را برگرداند: «بسیار خب.»

به این ترتیب، معمای ارتباطِ توضیح‌ناپذیرِ پدر مونتسرات با فرزندِ خدای نامرئی حل‌نشده باقی‌قابلِ​ ماند. حتی بندِ نافِ عجیبی در معده‌اش ریشه دوانده بود و لومیان نمی‌توانست تأیید‌سالم​ کند که آیا پرینپینو محصولِ فرعیِ تصفیه‌شده‌ای از بقایای پدر مونتسرات است یا نه.

در واقع، پدر مونتسرات نشانه‌هایی از تباهیِ‌تمایلِ​ شدید در خود داشت، هرچند لومیان انتظار‌نفوذِ​ نداشت تباهیِ او با بانوی دیوانه برابری کند.

البته این در مقایسه با وضعیتِ جسدِ‌پدر​ بانوی دیوانه هیچ بود؛ حتی لودویگ هم‌خوردنه​ آن را بیش از حد کثیف می‌دانست.

در موردِ احضارِ روح، لومیان می‌دانست روحی که با طلسمِ جن‌گیری‌آیا​ رانده شده باشد، تا مدتِ مشخصی قابل‌احضار نیست و ارتباط با آن‌نگه‌داشتنِ​ غیرممکن می‌شود. وقتی هم این مدت می‌گذشت، دیگر احضارِ روح فایده‌ای نداشت.

لومیان پس از بازگشت به اتاق‌نشیمن، روی صندلیِ راحتی افتاد‌وارسی​ و با بی‌قیدی دکمه‌های جلیقهٔ سیاه و پیراهنِ کتانی‌اش را‌دارایی‌های​ باز کرد. رو به لوگانو چرخید و گفت: «بیا درمانم کن.»

چشمانِ لوگانو باندهای موقتی و‌تبدیل​ زخم‌های ترشح‌دار را از نظر‌زمین​ گذراند و با تعجب گفت:

«این‌قدر جدیه؟»

لومیان با ته‌مایه‌ای از سرگرمی جواب داد: «فکر‌قابلِ​ می‌کنی درافتادن با پدر مونتسرات کارِ آسونیه؟ اگه‌جمله​ خطر نمی‌کردم، ممکن بود الان من اونجا مرده باشم.»

لوگانو ناخودآگاه این برداشت را رد‌جسدِ​ کرد: «منظورم این نبود. چرا با وجودِ‌پرسید​ همچین زخم‌های جدی‌ای، لباس و شلوارت سالمه؟»

لومیان در حالی که درد را تحمل‌تمایلِ​ می‌کرد، با بی‌خیالی جواب داد: «معلومه که‌نفوذِ​ قبل از برگشتن لباسم رو عوض کردم.»

کیفِ مسافرِ او بسیار ارزشمند بود، چرا که نزدیک‌وارسی​ به دوازده پیراهن، جلیقه و شلوارِ یکسان را در‌برداشتنِ​ خود جای می‌داد، هرچند رنگِ جلیقه‌ها با هم فرق داشت.

تنها تلفات، کلاهِ حصیریِ طلایی‌می‌کردند​ بود که در انفجار از بین‌آیا​ رفته و حالا خاکستر شده بود.

با این حال، این اتفاق ماجراجوی بزرگ، لویی‌پدر​ بری را که پیش از ترکِ بندرِ فاریم‌منظورش​ کلاه‌های جایگزینِ مشابهی خریده بود، چندان آشفته نکرد.

این فایدهٔ داشتنِ کیفِ مسافر بود. وگرنه‌تمایلِ​ چطور می‌توانست با یک چمدان، فضایی برای‌نفوذِ​ نگهداری از این‌همه وسیلهٔ بی‌مصرف داشته باشد؟

لوگانو که ترجیح داد‌داشتند​ بیشتر فضولی نکند، روی رسیدگی‌وارسی​ به زخم‌های کارفرمایش تمرکز کرد.

لوگانو در ابتدا روشِ پیچیده‌تری مثلِ بریدنِ پوستِ‌قابلِ​ سوخته را در نظر داشت، اما لومیان جلویش‌جمله​ را گرفت و روشِ ساده‌تری را انتخاب کرد.

لومیان هیچ قصدی برای تحملِ دردِ‌جسدِ​ جراحیِ بدونِ بی‌هوشی نداشت، چون می‌دانست‌متفکرانه​ ساعتِ ۶ صبح به حالتِ اولیه‌اش برمی‌گردد.

