چپتر 774: طنین
0انگار نالهٔسرش ماتمزده نزدیکتر میشد:صاف «فرزندم، اومبلا، کجایی؟»
با شنیدنِ نامِ «اومبلا»، لومیانقبل بهشدت لرزید و از گیجیِتقریباً ناشی از ترس بیرون آمد.
کی؟ کی دنبالِنقابِ اومبلا میگرده؟ چراداشت دنبالِ اومبلا میگردن؟
در همین فکر بود کهحالِ متوجه شد محیطِ اطراف تاریکتر میشود،شکمش همراه با حسِ حبس و اسارت.
دست دراز کرد.بالا دستانش به «دیواری» سردچهرهای و سخت کشیده شد.
خودش را به آن چسباندقبل و سعی کرد از میانِتقریباً شکافهایش به بیرون نگاه کند.
«دیوار» قیرگون اما نیمهشفاف بود.چهره لومیان میتوانست بهسختی آسمانِ رنگپریده، برجهایقبل فروریخته و کاخهای درهمشکسته را ببیند.
همچنین شارون، نیمهخدای جناحِ اعتدال را دید که با کلاهی کوچک وبهوضوح لباسی گوتیک در همان نزدیکی شناور بود. او دستش را دراز کردپیشِ و شمشیر شجاعت را که اکنون از فرسایش رنگباخته بود، احضار کرد.
آنسوی شارون، به ویرانههای پر از آوار در پایینزرین نگاه کرد. پیکری رنگپریده با لباسهایی پاره زانو زدهبیشتر بود و خم شده بود، گویی میخواست چهارچنگولی راه برود.
پیکر سراپا میلرزید واینجاست تقلا میکرد سرش رااحساسِ بالا بیاورد و صاف بایستد.
چهرهای بود کهنقابِ نقابِ زرین بر چهرهچهرهٔ داشت — چهرهٔ خودش!
من؟
اگه منسرش بیرونم، پسبیاورد کی اینجاست؟
لومیان که ازبیرونم قبل نیمههوشیار بود،نیمههوشیار بیشتر احساسِ سردرگمی کرد.
تقریباً همزمان، خودِ بیرونیاش را دید که پوستِ سوختهاش در حالِقبل کندهشدن بود و پرهایی نیمهرنگپریده و نیمهبلوطی درمیآورد. شکمش بهوضوح پیچوتابحالِ میخورد، در حالی که گندم، قارچ و گل از زخمهای آفتابخوردهاش میرویید.
شارون بیصدا روی نقابِ زرین پریدکندهشدن و پیشِ روی لومیان ظاهر شد وپیچوتاب شمشیر شجاعت را در دستانِ او گذاشت.
فورانِ شجاعت بیدرنگ ترسی را که ذهن ونقابِ هوشیاریاش را سرکوب میکرد از بین برد وقبل دیدش را رنگپریده کرد و دیگر قیرگون نبود.
حسِ حبس وبیرونم اسارتِ اطرافش نیزنیمههوشیار از بین رفت.
سرش را بالاتر گرفت، دیگرچهره خودش را نمیدید یا ازاینجاست زاویهٔ بالا به پایین نگاه نمیکرد.
نگاهش به تخمِ سیاهسوختهاش زیرِ جسدِ مرگِ باستانینیمهرنگپریده در بالای تالارِ اصلی افتاد.
او غریزتاً باور داشت که همینبایستد الان داخلِ تخم بوده و ازچهرهٔ میانِ پوستهاش بیرون را تماشا میکرده است!
نه، این من نبودم که داخلِ تخمِ سیاه بودم، بلکه اون بخش ازبیرونیاش من بود که شجاعتش رو از دست داد و مقهورِ هالهٔ خدای باستانیحالی شد و با موجودِ داخلِ تخم طنین انداخت و حواسش رو به اشتراک گذاشت.
پس من صحنهٔ بیرونِ پوسته روداشت «دیدم»، نالهٔ ماتمزده برای اومبلا رونیمههوشیار «شنیدم» و نشانههای تباهی رو بروز دادم!
