---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 607: بوی غذا • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 607: بوی غذا

0

لوگانو غرق در درخششِ مهتابِ سرخ، خود را در رویاروییِ وهم‌آوری‌کردید​ با پدر مونتسرات یافت و پوستِ سرش مورمور شد. دیدنِ کشیش که‌فلک​ کودکی نامرئی را در آغوش گرفته بود، لرزه بر اندامِ لوگانو انداخت.

بغلش یه بچه‌ست؟

یه بچهٔ نامرئی؟

همون که‌بیرون​ بهش می‌گن‌ناگهان​ فرزندِ خدا؟

لوگانو که از تداعیِ این افکار وحشت کرده بود، سعی‌فرار​ کرد پیش از آنکه صاحبِ اتاق متوجه شود، به‌سرعت در‌بلوطِ​ را ببندد؛ گویی اشتباهی وارد شده بود. بی‌هیچ صدایی بیرون خزید.

ناگهان صدای‌داشت​ پدر مونتسرات‌درختِ​ در فضا پیچید.

«برای نیایش اومدید؟»

چشمانِ لوگانو تنگ شد و‌صدای​ همچون گربه‌ای وحشی و رمیده، به‌سرعت‌چشمانِ​ چرخید و به سمتِ پله‌ها دوید.

در آن لحظه‌ورطهٔ​ تنها به کارفرمای‌ناشناخته‌ای​ توانمندش فکر می‌کرد!

اما آنچه پیشِ رویش می‌دید،‌بلوطِ​ تاریکیِ مطلق بود. اثری از‌بلوط​ پله‌های چوبی به چشم نمی‌خورد.

در میانِ سایه‌ها، دسته‌هایی از‌انتظارش​ علف‌های هرزِ قیرگون با خوشه‌های درشتِ‌کنار​ گندم، در سکوتی وهم‌آور تاب می‌خوردند.

بدنِ لوگانو منقبض شد؛ نمی‌دانست‌صدای​ در این ورطهٔ تاریک چه‌اومدید​ چیزِ ناشناخته‌ای انتظارش را می‌کشد.

«چرا فرار کردید؟»

علف‌های هرز کنار رفتند و پدر مونتسرات نمایان شد‌کشیده​ که نوزادی نامرئی را در آغوش داشت. پشتِ سرش،‌شکلی​ درختِ بلوطِ وهمی و غول‌آسایی سر به فلک کشیده بود.

درختِ بلوط در کنارِ علف‌های هرز، پوشیده از‌فرار​ برآمدگی‌های غیرطبیعی بود که نشانِ مقدسِ زندگی را‌پشتِ​ به شکلی مورمورکننده، ساده و شوم شکل می‌دادند.

وقتی پدر مونتسرات با ردای قهوه‌ایِ کشیشی در‌برای​ فاصلهٔ کمتر از سه متری ظاهر شد، لوگانو آبِ‌چرخید​ دهانش را به‌سختی قورت داد و بهانه‌ای واهی آورد:

«دیروقت بود. نمی‌خواستم مزاحمتون بشم.»

پدر مونتسرات همچنان دستانش‌درختِ​ را حلقه کرده بود و‌کشیده​ لبخندِ کم‌رنگی بر لب داشت.

«چی دیدید؟»

مو بر تنِ لوگانو‌ناگهان​ سیخ شد و عرقِ‌برای​ سردی بر پشتش نشست.

لوگانو با تقلا به آغوشِ خالیِ‌ناشناخته‌ای​ پدر مونتسرات اشاره کرد و به‌سختی‌هرز​ پرسید: «چرا دارید این کار رو می‌کنید؟»

پدر مونتسرات با‌پشتِ​ لحنی معنادار جواب داد:‌غول‌آسایی​ «ما همه فرزندانِ مادریم.»

لوگانو جرئت نکرد‌چیزِ​ بیشتر پیگیر شود و‌چرا​ پشت‌سرهم سر تکان داد.