حالا که درد و زخم‌ها قابل‌تحمل شده و بهبودِ چشمگیری پیدا کرده بودند، لومیان به‌خودِ​ اتاقش برگشت. در آنجا نامه‌ای را باز کرد و شروع به نوشتنِ اتفاقاتِ مربوط به‌وگرنه​ پدر مونتسرات و نامِ واقعیِ فرزندِ خدا کرد تا با دقت به خانمِ شعبده‌باز گزارش دهد.

لومیان همیشه مسائلِ مربوط به خدایانِ پلید و به‌اصطلاح فرزندِ خدا‌متفکرانه​ را بسیار جدی می‌گرفت. او معتقد بود چنین نگرانی‌هایی باید به‌ویژگی‌های​ مافوق‌هایش سپرده شود و به اهمیتِ درگیر کردنِ مقاماتِ بالاتر واقف بود.

اگر آقای کِی نامه‌رسانی داشت، لومیان بی‌درنگ نسخهٔ اصلاح‌شده‌ای را می‌فرستاد تا غیب‌گوی سازمانِ‌دارایی‌های​ سپیده‌دم را از وضعیت مطلع کند. اقدامِ بعدی در حیطهٔ اختیاراتِ عضوِ عادی‌ای مثلِ‌دیدنِ​ او یا آرکانای صغیر نبود؛ این مسئله‌ای بود که دیگران باید به آن می‌پرداختند.

لومیان با مشاهدهٔ موضعِ مشترکِ انجمنِ تاروت و سازمانِ سپیده‌دم در مبارزه با خدایانِ‌قابلِ​ پلید، به‌ویژه آن‌هایی که سدِّ اختری را می‌شکستند، مسئولیتِ خود را هم به‌عنوانِ دارندهٔ‌سالم​ کارتِ آرکانای صغیر در انجمنِ تاروت و هم به‌عنوانِ عضوِ رسمیِ سازمانِ سپیده‌دم درک می‌کرد.

لومیان پس از ثبتِ دقیقِ‌تبدیل​ جزئیات، از جمله واکنشِ ترمیبوروس،‌زمین​ نامه‌رسانِ «عروسکی» را احضار کرد.

نامه‌رسانِ «عروسکی» که اخیراً با لودویگ درگیر شده بود‌وارسی​ و در نزدیکیِ او قرار داشت، به‌سرعت آمد و‌برداشتنِ​ رفت. او به‌ندرت می‌ماند و از گفتگوهای روزمره دوری می‌کرد.

…

در اتاق‌خوابی تمیز و دلپذیر در بکلاندِ پادشاهیِ لوئن، خانمِ شعبده‌باز‌می‌کردند​ در آرامش روی تخت دراز کشیده و به خوابی راحت فرو‌جمله​ رفته بود. ناگهان نشست و حالتی سردرگم بر چهره‌اش نقش بست.

هشدارِ نیروی روحی؟

قراره اتفاقِ مهمی بیفته؟

خانمِ شعبده‌باز که تازه لیوانی شرابِ خونِ سونیا ریخته و هنوز‌آیا​ به ستاره‌بینی نپرداخته بود، از ظاهر شدنِ پیام‌رسانِ «عروسک» روی میزش‌سالم​ جا خورد. عروسک نامه‌ای تاخورده را کنارِ خودنویسی سرخِ تیره گذاشت.

نامهٔ لومیان... یعنی مشکلِ کشیشِ کلیسای مادرِ زمین رو کشف کرده؟ پس‌متفکرانه​ بی‌خود راهنماییش نکردم... خانمِ شعبده‌باز در حالی که می‌گذاشت لیوان در هوا شناور‌خودداری​ بماند، با خود فکر کرد. نامه را برداشت و تایش را باز کرد.

همان‌طور که می‌خواند، حالتِ‌شیون‌گر​ چهره‌اش ناگهان دگرگون شد و‌زنانهٔ​ نام را آرام تکرار کرد:

«اومبلا؟»

نامِ حقیقیِ فرزندِ خدای‌وارسی​ نامرئی همینه؟ هشدارِ نیروی‌قابلِ​ روحیم به این ربط داشت؟

این موضوع ارزشش رو داره‌داشتند​ که تو گردهماییِ عادیِ انجمنِ‌وارسی​ تاروت در موردش بحث بشه...