با این فکر، لومیان بهسرعت به بدنش نگاهنیمهرنگپریده کرد و دید که پرها در حالِ ریختناندگندم و با گندم، قارچ و گل آمیخته شدهاند.
همهٔ آنها رنگشان رابیاورد از دست داده ونقابِ رنگپریده و کدر شده بودند.
لومیان همچنین دید که شکمش در حالِ صاف شدنسردرگمی است و حس کرد خونش که قرار بود مانندِپرهایی یک مرده جامد باشد، در سراسرِ بدنش جریان دارد.
ناگهان فهمید چرا اکسیتو اینقدر خطرداشت کرده بود تا جنینی با ویژگیهای مردگانِبیشتر متحرک و هالهٔ جهانِ زیرین پرورش دهد.
حتی با ذرهای از خطِ خونِ اومبلا که توسطِ جسدِ خدای باستانی سرکوب شده بود، تونستم با موجودِزخمهای داخلِ تخمِ سیاه طنین بندازم و تعامل کنم. چه برسه به اون نوزادِ پرندهپنجه، با عطایای بیشتر ازدیدش مادر بزرگ، که با پارامیتا و جهانِ زیرین تلفیق شده بود و شاید خطِ خونِ اومبلا رو هم داشت!
اگه بچهٔ نارسِ اکسیتو رو بهموقع بیرون نیاورده بودیم، ممکن بود ازچهرهٔ این طنین و تعامل استفاده کنه تا با موجودِ داخلِ تخمِ سیاه ادغامپوستِ بشه و اون رو از سرچشمه کنترل کنه، یا کاتالیزورش رو کامل کنه!
همم، تولدِ نارس یعنی نوزادِ پرندهپنجه رده و ویژگیهای لازمتقریباً رو نداشت و نیاز به احتیاطِ شدید داشت. حتی اگهنیمهبلوطی به مرحلهٔ آخر هم میرسید، احتمالِ شکستش خیلی زیاد بود...
حالا سؤال اینه که چرا موجودِداشت داخلِ تخمِ سیاه میتونست صدای «مادر»نیمههوشیار رو بشنوه که اومبلا رو صدا میزد...
«مادرِ» اومبلا دقیقاً کیه؟ واقعاًحالِ نمیتونه مادر بزرگ باشه، نه؟درمیآورد مگه وی همیشه بیرونِ سد نیست؟
چه رابطهای بینبالا موجودِ داخلِ تخمِ سیاهچهرهای و اومبلا وجود داره؟
در حالی که ایناینجاست افکار در ذهنش میچرخید، لومیانسردرگمی ناگهان صدای ضعیفِ تَرَق شنید.
با حیرت سرش را بالا آورد و دید کهبیرونم شعلههای رنگپریدهای که روی تخمِ سیاه میسوختند، بهطورِ چشمگیری کمنوربیرونیاش شده و پوستهپوسته میشوند. خودِ تخمِ سیاه شکافِ محسوسی برداشت.
انگار تابیرونیاش حدودی درسوختهاش حالِ متلاشیشدن بود.
ثانیهای بعد، تمامِ ملت سفید کمرنگ شروع به لرزیدنزرین کرد. هالهای مرگبار از تخمِ سیاه، جایی که جسدِبیشتر مرگِ باستانی قرار داشت، شروع به پدیدار شدن کرد.
لومیان حتی با شمشیراینجاست شجاعت در دست، بیاختیار خشکشسردرگمی زد و به لرزه افتاد.
کاخها و برجهای اطراف، چه ویران وچهرهٔ چه نیمهفروریخته، چنان بهشدت شروع به لرزیدناحساسِ کردند که گویی زلزلهای رخ داده است.
فکری از ذهنِ لومیان گذشت:حالِ جسدِ نیای ققنوس، گرگریس، دارهدرمیآورد بیدار میشه... فرار کن! دررو!
