چپتر 635: گلِ آدمخوار
0در ورودیِ میخانهٔ گلِنگاهش آدمخوار، هیکلی با قدمهایلبخند بلند به داخل آمد.
زنی نه خیلی بلندقامت و نه ریزنقش، با پیراهنی پوشیده و مشکیِ تیره، توجهِ همه را بهاحساسِ خود جلب کرد. ابروهایش با دقت کشیده شده بود، پوستش لایهٔ ضخیمی از پودر داشت و گونههایشداشته با سرخیِ نمایانی آرایش شده بود. لبانش به زیبایی میدرخشید و اطرافِ چشمانش با رنگهایی جواهرگونه سوسو میزد.
با وجودِ آرایشِ غلیظ و سبکِ نامتعارفِاندامِ زن، چشمانِ قهوهایِ گیرا، پلِ بینیِ بلند، لبانِدوختند برجسته و اندامِ انحنادارِ او جذابیتی نیرومند داشت.
مشتریانِ مردِ میخانه نگاهشان را به در دوختند و لحظهای ساکت شدند. تنها وقتی زن باهمراهش تکانِ سردِ سر به چند مشتری اعتنا کرد، فضا دوباره جان گرفت. عدهای سعی کردند سرِ صحبتتازهوارد را باز کنند و عدهای دیگر صدایشان را برای همراهانشان بالا بردند تا روی او تأثیر بگذارند.
زن بیآنکه درنگ کند، ازبرگرداند میانِ جمعیت گذشت و درانگار سمتِ مقابلِ پیشخوانِ میخانه نشست.
بیهمتاست. اگه فرانکا اینجا بود، حتماً سرِ صحبت رو باز میکرد...اینجا لومیان برای همراهش کمی احساسِ تأسف کرد و نگاهش را برگرداند. بهلبخند متصدیِ بار لبخند زد و گفت: «انگار اون خانم خیلی طرفدار داره.»
متصدیِ بار حالتی را که برای ماجراجویانِاندامِ تازهوارد نگه داشته بود، از چهره پاکنگاهشان کرد و با لحنی جدی جواب داد: «رئیسمه.»
رئیس... لومیان ناگهان نامِگذشت میخانه را به یاد آوردبیهمتاست و متفکرانه پرسید: «گلِ آدمخوار؟»
متصدیِ بار صدایش را پایین آورد و گفت: «خودشه.»گفت سپس به زنِ زیبای آرایشکرده که سنش نامعلوم بود، نزدیکداشته شد. لیوانی از یک برندِ ناشناسِ بلک رند برایش ریخت.
وقتی متصدیِ بار برگشت،سمتِ لومیان با کنجکاوی پرسید:بیهمتاست «چرا بهش میگن "گلِ آدمخوار"؟
«خیلی پرطرفدار به نظر میرسه.»
متصدیِ بار بیاختیار سر برگرداند و رئیسش را که روی نوشیدنیاش تمرکز کرده بود و مشتریانِ اطراف را از نظر میگذراند، پایید. به جلو خم شد و پچپچخانم کرد: «توی پورت پیلوس، زنایی در سطحِ اون معمولاً از اینکه مردا دنبالشون بیفتن و چاپلوسیشون رو بکنن لذت میبرن، ولی اونا رو از خودشون دور نگه میدارن.آرایشکرده اما رئیسِ ما فرق داره. اگه ازت خوشش بیاد، برای یه شبِ بهیادموندنی دعوتت میکنه. بعضی وقتا میتونیم صدای شور و حرارتش رو بشنویم که توی راهروهای بالا میپیچه...»
متصدیِ بار مکث کرد؛نگاهش آمیزهای از حسرت ولبخند هوس در چهرهاش موج میزد.
لذت؟ لومیان نامحسوس اخم کردمقابلِ و با لبخند پرسید: «تا حالااینجا تو هم موردِ توجهش قرار گرفتی؟»
متصدیِ بار ساکت شد.
برای یک لحظه، لومیان با خود فکرپیشخوانِ کرد که آیا طرف لیوانِ توی دستشمیکرد را به سرِ او میکوبد یا نه.
لومیان موضوع را عوض کرد ومتصدیِ پرسید: «مردای گستاخی پیدا نمیشن کهخانم بخوان خودشون رو به رئیست تحمیل کنن؟»
متصدیِ بار آهی کشیدسمتِ و جواب داد: «اسمِبیهمتاست میخانهمون رو یادت بیار.»