«بله، بله،‌بیرون​ بله. ما‌ناگهان​ همه فرزندانِ مادریم.»

پدر مونتسرات نگذاشت با‌تاریک​ این حرف‌های پیش‌پاافتاده قسر‌می‌کشد​ در برود. عمداً اضافه کرد:

«فرزندِ مادرِ بزرگ.»

مادرِ بزرگ... با اینکه لوگانو انتظارِ چنین‌چرا​ پاسخی را داشت، با شنیدنش بندِ دلش‌نوزادی​ پاره شد و ذهنش از کار افتاد.

حالا که پدر مونتسرات‌ناگهان​ حرفش را بی‌پرده زده بود،‌نیایش​ لوگانو چاره‌ای جز پرسیدن نداشت:

«مگه... مگه‌نمی‌دانست​ شما پیروِ‌تاریک​ مادرِ زمین نیستید؟»

پدر مونتسرات از خیانت به کلیسای مادرِ زمین هیچ عذاب‌وجدانی نداشت. لبخندِ گرمش‌برآمدگی‌های​ را حفظ کرد و توضیح داد: «مادرِ زمین جنبه‌ای از مادرِ بزرگه، یه بازتاب.‌کشیشی​ تو این نقش، مراقبِ سرزمین‌های خیانت و بچه‌هاییه که از آغوشِ مادر دور افتادن.»

لوگانو بی‌اختیار آبِ دهانش را‌انتظارش​ قورت داد؛ نمی‌دانست چطور باید‌هرز​ جوابِ پدر مونتسرات را بدهد.

او که تازه یک روز بود به کلیسای مادرِ‌نیایش​ زمین پیوسته و فقط در دو موعظه شرکت کرده بود،‌پله‌ها​ دانشِ الهیاتیِ عمیقی برای به چالش کشیدنِ چنین کافرانی نداشت.

البته می‌توانست حرف‌هایش را یکسره انکار کند. هر چه بود، توضیحاتِ مونتسرات شوم به نظر می‌رسید. اگر‌داشت​ حرف‌های کشیش درست بود، با وجودِ منابع و جناح‌های کلیسای مادرِ زمین، همان که فرزندِ خدا می‌نامیدندش‌مورمورکننده​ باید تا الان در دنیای واقعی متولد می‌شد و مادرِ بزرگ هم بازمی‌گشت. اما چنین اتفاقی نیفتاده بود.

با این حال، صحنهٔ پیشِ رو‌وهمی​ و فشارِ نامرئیِ فضا، لوگانو را ساکت‌برآمدگی‌های​ کرد و مانع از انکارِ صریحش شد.

اگه پدر مونتسرات‌چیزِ​ رو کاملاً از کوره‌چرا​ به در کنم چی؟

پدر مونتسرات ادامه داد: «همهٔ موجوداتِ این دنیا فرزندانِ مادرِ بزرگ هستن. بعضی‌ها رو‌گربه‌ای​ خودش باردار شده، بعضی‌ها نوادگانِ این ایزدان هستن، و بعضی‌ها مثلِ من و شما،‌آنچه​ مستقیماً از گوشت و خونِ مادرِ بزرگ شکل گرفتیم. ما قوی‌ترین پیوند رو باهاش داریم!»

لوگانو در دل بی‌اختیار جواب داد:‌ناشناخته‌ای​ من رو مادرِ خودم زاییده، از‌هرز​ گوشت و خونِ مادرِ بزرگ درنیومدم...

با این حال، لبخندش‌درختِ​ را که بیشتر به دهن‌کجی‌کشیده​ می‌مانست تا شادی، حفظ کرد.