او این را در ذهنشصاف فریاد زد، اما نمیتوانست بدنش راداشت برگرداند یا حتی یک قدم بردارد.
شارون، نیمهخدای جناحِ اعتدال، او را گرفت واحساسِ در چشمانش تصویرِ تارِ شوالیه شمشیرها بازتاب یافتحالِ که بسیار کمرنگتر از پیش به نظر میرسید.
شکافهایی در آسمانِ سفیدِ کمرنگ پدیدار شد واگه تا زمینِ لرزان امتداد یافت. حسِ سهمگینی ازتقریباً وحشت بهسرعت در سقفِ تالارِ اصلیِ مرگ انباشته میشد.
شارون درحالیکه لومیان راسوختهاش در دست داشت، پیمایشنیمهرنگپریده دنیای ارواح را آغاز کرد.
این کار در جهانِبیاورد زیرین شدنی بود، امانقابِ مجازات در پی داشت.
دستوپاهای بیشماری که در وصف نمیگنجیدند،نیمههوشیار از خلأ بیرون آمدند و بهسوی شارونبیرونیاش که بهسرعت در حرکت بود چنگ انداختند.
شارون آسیبِ این دستوپاهارا تاب آوردداشت و به مسیرش بهسوی کلیسای جامعِ قیرگونبیشتر در لبهٔ ملت سفید کمرنگ ادامه داد.
بدنش گر گرفت و شعلههای سفیدِکندهشدن کمرنگ مستقیماً روحش را سوزاندند؛ چنانکه تودههاییپیچوتاب از پودر پیوسته از او فرو میریخت.
شارون نتوانست بیش از سه ثانیه دوام بیاورد؛ پیمایش دنیای ارواحداشت را قطع کرد و در برهوتِ سفیدِ کمرنگ، بیرون از قصرِهمزمان مرگ و در فاصلهٔ تقریباً یک کیلومتریِ کلیسای جامعِ قیرگون سقوط کرد.
لومیان که شمشیر شجاعت را در دست داشت، اکنون کهتقریباً بیرون از مجتمعِ قصرِ مرگ بود، دیگر آنقدر نمیترسید. بیدرنگنیمهبلوطی به خودش اشاره کرد و به شارون فهماند که تسخیرش کند.
همزمان دید که شکافهای دندانهدارِ پرشماری بهسرعت از پشتسربیرونم گسترش مییابند و تاریکیِ بیانتهایی، گویهایی پیچیده در مادهایخودِ خونرنگ و کوههایی پر از مقبره را نمایان میکنند...
لومیان که سرمایی در وجودش حس میکرد، بهسرعت درنیمهبلوطی شعلههای درخشانِ سفید گر گرفت، به نیزهای باشکوه تبدیلزخمهای شد و بهسوی لبهٔ ملت سفید کمرنگ پرتاب شد.
بالا، پایین و در همه سو، شکافهایچهرهای بیشماری همچون شیشهٔ خردشده در پیاش میدویدند.بیرونم پشتسرش، از سمتِ قصر، صدای سنگینی برخاست.
در میانِ فرسایشِ کمرنگ،اینجاست نیزهٔ شعلهور دو باراحساسِ ناپدید و دوباره پدیدار شد.
سرانجام، لومیان از ملت سفیدچهره کمرنگ گریخت و جلوی کلیسایاینجاست جامعِ قیرگونِ سربهفلککشیده فرود آمد.
در اینجا، تنها بخشِسوختهاش زیرزمینیِ کلیسای جامع پیدا بودنیمهبلوطی که به کوهی عظیم میمانست.
لومیان از درهای چوبی و سنگینبایستد گذشت، بارِ دیگر به نیزهای شعلهورچهرهٔ تبدیل شد و بهسوی بالا پرتاب شد.
وقتی شعلهها پراکنده شدند، شمشیر شجاعت را در غلاف گذاشت و باخودِ استفاده از پلههای فروریخته، دیوارهای پوستهپوستهشده و ستونهای شکسته بالا رفت. پیدرپیپیچوتاب میانشان میپرید و گاهی به شکلِ نیزهای شعلهور از فضاهای بیتکیهگاه میگذشت.