گلِ آدمخوار... یعنیپلِ معنیش اینه؟ لومیانبرجسته معنایش را فهمید.
متصدیِ بار توضیح داد: «اونایی که سعی کردن خودشون رواگه به رئیسمون تحمیل کنن، عاقبتِ بدی داشتن. بعضیاشون بهشدت زخمی شدنبرگرداند یا از پلهها پرت شدن پایین. بقیه هم کلاً غیبشون زد.
«حتی اونایی که چشمش رو میگرفتنمتصدیِ هم روزِ بعد رنگپریده و بیجان میشدنطرفدار و پاهاشون میلرزید. نمیتونستن درست راه برن.
«برای همینه که بهش میگن "گلِ آدمخوار".نشست خودش هم از این اسم بدش نمیاد. آخرشهمراهش هم اسمِ میخانه رو از روی همون گذاشت.»
این با سبکِ دیوبانوهای لذت فرق داره... ولی هر دیوبانو روشِ بیهمتای خودش رو داره. فرانکا که یه دیوبانوی لذته، با بقیهسردِ فرق میکنه... کنجکاویِ لومیان برطرف شد و دیگر بیشتر از این در موردِ صاحبِ میخانه کندوکاو نکرد. در عوض، یک دست کارتِتأثیر پوکرِ معمولی از کیفِ مسافرش بیرون آورد و پرسید: «تازگیا به کسی برنخوردی که از کارتهای پوکر به عنوانِ سلاح استفاده کنه؟»
طبقِ تحلیلِ آنتونی رید از هیسوکا، عضوِ کلیدیِ دروغِ آوریل، هیسوکا تمایلِ شدیدی به ابرازِ وجود داشت. پس از ساختِ موفقیتآمیزِ کارتِ پوکریبار که قابلیتِ تغییرِ چهره داشت و از ویژگیهای یخ و برش برخوردار بود، روشن بود که استفاده از آن را تنها به شوخیهاییاد دروغِ آوریل محدود نمیکند. هنگامِ درگیری یا انجامِ اعمالِ خشونتآمیز، در استفاده از این شیءِ رازآلود برای پایان دادن به زندگیِ هدفش تردید نمیکرد.
این اطلاعات سرنخِتأسف امیدوارکنندهای برای تحقیقاتمتصدیِ به دست میداد.
در موردِ دو شوخیِ برنامهریزیشده توسطِ هیسوکا، محورِ آنها ماتانی بود و به امورِ محلیِهمراهش نسبتاً محرمانه یا مهم ارتباط داشت. کسانی که بومی نبودند یا اقامتِ طولانیمدت نداشتند، خودبهخودحالتی این منطقه را انتخاب نمیکردند، مگر اینکه اطلاعاتِ کافی برای پشتیبانی از کارهایشان در دست میداشتند.
لومیان منطقاً شک داشت کهلبانِ حوزهٔ اصلیِ فعالیتِ هیسوکا روینیرومند ماتانی و مناطقِ همسایهاش متمرکز باشد.
همین استدلال باعث شد به ماتانی سفر کند، با وجودِاگه اینکه باور داشت هیسوکا احتمالاً به هشدارِ لوکی توجه کردهنگاهش و برای فرار از دستگیری، خودش را پنهان کرده است.
درکِ گذشتهٔ هیسوکا برای رمزگشاییبرگرداند از اکنونِ او و پایانانگار دادن به آیندهاش حیاتی بود!
متصدیِ بارِجمعیت بومی به پرسشِمقابلِ لومیان پوزخند زد.
«فکر میکنیگیرا من همچینبینیِ اطلاعاتی دارم؟
«از دستهٔ گشت بپرس.گذشت اینکه بخوان جواب بدننشست یا نه، یه مسئلهٔ دیگهست.»
دستهٔ گشت... لومیانتأسف اهمیتی نداد ومتصدیِ نامحسوس سر تکان داد.
تأسیسشده توسطِ دریاسالارگذشت کوئراریل، حاکمِ ماتانی،پیشخوانِ در میانِ فرابشران.