«به نظرتون پیروانِ‌چیزِ​ مادرِ بزرگ شوم‌می‌کشد​ و ترسناک نیستن؟»

پدر مونتسرات لبخند زد و اطمینان داد:‌پیچید​ «نیازی نیست از بازگشتِ مادرِ بزرگ بترسید.‌گربه‌ای​ یه مادر چطور می‌تونه از بچه‌ش متنفر باشه؟»

«شاید ندونید، اما دنیاهای زیادی ورایِ دنیای ما وجود دارن. موجوداتِ اونجا‌هرز​ زیرِ نگاهِ مادرِ بزرگ شکوفا می‌شن و مدام زادوولد می‌کنن و رشد‌کشیده​ می‌کنن. تا حالا نشنیدم هیچ گونه‌ای منقرض بشه. برعکس، تعدادشون مدام بیشتر می‌شه.»

«تازه، این مادرِ بزرگه که به ما زندگی بخشیده.‌کشیده​ حقِ خودشه که زندگی‌ای رو که بهمون داده پس‌شکلی​ بگیره. ما باید با میل و رغبت باهاش همکاری کنیم.»

ارواحِ عمه‌ت‌تاریک​ همکاری کنم،‌ناشناخته‌ای​ مرتیکهٔ تخمِ خوک!

لوگانو خامِ این حرف‌ها نشده بود.‌فضا​ ناگهان هفت‌تیرِ پنهانش را کشید و‌تنگ​ دو تیر به پدر مونتسرات شلیک کرد.

بی‌آنکه منتظر بماند تا نتیجهٔ شلیک‌ها را‌انتظارش​ ببیند، به‌سرعت چرخید و به سمتِ پهنهٔ‌رفتند​ تاریکِ پوشیده از علف‌های هرزِ سیاه دوید.

هرچند مقصدش در آن اعماقِ تاریک نامعلوم بود‌فلک​ و چه‌بسا خطراتِ بزرگی در خود پنهان داشت،‌مقدسِ​ اما ماندن در اینجا خطرناک‌تر به نظر می‌رسید!

«وااا!»

ناگهان، لوگانو صدای‌خزید​ گریهٔ تقریباً اثیریِ‌فضا​ نوزادی را شنید.

دقیقاً همان صدایی بود‌تاریک​ که پیش از این‌می‌کشد​ چند بار شنیده بود.

چهرهٔ لوگانو خشک‌پشتِ​ شد و سرعتِ‌وهمی​ دویدنش کند شد.

چشمانش رفته‌رفته رنگِ خلأ گرفت و برگشت. قدم‌به‌قدم به‌کردید​ پدر مونتسرات که نوزادی نامرئی را در آغوش داشت‌بلوطِ​ و به درختِ بلوطِ غول‌آسا و وهم‌انگیز نزدیک شد.

«اون مادرِ ماست...

«مادری که‌نمی‌دانست​ به ما‌تاریک​ زندگی بخشید...

«حاضره هر کسی رو که‌بلوطِ​ توبه می‌کنه بپذیره، هر بچه‌ای‌بلوط​ رو که به خونه برمی‌گرده...

«اگه می‌خواد زندگی‌ای رو که به ما‌چرا​ بخشیده پس بگیره، پس بذار بگیره. اون‌نوزادی​ حق داره چیزی رو که داده پس بگیره...»

لوگانو با شنیدنِ صدای پدر مونتسرات که‌پیچید​ به‌طرزِ عجیبی اثیری اما ظاهراً نزدیک بود،‌گربه‌ای​ رفته‌رفته به پذیرشی قوی و قلبی رسید.

آره، اون مادرِ منه...

چرا باید‌داشت​ به من‌درختِ​ آسیب برسونه؟

می‌تونه چیزی‌تاریک​ رو که‌ناشناخته‌ای​ داده پس بگیره...

لوگانو تندتر و تندتر‌ناگهان​ قدم برداشت تا اینکه‌برای​ کنارِ پدر مونتسرات ایستاد.

بی‌درنگ، گرما و‌ورطهٔ​ آرامش را حس کرد.‌انتظارش​ بوی آغوشِ مادر بود.

رفته‌رفته، حسِ مرطوبِ وصف‌ناپذیری‌درختِ​ را تجربه کرد، انگار گربه‌ای‌کشیده​ ماده داشت بچه‌گربه‌ای را می‌لیسید.