دیری نپایید که کلیسای جامعِ قیرگون بهشدتچهرهٔ لرزید. راهروها، پلهها، دیوارها و ستونهایی کهاحساسِ از پیش ناپایدار بودند، ترک خوردند و فروریختند.
لومیان که میدید چیزی نمانده زیرِ آوارِ ساختماننیمهرنگپریده له و مدفون شود، آماده شد تا شمشیرگندم شجاعت را بیرون بکشد و راهِ فراری باز کند.
در این لحظه، با تعجب دید سنگهاچهرهای و ستونهای بالای سرش انگار جان دارند؛ ازاینجاست او جاخالی میدادند و از کنارش فرو میریختند.
در چنیناگه موقعیتِ خطرناکی،اینجاست لومیان آسیبی ندید.
حدس زد شارون کمکی کرده است.داشت وقت را تلف نکرد و بانیمههوشیار تکرارِ همان روند، به صعودش ادامه داد.
پس از گذشتِپوستِ زمانی نامعلوم، لرزشِکندهشدن شدید ناگهان متوقف شد.
لومیان خیالش راحت نشد و سرعتبایستد و ضربآهنگش را حفظ کرد تاچهرهٔ اینکه نورِ سبزِ کمرنگی در بالا دید.
نیزهای درخشان و سفیداینجاست از حفرهٔ تاریکِ درونِ کلیسایسردرگمی نیمهویران به بیرون شلیک شد.
با پراکندهشدنِ شعلهها، پیکرِزرین لومیان پدیدار شد که محکمبیرونم روی تختهسنگی ترکخورده ایستاده بود.
کنارِ دیواری شکسته که چند مشعلِ استخوانی در آن تعبیهدرمیآورد شده بود، اهریمنی بلندقامت با چهرهای ترکیبی از انسان و بز،بیصدا درحالیکه پای استخوانی و سفیدی را به دنبال میکشید، بهآرامی چرخید.
در آن لحظه، لومیان تازه یادشبایستد آمد که تخمِ سیاه را برنداشتهچهرهٔ و در مأموریتِ اهریمن شکست خورده است.
فوراً خشم در وجودش زبانهقبل کشید: این اصلاً کاری بودتقریباً که من بتونم انجامش بدم؟
داشتی منو به کشتن میدادی! واقعاً که مأموریتِ یهبیرونم اهریمنه! خیلی خب، حالا که دیگه نمیشه مأموریت روخودِ انجام داد، فقط یه راه دارم: نابود کردنِ کارفرما!
با وجودِ این افکار، لومیان تنها دست درنیمهرنگپریده کیفِ مسافر برد و آماده شد تا شمشیر شجاعتقارچ را بیرون بکشد، بیآنکه قصد داشته باشد فوراً بجنگد.
نگران بود که بیداریِ جسدِ مرگِ باستانی باعث شود جهشها تا اینجاچهرهٔ هم گسترش یابند. ترجیح میداد هرچه زودتر اعماقِ جهانِ زیرین را ترکبیرونیاش کند، بهویژه با توجه به اینکه قدرتِ اهریمنِ بزچهره برایش ناشناخته بود.
اهریمنِ بزچهره بابیرونم کمری خمیده، تلوتلوخوراننیمههوشیار جلوی لومیان آمد.
در سکوت به لومیان خیرهچهره ماند و سپس با صداییاینجاست توخالی و پوسیده به حرف آمد.
این بار به زبانِسوختهاش دوتانی گفت: «تو اوننیمهرنگپریده تخم رو برای خودت برداشتی!»
پیش از آنکه حرفش تمام شود، اهریمنِچهرهای بزچهره قامتِ چهارپنجمتریاش را راست کرد و پایاینجاست استخوانی و سفید را بهسوی لومیان تاب داد.