در این وضعیت، پس از عقبنشینیِ بیشترِ نیروهای استعماریِ اینتیس، کلیسایمشتریانِ خورشیدِ فروزانِ ابدی، کلیسای خدای بخار و ماشین و کلیسای جامعِسردِ جدیدِ کلیسای مادرِ زمین برای اجرای قانون هیچ اقتدارِ رسمیای نداشتند.
هرچند این کلیساها دستههای فرابشریِ خود را در کلیساهای جامعِ شهرهای مختلف حفظ کرده بودند، اماهمراهش قلمروی اختیاراتشان تنها به دفاع از خود و محافظت از مؤمنان در داخلِ کلیسای جامع محدود میشد.تازهوارد نمیتوانستند به مسائلی مشابهِ حوزههای نفوذِ همیشگیشان رسیدگی کنند یا خطراتِ پنهانِ احتمالی را از میان بردارند.
دریاسالار کراریل اختیاراتِ مربوطهنگاهش را به گروهِ گشتِلبخند تازهتأسیس واگذار کرده بود.
شماری از فرابشرانِ گروهِ گشت از کهنهکارانِ ارتشِبیهمتاست دریاسالار کراریل بودند و بقیه از بازماندگانِ امپراتوریِکمی بالامِ سابق، یا ماجراجویان و شکارچیانِ جایزهبگیرِ پیشین.
چه اسمِ سادهای... لومیان همانطور کهبرجسته به معدود اعلانهای تحتِ تعقیبِ روی دیوارمیخانه نگاه میکرد، لحظهای در اندیشه فرو رفت.
«دریاسالار کراریل نمیخواد ماجراجوها ماتانی رو بهپیشخوانِ بهشتِ شکار تبدیل کنن؟ نمیخواد به بهونهٔ گرفتنِلومیان آدمای تحتِ تعقیب، تو خیابونها دعوا راه بندازن؟»
متصدیِ باراحساسِ با تعجب بهبرگرداند لومیان نگاه کرد.
«واسه یه ماجراجو خیلی تیزی.
«تو ماتانی، فقط واسه جرمایی که همینجااندامِ انجام دادی تحتِ تعقیب قرار میگیری. هیچکسنگاهشان به کارایی که جاهای دیگه کردی کاری نداره.»
همونطور که از یکی از بهشتهای ماجراجوییپیشخوانِ انتظار میره... لومیان لیوانِ کیلجو را بالامیکرد برد و تا تهاش را سر کشید.
درست وقتی میخواست سراغِ یک لیوان مشروبِبار مخصوصِ بالامِ غربی برود تا طعمِ متفاوتش راحالتی بچشد، سنگینیِ نگاهی را روی خود حس کرد.
صاحبِ میخانهٔ گلِ آدمخوارسمتِ بود؛ همان زنِ سیاهپوش بااگه آن آرایشِ غلیظ و بینقص.
لومیان خونسرد سر تکانبینیِ داد و دوباره حواسشانحنادارِ را به متصدیِ بار داد.
هرچند این گلِ آدمخوار بیشک جذاب بود، اما ازبیهمتاست نظرِ دلرباییِ زنانه به پای یک دیوبانو نمیرسید. گذشتهاحساسِ از این، لومیان هیچ میانهای با آرایشِ غلیظ نداشت.
در آن لحظه، زن از جایش برخاست و با قدمهایی خرامان به سمتِطرفدار لومیان آمد. لبخندی کج زد و گفت: «حس میکنم تو هم مثلِ منی، یهرئیس آتشفشانِ زنده که هنوز فوران نکرده. هنوز داری تحمل میکنی و با درد منتظری.
«امشب، میخوایجمعیت حرارتِ منسمتِ رو حس کنی؟»
لومیان دستِ راستشپلِ را بالا آورد واندامِ دستی به صورتش کشید.
همینجوری کشتهمُردهم شدی؟
حالا که فکرش رو میکنم، از همون بچگی بینِ زنا طرفدار داشتم. از وقتی شکارچی شدم هم که همیشه دورم پر از انواعواقسامِجدی زیبارویان بوده... یعنی ممکنه این از تأثیراتِ نامحسوسِ مسیرِ مردانِ واقعی باشه؟ نه، جور درنمیاد. طبقِ چیزایی که تو مجموعهٔ ماجراجو نوشته وناشناسِ شایعاتِ اخیرِ دریا، غیبگوی آقای ابله، دانیتز، هم از مسیرِ شکارچیه، ولی تلاشهای عاشقانهش همیشه بینتیجه بوده و هیچوقت زنِ درستوحسابیای دوروبرش نبوده...