چقدر آرام‌بخشه...‌تاریک​ لوگانو چشمانش‌ناشناخته‌ای​ را نیمه‌بسته کرد.

در آن‌بیرون​ لحظه، لالاییِ محبوبِ‌صدای​ مادرش را شنید

—از پشتِ سرش.

چرا مامان پشتِ سرمه؟ نباید‌بلوطِ​ جلوم باشه؟ لوگانو گنگ و‌بلوط​ مبهم با خود فکر کرد.

سپس، صدای فریادِ‌چیزِ​ مادرش را از پشتِ‌چرا​ سر شنید: «نرو اونجا!

«جلو نرو!

«خطره!»

نرو اونجا... جلو نرو...‌درختِ​ خطره... لوگانو لرزید و‌فلک​ چشمانِ خالی‌اش جانِ تازه‌ای گرفت.

دید کجاست—درختِ بلوطِ غول‌آسای وهم‌انگیز و گلبرگ‌های گوشتیِ مرطوب، گرم و‌کنار​ لولنده‌ای که از آن روییده بودند. نیمی از بدنش از قبل‌کشیده​ در گلبرگ‌های گوشتی فرو رفته بود و به‌آرامی به درون کشیده می‌شد.

این همان آغوشِ‌خزید​ مادرانه‌ای بود که لحظاتی‌پیچید​ پیش تجربه کرده بود.

مردمک‌های لوگانو گشاد شد و‌چیزِ​ سرمایی در ستونِ فقراتش دوید‌فرار​ که مو بر تنش سیخ کرد.

با هر دو دست به گوشتِ‌وهمی​ پوشیده از مایعِ لزج نیرو وارد‌پوشیده​ کرد و به‌سرعت خود را بیرون کشید.

پدر مونتسرات، در حالی که نوزادی‌می‌کشد​ نامرئی را در آغوش داشت، با‌رفتند​ لبخندی گرم کنارِ لوگانو ظاهر شد.

«برگرد. به آغوشِ‌خزید​ مادر برگرد و‌فضا​ به شکلِ اصلی‌مون دربیا.»

ناامیدی وجودِ‌نمی‌دانست​ لوگانو را‌تاریک​ فرا گرفت.

می‌خواست با کشیش روبه‌رو شود، اما با اندوه دریافت که پس از مصرفِ دو معجون—کارنده و پزشک—به‌جز افزایشِ قدرت و مهارت‌شوم​ در استفاده از ابزارهای کشاورزی و تیغِ جراحی، هیچ قدرتِ فرابشریِ دیگری که مستقیماً در نبرد کاربرد داشته باشد، ندارد. این قدرت‌ها‌بشم​ شاملِ پیش‌بینیِ آب‌وهوا، شناسایی و پرورشِ بذرها، درمانِ بیماری‌ها، التیامِ زخم‌ها، بخیه زدنِ ارواح، بخشیدنِ زندگی، یا داشتنِ توانایی‌های برجستهٔ جراحی می‌شد.

در گذشته، لوگانو برای همگام کردنِ قدرتِ یک‌فرار​ کارنده با سلاح‌های گرم، به فنونِ نبرد و‌پشتِ​ نشانه‌گیری‌ای تکیه می‌کرد که به‌عنوانِ یک جایزه‌بگیر آموخته بود.

با این حال، مقاومت نکردن در چنین لحظه‌ای به‌معنای مرگ حتمی‌چشمانِ​ بود. لوگانو، ماجراجویی با سابقهٔ آدم‌کشی، با ترسی عظیم روبه‌رو شد،‌تنها​ اما به پدر مونتسرات شلیک کرد و تیغِ جراحیِ تیزی بیرون کشید.

...

در سوئیتِ کابینِ درجه‌یک، لومیان که هنوز‌غول‌آسایی​ زیرِ نورِ چراغِ دیواریِ نفتی غرقِ کتابِ‌غیرطبیعی​ درسیِ دوتانی بود، صدای در زدن شنید.