پس از لحظه‌ای، خانمِ شعبده‌باز از ستاره‌بینی بهره برد تا اطلاعات را غیرمستقیم بسنجد. سپس نشست و به خودنویسِ‌باشه​ سرخِ تیره که در هوا شناور می‌شد چشم دوخت. درِ خودنویس را برداشت و شروع کرد به نوشتنِ افکارش‌می‌زد​ روی پوستِ بزِ بدلی: «اومبلا نامی است پنهان در مِهِ تاریخ. این نام معنای نمادینِ نیرومندی در علومِ غریبه دارد...»

…

«استفاده از اومبلا به‌عنوانِ نامِ حقیقیِ فرزندِ خدا. نمی‌دانم آیا این موضوع به رازهای دورانِ دوم — زمانی که‌خودداری​ خدایانِ باستانی، پیش از خدای خورشیدِ باستان، بر زمین فرمان می‌راندند — گره خورده است، یا اینکه مادرِ بزرگ‌برگرداند​ دارد از نمادگراییِ رازآلودِ شدیدی بهره می‌برد تا اقتدارِ مادرِ زمین و حتی خودِ مادرِ زمین را رفته‌رفته تحلیل ببرد.

«اگر بتوانیم از رازهای‌دیگران​ آن عصرِ باستانی پرده‌پدر​ برداریم، چه‌بسا پاسخی بیابیم.

«کسی که سازمانِ‌ردهٔ​ سپیده‌دم به او ایمان‌تمایلِ​ دارد، شاید چیزی بداند.»

وقتی لومیان پاسخِ نوشته‌شده روی پوستِ بزِ بدلی را خواند، پیشنهادِ‌متفکرانه​ ظریفی را از جانبِ خانمِ شعبده‌باز حس کرد که به او‌ویژگی‌های​ اشاره می‌کرد از طریقِ آقای کِی از سازمانِ سپیده‌دم پرس‌وجو کند.

به خواندن ادامه داد:

«به بیانِ ساده، اومبلا به نژادِ غول‌های باستانی تعلق دارد. زمانی در عصری که خدایانِ باستانی فرمانروایی می‌کردند، با نامِ الههٔ خرمن شناخته می‌شد. در حالِ حاضر‌تعهدی​ نمی‌توانم بیش از این چیزی فاش کنم. نیازی نیست به‌طور خاص در این موضوع کاوش کنی. اگر با برگزیدگانِ کلیسای مادرِ زمین، شب‌گردان یا اعضای مکتبِ فرودِ‌ماند​ خدا روبه‌رو شدی، چشمانت را باز نگه دار. ما پیگیری‌های بعدی را انجام می‌دهیم. البته، وقتی زمانش برسد، شاید یک یا دو مأموریتِ کوچک به تو بسپاریم.»

الههٔ خرمن... واقعاً به مسیرِ زمین ربط داره... لومیان در حالی که نامه‌کنارِ​ را با شعله‌های زرشکی می‌سوزاند، با خود فکر کرد. به تخت بازگشت و‌آوردی​ خود را به خواب زد، در حالی که حواسش به تکان‌های کشتی بود.

با طلوعِ خورشید، بدنش به‌سرعت‌جسدِ​ بهبود یافت و روز بدونِ‌می‌کردند​ هیچ پیشامدِ غیرمنتظره‌ای سپری شد.

لومیان به اتاق‌نشیمن برگشت و رو به لوگانو‌قابلِ​ کرد که از یک ساعت پیش بیدار بود‌جمله​ و نشانه‌هایی از شبی ناآرام در چهره‌اش دیده می‌شد.

«هنوز صدای‌کاپیتان​ گریهٔ بچه‌دیگران​ رو می‌شنوی؟»

لوگانو با آمیزه‌ای از شادی‌تبدیل​ و تردید که در پاسخش‌زمین​ آشکار بود، جواب داد: «نه.»

لوگانو بر این باور بود که‌بی‌جانِ​ پیش از رسیدن به نتیجه‌گیریِ نهایی،‌پرسید​ به زمانِ بیشتری برای بررسی نیاز دارد.

لومیان خندید.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت، کمک‌داشتند​ گرفتن از پدر مونتسرات تنها‌وارسی​ راهِ برطرف کردنِ کاملِ عوارضته.»

لوگانو نزدیک‌شرور​ بود حرف در‌تبدیل​ گلویش خفه شود.