لومیان در دل با خود زمزمهپیشخوانِ کرد و از جا برخاست. لبخندی زدمیکرد و پرسید: «شما رو چی صدا کنم؟»
«بلوتیا.» لبخندِ زن ملایمتر شد؛ آنقدر کهاندامِ لومیان حس کرد شاید بدونِ آن آرایشِنگاهشان غلیظ حتی خیرهکنندهتر هم به نظر برسد.
لومیان کلاهِ حصیریِ طلاییاش راسمتِ از سر برداشت، روی سینهاشاگه گذاشت و کمی تعظیم کرد.
«مادام بلوتیا، از دعوتتوننگاهش ممنونم، اما کسِ دیگهایلبخند هست که برام عزیزه.»
این را گفت و بیاعتنا به چهرهٔ بلوتیا کهاگه کمی در هم رفته بود، از کنارِ گلِ آدمخوارتأسف گذشت و با خونسردی به سمتِ درِ خروجیِ میخانه رفت.
بلوتیا جلویش را نگرفت. او هم مانندِ بسیاریانحنادارِ از مشتریانِ میخانه، فقط نگاهش کرد که چطور درِساکت چوبی و محکم را باز کرد و بیرون رفت.
وقتی درِ چوبی با صدای بمی پشتِ سرش بسته شد، لومیان پوزخندی زدحتماً و با خود زمزمه کرد: من حتی میتونم در برابرِ جذابیتِ یه زن شیطانیاون لذت هم مقاومت کنم. چرا باید با یه زنِ ناشناس خودمو تو دردسر بندازم؟
همین که کسی رو که دوستش دارمبار بهونه کردم، یعنی خواستم آبروت رو حفظ کنم.حالتی اگه بازم بخوای تلافی کنی، دیگه ملاحظهتو نمیکنم...
لومیان که زودتر از موعد از میخانه بیرون زده بود، دراینجا خیابانهای اطراف پرسه زد و به امیدِ برخورد با حادثهای یابار گیر انداختنِ مجرمی برای جمعآوریِ اطلاعات، کوچههای خلوت را زیر پا گذاشت.
پس از پیچیدن در چند کوچه،برجسته ناگهان صدای برخوردِ فلز به گوشش خوردمیخانه که از کوچهای تاریک و متروک میآمد.
لومیان بیصدا نزدیک شد وسمتِ به داخلِ کوچه خزید. آنجا شاهدِفرانکا نبردِ شدیدی میانِ دو مرد بود.
یکی از آنها که ویژگیهای ظاهریِ بومیان را داشت، حدوداً بیستساله به نظر میرسید. چهرهاش رنگپریدهماجراجویانِ و بیجان بود و خنجری تیز اما سنگین در دستِ راست داشت. کفِ دستِ چپش رامتفکرانه کمی باز نگه داشته بود و سایهای تاریک روی آن شناور بود که فضایی مورمورکننده ایجاد میکرد.
دیگری که در اوایلِ سیسالگی بود، چهرهای معمولی و بیحالتفرانکا داشت. موهای سیاه و کوتاهش دورِ صورتش ریخته بود وبرگرداند دورِ چشمانِ سبزِ تیرهاش را هالهای سفید احاطه کرده بود.
او که پیراهنی سفید و ساده و شلواریانحنادارِ سیاه به تن داشت، در هر دست سلاحهاییلحظهای بلندتر و تیزتر شبیه به چاقوی جراحی گرفته بود.
در این لحظه، آن دو سخت درگیرِپیشخوانِ نبرد بودند و سلاحهایشان مدام به هم برخوردلومیان میکرد و صدای جرینگجرینگِ فلز در فضا میپیچید.
لومیان با تماشای این درگیریبرگرداند فهمید که آنها آدمهای عادیانگار نیستند. هر دو ویژگیهای فراتر داشتند.
لومیان از حرکت ایستاد، با خونسردی دستهایش را در جیبفرانکا فرو برد و پای راستش را به دیوار تکیه داد.برگرداند سپس با خیالی آسوده به تماشای نبردِ تنبهتنِ این فرابشران ایستاد.