گیج و سردرگم برخاست،‌ناشناخته‌ای​ در را باز کرد‌فرار​ و لودویگ را دید.

لودویگ که بلوز و شلوارِ‌صدای​ پیژامهٔ چهارخانهٔ خاکستری‌وسفید به تن‌اومدید​ داشت، با لحنی جدی گفت:

«برای لوگانو اتفاقی‌ورطهٔ​ افتاده. عجله کن‌ناشناخته‌ای​ و نجاتش بده.»

اتفاقی افتاده؟‌داشت​ لومیان ابرو‌درختِ​ بالا انداخت.

لومیان که می‌دانست لوگانو هنوز صدای گریهٔ نوزاد‌فرار​ را می‌شنود، مخفیانه نظارت و توجهش را به‌پشتِ​ خدمتکار بیشتر کرده بود، از جمله همین حالا.

اما چطور ممکن بود وقتی‌صدای​ لوگانو واردِ نمازخانهٔ کلیسای مادرِ‌اومدید​ زمین شده بود، اتفاقی برایش بیفتد؟

لودویگ ادامه داد: «بعد از‌چیزِ​ اینکه رفت تو نمازخونه، دیگه‌فرار​ نتونستم بوش رو حس کنم.»

لومیان که از قبل شکِ‌بلوطِ​ مبهمی در دلش شکل گرفته‌بلوط​ بود، با بی‌تفاوتی پرسید: «چه بویی؟»

لودویگ خونسردانه‌تاریک​ جواب داد:‌ناشناخته‌ای​ «بوی غذا.»

لومیان گردن و مچِ‌ناگهان​ دستانش را کشید و‌برای​ متفکرانه به لودویگ نگاه کرد.

«تو عمداً بوش رو کشیدی.»

گونه‌های تپلِ لودویگ حالتی‌درختِ​ به خود گرفت که‌فلک​ می‌گفت: «کجای این عجیبه؟»

«اگه اون بمیره و تو‌انتظارش​ جای دیگه‌ای مشغول باشی، کی قراره‌کنار​ تو جمع کردنِ غذا کمکم کنه؟»

لومیان پوزخند زد: «حرفِ منطقی‌ایه.»

...

در تاریکی، احاطه‌شده میانِ علف‌های هرزِ‌وهمی​ سیاه، تیغِ جراحیِ لوگانو هوا را‌پوشیده​ شکافت تا به پدر مونتسرات ضربه بزند.

«وااا!»

صدای گریهٔ نوزاد بارِ دیگر طنین‌انداز شد و‌برای​ لوگانو را در گیجیِ لحظه‌ای فرو برد، در حالی‌چرخید​ که روی لبهٔ از دست دادنِ مهارش تلوتلو می‌خورد.

مونتسرات، با نوزادی نامرئی در آغوش،‌ناشناخته‌ای​ روی درختِ بلوطِ غول‌آسای وهم‌انگیز پدیدار شد‌کنار​ و با لبخند به لوگانو نگاه کرد.

«مقاومت نکن. ما‌پشتِ​ از مادر سرچشمه گرفتیم‌غول‌آسایی​ و به اون برمی‌گردیم.»

درست وقتی حرفِ کشیش، با چشمانی شفاف و لبخندی گرم،‌هرز​ تمام شد، صدای در زدن در تاریکیِ ظاهراً بی‌پایان پیچید‌غول‌آسایی​ و میانِ علف‌های هرزِ آمیخته با گندم‌های فراوان طنین‌انداز شد.

با شنیدنِ صدای مؤدبانهٔ‌ناگهان​ در زدن، فکری غیرقابل‌توضیح‌برای​ به ذهنِ لوگانو خطور کرد.

چقدر مؤدبانه...‌نمی‌دانست​ که تو همچین‌چیزِ​ موقعیتی در می‌زنه...

ناولها | novelha.net