پس برای همین‌دیگران​ می‌خواستی از پدر‌بی‌جانِ​ مونتسرات کمک بگیرم؟

کشتنش معادلِ برطرف‌مونتسرات​ کردنِ کاملِ عوارضیه‌متفکرانه​ که دچارش شدم؟

لومیان به بالکن نزدیک شد و به لوگانو‌پدر​ دستور داد: «بعداً انیو رو پیدا کن و‌منظورش​ معاینهٔ مجدد رو بهونه کن تا وضعیتش رو بسنجی.»

آره، انیو با جراحیِ پدر مونتسرات نجات پیدا کرد. از اونجا که پدر مونتسرات یه مشکلی داشت، ممکنه‌محتمله​ انیو هم مشکل‌ساز بشه... لوگانو از رفتن سراغِ بیمار نگران بود و از خطرِ احتمالی می‌ترسید. با این‌همان‌طور​ حال، وقتی دید نورِ خورشید رفته‌رفته درخشان‌تر می‌شود و افق به سرخی می‌گراید، حسِ آسودگی وجودش را فرا گرفت.

ساعتِ ۹ صبح، لوگانو بازگشت و به لومیان خبر داد که‌متفکرانه​ بیمارِ خاص به‌طرز شگفت‌انگیزی بهبود یافته است. هیچ نشانه‌ای از شکستِ‌ویژگی‌های​ جراحی یا خطرهای پنهان، و هیچ اثری از تباهی دیده نمی‌شد.

حوالیِ همان زمان، کاپیتان پدرو نزدِ لومیان آمد و خبر داد که‌قابل‌خوردن​ کشتی موقتاً پهلو می‌گیرد تا کارکنانِ کلیسای مادرِ زمین بتوانند جسد و یادگارهای‌گرماگرمِ​ پدر مونتسرات را ببرند و افرادِ مرتبط را نیز با خود منتقل کنند.

نکتهٔ درخورِ توجه این بود که‌جسدِ​ کلیسای مادرِ زمین ماجراجو و خدمتشکارش را‌پرسید​ صراحتاً از این دستور مستثنا کرده بود.

لومیان لبخندی زد و پاسخی‌تبدیل​ به حرف‌های کاپیتان نداد. رفتارش‌زمین​ سرشار از اطمینان و یقین بود.

حوالیِ ظهر، چند راهبهٔ مبارز و کشیشی‌پدر​ با ردای قهوه‌ای سوارِ کشتی شدند و‌خوردنه​ انیو و دیگران را با خود بردند.

در بالکن، لوگانو تماشا می‌کرد که چطور انیو را برای‌منظورش​ پیاده شدن از کشتی «دعوت» می‌کنند؛ چهرهٔ انیو آمیزه‌ای از بهت‌تعهدی​ و ترس بود و توانی برای مقاومت نداشت. لوگانو آهی کشید.

«اگه حالش‌کاپیتان​ خوبه، چرا‌دیگران​ دستگیرش می‌کنن؟»

لومیان آرام خندید.

«فکر می‌کنی فقط چون تو می‌گی مشکلی نیست، واقعاً هیچی نیست؟ خوش‌بین باش؛ بعد‌خوردنه​ از اینکه کلیسای مادرِ زمین تأیید کرد مشکلی نداره، شاید بتونه یه مقامِ روحانی‌نگه‌داشتنِ​ تو کلیسا به دست بیاره و هر روز با راهبه‌های مبارز سروکار داشته باشه.»

لوگانو ساکت شد و پس از چند‌پرسید​ ثانیه گفت: «اما این یعنی آزادیش رو‌دارایی‌های​ هم از دست می‌ده. اون یه قربانیه...»

لومیان پوزخند زد: «آزادی؟‌دیگران​ پیش‌شرطِ آزادی اینه که جونِ‌مونتسرات​ بقیه رو به خطر نندازی.»

با وجودِ این موضع‌گیری، وقتی انیوی وحشت‌زده و مضطرب را دید و پدر‌کنارِ​ مونتسراتِ درگذشته را در شخصیتِ عادی‌اش به یاد آورد، بی‌اختیار جملهٔ عجیبی را‌آوردی​ به خاطر آورد که خواهرش گهگاه به زبان می‌آورد: «همهٔ موجوداتِ زنده رنج می‌کشند.»

اووو!

با صدای سوت، کشتی‌وارسی​ آماده شد تا بارِ‌قابلِ​ دیگر به راه بیفتد.

ناولها | novelha.net